تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



یکی از مسایلی که به نظر حقیر می تونه به عنوان آسیب شناسی هیاتها مورد بررسی قرار بگیره یه حرفی که بین یه سری از بچه هیاتیها مرسومه .

وقتی تو یه هیاتی به هر دلیلی یه اختلاف نظری پیش می آد و یکی از طرفین خودش رو کنار می کشه سریع از طرف مخالفش این حرف در می آد که دستگاه امام حسین (ع) به هیچکی نیاز نداره و هر کی خواست بره ، بره به سلامت !

به نظر حقیر این حرف یکی از بزرگترین مسایلیه که ریشه ی اختلافها رو بیشتر می کنه . کی گفته که دستگاه امام حسین (ع) به هیچکی نیاز نداره ؟ اگه اینجوریه پس تکلیف ما با این داستان چی می شه که تا جمع ۳۱۳ نفر تکمیل نشه ظهور آقا شکل نمی گیره ! البته حضرات معصومین (ع) که مالک ارض و سما هستن نیازی به حمایت هیچکی ندارن اما مگه یادمون رفته ماجرای خونه نشین شدن امیرالمومنین (ع) رو که حضرت زهرا (س) رو سوار بر اشتر می کرد و می رفت در خونه ی تک تک انصار و مهاجرین و ازشون می خواست سراشون رو بتراشن بیان تا حضرت قیام کنه و حقش رو بگیره اما مگه چندتا اومدن ؟ و همین نیومدن هم باعث شد مولا خونه نشینی رو انتخاب کنه چون نمی خواست از طریق غیرطبیعی وارد عمل بشه . خوب حالا چه جوری بعضیها که معلوم نیست اصلا کی بهشون چنین اجازه ای رو داده می آن و می گن دستگاه امام حسین (ع) به هیچکی احتیاج نداره !

اینجاس که بزرگترای فهیم و هیاتی بزرگ شده ی هیاتها نقششون معلوم می شه و اونا می آن و با تجربه هایی که دارن نه تنها از این حرفای بی پشتوانه و بی منطق نمی زنن بلکه تو طرف رو دور هم می نشونن و بعد از گوش دادن حرف همه یه تصمیم منطقی و عاقلانه می گیرن و آتیش ماجرا رو می خوابونن . جالب اینجاس که تو هیاتا ۲ طرف دعوا هم هدفشاون تقریبا یکیه و تو یه سری مسایل خورده پا اختلاف سلیقه پیدا می کنن .

تو این رابطه اگه یادم بود و وقت دست داد باز هم دیدگاههامو می نویسم .

راستی از فاطمیه چه خبر ؟ خودتون رو دارین آماده می کنین ؟ آقایون شاعرا اگه شعر تازه ای گفتن بی نصیبمون نذارن . التماس دعا

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387;ساعت 10:23;  توسط خادمين;  | 

سلام ؛ می خواستم چند روز پیش این مطلب رو بنویسم اما فکر دیدم اونایی که این نوشته روی صحبتش با اوناس زود متوجه می شن و یه جورایی بد می شه ، به خاطر همین گذاشتم چند روزی بگذره تا با خیال راحت نظرم رو بدم .

یکی دیگه از آفتایی که این روزا هیاتها رو با خطر مواجه کرده روی آوردن بیش از حد همکارام به شور خونی و دوری از اصل هیات ، روضه اس . البته اصلا و به هیچ وجه نمی خوام از خوندن شور انتقادی داشته باشم ؛ اونایی که حقیر رو می شناسن می تونن گواهی بدن که اصلا شورخونم . اما اینکه بخوایم سر روضه رو جلوی پای شور ببریم و حذفش کنیم به نظر حقیر کاری بس اشتباه و خطرناکه .

هرچی هست تو روضه و ندبه اس و نوحه و شور و کلا سینه زنی ، مجلس آراییه . هرچند جوونای این نسل ما بیشتر دنبال سینه زنی ان که هیچ اشکالی هم نداره اما باید هویت روضه و روضه خونی رو هم پاس داشت و در واقع نباید هیچ چیز رو فدای اونی یکی کرد .

انشاءالله همه نوکریها رو دست شکسته مدینه قبول کنه.

