تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



الا ز خالق و خلقت سلام حضرت هادی
الا ولای تو فیض مدام حضرت هادی
الا کلام تو خیرالکلام حضرت هادی
الا به دست تو دین را زمام حضرت هادی
تویی به ملک الهی امام حضرت هادی
وصی حضرت خیرالانام حضرت هادی

حساب فضل تو بیرون بود ز حد و شماره
ولادتت به جهان داد آبروی دوباره
سزد که چرخ فشاند به پات ماه و ستاره
کند به خاک درت سجده آفتاب هماره
اگر به یاد تو گیرند لحظه لحظه هزاره
فضائل تو نگردد تمام حضرت هادی

تو جد مهدی و باب حسن ، عزیز جوادی
ولی کل خلایق امام کل عبادی
نماز و روزه و خمس و زکات و حج و جهادی
پناه خلقت و نور الفؤاد و باب مرادی
تو هادی ملک و جن و انس و رکن بلادی
به یمن توست فلک را نظام حضرت هادی

تو در نه یم نور یم دو گوهر نابی
علی چارمی و حافظ چهار کتابی
به باغ دین پدرانت همه گل و تو گلابی
حیات خلق بود آب و تو حیات به آبی
به ملک نور تو ماهی به شهر علم تو بابی
چو جد خویش علیه السلام حضرت هادی

گرفته ملک جهان را عطای واسعة تو
کتاب حشر بود صفحه ای ز واقعة تو
پر از صدای خدا لحظه لحظه سامعة تو
بهشت جاذبة تو جحیم دافعة تو
شناسنامة کل ائمه جامعة تو
تو راست معجزه در هر کلام حضرت هادی

هزار ماه شب چارده اسیر هلالت
هزار مهر درخشنده ذره ای ز جمالت
هزار عرش کمالند نردبان کمالت
هزار سال فزون آسمان نیافت مثالت
هزارها متوکل اسیر قدر و جلالت
زهی جلال و کمال و مقام حضرت هادی

تو کیستی که خداوند دادگر به تو نازد
حسن، حسین، علی با پیامبر به تو نازد
سلام بر تو که هم جد و هم پدر به تو نازد
بزرگ مصلح دین منجی بشر به تو نازد
امام عسگری آن نازنین پسر به تو نازد
تویی به خلق دو عالم امام حضرت هادی

اگر چه گشت عدو حمله ور به صحن و سرایت
اگر چه نقش زمین گشت خشت های طلایت
مزار توست دل ما و جان ما به فدایت
هماره ریخته "میثم" دُر قصیده به پایت
پر است مدح وی از میوه های مدح و ثنایت
بریز شهد ولایش به کام حضرت هادی

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388;ساعت 14:5;  توسط خادمين;  | 

گرفته جان نفسم در ثناى حضرت هادى

دُر سخن بفشانم به پاى حضرت هادى

نداشت طوطى جانم هنوز لانه به جسمم

که بود مرغ دلم آشناى حضرت هادى

صفا و مروه کجا و حریم یوسف زهرا

صفاست در حرم با صفاى حضرت هادى

مقربان الهى فرشتگان بهشتى

کشند منت لطف و عطاى حضرت هادى

ز دست رفته شکیبم خدا کند که نصیبم

شود زیارت صحن و سراى حضرت هادى

درندگان زمین التجا برند به سویش

پرندگان هوا در هواى حضرت هادى

اگر به سامره‏ ام اوفتد گذر سرو جان را

کنم نثار به گنبد نماى حضرت هادى

دلم که درد گناهش به احتضار کشانده

پناه برده به دارالشفاى حضرت هادى

مرا چه قدر که گردم گداى خاک نشینش

که هست خازن جنت گداى حضرت هادى

دهد به روح لطیف ملک، صفا و طراوت

ملاحت سخن دلرباى حضرت هادى

به خاک عطر بهشتى پراکند اگر آید

نسیمى از طرف سامراى حضرت هادى

به عمر دهر مرا گر دهند عمر، نیرزد

به لحظه‏ اى که کنم جان فداى حضرت هادى

به تیرگى نبرى روى و راه خود نکنى گم

هدایت است به ظل لواى حضرت هادى

بخوان زیارت پر فیض جامعه که برى پى

به ارزش سخن دلرباى حضرت هادى

مرا رضایت ابن الرضا خوش است که دانم

بود رضاى خدا در رضایت حضرت هادى

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388;ساعت 11:5;  توسط خادمين;  | 

