تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



جواد آل طاها در جوانى

سفر كرده از اين دنياى فانى

زبان روزه اندر شهر غربت

به كامش گشته زهر آلوده شربت

جوادالعالمين از ما جدا شد

سپهر دين پيغمبر دوتا شد

بزير خاك پنهان شد كه آن ماه

به زهرا و على مهمان شد آن شاه

ز داغش اختران آسمان سوخت

كواكب، مهر و مه يكباره افروخت

ستون اعظم دين تا فرو ريخت

همه ترتيب عالم در هم آويخت

ملايك در غم او گريه كردند

همه افلاك بهرش نوحه كردند

نه تنها نوريان غوغا نمودند

كه بر او ناريان آوا نمودند

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387;ساعت 10:30;  توسط خادمين;  | 

يك نفر از اهل‏بيت فاطمه

يك نفر زين چارده تن قائمه

در امامان هدى رعناترين

در نگاه شاعران زهراترين

شعله موروثى شده در دامنش

عشق مى‏سوزد ز گرماى تنش

مى‏دود تب در تمام جان او

مى‏خورد بر هم لب و دندان او

بسكه مى‏سوزد تن طوفانى‏اش

بستر خورشيد شد پيشانى‏اش

رنج بى آبى توانش را گرفت

درد، ملك استخوانش را گرفت

گرگها خون خدا را خورده‏اند

جاى پيراهن، تنش را برده‏اند

مه ميان حجره زندانى شده

شه گرفتار پريشانى شده

ضعف را با ناتوانى مى‏كشد

بار پيرى در جوانى مى‏كشد

خلسه‏اى دارد كه از عرفان پر است

در سماعش پيچش يك چادر است

اى غرور ناله هَل مِن مُعين

اى بلور، اين سنگباران را ببين

پشت اين در سايه‏ها كف مى‏زنند

در غم ابن الرضا كف مى‏زنند

پس سيادت را حسادت كرده‏اند

كينه توزى با سعادت كرده‏اند

تو شهيد دستِ بازِ خود شدى

عطر عيد جا نمازِ خود شدى

آب گرچه رهن ايوان شماست

تشنگى شش دانگش از آن شماست

حيف از آن رنگ كبودين لبت

حيف از آن گلهاى يارب ياربت

حيف از آن چشم سياه بسته‏ات

حيف از آن لبهاى خشك و خسته‏ات

آفتاب من لب بام آمده

صاحب منسب، چه بى نام آمده

گر چه بى نام آمدى بر روى بام

از كبوترها ببينى احترام

پيكرت اقليم باغ دردهاست

عطر جسمت رهبر شبگردهاست

باغ ما از بام افتاده به خاك

اى بهارِ عاطفه روحى فداك

استخوانت گر شكست از اين فرود

بر تو و جدّ غريبِ تو درود

گفت «اُسقونى» ولى سنگش زدند

گفت هر چه يا على سنگش زدند

بر تنش دعوا، كه تاراجش كنند

بر سرش غوغا به معراجش كنند

عاقبت از هيبت چشمان او

از قفا قاتل گرفته جان او

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387;ساعت 10:24;  توسط خادمين;  | 

رزمنده عشقم مرا همسنگرى نيست

مادر نه، فرزندى نه، يار و همسرى نيست

جز مرگ غربت با دل صد پاره ازغم

بهر نجات از غصه راه بهترى نيست

غربت ببين فرياد من بر آسمان است

اما چه سازم قاتلم را باورى نيست

جان دادم و دست خودى در كار باشد

زهر خودى خوردم كه زهر ديگرى نيست

جز خاكهاى حجره در بسته و جز

خون جگر از بهر اين دل ياورى نيست

هر قطره خون دلم اين نكته گويد

ياس سپيد عشق كه نيلوفرى نيست

با نيش خند طعنه‏ها سوراخ شد دل

وا حسرتا گر ضربت ميخ درى نيست

من مرغ عشق كوثر از نسل رضايم

كنج قفس از من به جز مشت پرى نيست

تا كه بدامانش بگيرد اين سرم را

جان مى‏دهم اما كنارم مادرى نيست

بالاى جسم نيمه جانم كف زنانند

شادى چرا، گر شيوه غم پرورى نيست

با ياد جدم از عطش مى‏سوزد اين دل

لبها ترك خورده ولى آب آورى نيست

در آفتاب بام، جسمم را گذاريد

بهر سم اسبان مرا گر پيكرى نيست

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387;ساعت 10:12;  توسط خادمين;  | 