مسعود مهرجو

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387;ساعت 16:56;  توسط خادمين;  | 

بوی بقیع و مدینه می آید

                           دوباره زمزمه غم ز سینه  می آید

 

دوباره مرغ دلم سر به زیر پر برده          

                      که سوز ناله به سودای چشم تر برده

 

نشسته گوشه اندوه و ناله سر داده      

                                ز سوز ناله ام البنین خبر داده

 

منم که سایه نشین و جود مولایم          

                            کنیز خانه غم ؛ خاک پای زهرایم

 

منم که خانـــه به دوش غــم علی هستم             

                         منم که همقدم محنت ولی هستم

 

منم که شاهد  زخم شکسته ابرویم      

                         انیس گریه به یاس شکسته پهلویم

 

منم که در همه جا در تب حسن بودم        

                        منم که شاهد خون لب حسن بودم

 

منم که جلوه حق را به عین می دیددم     

                        خدای را به جمال حسین می دیددم

 

منم که بوده دلم صبح و شام با زینب       

                           منم میان همه ؛ هم کلام با زینب

 

منم که سوگ گلستان و باغبان دارم       

                             به سینه زخم غم کربلائیان دارم

 

 منم که ظهر عطش را نمی برم از یاد       

                       چهار لاله بی سر ز من به خاک افتاد

 

                  منم که مادر عشق و امید و احساسم   

   

                    فدای یک سر موی حسین عباسم

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387;ساعت 16:20;  توسط خادمين;  | 

صدای آمدنت را به گوش ما برسان

زمان غیبت خود را به انتها برسان

نگاه نافذ خود را بر این گدا انداز

برای درد نهفته کمی دوا برسان

اگرچه بهر ظهورت نکرده ام کاری

بیا و بر لب ما فرصت دعا برسان

به صبح جمعه موعود زائرم فرما

به خاکبوسی روز فرج مرا برسان

برای روز ظهور تو کعبه پا برجاست

بیا سرور دوباره بر آن بنا برسان

کنار تربت زهرا به وقت نافله ات

دعای خویش به یاری این گدا برسان

نوشته ام به وصیت اگر میسر شد

بیا و مرده ما را به کربلا برسان

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387;ساعت 16:13;  توسط خادمين;  | 

دلم هوای تو کرده هوای آمدنت

صدای پای تو آید صدای آمدنت

بهار با تو بیاید به خانه ی دل ما

سری به خانه ی ما زن صفای آمدنت

هنوز مانده به یادم که مادرم می خواند

زمان کودکی ام قصه های آمدنت

حساب کردم و دیدم که با حساب خودم

تمام عمر نشستم به پای آمدنت

چقدر وعده ی وصل تو را به دل بدهم

چقدر جمعه بخوانم دعای آمدنت

نیامدی و دلم شکستی ای مولا

چه نذرها که نکردم برای آمدنت

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387;ساعت 15:56;  توسط خادمين;  | 

گفتگويي با حاج محمود كريمي مداح اهل بيت (ع)

حاج محمود كريمي چهره نام آشنايي براي ملت ما است . بي شك اگر بخواهيم 10 نفر از مداحان برتر و صاحب سبك را در ايران نام ببريم ، يكي ازايشان حاج محمود كريمي است. اما نكته اي كه باعث شد تا به ديدن ايشان برويم اين بود كه متوجه شديم به ورزشهاي رزمي علاقه واهتمام ويژه دارند و از رزمي كاران با سابقه هستند ماحصل گفتگوي ما باايشان از نظر شما مي گذرد.

س: بفرمائيد چه رشته هاي رزمي را در چه سطح كار كرديد؟

ج: من خيلي چيزها را تست كردم. جودو را تا دان 2 كار كردم. استاد اولم حاج آقاي مهر آيين و بعد آقاي مرادي، آقاي شكيب وآقاي صديق بودند . چند سالي در قالب بسيج تكواندو كار كردم. استاد ما آقاي اميرهاشملو بودند. بعد از آن سراغ كاراته رفتم  . در بين سبك هاي كاراته، كيوكوشين را انتخاب كردم بدين جهت كه مبارزه اش آزاد بود.

بعد ازآن سبك شين ذن كاراته را كه يك سبك ايراني در كاراته بود شروع كردم. شين ذن كاراته اندكي با كيوكوشين متفاوت بود؛ اوايل كه ما در خدمت آقاي سلطاني كار را شروع كرديم شايد حدود چهل پنجاه نفر بودند. اما الان بسيارگسترده شده است.  من در شين ذن كمربند سياه دان پنج دارم.

