تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



دعا گوی شما در حرم امام رضا (ع)هستیم

ایران بود انگشتر و باشد خراسان چون نگین

یا علی بن موسی الرضا
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387;ساعت 15:50;  توسط خادمين;  | 

به سیاه چال زندان چه خوش است شور و حالم

بگذشــــته با تو یـارب ، شب و روز و ماه و سـالم

ز ســــماء گذشــته آهم به زمیـن چکـیده اشـــکم

زنفــس فـتاده قلـبم بـه قفــس شـــکـــسته بالـم

سـر و جان به کـف نـهادم به عـدو شکســت دادم

شـــد از آن به دســـت و گـردن غل آهـنـین مـدالم

وطـنــم بـود مدینـــــه غــم غربتـــــم بـه ســــــــینه

زکـــــدام غـصـــــه گـــــویم زکـــدام غــــم بنـــــــالم

بـه ســرشــک چشــــم زهــرا به شرار قلب حیــدر

بـه رســول و اهل بیـتــش بـه فــدای ذوالـجـــلالم

کـه اگـر  هــــزار نـوبــت  بکـشــنـد و  زنـده گـــردم

چو بـه راه دوســت باشــد  نرســد بـه  دل  مــلالم

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387;ساعت 15:44;  توسط خادمين;  | 

کنون که گوشه زندان به بند زنجیرم

خدا گواست چو زهرا ز زندگی سیرم

شبیه مادر مظلومه تا ورود اجل

دو دست بسته خود سوی آسمان گیرم

شکسته پا و کمان قد رسیده جان به لبم

شکنجه های عدو کرده اینچنین پیرم

ز تار کعب نی و پود تازیانه کین

به باغ یاس ولایت بنفشه تصویرم

عدو بدون جهت ناسزا به من می گفت

اگر چه گفته خدا از تبار تطهیرم

ز جانب من خسته به دخترم گوئید

اسیر سلسله ها نی ، اسیر تقدیرم

رضا بیا که نگاهم به چهار چوب در است

بیا که کنج قفس بی شکیب می میرم

به یاد کرببلا بی قرار می گریم

به یاد حنجر شش ماهه و سر تیرم

به یاد ساقی بی دست و مشک علقمه ام

به یاد راس جدا از جفای شمشیرم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387;ساعت 9:10;  توسط خادمين;  | 

توفيق فغان دارم چون چاک گريبانها

خاکستر من مانده بر دامن نيرانها

شد دانهء زنجيرم با پيکر من همخون

سخت است برای من پيمودن زندانها

همچون شجری هستم تا نيمه ميان خاک

 شد غربت افزونم سر لوحهء عنوانها

آويخته ساق من از تختهء تابوتم

بشکسته مرا ساقه چون گل به گلستانها

تا بر روی زهرايم شلاق اثر بنمود

 شلاق يهودی شد تاديب مسلمانها

سيلی است بجای خون، زندان عوض طشت است

 خون می چکد از لعلم، بشکسته چو دندانها

افتاده ميان راه جسمی که به زنجير است

 افسوس از اين بيداد، فرياد ز دورانها

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387;ساعت 9:5;  توسط خادمين;  | 

ای شيعه بر تو باد درود و سلام من

وقت است بشنويد فرازی کلام من

عمرم نه صرف شد به سيه چالها عبث

کز بهر شيعه بود همه اهتمام من

در انزوا نبود همه عمر من که بود

در سجده گاه گوشهء زندان قيام من

روزی که غصه خلق شد از حکمت خدا

بگزيد غصه را دل والا مقام من

چون جام عشق فال به نام حسين زد

 از غبطه رفت در طلب درد جام من

من آن امام مفترض الاطاعه ام که شد

از اقتدار کنج سيه چال دام من

تنها نی ام (نيستم)، غريب نی ام، بی نوا نی ام

 زهراست آنکه بود انيس مدام من

بی جرم و بی گناه به زندان گذشت عمر

نه بلکه بود نسل علی اتهام من

زندان مرا به خويش چه خوش داد عادتم

 ديگر نداشت فاصله ای صبح و شام من

همچون درخت ريشه دواندم به قعر خاک

 خلصنی ياربم شده بود التيام من

از بس که مانده ظاهری از استخوان و پوست

 ديگر نبود طاقتی از استلام من

بغض يهود قدرت سيلی فزون کند

زهراست باخبر ز رخ نيل فام من

هر ناسزا و فحش نثارم حلال بود

 هرگونه لطف و جود و نوازش حرام من

هارون بدست ظلم نگهبان کافرش

 می خواست بشکند حرم احترام من

با کام روزه زير شکنجه لبان خشک

 افطار زهر بود بهشتی طعام من

امضای نيلی غل و زنجير بر تنم

 تاکيد ديگری است به حسن ختام من

با کام تشنه بر همهء شيعيان خود

 همراهی حسين يگانه پيام من

مهدی کجاست تا که بگيرد ز دشمنان

با ضرب ذوالفقار علی انتقام من

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387;ساعت 9:4;  توسط خادمين;  | 

