تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



شب است و همچنان شبهای دیگر        دوباره مادر من درد دارد

شده  باغ  گل  رویش  خزانی               بمیرم  از چه رویی زرد دارد

هنوز از آن هجوم وحشیانه                  گمانم مادر م سردرد دارد

پس از چندی نوازش کرد من را             وحس کردم که دستی سرد دارد

همه اینها گواهی می دهدکه              چرا بر روی چادر  گرد دارد

رخ نیلی مادر آگهم کرد                       که یثرب در خودش نامرد دارد

کنارش تا سحر بیدار ماندم                 بداند دختری همدرد دارد

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387;ساعت 9:53;  توسط خادمين;  | 

نگیر از شب من آفتاب فردا را

نبند روی من آن چشمه‏های زیبا را

تو گاهواره ماه و ستاره‏ها هستی

خدا به نام تو کرده است آسمان‏ها را

تو در ادامه هاجر به خاک آمده‏ای

که باز سجده کنی امتحان عظمی را

خدا سپرده بدستت چهار اسماعیل

که چشمه چشمه گلستان کنند دنیا را

چه کرده‏ای که به آغوش مهربانی تو

سپرده‏اند جگر گوشه‏های زهرا علیهاالسلام را

بگو چه بر سر بانوی آب آمده است

که باز می‏شنوم رود رود دریا را

تبر چگونه شکسته‏ست شاخه و برگ تو را

چطور خم شده‏ای بر زمین، سپیدارا!

بخوان! دوباره بخوان با گلوی مرثیه‏ها

حدیث تشنه‏ترین دست‏های صحرا را

از آسمان به زمین آمده است گیسویت

که سربلند کند دختران حوّا را

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387;ساعت 8:57;  توسط خادمين;  | 

رودها چشمان خیست را برابر داشتند

آسمان‏ها را نفس‏هایت مکدّر داشتند

دست‏هایت در میان خانه مولا وزید

کودکانِ فاطمه انگار مادر داشتند

موج‏ها از بسترِ چشمان تو برخاستند

ابرها از سوز دامان تو سر برداشتند

خانه بی‏سقّا و چشمت خیس و اندوه تو را

آن سحرگاهان بی‏فانوس باور داشتند

بی‏علمدار است صف‏های خیالت سال‏ها

سال‏هایت حال و روزی گریه‏آور داشتند

اشک‏هایت هفت دریا را به جان آورده بود

ناله‏هایت را زنان هفت کشور داشتند

مادرِ پروانه‏هایِ بی‏قرارِ نینوا

سنگ‏ها پروانه‏ات بودند اگر پر داشتند

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387;ساعت 8:55;  توسط خادمين;  | 

چهار مرتبه بانو! برای تو خبر آمد

چهار بار دلت کوه شد به لرزه درآمد

تو منتظر، تو گدازنده بر معابر خونین

مسافر تو نیامد مسافری اگر آمد

چهار مرتبه شن‏زارهای ظهر، تنت را

گریستند و تو را داغ‏های مستمر آمد

چنان گریسته‏ای روزهای خستگی‏ات را

که تکّه تکّه خاک بقیع نوحه‏گر آمد

از آن گلایه تلخت به گوش علقمه بانو!

هر آنچه رود از آن لحظه سر به زیرتر آمد

چهار بار پسر رفت و اسب رفت و تو بودی

چهار بار تو بودیّ و اسب بی‏پسر آمد

تو کوه بودی و از پشتِ شانه‏های بلندت

چهار مرتبه خورشید سر بریده برآمد

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387;ساعت 8:52;  توسط خادمين;  |