تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



هرگاه قصد روى تو ابن الرضا كنم

با نام تو خداى دلم را صدا كنم

گويند جود توست فزون از جوادها

با ذكر يا جواد دلت را رضا كنم

بى‏طعم‏چشمهاى‏توعاشق‏نمى‏شدم

كاش اى حبيب حقّ نمك را ادا كنم

بى توشه دعاى تو امداد كى شوم

كى مى‏توان بدون اجابت دعا كنم

هردل‏كه‏فيض‏دوستى‏ات‏داشت‏كوثرى‏است

دل‏راچنين‏قرين‏بهشت‏خداكنم

اى در صحيفه ازلى ثبت، نام تو

نام تو را به اسم محمد صدا كنم

ذكر جواد سوره قلب و لسان ماست

صل على جواد سرود زبان ماست

اى كعبه‏اى كه كعبه تو را گم نمى‏كند

دل قبله‏اى به جز تو تجسم نمى‏كند

اى خنده مليح تو لبخند كبريا

بى خنده تو غنچه، تبسم نمى‏كند

اى همصداى وحى، تويى نفس ناطقه

عيسى به مَهد وَرنَه تكلّم نمى‏كند

قرآن تويى نماز تويى معرفت تويى

بى معرفت كسى كه تعلم نمى‏كند

بايد بهشت با تو، به آدم شود حلال

وَرنه چنين اراده گندم نمى‏كند

توفيق، رحمتى است فرآيند جود تو

بى تو خدا اِفاقه به مَردم نمى‏كند

رخسار توست آينه روى مصطفى

رفتار توست خلق خوش و خوى مرتضى

با وصف روى تو به دل اى‏گل ملال نيست

بى مدح تو حيات برايم حلال نيست

از كنهِ ذاتِ هستىِ دل خيزد اسم تو

بى مهر تو روال دلم جز زوال نيست

توحيد با ولاى تو توصيف مى‏شود

با رمزعشق، درك حقيقت محال نيست

در خاك هم به حبّ تو امرار مى‏كنم

در قبر از محّبِ تو جاى سؤال نيست

هرجا به چشم‏دل نگرم محضرشماست

فرقى زياد بين فراق و وصال نيست

تقوى ملاك كشف و كرامات عاشق‏است

رُو مدعى نياز به خواب و خيال نيست

سِرّ خدا خزانه علم آشناىِ وحى

آمد به پاى عشق به سوى خداى وحى

اى نو تو ز مهد تو ساطع به آسمان

سَبابه سپاس تو رافع به آسمان

گردد زمين تهى اگر از ياوران تو

يك خلقت است بر تومدافع‏به‏آسمان

گِرد سرت چو هاله‏اى از نور شد پديد

شد شاكرت حكيمه ز صانع به آسمان

تنها نه بر زمين سبب خير و بركتى

دارى هزار جلوه نافع به آسمان

خورشيد از فضا به زمين نور مى‏دهد

نور تو از زمين شده لامع به آسمان

كون و مكان زمين و زمان ملك‏حضرتت

بر دست توست رمز طبايع به آسمان

اى دل بيا به ديدن هفت آسمان رويم

دور از همه بساط زمين و زمان رويم

مادر تو را به ديده تمثال، ديده است

بابا تو را بعد چهل سال ديده است

اى آروزى كوثرى آلِ فاطمه

در تو رضا رخ على و آل ديده است

شيعه غمت به ديده منت خريده‏است

زيرا تو را چو كعبه آمال ديده است

يثرب پس از گذشتن از آن سالهاى تلخ

باباى غصه دار تو خوشحال ديده است

جبرئيل غير خويش به اطراف مهد تو