دلا در خانه ابن الرضا ابن الرضا را بین

چراغ و چشم زهرا و علی مرتضی را بین

ز انوار رخ ابن الرضا روشن فضا را بین

فروغی دل نشین و دلربا و جانفزا را بین

عروس حضرت زهرا بهار شادی آورده

برای شیعیان امشب امام هادی آورده

دو چشم دل زهم بگشا که حسن دادگر بینی

در ابنا بشر آیینه خیر البشر بینی

در آغوش جواد ابن الرضا قرص قمر بینی

بیا تا نخل سرسبز ولایت را ثمر بینی

دوباره شیعه را از نور حق دل منجلی آمد

که از سوم محمد در جهان چهارم علی آمد

فروغ حسن غیب ذات حق سبحانه پیدا شد

یگانه لاله ریحانه را ریحانه پیدا شد

همه گیرید جان بر کف رخ جانانه پیدا شد

به گرد شمع رویش یک جهان پروانه پیدا شد

زمین در سینه خورشید خداوندت مبارک باد

جواد ابن الرضا میلاد فرزندت مبارک باد

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388;ساعت 9:15;  توسط خادمين;  | 

ز دل سرودِ مدحَتَت سر، عاشقانه مى‏كنم

مِنَ الاَزَل اِلَى الاَبَد تو را بهانه مى‏كنم

اگر نواى رب كنم خداى را طلب كنم

من از هدايت تو سر بَر آستانه مى‏كنم

شَها دَهُم ولى تويى چهارمين على تويى

بنام نامى على تو را ترانه مى‏كنم

نه ترك ذكر تو كنم نه حد شكر تو كنم

نداى اعتلاى تو به هر زمانه مى‏كنم

تويى كه بر هدايتت هزار خضر تشنه لب

منم كه آب زندگى طلب ز خانه مى‏كنم

نه راه گم شود ز تو كه چاه خُم شود ز تو

به يك نگاه چاره صد آب و دانه مى‏كنم

مدينه دل مرا ضريح طور كرده‏اى

چه سجده‏ها به مقدم گل سمانه مى‏كنم

 

بگو به شكر نعمت خداى حى لا مكان

سلام ما درود ما به جد صاحب الزمان

 

دل رميده‏ام به يك نگاه، مايل آمده

به سايه حضور تو اسير و حايل آمده

تو آن يم كرامتى كه از خروش بخششت

طمع كنان و سركشان دلم به ساحل آمده

ز موج خوش نگاهى‏ات ز فوج خير خواهى‏ات

به اوج بى سپاهى‏ات هزار سائل آمده

خم دلم غدير تو جهانيان فقير تو

ملوك سر به زير تو كه مير عادل آمده

دلم گرفته بوى تو نشسته كنج به كوى تو

طلب كند سبوى تو كه ساقى دل آمده

به چشمك ستاره‏ها چه خيره شد نظاره‏ها

به يثرب است اشاره‏ها كه ماه كامل آمده

ز آيه‏ها بشارتى ز سوره‏ها اشارتى

مدينه شد زيارتى كه شمس نازل آمده

 

خدا على ديگرى به شيعه مى‏دهد نشان

سلام ما درود ما به جد صاحب الزمان

 

اگر غدير وادى مدينهُ الْوِلاء بود

ولادت مباركت سفينة الهدى بود

اگر نبى است شهر علم اگر على است باب آن

علوم اولين و آخرين حق تو را بود

تو مدح اهل‏بيت را مؤلفى و مدعى

كه شعر نغز جامعه ز خامه‏ات به جا بود

تو مُظهرى به هل اتى تو مَظهرى به هر عطا

تمام كائنات بر سراى تو گدا بود

تويى امام مؤتمن تو سومين اباالحسن

تو دومين گل رضا كه جد تو رضا بود

تو احمدى تو حيدرى تو امتداد كوثرى

نواده حسينى و عموت مجتبى بود

تمام ملك دست تو سمات پاى بست بود

كه تخت و تاج سلطنت به حق تو را سزا بود

 