س: شما در مسابقات داخلي يا خارجي هم شركت كرده ايد؟ اگر شركت كرده ايد چه مقامهايي را به دست آورده ايد؟

ج: ببينيد؛ زندگي ما به اين صورت است كه مداحي اصل زندگي ماست و سايركارها و ورزش ، گوشه هايي ازآن را تشكيل مي دهند.  من فكر مي كنم اگر بروم مسابقه، كسي را كه نمي زنم؛ ممكن است ضربه اي هم بخورم و در نهايت مرا از روضه خواندن درمجالس باز بدارد. اما خوب جوانتر كه بودم، يك بار در مسابقات تكواندو بسيج در تهران دوم شدم. در مسابقات داخلي باشگاه و آزمون هاي كمربند هم شركت مي كنم. اما در كل هدف من در ورزش، حفظ سلامتي است واين فرمايش مقام معظم رهبري كه امر به ورزش، امر به معروف است.

 

س: به غير از ورزشهاي رزمي، ورزشهاي ديگري را هم انجام مي دهيد؟

ج: من با شنا خيلي مانوس هستم، يادم هست زماني كه شناي پروانه را تازه ياد گرفته بودم، سنم خيلي كم بود. آنقدر شناي پروانه رفتم كه وقتي شب رفتم منزل دستهايم به شدت مي لرزيد. مادرم مي گفتند مگر تو بيكاري كه شناي پروانه مي كني؟! خوب يك شناي ديگر برو. من مي گفتم اينو ياد گرفتم، ذوق مي كنم!

ورزشهاي ديگر هم هر چيزي كه با رفقا پيش بيايد. كشتي هم هست. الان اصل كار من در ورزش، كشتي است با بچه هاي بسيج مسجد جعفري در چهار راه دروازه دولاب، "هيات يا زهرا " كشتي كار مي كنيم. مربي ما هم آقاي علي يعقوبي هستند.

س: آيا فرزندان شما هم به هنرهاي رزمي علاقه مندند؟

ج: (با خنده ) من يك دختر و يك پسر دارم . دخترم سه چهارسال دارد. او هنر رزميش خيلي خوب است . از صبح تا شب مرا  مي زند! اما پسرم داود، كه يازده سال دارد، مدتي رزمي كار كرده ، الان هم كشتي تمرين مي كند.

 

س: حاج آقا، بفرمائيد مداحي را از كي و چگونه شروع كرديد؟

ج: شروع كار مداحي را به ياد ندارم. به قول شاعر كه مي گويد

چندين هزاران سال پيش از خلقت انگور                         باده خوري و مي كشي جزء كمالم بود

تا آنجايي كه مي گويد، در بحث عشق يادم نمي آيد دقيقاً چند سالم بود! نمي دانم از كي شروع كردم . البته من پدرمن هم مداح بودند.

س: تآثير اين مداحي و خدمتگزاري بر آستان اهل بيت- عليهم السلام- روي زندگي شما چه بوده است؟

ج: وقتي مداحي بشود كل زندگي آدم، عشق بازي شود كل زندگي آدم، تأثيرش را آنوقت مي فهميد. ما همه زندگيمان را از امام حسين (ع) داريم چيزي نيست كه از آقا نداشته باشيم . هيچ چيز.

س: پس شما اين شعر" تموم زندگي مال حسينه" رو شخصاً تجربه كرده ايد؟

ج: همه تجربه كرده اند.

س: حاج آقا، شما كه خودتان، هم از يادگارهاي دوران دفاع مقدس هستيد و هم رزمي كار، بفرمائيد آيا اين فنون رزمي دردفاع مقدس كاربري داشت يا نه. و يكي از خاطراتتان را هم بفرمائيد.

ج: ببينيد كسي فن رزمي را نبايد براي دعوا و درگيري ياد بگيرد. اگر مثلاً شما در خيابان درگير بشويد تا بخواهيد گارد بگيريد و آماده اجراي فن بشويد، يك بيل يا  يك چوب مي خورد توي سرتان. در بحث جنگ، مگر چقدر پيش مي آمد يك رزمنده با دشمن تن به تن رو در رو بشود. اگر هم پيش مي آمد، اواسلحه داشت، چاقو داشت، سرنيزه داشت؛ شما هم داشتيد. مساله اين است كه شايد شما يكبار هم درباشگاه با مثلاً جنگ سرنيزه برخورد نداشته ايد. آن چيزي كه مهم است تقويت روحيه جنگجويي و مقاومت در راه اسلام است؛ فنون رزمي به شما روح جنگاوري را تلقين مي كند وگرنه بسياري از اين بچه ها در جنگ بودند، مثلاً حسين فهميده كه آوازه اش در عالم پيچيده، نه كمربند مشكي داشت نه سفيد. شايد لباس كاراته را يك بارهم به تن نكرده بود ولي حسين فهميده هزار تا از اساتيد كونگ فو و كاراته و... را توي يك مشتش گرفت و رفت( پريد) بحث رزم وفن رزمي، روحيه آدم را تقويت مي كند كه هميشه بدونيم ما در حال جنگيم! جنگ با شيطان نفس! جنگ با دشمن!

