تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



باقر علوم عا لم ،  عا لم آ ل پیمبر 

غربت و مظلومیت رو ، برده ارث از بابا حیدر

دلش از غصه گرفته ، غم و دردش بی شماره

غیر اشک چشم خیسش ، دیگه همدمی نداره

از شرار زهر دشمن ، آب شده پیکر خسته ش

غیر آه دل نداره ، مرحمی دل شکسته ش

یه کبوتر غریبه ، بی سر و سامونه حالش

می خواد پر بگیره اما ، سنگ غم خورده به بالش

   *

پسرم بیا کنارم ، که دیگه رفتنی ام من

بیا تا برات بگم از ، ظلم و کینه های دشمن

به خدا یادم نمی ره ، اون همه ماتم و آزار

دشنام و سنگهای کینه ، خنده های سر بازار

مونده بود به زیر نعلِِِِِِِِِِِِِ  اسبها لاله های چیده

روی نیزه های بی رحم ، می دیدم سر بریده

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387;ساعت 12:0;  توسط خادمين;  | 

تنها تر ین غر یب  دیار  مد ینه  بود

او مرد علم و زهد و وقار و سکینه بود

صد باب علم از کلماتش گشوده شد

در بین عالمان به  خدا بی قرینه بود

این خا نواده  نسل نجات و هدایتند

او نا خدای پنجمی  این  سفینه  بود

نا ن آور  همیشة  هر  کو دک  یتیم

بر شانه های خستة او جای پینه  بود

آتش گرفته باغ  دلش  از  شراره ای

سهم  امام  خستة  ما  زهر  کینه بود

همواره آسمان دلش رنگ لاله داشت

هفتاد و چند داغ  شقایق به سینه بود

دشت نگاه  او پُرِ گلهای اشک  بود

یاد آور حکایت  سقا و مشک  بود

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387;ساعت 11:58;  توسط خادمين;  | 

بين نماز ، وقت دعا گريه مي كني
با هر بهانه در همه جا گريه مي كني


در التهاب آهِ خودت آب مي شوي
مي سوزي و بدون صدا گريه مي كني

هر چند زهر قلب تو را پاره پاره كرد
اما به ياد كرب و بلا گريه مي كني

اصلاً خود تو كرب و بلاي مجسّمي
وقتي براي خون خدا گريه مي كني

آب خوش از گلوي تو پايين نمي رود
با ناله هاي وا عطشا گريه مي كني

با ياد روزهاي اسارت چه مي كشي ؟
هر شب بدون چون و چرا گريه مي كني

با ياد زلفِ خوني سرهای ني سوار
هر صبح با نسيم صبا گريه مي كني

هم پاي نيزه ها همه جا گريه كرده اي
هم با تمام مرثيه ها گريه مي كني

ديگر بس است « چشم ترت درد مي كند ! »  
از بس كه غرق اشك عزا گريه مي كني

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387;ساعت 11:56;  توسط خادمين;  | 

ديده جانانه‏اى پر ابر بود

لحظه‏هاى واپسين صبر بود

آنكه در ذهنش هجوم دشنه داشت

يادگار آب، كامى تشنه داشت

بود اندر خاطرش آلاله‏ها

آخرين ساعات عمر لاله‏ها

در نگاه آخر پور حسين

موج مى‏زد كربلاى شور و شين

همچو جدش بيقرار بيقرار

روز عاشوراى عمرش ناله دار

روز آتش، روز خون، روز قيام

روز غارت غارت اهل خيام

گه نگاهش بود سوى خيمه‏گاه

گاه مى‏بردش ميان قتلگاه

گاه دستانش به دست عمه بود

گاه آغوشش به بابا مى‏گشود

ز آنچه مى‏آزرد او، بيش از همه

بود غمهاى سه ساله فاطمه

ياد روزى كه هراسان مى‏دويد

دخترى آتش به دامان مى‏دويد

هرم آتش بسكه دامن مى‏گشود

از بيابان تا مدينه شعله بود

گاه قلبش از غم، آتش مى‏گرفت

گاه زهر كين حياتش مى‏گرفت

اشكهاى سرخ امانش را گرفت

ذره ذره داغ جانش را گرفت

دارِ فانى را وداعى خسته داشت

زير لب نامى گران، پيوسته داشت

آخر الامر از تب و تاب ممات

داد ذكر وا حسينايش نجات

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387;ساعت 9:53;  توسط خادمين;  | 