چندين هزار جُفت، پر و بال ديده است

خاك حجاز، بوسه گه اهل دل ز توست

نورِ قمر، ضياء بصر آب و گل ز توست

ما زنده‏ايم در كنف نور اهل بيت

ما بنده‏ايم، بنده دستور اهل بيت

غفلت نمى‏خرند به بازار عاشقى

مهر تعهد است به منشور اهل بيت

كار از پى ثواب‏وعقاب‏عاشقانه‏نيست

ما عاشقيم بلكه نه مزدور اهل بيت

بيهوده نيست خلقت و عمر گران ما

ما نوكريم و خادم و مامور اهل بيت

با اهل بغض دست تولّا نمى‏دهيم

خصميم با محارب و منفور اهل بيت

شيعه تمام عمر مهياى يارى است

دارد به سر هوا و به دل شور اهل بيت

يارب رسان تو منتقم اهل‏بيت را

بنما سپاه منسجم اهل‏بيت را

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388;ساعت 9:40;  توسط خادمين;  | 

بزرگ مظهر يکتا، جواد آل محمد(ص)

ولي حي توانا، جواد آل محمد(ص)

سليل سيد بطحا جواد آل محمد (ص)

کليد هر چه معمّا، جواد آل محمد(ص)

                                      شهيد کينه ي اعدا جواد آل محمد (ص)

عزيز موسي جعفر، نهم وصي پيمبر

دليل و هادي انسان، ولي خالق داور

نهال باغ رضا، نور چشم ساقي کوثر

شفيع امّت خير البشر به عرصه ي محشر

                                             امير ملک توّلا، جواد آل محمد (ص)

چو پا به مجلس مأمون نهاد سيد اعظم

به احتجاج بر آن فروغ ديده ي خاتم

شدند مات فقيه و حکيم و عالم اعلم

به عجز خويشتن اقرار کرد زاده ي اکثم

                                   چو کرد لب به سخن جواد آل محمد (ص)

پس از ثناي خداوندگار قادر بيچون

امير ملک سخن با کلام دلکش موزون

نمود مجلسيان را تمام واله و مفتون

گشود لب به مديحش در آن مناظره مأمون

                                که هست بر همه مولا جواد آل محمد (ص)

کسي که خصم به امر ولايتش کند اقرار

چراغ راه هدايت وصي احمد مختار

مغيث امّت و مفتاح کنز و عالم اسرار

چشيد شهد شهادت سپرده ره سوي دلدار

                                    سرور سينه ي زهرا جواد آل محمد (ص)

کسي که هست فلک بنده ي علوّ مقامش

مهي که زيور مهر و مه است پرتو نامش

فغان که همسر غدّار شوم زشت مرامش

به جاي شهد محبت شرنگ ريخت به کامش

 شهيد کينه ي اعدا جواد آل محمد (ص)

دريغ و درد که در مطلع بهار جواني

نهال عمر وي افسرد از سموم خزاني

به سوگ آن گهر بحر علم و کنز معاني

نشسته عالم و مرداني اش به مرثيه خواني

           که ديده بست ز دنيا جواد آل محمد (ص)

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388;ساعت 9:37;  توسط خادمين;  | 