حالا خاطره اي هم كه در اين مورد مي توانم بگويم اين است كه وقتي ما در بسيج در خدمت آقاي امير هاشملو تكواندو كار مي كرديم. در يك اعزام همه بچه هاي بسيج با هم بوديم درقلاجه، اسلام آباد، آقاي هاشملو هم در دسته ما بودند. ما بچه ها قرار گذاشته بوديم  صبح به صبح ايشان ما را مي بردند و تمريناتي را كه در تهران داشتيم، ادامه مي داديم. يعني  كلاس رزمي ما در لشكر 10 سيد الشهدا ادامه داشت.

 

س: در دوران غيبت، بفرمائيد رابطه بين" رزمي كار كردن" و" انتظار" چيست؟

اگر كسي حال انتظار داشته باشد، نه فقط دررزمي، كه در هر ورزشي موفق تراست. چون به خودش اين را تلقين مي كند كه من منتظرم تا آقا امام زمان تشريف بياورند و من يك سرباز سالم در ركاب ايشان باشم. علي الخصوص  در رزمي كار كردن كه وقتي مي خواهد مثلاً يك مشت حتي به كيسه بزند، سراپا عشق و محبت نسبت به وجود مقدس امام زمان و بغض و كينه نسبت به دشمنان ايشان مي شود.

س: اين نظريه مطرح است كه در ورزشهايي مثل رزمي و بدنسازي كه به بعد فيزيكي انسان مي پردازد، زمينه دوري از بعد معنوي براي انسان بيشتر است. نظر شما در اين مورد چيست و اگر اين نظريه درست است، جهت مقابله چه كار بايد بكنيم؟

ج: بدنسازي بدين جهت كه نماي بيروني انسان را مي سازد . اين خودش آدم را از خدا دور مي كند. ورزش هاي رزمي هم انسان را از لحاظ قدرت بدني درست مي كند . و طرف ديگر از كسي نمي ترسد. مي گويد من از اين ها قويترم و اين يك خود بزرگ بيني در شخص  به وجود مي آورد.دراين قضايا، سازندگي روحي خيلي مهم است !

س: حالا براي همين سازندگي روحي، كار خاصي هست كه بچه ها انجام بدهند؟

ج: الان يكي از يادگاري هاي زمان جنگ و دفاع مقدس كه هنوز هم در بعضي كلاسهاي رزمي اجرا مي شود، قرائت سوره عصر است كه بچه ها با آهنگ مخصوص آخر كلاس مي خوانند. اگر به بچه هاي رزمي كار بفهمانيم كه اين سوره والعصر را چرا مي خوانيم؛ بفهمانيم كه ما داريم خسارت مي كنيم، داريم ضرر مي كنيم، آن موقع رزمي كار كردن يك جلوه ديگري خواهد داشت. بايد به بچه هاي رزمي كار گفت كه اين رزمي را كه شما داريد تمرين مي كنيد، درحقيقت شما داريد شمشير امام زمان مي شويد. نه اينكه به گونه اي عمل كنيد و رفتار كنيد كه مردم از شما بترسند و احياناً جرأت نكنند به شما اعتراض كنند!

س: حاج آقا كريمي به نظر شما مهمترين و با ارزشترين خصلت يك مرد رزمي چيست؟

ج: " افتادگي آموز اگر طالب فيضي                       هرگز نخورد آب زميني كه بلند است!"

درخت هر چه بارش بيشتر بشود، سرش پايين تر مي آيد . اين همان چيزي است كه از قديم به همه آموختند ولي الان لقلقه زبانها شده. اگر زورت برسد و زور نگويي مهم است اگر چشم داشته باشي و به نامحرم نگاه نكني مهم است. اگر زور نداشته باشي، يا مثلاً چشم نداشته باشي و بعد بگويي من خودم را كنترل مي كنم كه هنر نيست. مهم آن است كه قدرت داشته باشي وخودت را كنترل كني!