در این زندان که ره بسته است پرواز صدایم را

نمی بینم کسی را جز خودم را و خدایم را

سرم را می گذارم روی زانوهای لرزانم

یکایک می شمارم غصه های زخمهایم را

پریشان حالم و از استخوانم درد می ریزد

نمی جویم زدست هرکس و ناکس دوایم را

اگر چه زخم تن دارم کبودی بدن دارم

ولی خرج عبادت می نمایم لحظه هایم را

حضور دانه ی زنجیر  در راه گلوگاهم

دو چندان  می نماید بغض سنگین دعایم را

نمی گویم چه کردم تازیانه با وجود من

ببین پُر کرده خون پیکرمن بوریایم را

اگر بنشسته می خوانم نمازم را در این زندان

غل زنجیرها کوبیده کرده ساقی پایم را

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387;ساعت 9:2;  توسط خادمين;  | 

در دل خاکم و امّید نجاتی دارم

در دل امید و به لبها صلواتی دارم

مرگ،همسایه ی دیوار به دیوار من است

منم آن زنده که هر شب سکراتی دارم

هشت معصوم عیان شد زمصیبات تنم

از شهیدان خداوند صفاتی دارم

منم آن نخله ی در خاک که بر خوردن آب

جاری از دیده ی خود نهر فراتی دارم

ساقم از کوتهی تخته به رسوایی رفت

ورنه بشکسته ستون فقراتی دارم

کفن آوردن این قوم عذابی دگر است

اندر این هفت کفن تازه نکاتی دارم

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387;ساعت 9:2;  توسط خادمين;  | 

 

زینب فرشته بود و پر خویش وا نکرد

این کار ار برای رضای خدا نکرد

پر می گشود اگر همه را باد برده بود

سیمرغ بود جلوه بی انتها نکرد

این کربلا چه بود که جز این مسافرت

او را زجان عزیزتر خود جدا نکرد

گیسوی آیه های نجیبی که می وزید

با معجر شکسته زینب چه ها  نکرد

یاد رقیه حرف گلو گیر زینب است

حرفی که تار صوتی او خوب ادا نکرد

آری غذا نداشت و لی در تمام راه

یکبار هم نماز شبش را قضا نکرد

بیگانه بر غریبی زینب سلام کرد

کاری که هیچ رهگذر اشنا نکرد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387;ساعت 10:17;  توسط خادمين;  | 

شمع جان سوخته بزم وفايى زينب

گل نيلوفر گلزار ولايى زينب

تو جگر سوخته‏اى صابره دشت بلا

اى كه از عرش نشينان وفايى زينب

خمسه طيّبه را وارثى اى مظلومه

يادگار حرم اهل كسايى زينب

تا گشودى تو پر و بال مصيبت ديدى

در سپهر غم و اندوه هُمايى زينب

اى كه همسايه ديوار به ديوار غمى

غصّه را جز دل تو نيست سرايى زينب

تو همانى كه مدينه قد و بالات نديد

گشت فرجام تو، انگشت نمايى زينب

از همان روز كه تو زاده شدى دل مى‏گفت

كاشكى تا به ابد كوفه نيايى زينب

بعد از آن جلوه كه در كوفه نوميدى شد

قبله‏ات گشت همان نور سمايى زينب

كس نپرسيد كه اى غمزده حالت چون است؟

كس نپرسيد كه آواره چرايى زينب

روز قربانى ابناءِ تو ايمان مى‏گفت

به خداوند قسم روح منايى زينب

پهلوانى ز عرب با تو همآورد نشد

قهرمان سفر شام بلايى زينب

اى كه دلگرم به تو جمله يتيمان حسين

چلچراغ شب تار اُسرايى زينب

كنج ويرانه غربت به اسارت رفتى

نه پناهى و نه آبى نه غذايى زينب

هيچكس چون تو اسير غم دلدار نشد

اولين عاشق شاه شهدايى زينب

يا قتيل العبرة گفتى و جان مى‏دادى

تا كه ثابت شود از اهل كجايى زينب

گوش جانها پس از آن واقعه عاشورا

جز «حسينم» نشنيد از تو صدايى زينب

كهنه پيراهن صد چاك و دلى صد پاره

آفتاب و دل سوزان، چه فضايى زينب

به سلامت برو جمع شهدا منتظرند

زائر خسته دلِ كرب و بلايى زينب

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387;ساعت 10:12;  توسط خادمين;  | 

كسيكه رنج فراوان كشيد زينب بود
 كسيكه مهر ز دنيا نديد زينب بود
 كسيكه روز و شبش آه و ناله و غم بود
 كسيكه رنج اسيرى كشيد زينب بود
 كسيكه وقت اسيرى به همراه اسرا
 بروى خار مغيلان دويد زينب بود
 كسيكه كعب نى و تازيانه بر تن خويش
 براى حفظ يتيمان خريد زينب بود
 كسيكه كنج خرابه ز ظلم و جور يزيد
 قدش كمان شد و از غم خميد زينب بود
 كسيكه كه نعش پر خون عزيزانش را
 در خاك و خون آغشته بديد زينب بود
 كسيكه طشت طلا و تلاوت قرآن
 به چشم ديد و، به گوش شنيد زينب بود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387;ساعت 9:20;  توسط خادمين;  |