ولى خدا يا جواد الائمه

محيط سخا، يا جوادالائمه

چه گويم به وصفت كه فرموده آن را

به قرآن خدا، يا جوادالائمه

به كشتى ايمان در امواج طوفان

تويى ناخدا، يا جوادالائمه

چه در هفت گردون، چه در هشت جنت

تويى مقتدا، يا جوادالائمه

سماواتيان راست مدح تو، بر لب

به صبح و مساء، يا جوادالائمه

بود نقش خاك ره كاظمينت

رخ اولياء، يا جواد الائمه

ز شاهيست عارم كه در آستانت

گدايم گدا، يا جوادالائمه

بود بى ولاى تو طاعات عالم

سراسر هبا، يا جواد الائمه

اگر بود واقف زعلمى كه داده

تو را كبريا، يا جوادالائمه

نه بگشودى اندر برت پور اكثم

لب خويش را، يا جوادالائمه

گرم سر جدا گردد از تن، نگردد

دل از تو جدا، يا جوادالائمه

به غير از خدا هر كه گويد ثنايت

بود نارسا يا جوادالائمه

خدا داد پاسخ به هر بينوا كو

تو را زد صدا، يا جوادالائمه

به بازار محشر ولاى تو آدم

به روز جزا، يا جوادالائمه

ثناى تو گويم عصا از تو جويم

به هر دو سرا، يا جوادالائمه

رهايى به مهر تو خواهم كه گشتم

اسير هوا، يا جواد الائمه

خوش آن ملتجى را كه در آستانت

كند التجاء، يا جوادالائمه

جوادى ، جوادى ، گدايم، گدايم

عطا كن ، عطا يا جوادالائمه

بخوان جانب كاظمينم و ز آنجا

ببر كربلا، يا جوادالائمه

بمانم ، بميرم سپس زنده گردم

به مهر شما، يا جوادالائمه

به جان پيمبر به زهراى اطهر

به بابت رضا يا جوادالائمه

مرا تا ابد از صف دوستانت

مگردان جدا، يا جوادالائمه

تهى دستم و هستيم هست، تنها

گناه و رجا، يا جوادالائمه

قدم گشته خم ، پا فرو مانده در گِل

ز بار خطا، يا جوادالائمه

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388;ساعت 9:36;  توسط خادمين;  | 

گل آمد و زد خيمه به گلزار ببينيد

شد ماه رخ يار پديدار ببينيد

گسترد به دامان چمن فرش زمرّد 

فراش صبا در قدم يار ببينيد

از نفخه باد سحر و عطر رياحين

صحراست مگر کلبه عطار ببينيد

خورشيد و مه و  مشتري و زهره و بهرام

ماتند ز نور رخ دلدار ببينيد

اين رشته جان در کف و آن تاج مرصع

بر يوسف عشقند گرفتار ببينيد

قمري به نواخواني و بلبل به تغزل

در پنجه  عشق اند گرفتار ببينيد

سبزي خط عارض گلنار کليم است

يا سرزده گل از شجر نار ببينيد

خورشيد بر آورده سر از مشرق اميد

يا آمده گل بر سر بازار ببينيد

عيد نو و عيد ظفر و عيد جواد است

اي خلوتيان حرم يار ببينيد

بر دامن ريحانه ي ريحانه ي طاهر

ريحانه اي از عترت اطهار ببينيد

رخسار جواد النقب چون گل خورشيد

طالع شده از خيمه زرتار ببينيد

ميثم صفت از دار فنا چشم ببنديد

تا طلعت حق را به سردار ببينيد

مُهر نهم از دايره ي مهر الهي

رخشان شده اي صاحب انصار ببييند

بر سفره ايجاد ز نعمات خداوند

آن مائده را چون گل بي خار ببينيد

تا چند اسير زر و تزوير و غروريد

در لوح قضا گر شده يک بار ببينيد

گر از شرر آه  ستمديده نترسيد

پس عاقبت کار ستمکار ببينيد

در دايره امن خداوند بپاييد  

جود و کرم و بخشش و غفار ببينيد

مرداني شيدا شده بيمار محبت

او را به غم عشق گرفتار ببينيد

چو مردمک ديده به چشم نگرانش

جاي قدم يار وفادار ببينيد

يک دم مژه بر هم نزند بو که نشنيد

بر ديده اش آن يار دل آزار ببينيد

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388;ساعت 9:34;  توسط خادمين;  | 

پاى عشقى فتاده از نفسم

كاروانى نهفته در جرسم

 

مفلسى از تبار شوق توام

دامن آلوده تو در هوسم

 

موج آهم، شكسته‏تر ز دلت

غير يار كريم نيست كسم

 

نَفَسِ من مقيم سينه توست

من صدايى شكسته در قفسم

 

سايه مرحمت شدن چه‏خوش‏است

نور تو مى‏رسد ز پيش و پسم

 