علاقه‏مند دلدارى غريب و با وفا هستم

نماز درد مى‏خوانم بر او در اقتدا هستم

بُود عمرى كه ميگريم بياد دلبرى مظلوم

گرفتار غم و درد جواد ابن الرضا هستم

زبان حال مى‏گويد: مرا در بى كسى كشتند

به وقت مرگ تنهاتر ز بابايم رضا هستم

ميان خانه و بادست همسر زهر كين‏خوردم

غريب و بى كس و تنها شبيه مجتبى هستم

گل رخسار ماهم را به زهر كينه خشكاندند

لب تشنه جگر پاره به ياد كربلا هستم

صداى ناله‏ام گم شد ميان شادى دشمن

غريب شهر بغدادم فدايى خدا هستم

به روى خاك مى‏غلطم بياد مادرم زهرا

جوادم وارث ياس كبود مرتضى هستم

ندارم خواهرى يا مادرى يا خادم خوبى

گرفتار جفاى همسرى اهل جفا هستم

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387;ساعت 10:11;  توسط خادمين;  | 

سلام من به نور عین زهرا

جواد ، ماه کاظمین زهرا

سلام من به غربت حریمش

به کاظمین و صاحب کریمش

سلام من به قلب بیقرارش

که سوخته ز یار نابکارش

سلام من به غربت نگاهش

به چشم های منتظر به راهش

سلام من به حال احتضارش

به لحظه های سخت انتظارش

دلش به دام عشق مبتلا بود

در انتظار مقدم رضا بود

به حال مرگ فتاده محتضر بود

منتظر هم پدر و پسر بود

درون حجره بسکه ناله ها زد

شراره بر تمام لاله ها زد

قتلگهش میان مسکنش بود

وای خدا قاتل او زنش بود

سیلی کین به چهره شرف زد

کنار پیکرش نشست و کف زد

درون حجره قلب لاله میسوخت

برون حجره خصم شعله افروخت

شروع به پایکوبی از جفا کرد

فاطمه را به غصه مبتلا کرد

دل ببرد به راه کاظمینم

زائر بارگاه کاظمینم

همان سرا که زائری ندارد

همان وطن که غم از آن ببارد

دو یاس خسته در نهاد دارد

امام کاظم و جواد دارد

عاشق پر بسته کاظمینم

کبوتر خسته کاظمینم

خدا کند رسم به کوی یارم

که تشنه می از سبوی یارم

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387;ساعت 10:8;  توسط خادمين;  | 

طائر عرشم ولى پر بسته‏ام

ياد دلدارم ولى دلخسته‏ام

 

آسمانم بى ستاره مانده است

درد من را سوى غربت رانده است

 

ناله‏ها مانده است در چاه دلم

قاتلى دارم درون منزلم

 

من رضا را همچو روحى بر تنم

هستى و دارو ندار او منم

 

ضامن آهو مرا بوسيده است

خنده‏ام را ديده و خنديده است

 

بر رضا هركس دهد من را قسم

حاجتش را مى‏دهد بى بيش و كم

 

لاله‏اى در گلشن مولا منم

غصه دار صورت زهرا منم

 

زهر كين كرده اثر رويم ببين

همچو مادر دست بر پهلو غمين

 

در ميان حجره‏اى در بسته‏ام

بى قرارم، داغدارم، خسته‏ام

 

اين طرف يا فاطمه باشد جواد

آن طرف دشمن ز حالش گشته شاد

 

اين طرف درد و غم و آه و فغان

آن طرف هم دختران كف زنان

 

كس نباشد بين حجره ياورم

من جوانمرگم، شبيه مادرم

 

ريشه‏ها را كينه‏ها سوزانده است

جاى آن سيلى به جسمم مانده است

 

حال كه رو بر اجل آورده‏ام

ياد باباى غريبم كرده‏ام

 

نيست يك درد آشنا اندر برم

خواهرى نبود كنار پيكرم

 

تشنه لب در شور و شينم اى خدا

ياد جدّ خود حسينم اى خدا

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387;ساعت 10:7;  توسط خادمين;  |