س: مدتي است كه شاهديم باشگاه ها دارند به باشگاه بيليارد تبديل مي شوند. تحليل شما از اين قضيه چيست و علت آنرا در چه مي بينيد؟

ج: به نظر من علت آن تضعيف ورزش هاي رزمي در جامعه ماست. اين تضعيف جنبه هاي مختلف دارد كه من نمي خواهم وارد بحث هاي خصوصي و شاخه اي بشوم. ولي آنطور كه شايسته است از اين ورزش ها استقبال نمي كنند. مثلاً همين ورزش شين ذن كاراته كه در حال حاضر بچه هايي بسيار قوي دارد اگرتيم ملي سبك بخواهد براي مسابقات به كشوري برود، بايدهزينه سفر را خودشان بدهند. خوب معلوم است كه نمي روند!

من در تأييد بيليارد حرفي ندارم بزنم. بازي فكري خوبست، ورزش هم خوبست. اما ورزش فكري با ورزش جسمي فرق مي كند. اگر قرار باشد باشگاه رزمي، باشگاه مرتبط با بدن ، تبديل به باشگاه بيليارد بشود، اين روا نيست.

س: به عنوان يك آدم فرهنگي كه در ورزش هم دست داريد، چه توصيه اي به مسؤولان رزمي داريد و چه توصيه اي به مسؤولان فرهنگي كشور؟

ج: از مسؤولان رزمي خواهش مي كنم دلشان براي ورزش هاي رزمي بسوزد؛ اين مطلب را سربسته مي گويم، خودشان متوجه مي شوند كه من چه مي گويم.

مسؤولان فرهنگي هم بايد فرهنگ را آميخته با ورزش بكنند، هم ورزش را آميخته با فرهنگ. بايد" فرهنگ ورزشي بودن" را توسعه بدهند. نه ورزش را. فرهنگ ورزشي بودن را!

س: شما هميشه در مجالستان صحبتي با جوانها داريد. علت اين سبك و شيوه عمل شما چيست؟

ج: بالاخره جوان ها سرمايه هاي اصلي اين جامعه هستند والگو مي گيرند درحاليكه همسن وسالان من راه خودشان را رفته اند
( ونقش خود را گرفته اند) از طرفي شايد من الگوي جوانها باشم ولي هنوز هم در شرايطي قرار ندارم كه بتوانم به بزرگترها توصيه كنم.

س: حاج آقا كريمي، سؤالات مصاحبه ما تمام شد. اما سؤالي كه ممكن است براي خوانندگان جوانتر ما پيش بيايد، فلسفه و اثر خواندن "والعصر" بعد از تمرينات است. اگر مي شود لطفاً در اين زمينه بيشتر توضيح دهيد؟

ج: والعصر، ان الانسان لفي خسر: اين خيلي واضح است . قسم به زمان. انسان در خسران وزيان است. الاالذين آمنوا، بجز كساني كه ايمان آوردند. و عملواالصالحات، وعمل كردند به صالحات، عمل كردند به نيكي. فقط حرف نزدند. رفتند توي ميدان و با شيطان جنگيدند. اين يك نمونه جنگ است با شيطان. وقتي مي خواهيم به كيسه مشت بزنيم، اول بايد كيسه را خودمان ببينيم كه داريم مي كوبيم! بايد نفس خودمان را بگذاريم جلو و مثل كيسه بوكس بكوبيم! من گاهي اوقات هر قسمت از كيسه را يك چيزي تصور مي كنم. بالايش را مثلاً غيبت، پائينش را تهمت، سمت چپش را دروغ، اين طرفش را افترا ؛ هر عيبي را در خودم بيشتر سراغ دارم، آنجا را بيشتر مي بينم.

الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات، عمل مي كنند به صالحات. و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر، ورزش مي كني، مشت مي زني، لگد مي زني، ولي توصيه كن به حق و به صبر، پاي حق بايست و مشت بزن، پاي حق بايست و مشت بخور، صبرت هم در مشت زدن و مشت خوردن زياد بشود.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387;ساعت 10:57;  توسط خادمين;  | 