جواد آل جود را بشارت آمد از جنان

سلام ما درود ما به جد صاحب الزمان

 

تو ناشر حقيقتى تو مظهر ولايتى

تو هادى طريقتى تو كشتى هدايتى

تو ميوه نبوتى تو شاخسار عترتى

تو نور چشم عصمتى تو را خدا عنايتى

تويى شراب ناب من حساب من كتاب من

شفاعتم به دست تو به حال ما رعايتى

وحوش رامِ رامِ تو طيور صيد دام تو

تو كيستى تو چيستى؟ خداى را چه آيتى

نه وصف توست كار من نه مدح تو شكار من

تو صيد وصف داورى ز بسكه خوش حكايتى

مرا به خويش بنده كن بيا و مرده زنده كن

مسيح جان خسته كن ز بى كسان حمايتى

ميان حصر دشمنان اميد قلب دوستان

طلايه دار شيعيان امير با درايتى

 

به روز غم مرا ببر به سوى خود كشان كشان

سلام ما درود ما به جد صاحب الزمان

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388;ساعت 9:5;  توسط خادمين;  | 

تنگ غروب عرفه غم تو دلم پا می گیره

دلم هوایی می شه و بونة آقا می گیره

 

این روزایی که دم به دم غریبی رو حس می کنم

با گریه یاد غربت عزیز نرگس می کنم

 

تا که بیای تو از سفر تا که ببینی حالمو

نذر نگاهت می کنم این اشکای زلالمو

 

میون طوفان غمت شکسته بال و پر من

کاشکی بیای پا بذاری به روی چشم تر من

 

آه و غم این زمونه چشا رو دریا می کنه

بیا فلسطین و ببین بی رحمی غوغا می کنه

 

بیا تا هیچکسی نخواد چشم یتیم خیس بمونه

آقا بیا نذار دیگه دور دور ابلیس بمونه

 

خوب می دونم به جنگ شب میای شبیه آفتاب

همین روزاست که برسی با ذوالفقار بوتراب

 

کوچه رو صبح جمعه ها هم نفس بوی گلاب

با مژه جارو می زنیم با اشکامون می پاشیم آب

 

کاشکی بیای و سوغاتی برام بیاری بوی سیب

یا که مهر و تسبیح از تربت ارباب غریب

 

کاشکی بیای برامون از تشنگی و آب بخونی

بیای رو منبر بشینی روضة ارباب بخونی

 

مسلمیه دم بگیری با گریه و شور و نوا

بیای و با هم بخونیم « حسین من کوفه میا »

 

کوفه نیا که اینجاها قحطی آبه به خدا

حرمله چشم انتظار طفل ربابه به خدا

 

اینجا تموم مردمش تشنة خون لاله اند

با کعب نی منتظر رقیة سه ساله اند

 

همه با فکر انتقام روز می کنن شباشونو

نعلای تازه می زنن تموم مرکباشونو

 

رو خاک گرم کربلا سه روز می مونه پیکرت

خورشید نیزه ها می شه اینجا سر مطهرت

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388;ساعت 9:30;  توسط خادمين;  | 

چون میسر نشود فرصت دیار شما

ما که رفتیم خداوند نگهدار شما

نامتان روی علم بود و زدستم افتاد

کاش برداردش از خاک علمدار شما

جرم عشق است که یاد چنین بسته مرا

او ندانست که مائیم گرفتار شما

خسته بودم اگرم دست به دیواری رفت

ورنه تکیه نکنم جز سر دیوار شما

دیده پنجره بسته است به دیدار بهار

دام پاییز کمین کرده به گلزار شما

باد هم از نفس افتاده و یاری نکند

شرح حالی دهد از پیک سر دار شما

جان آقا نکند تشنه بیایی اینجا

آب هم نیست در این شهر طرفدار شما

پشت هر بام کمین کرده کسی منتظر است

سنگها دیده به راهند به دیدار شما

آخرین جمله دلداده تان خواهشی است

باز گردید خداوند نگهدار شما

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388;ساعت 9:7;  توسط خادمين;  | 

دارد از گرد راه می‌آید
هم‌تبار قبیله طوفان
نامه کوفیان به خورجینش
همره شوق بیعت و پیمان