تا مرا از تو ياد مى‏آيد

به لبم يا جواد مى‏آيد

 

پى وصلى شكسته‏بال‏توام

منتسب بر توام كه مال توام

 

تا مگر لب نهم به‏لعل لبت

گوئيا كوزه سفال توام

 

جز تو را گر حرام مى‏دانم

پى يك بوسه حلال توام

 

صبغة اللَّه، روى ديدنى‏ات

سائل رنگى از جمال توام

 

نقص را مى‏كشم به پرده اوج

ناقصم گرچه، با كمال توام

 

گر جنون رابه غير، ميلى نيست

جز دل ما مزار ليلى نيست

 

تا روم از دلم تو باز بيا

مى‏كشم ناز با نياز بيا

 

خانمان سوزتر ز عشق تونيست

گل يثرب، مه حجاز بيا

 

خانه‏ام را خراب ساز خراب

با من خسته دل بساز بيا

 

تنگ شد خانه معاش دلم

دست كن زير جانماز بيا

 

دست بگشاى بر شفاى دلم

تا هدايت شوم به راز بيا

 

تا گريبان درم به حيرت عشق

همتى لطف كن به غيرت عشق

 

مى‏توان گر ز هجر ناله كشيد

بايد از شوق بند عمر بريد

 

من عصاى توام كه نطق نمود

برگ زيتون، دلم كه فيض چشيد

 

من كلامى فتاده از لب تو

چشم من اشك چشم تو كه چكيد

 

بيت و مسجد گذارى از قدمت

منت كوفه از تو گشته مزيد

 

دست كوتاه و وصل يار بلند

نقص كى جانب كمال‏رسيد؟

 

حرز تو كار ساز و بنده اسير

مددى يا جواد دستم گير

 

قيمت من به حسن بودن‏توست

دل من در پى ربودن توست

 

رخصت لطف را مهيا كن

ديده محتاج رخ گشودن توست

 

دل به قيد يقين خويش بگير

كاستى در پى فزودن توست

 

گرچه رويت وسيع و آينه تنگ

رزق آئينه‏ها ستودن توست

 

تو اذان هميشه برپايى

گوشها در پى شنودن توست

 

«لا اله» از تو مى‏شود « الا»

كه تو وجه اللهى و نور خدا

 

نشود هيچگه تلف غم تو

گيرد از هر سلف خلف غم‏تو

 

شأن تو شأن مرتضى باشد

سيرت شاه لو كشف غم تو

 

جبرئيل است خاكسار درت

مايه عزت و شرف غم تو

 

سينه چاك چاك شوق، صدف

گوهر خالص صدف غم تو

 

مشهد و كربلا و سامرّا

مكه و يثرب و نجف غم تو

 

چون دلت را كريم مى‏دانم

كرمت را قديم مى‏دانم

 

در طريق غم است حكم خدا

دوستدار تو اوفتد به بلا

 

شرح معشوق مى‏كند هردم

عاشق غم كشيده رسوا

 

روى تو روى حيدر كرار

بوى تو بوى اكبر ليلا

 

گوش دل باز مى‏كنم چو تو را

العطش مى‏رسد ز كرب و بلا

 

اربا ارباست آن يكى به زمين

تو هم اينجا شكسته بابا

 

اين جواد و على است افتاده

آن حسين و رضاست جان داده

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388;ساعت 9:33;  توسط خادمين;  | 

آبرومندان عالم آبرو مند تواند
در سنین کودکی افلاک پابند تواند
صد چو لقمان مستمند حکمت و پند تو اند
جود و احسان،علم و تقوا،چار فرزند تواند
باد و باران ابر و دریا بی قرارت می شوند
در شکار ماهی مامون شکارت می شود
ای بلندای زمان مرهون عمر کوتهت
اختران پروانه روی نکوتر از مهت
تن نه بلکه جان ارباب کرم خاک رهت
عرش و فرش آسمانها و زمین دانشگهت
علم ما کان و یکون سطری به قلب آگهت
در کتاب آسمانی خوانده حق وجه اللهت
می درخشد تا قیامت کوکب اقبال تو
شوکت عباسیان چون مور شد پامال تو
دست تو وقت کرم کار خدائی می کند
چشم تو از عالمی مشکل گشائی می کند
مهر تو در ملک دل فرمانروائی می کند
خُلق تو حتی زدشمن دلربائی می کند
ذات حق در طلعت تو خودنمائی می کند