شيفته»، تخلص عزيزالله مباركي از شاعران و مداحان اهل‌بيت علیه‌السلام و باعث و باني «انجمن ادبي علي علیه‌السلام، حلال مشكلات» است.
روزي با او به صحبت و گفت‌وگو نشستم كه كمتر كسي را مي‌شناخت. بيماري لعنتي، حسابي او را از پا انداخته بود و حالا، مردي كه به قامت استوار و چرخيدن در گود زورخانه مشهور بود، كنج خانه، اسير بستر بيماري بود. سرطان، سكته مغزي و دردهاي ديگر، جان «شيفته» را نشانه گرفته بود و او، خسته و غمزده از بي‌كسي و بي‌همنفسي، حتي ناي گلايه از دوستان و همكارانش را هم نداشت.
عزيزالله مباركي، شاعر و مداح اهل بيت علیه‌السلام، از آن روزي كه با او در اتاق بي‌رياي خانه‌اش به مصاحبه نشستم، فقط دو سال ديگر دوام آورد و پرونده دنيايي‌اش، پس از چند سال درد و رنج بسته شد و حدود یک سال پيش به ارباب بي‌كفنش پيوست.
شايد اين گفت‌ و شنود، خاطره‌انگيزترين كار مطبوعاتي من باشد. شما هم بخش‌هايي از آن مصاحبه را بخوانيد:
«بالله كه شيفته، سخن دلرباي را
از مكتب امام حسن عسگري گرفت»
«شيفته»، تخلص عزيزالله مباركي از شاعران و مداحان اهل‌بيت علیه‌السلام و باعث و باني «انجمن ادبي علي علیه‌السلام، حلال مشكلات» است.محمدمهدي مباركي، كوچك‌ترين فرزندش مي‌گويد: «پدرم در سال 0131 در محله اصفهانك تهران در خانواده‌اي رعيت متولد شد. پدري مؤمن داشت و مادري سيده. پدربزرگ و مادربزرگم، پدرم را در 32 سالگي به كلاس مداحي گذاشتند و 71 سال بعد، او پرچم جامعه مداحان شرق تهران را به دست گرفت.»محمد مهدي در كنار پدرش، روي تخت نشسته است، دستي روي شانه پدر گذاشته و سئوالات ما را با صداي بلند به او انتقال مي‌دهد. چون حال پدر خوب نيست، خودش از پدرش مي‌گويد: «يك سال از عمل حاج آقا گذشته بود كه به آقا امام رضا علیه‌السلام توسل كرديم و با مادر و خواهرم به زيارت رفتيم. 01 دقيقه مانده بود هواپيما بنشيند كه حاج آقا گفت: «من شعري را روي پاكت هواپيمايي نوشته‌ام.»
من ز تهران با دلي پرغصه اينجا آمدم
بهر درمان دلم از سوي تهران آمدم
يا رضا، جان جواد و مادرت
شفا بده اين نوكرت.
كه خب، اين شعر در آن شرايط استثنايي و زمان بيماري سروده شده بود، اما صفاي خودش را داشت. از هواپيما پياده شديم. يك شب در هتل بوديم و وقتي صبح شد به زيارت آقا امام رضا علیه‌السلام رفتيم و بعد به تهران برگشتيم. وقتي كه براي عكس سر حاج آقا به بيمارستان نيروي هوايي رفتيم، پزشكان گفتند كه عكس‌ سر او را نخواسته‌ايم، عكس حاج آقا را خواسته‌ايم. بعد گفتند كه غده سر حاج آقا آب شده است.»همسر عزيز‌الله، زني آرام و مهربان است. او هم از معجزات مي‌گويد و از واقعيات تاريخي، اما مباركي بيشتر شعر مي‌خواند.
صديقه‌اي كه خلقت هستي ز هست اوست
چشم اميد خلق دو عالم به دست اوست
چون مدح وي به سوره كوثر خدا كند
گويم هر آنچه ز وضعش شكست اوست.
او شعرها را به زحمت به خاطر مي‌آورد. شعر كه تمام مي‌شود، نگاهش را عميق مي‌كند و ديگر حرفي نمي‌زند، اما محمدمهدي حرف مي‌زند. او از مادرش تعريف مي‌كند و مي‌گويد: «ما كه مرد هستيم، نمي‌توانيم از پس پدرمان برآييم، ولي مادرمان با تمام بي‌خوابي‌اش از عهده كارهاي ايشان بر مي‌آيند.»همسر حاج عزيزالله، او را استاد صدا مي‌زند و مي‌گويد: «از كودكي ورزش مي‌كرده و در زورخانه «ميان‌دار» بوده است.»مي‌گويد كه در زورخانه بيشتر مدح مولا مي‌خوانده، اما حالا با آن همه هيبت و احترام، ديگر شعري به ياد نمي‌آورد تا بخواند.بلافاصله محمد مهدي شعري از او مي‌خواند:
اي دست خدا، گره ز كارم وا كن
صدام لعين را به جهان رسوا كن
جان حسن و حسين و زهرا و بتول
تذكره كربلاي ما امضا كن
حالا ديگر عزيزالله مباركي با شنيدن اين شعرها، چيزهايي را به ياد مي‌آورد: «وقتي كه امام خميني آمد، همه چيز عوض شد. خدا هم به من كمك كرد. من هم شعر مي‌خواندم و هم گريه مي‌كردم. وقتي امام آمد، در فرودگاه بودم.