با شتاب از کناره می‌گذرد
چفیه و چهره‌اش غبارآلود
می‌رود همچو باد در دل دشت
نفس باره‌اش بخارآلود

می‌کند سایه‌بان چشمانش
دست را همچو شاخه زیتون
پیش از این در کرانه پیدا بود
سایه تک‌سوار آتش و خون

باز در حجم دشت می‌پیچد
گرد سُم سپید رهوارش
شیهه اسبِ رعد را ماند
می‌کشد تا مقام دیدارش

گزمه‌های گرسنه می‌بویند
جای گام تو را چنان کفتار
با توام با تو ای شجاعت قوم
یاور عشق، ای پلنگ شکار

دیرگاهی‌ست تا نیاشفته‌ست
طعم پیکار و تیغ، ذائقه را
ابرهای عقیم تشنه لبند
آتشین نعره‌های صاعقه را

با تو این مرهم کدامین زخم
با تو این آتش کدام آه است؟
از کدامین سپیده می‌آیی
همره آفتاب تیغ به دست؟

با تو عطشانیِ قبیله ماست
از لهیب کویر می‌آیی
از لب چاک چاک تو پیداست
کز نمک‌زار پیر می‌آیی

رایت عاشقی به دوش سوار
می‌رسد خسته، تشنه، گردآلود
بر لبانش نشسته هرم کویر
چشم در انتظار چشمه و رود

می‌رسد مرد، لیک افسرده‌ست
آتش سینه‌های پر فریاد
بسته بر آفتاب پنجره را
دست پندار «هرچه بادا باد»

گزمگان پلید می‌جویند
سایه مرد را به دشنه و تیغ
خیل اهریمنان که می‌دارند
آب را از لبان تشنه دریغ

قاصد کاروان بیداری!
مردهای قبیله در خوابند
بازگرد، ای سوار دریادل
کوفیان پای‌بست مردابند

اینک این مسلم است خون‌آلود
در حصار ددان زشت آیین
دست‌ها بسته و توانش نیست
می‌برندش فراز برج به کین

می‌رود در میان جلادان
تا برآید فراز چوبه دار
می‌کند سوی مکه مرد خطاب
کای حسین، ای امام، ای سردار

غیرتی نیست کوفه را، برگرد
بیعتی سست بود و بشکسته‌ست
آن‌که می‌کرد دعوت خورشید
خدمت شام را کمر بسته‌ست

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388;ساعت 9:4;  توسط خادمين;  | 

گر سر ما بقدوم تو دوان خواهد شد

دوش ما راحت از اين بار گران خواهد شد

به بلنداى قدت بر سر تو سلامى دادم

زين بلندى ادب مسلم عيان خواهد شد

از خدا خواسته‏ام ذبح مناى تو شدم

زده‏ام فالى و امروز همان خواهد شد

قسمتم نيست كه نوشتم قدحى آب روان

عيد قربان من اكنون رمضان خواهد شد

به دو ابروى تو سوگند كه در مكه بمان

ورنه هر قبله‏نما رقص كنان خواهد شد

بر سر دار الاماره جگرم مى‏سوزد

كه جگر گوشه زهرا به سنان خواهد شد

سنگ بر روى هلال تو نمايد حلال

سر تو بر سر دروازه نشان خواهد شد

چون سر نى سر گيسوى تو بى تاب شود

«نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد»

زينب خسته هراسان سكينه بشود

«چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد»

روزى آيد كه كشى تير برون از دل خويش

قامت زينب ازاين غصه كمان خواهد شد

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388;ساعت 8:50;  توسط خادمين;  | 