عالم خلقت سر کویت گدائی می کند
با تو دارم عرض حاجت از تو می خواهم مراد
یا جواد ابن جواد ابن جواد ابن جواد

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388;ساعت 9:20;  توسط خادمين;  | 

بر سر آنم زبان بگشایم و آوا کنم

خویش را در محضر مولای خود پیدا کنم

تا بگوید سر گذشت غربتش را بهر من

سر گذارم بر قدومش با دلش نجوا کنم

او امام هشتم و آئینه ذات خداست

عالمی را من فقط با نام او شیدا کنم

تا که مولانا رضا از دست من گردد رضا

از زبان حال او گویم روایت ای خدا

سالها من منتظر بودم که آید گوهرم

این مبارک کودک و نور دو چشم مادرم

او مبارکتر بود از هر چه مولود است وبس

او محمد یا جواد است وبود تاج سرم

او امامت را برایم تا ابد تثبیت کرد

کرد رسوا فتنه ی خصم لعین و ابتر م

او مسیح عترت صدیقه ی اطهر بود

در مقام عصمتش همپایه ی کوثر بود

کودک است اما چو لب وا کرد غوغایی نمود

خطبه ای کوتاه خواند و کار زیبایی نمود

آنچنان شیوا سخن گفت و عدو را پست کرد

آنکه اهلش بود گفتا کار زهرایی نمود

رفع تهمت کرد، از آن که ز مریم برتر است

بهر مادر کودک نازم مسیحایی نمود

گفت من  از نسل زهرایم عزیز حیدرم

من جواد ابن الرضا آئینه پیغمبرم

گر نمی آمد بنای دین حق کامل نبود

دشمن من شاد می شد گر مرا حاصل نبود

گر نمکی آمد اگر چه بعد عمری انتظار

تهمت دیرینه ی ابتر مرا باطل نبود

 بهر دیدار جمال نازنین کودکم

کس شبیه من چنین آشفته و بیدل نبود

پیش زهرا سر فرازم این جواد من بود

نی که بهر شیعه این باب المراد من بود

دست از او بر مدارید این گل زهرا بود

دست او باز است وکارش حل مشکل ها بود

نی فقط آبادی دنیا بخواهید از جواد

در قیامت کار او زیباتر از دنیا بود

کم از او هرگز مخواهید این جفا بر او شود

عاشق دیدار سائل چشم این  آقا بود

هستی ام دار وندار من همین دردانه است

هر که صاحب عقل باشد بهر او دیوانه است

با چه جرات شرح او صاف کمالش می کنید

با قیاس یوسفی وصف جمالش میکنید

یوسف از دریای زیبایی او یک قطره است

از خدا گو ئید گر نشر خصالش می کنید

این جواد من شبیه من غریب وبی کس است

منعم از گریه چرا وقت وصالش می کنید

گو ئیا می بینم اینک در جوانی دلبرم

می شود مظلوم کشته مثل زهرا مادرم

ماهیان بحر و مرغان هوا گریان او

جمله ذرات دو عالم میشود نالان او

از شرار زهرو از سوز عطش پرپر زند

کف زند شادی نماید زوج بی ایمان او

در شب میلاد او من روضه خوانی می کنم

جان من که باب او هستم فدای جان او

اولین مرثیه خوان و روضه خوان او منم

هر که گوید از غم او میزبان او منم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388;ساعت 9:14;  توسط خادمين;  | 