مژده اي دل كه خميني ز سفر مي‌آيد
ز سفر باز همان فرّ بشر مي‌آيد»
دوباره مكث مي‌كند و نگاهش عميق مي‌شود. انگار به گذشته‌اي دور فكر مي‌كند كه همسرش مي‌گويد: «قبل از انقلاب يك شب ريختند به خانه‌مان و آقاي مباركي را با پسرم گرفتند. پلاك كوچه را هم كندند و گفتند كه چرا شما پلاك كوچه وليعهد را كنده‌ايد و اسم «شيفته» را گذاشته‌ايد. ساواك، حاج آقا را خيلي اذيت كرده بود.»
حاج آقا چيزهايي به ياد مي‌آورد كه مي‌گويد: «يكي از برادران من از قم تلفن زد و گفت كه امام را به زندان برده‌اند. صبح شد، بلندگو را روشن كردم. داد و هوار زدم كه اي مردم! امام را گرفته‌اند. ديدم كه چند صد نفر جمع شدند. ساواك ترسيد و ما را بازداشت كرد.
الا خميني، اي در رگ تو خون حسين
كه در شجاعت و غيرت نباشدت شأني
صرير موسي جعفر تويي و چون پدرت
غمت نباشد اگر گشته‌اي تو زنداني»
بعد، آرام مي‌گويد: «شعر را دوست دارم.»
حاج آقا مباركي از نصرالله مرداني ياد مي‌كند و از سهيل محمودي: «سهيل محمودي آن قدر بي‌رياست كه با خانواده‌اش به خانه ما مي‌آيد. آقاي طايي و آقاي متين هم از انجمن تهران به اينجا مي‌آيند. آقاي نيكو همت، رئيس انجمن هم گاهي.»محمد مهدي از همه گله دارد. او مي‌گويد: «وقتي كه حاجي سالم بود، ما نمي‌ديدیمش. او مشكلات مردم را حل مي‌كرد و به آنها مي‌رسيد، اما حالا ارتباط‌ها، چه مردمي و چه دولتي، قطع شده است. حتي مداحان هم به ايشان سر نمي‌زنند. باز، لوطي‌ها و بچه‌هاي باغ فردوس مي‌آيند.»همسر آقاي مباركي هم دوباره به حرف مي‌آيد: «خانه ما همگاني است.»ديگر چايمان سرد شده. يكي از دختران حاج آقا، چاي ديگري برايمان مي‌آورد. او هم از هزينه‌هاي بيمارستان و مراكز دولتي گله مي‌كند. مباركي گاهي دراز مي‌كشد و گاهي خود را با زحمت زياد بالا مي‌كشد و روي تخت مي‌نشيند، شعري مي‌خواند و دوباره آرام مي‌گيرد. خيلي به زحمت شعرهايش را به ياد مي‌آورد. بيشتر فكر مي‌كند و با تنها چشم بازش به من مي‌نگرد. نمي‌دانم چطور مي‌توانم به او كمك كنم تا شعري به يادش بيايد. همسر عزيزالله، سه دفتر شعر از اشعار آقاي مباركي را به من مي‌دهد، اما اصلاً وقتي براي تورق آنها نيست، چون حاج آقا گاهي چيزي را به ياد مي‌آورد. اين بار مي‌گويد: «اوايل، خانه‌مان پر بود از شاعر و مداح، ولي الآن انجمن فقط دو عضو دارد، يكي من و يكي آقاي قاضي كه نگذاشته چراغ انجمن خاموش شود.»فرصت مي‌كنم تا در ميان اشعار او غوطه‌ور شوم. از غزليات مي‌خوانم:
«پشت پا گر به همه هستي دنيا زده‌ايم
دست رد بر جم و بر قيصر و كسري زده‌ايم
از پريشاني دل هيچ نشد كم آخر
شانه هرچند بر آن زلف چليپا زده‌ايم
تا كه آريم بكف گوهر مقصود ز جان
دل چو غواص شب و روز به دريا زده‌ايم
همه شب تا به سحر گرم مناجات و دعا
روزها از غم دل خيمه به صحرا زده‌ايم
من و بلبل به گلستان و چمن فصل بهار
خنده بر زاغ سيه چهره رسوا زده‌ايم
همه دم مورد الطاف خدائيم ز مهر
دم چو ما از علي عالي اعلا زده‌ايم
تا به سر منزل ياران صديق آمده‌ايم
دشمن دوست نما را به جهان وا زده‌ايم
شده‌ايم از دل و جان «شيفته» عشق علي
دست حاجت همه بر دامن مولا زده‌ايم
«يا علي» ذكر خانواده مباركي است. «يا علي» مي‌گوييم و بلند مي‌شويم. دست «شيفته» را مي‌فشاريم و برايش آرزوي سلامتي مي‌كنيم، اما وقتي كه در واپسين روزهاي پاييز 85، خبر درگذشت او را مي‌شنوم، ياد شعرهايي مي‌افتم كه در سينه او باقي ماند و در دل سرد خاك، لوحي از نور شد. حالا ديگر، نه مباركي در ميان ماست و نه طايي شميراني، شاعر بزرگي كه شيفته، او را سعدي معاصر مي‌خواند.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387;ساعت 10:49;  توسط خادمين;  | 