سلام ای آنکه خاطرم را مست می سازد همان مستی که جام الستی را که بگرفتی به دستی و فکندی قطره ای از آن به سر تا پای هستی تا شود ثابت ، تویی سرچشمه مستی و هم هستی ، دوباره خلوتی بر پا شده تا نای جانم کوک سازد ساز شعرم را و ای موسی اشعار من مثل همیشه تکنوازی و من غرق نیازی مثل هر روزم ، تو ای لب امشبی را  از میان برخیز نمی خواهم که پای هیچ کس اندر میان باشد ، و ای دلبر که دیدارت تمام آرزوی چشم ناقابل و جان دادن به راهت همت این جان لب حاصل ، کرامت کن از این گرداب دستم را بگیر و یاریم بنمای تا ساحل و با هم همسفر گردیم سوی قبله دل و بی پرده و بی حائل دوباره یک سفر باهم ، همان جایی که پای هردومان گیر است دلم یک کربلای با تو می خواهد زیارت نامه و یک روضه آب از زبان تو ، و فرق بین ما این است که تو هر روز آنجایی و من از حصرت دیدار لبریزم و تو فرزند آن شاهی و من عبد سیه رویی که بهر دیدن ارباب هر شب اشک می ریزم تویی که کربلا همزاد نام توست و این تفسیر افکار من است انگار در این امروز چون دیروز ها دنیا شبیه کوفه می ماند و مظلومیتت انگار تکراری است بر تاریخ ، دلم می خواهد هر روزی که مهیایی سفر گشتی قرار ما کنار مسلیمه ، همان مسلم شهید شهر بی دردی و مسلم معنی دردی ، اسیر دست نامردی پر از دردی که از بهر فراغ یار نه که از بهر دیدارش صدای غربتش بر گوش می آید هنوز از تربت پاکش که می گوید به زیر لب تو ای باد صبا برسان پیامم را به مولایم ، بگو آن نامه ها و پیک ها بیش از سرابی نیست بگوئ با مسلمت سرگشته پس کوچه های شهر نامردی است و تنها هم دمم دیوارها و قفل های درب هایند در این شهری که لبریز است از نیرنگ زهر برزن صدایی می رسد بر گوش و می سازد فروغ هستی اش را بیشتر خاموش ، صدای کوفتن بر آهن داغی است در بازار و هر کس در پی چیزی ، پی زنجیر یا شمشیر یا نیزه گروهی نعل تازه بهر اسب کینه می سازند و در رویایشان بر پیکر صد پاره ارباب می تازند و هر کس نقشه ای می پروراند در خیال خویش بهر غنیمت گوشواره ، گاهواره ، ، پیرهن پاره ، به روی عزت و آزادگی پا می گذارد و جایی حرمله با جام زهری در کف و تیر سه شعبه در کف دیگر به فکر حنجر اصغر و یا شش ماهه ای بی سر ، در این شهر پر از نیرنگ یتیمان نمک نشناس گوئی یادشان رفته حیدر کیست و حیدر شیر خیبر همان بحر سراسر ، اینک تویی فرزند آن یکتا پسر که هل من ناصرت پاسخ ندارد در دل این شهر اگر چاهی برای درک غربت نیست در کوفه و من تنها در این کوچه پر از بی چارگی با خویشتن در گیرم امشب و از شرمت یقین می میرم امشب و می ترسم من از فردا نه از دارالعماره یا که از ابن زیاد و دار قتل خویش که ترس و وحشتم از نقشه های شوم این نامردمان عاری از احساس برای قامت رعنای ماه لشکرت عباس و می ترسم ز فردایی که ناموس امامم در میان عده ای چشمان بی غیرت تک و تنهاست درون خیمه های شعله ور از آتش سوزان که سربستش ز درب خانه زهراست.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388;ساعت 8:27;  توسط خادمين;  | 

آقا سفير تو ز غمت داد مي زند

از اوج غصه تکيه به ديوار مي زند

مسلم غريب و بي کس و ياور به کوچه ها

سنگ تورا به سينه غمخوار مي زند

له له لبم براي کمي آب مي زند

دشمن مرا به حال عطش دار مي زند

باغ و بهرو گل، به خدا يک لطيفه است

کوفه به حقّه دم ز طرفدار مي زند

مردي براي دعوت در جشن نيزه ها

در کوچه هاي وادي غم جار مي زند

اينجا ميا که خواهر بي معجرت، حسين!

گشتي ميان کوچه و بازار مي زند

اينجا ميا که دختر کوفي به زيورش

طعنه به ياس حيدر کرّار مي زند

اينجا ميا که بي شرفي تازيانه اش

بر بچه هاي زار و عزادار مي زند

دنيا حقير مي شود آنجا که کودکي

سنگي به ني، به رأس علمدار مي زند

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388;ساعت 8:14;  توسط خادمين;  |