از شوق شادي مرغ طبعم پرگـشـوده

در وصـف مـيــلاد عــلـي اصـغـر سـروده

دارد عـروس فـاطـمه يك گل بــدامن

چـشـم حـسـيــن از ديـدنـش گرديده روشن

اصـغـر بـدامـان پـدر مــاوا گـــرفـــتـه

گــوئـي كــه بــر دامــن گـل حـمـرا گـرفـته

بــابــا تــبـسـم مي كـند بر شـيـرخواره

مــادر بــرخــســار پـــســر دارد نـــظـــاره

آل عـلـي زيـن غنچه نورسـته شـادان

غرق سرور و شادي و عيش اند و خندان

بــر مـادر اصـغـر هـمه تبريك گويـند

نـوزاد او را هـمـچـو گـل يـك يـك بـبويند

از مـقـدم ايــن كـودك فرخـنده، زيـنب

در جـان نـشـاط تـازه دارد خـنــده بــر لـب

ايـن كـودك نــوبــاوه در مــاه مـحرم

رســوا نـمـايــد دشـمــن دين را به عـالم

ايــن كــودك نـوبـاوه در آغـوش بابا

آزرده گــردد حـنـجـرش از ظــلــم اعـــدا

ايــن كـودك نـوبـاوه در روز قــيامت

از ظــلـم و جـور حــرمـلـه دارد شكايت

ايــن كـودك نــوبــاوه بـر درگـاه داور

دارد مـقـامـي از شـهـيـدان جـمله برتر

ايــن كــودك نوباوه با دستان كوچك

از كار مردم عقده ها بگشوده بي شك

از تير دشمن غرقه خون شد پيكر او

مـظـلـومـي خـون خـدا شـد حـنـجـر او

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388;ساعت 9:40;  توسط خادمين;  | 

چشم یعقوب مسیل نیل است                    کودکی در بغل راحیل است
می توان خواند زپیشانی طفل                  چون مسیحا نفس انجیل است
آیه ها می چکد از لعل لبش                گریه اش لحن خوش ترتیل است
بال فطرس شده گهواره ی او                      سایه بانش پر جبرائیل است
علوی زاده ای از نسل خلیل                  این پسر کنیه اش اسماعیل است
خنده اش روح غزل های بهار                خنده اش شعر پر از تمثیل است
عرشیان سر خوش آهنگ وطرب             تار و دف در کف اسرافیل است
ریسه آویخته از عرش به فرش                    این هنرمندی  میکائیل است
مات و مبهوت ملائک دیدند                     خنده ای بر لب عزرائیل است
رونقی داده به بازار شعف                    حجره ی غصه وغم تعطیل است
صدقه می دهد  امشب  آقا                  دست هر حور وملک زنبیل است
چه صف طول و درازی دارند!               آخرین کس ته صف هابیل است
هاتفی  گفت به ارباب بهشت                      پسرت مایه ی فخر ایل است
وقت کوچ است ، برو قافله دار                      نفرات سفرت تکمیل است
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388;ساعت 8:6;  توسط خادمين;  | 

تب دارترين تب زده ي بستر دردم                     

  پر سوز ترين زمزمه ي حنجر دردم

 رنگ رخ من بر همگان فاش نموده                     

 در باغ نبي جلوه ي نيلوفر دردم

 فرياد عطش زد دهن سوخته ام تا                       

 تر شد لب خشكيده اش از ساغر دردم

 جاي عرق از چهره ي من زهر چكيده                 

   پيغامبر خسته دل باور دردم

 بر زير گلوي جگرم دشنه كشيدند                        

 من كشته ي تيغ شرر لشگر دردم

 آتش فكند بر قد وبالاي سپيدار                            

 يك ذره ي ناچيز ز خاكستر دردم

 خون گريه كند اخترو مهتاب برايم                      

  افلاك شده مستمع منبر دردم

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388;ساعت 18:14;  توسط خادمين;  |