چاك شده سينه گل از غمت

اى همه شب ناله گل همدمت

سينه به سينه غم تو راز شد

شاهد شب هاى پر آواز شد

گوهر درياى عفافى شما

در حيايى و عزيز خدا

آن كه دلش با تو هم آوا شده

موج شكن در دل دريا شده

با تو حديث غم ياران شنيد

نغمه پر درد بهاران شنيد

وارث اشك و غم و آه على !

دفتر صبرى و نگاه على

با تو شده كاخ ستم واژگون

گشته به درياى عدم رهنمون

در حيا را چو تو خود مظهرى

آينه دار ره هر باورى

با تو زمين فخر فروشد به صبر

دست بشويد ز تمناى ابر

غيرت آن دست بريده تويى

ناله آن زخم چكيده تويى

گرچه برادر به فراتش رسيد

آب بديد و لب خود را نديد

تشنه اگر وارد پيكار شد

سير به دست شه كرار شد

كرب و بلا بود و عطش در خروش

ناله گل بود و غرورى خموش

طفل عطش سينه خون را مكيد

كرب و بلا در شطى از خون دميد
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387;ساعت 11:44;  توسط خادمين;  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
زينب كبرى (س ) روز پنجم جمادى الاول سال 5 يا 6 هجرت در مدينه چشم به جهان گشود. خبر تولد نوزاد عزيز، به گوش رسول خدا (ص ) رسيد. رسول خدا (ص ) براى ديدار او به منزل دخترش ‍ حضرت فاطمه زهرا (س ) آمد و به دختر خود فاطمه (س ) فرمود: ((دخترم ، فاطمه جان ، نوزادت را برايم بياور تا او را ببينم )).
فاطمه (س ) نوزاد كوچكش را به سينه فشرد، بر گونه هاى دوست داشتنى او بوسه زد، و آن گاه به پدر بزرگوارش داد. پيامبر (ص ) فرزند دلبند زهراى عزيزش را در آغوش كشيده صورت خود را به صورت او گذاشت و شروع به اشك ريختن كرد. فاطمه (ص ) ناگهان متوجه اين صحنه شد و در حالى كه شديدا ناراحت بود از پدر پرسيد: پدرم ، چرا گريه مى كنى ؟! رسول خدا (ص ) فرمود: ((گريه ام به اين علت است كه پس از مرگ من و تو، اين دختر دوست داشتنى من سرنوشت غمبارى خواهد داشت ، در نظرم مجسم گشت كه او با چه مشكلاتى دردناكى رو به رو مى شود و چه مصيبتهاى بزرگى را به خاطر رضاى خداوند با آغوش باز استقبال مى كند)).
در آن دقايقى كه آرام اشك مى ريخت و نواده عزيزش را مى بوسيد، گاهى نيز چهره از رخسار او برداشته به چهره معصومى كه بعدها رسالتى بزرگ را عهده دار مى گشت خيره خيره مى نگريست و در همين جا بود كه خطاب به دخترش فاطمه (س ) فرمود: ((اى پاره تن من و روشنى چشمانم ، فاطمه جان ، هر كسى كه بر زينب و مصايب او بگريد ثواب گريستن كسى را به او مى دهند كه بر دو برادر او حسن و حسين گريه كند)).(1)
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387;ساعت 11:38;  توسط خادمين;  |