اى كه احمد مبتلاى روى توست

خرّمى باغ زهرا بوى توست

اى تمام اهل عالم سائلت

لعن و نفرين خدا بر قاتلت

اى كه علم از تو دو عالم يافتند

از چه رو قلب ترا بشكافتند

دور از رسم مودّت مانده‏اند

مردم جاهل يهودت خوانده‏اند

اشك صادق در غمت جارى شده

گوييا زهر عدو كارى شده

استخوانهاى تو را فرسوده‏اند

از چه پاهايت ورم بنموده‏اند

اى شده رخسار پر نور تو زرد

كى توان درك غريبى تو كرد

باز برخيز اى عزيز مصطفى

گو تو يا زهرا به اميد شفا

آبروى هر دو عالم اسم توست

رخت احرامت كفن بر جسم توست

اى كه امر بر عزا بنموده‏اى

از مدينه تا مدينه بوده‏اى

خون رگهاى بريده ديده‏اى

در كنار عمه‏ات رنجيده‏اى

آشنا هستى تو با سوز عطش

تشنه بودى خود در آن روز عطش

كام خشك شير خواره ديده‏اى

حنجرى را پاره پاره ديده‏اى

ناظر آن دستهاى بسته‏اى

شاهد آن كودكان خسته‏اى

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387;ساعت 9:52;  توسط خادمين;  | 

شيعه كند مرا صدا كه حجت خدا منم

آنكه شده به كودكى شاهد كربلا منم

ز بعد مرتضى على پس از حسين و مجتبى

از پس زين العابدين ولىّ كربلا منم

وارث علم و دين همه كنز خفىّ فاطمه

شاهد كوى علقمه وصىّ مصطفى منم

آنكه ز بين خاك و خون باغم و غربتى فزون

سر بريده ديده است به روى نيزه‏ها منم

همدم شير خواره‏ام محرم گاهواره‏ام

همسفر رقيه‏ام محرم بچه‏ها منم

همره كاروانيان اسير دست دشمنان

بزير تازيانه‏ها به شام و نينوا منم

آنكه به روضه بانى است عاشق روضه خوانى است

چه در بقيع چه كربلا چه بين خانه‏ها منم

قسم به اين حقيقتم بخاطر مصيبتم

آنكه بود به دست او برات كربلا منم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387;ساعت 9:51;  توسط خادمين;  | 

من باقر علم اله‏العالمينم

من زيب دامان حسين و عابدينم

با نهضت علمى كه من ايجاد كردم

دين را ز معلومات خود آباد كردم

با اينكه آثار بزرگى مانده از من

با اينكه در اعجاز علمم مانده دشمن

اما تمام عمر ياد كربلايم

با صبر و ايثار و شهادت آشنايم

من از طفوليت ميان جبهه بودم

از كودكى همدرد اهل خيمه بودم

من در سه ساله رنج صد ساله كشيدم

من داغ هفتادو دو آلاله چشيدم

من با نواى سوز سينه انس دارم

با روضه حتى در مدينه انس دارم

من ديده‏ام در يك سفر هول قيامت

اعجاز حق ديدم ز يمن استقامت

كى ديده دستان سه ساله بسته باشد

مويش سپيد و قامتش بشكسته باشد

من ديده‏ام آتش به دامان رقيه

بشنيده‏ام صوت پريشان رقيه

آندم كه من شاهد بحال عمه بودم

دست قضا هم سن و سال عمه بودم

با اينكه من دائم كنار عمه بودم

در محمل و در خيمه يار عمه بودم

آندم شهودم اشك همچون ژاله‏ام بود

دستم به دست عمّه نُه ساله‏ام بود

آنگاه ديدم نيزه در دست مهاجم

از دور سوى خيمه ما بود عازم

او حمله ور شد معجر زنها بگيرد

مى‏خواست خلخال از همه پاها بگيرد

همبازى خود را دگر گم كرده بودم

تن را كمين بوسه سُم كرده بودم

چون ديده بودم اسبها در قتلگاهى

دهها سواره حمله مى‏كردند گاهى

ناگاه ديدم نيزه‏ها مى‏رفت بالا

سرها نمايان شد به نوكّ نيزه حالا

از دور ديدم ابروى جدم شكسته

آنسو نماز عمه را ديدم نشسته

در علقمه ديدم دو دستى كه قلم بود

روى زمين غرقابِ خون، مشك و علم بود

ديدم پس از آن، عصر روز يازده را

اشك ستاره در كنار مِهر و مَه را

زان پس به كوفه با دو صد آلام رفتم

همراه هجده سر، سفر تا شام رفتم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387;ساعت 9:48;  توسط خادمين;  | 

یک مرد وزن مکمل هم در کنار هم

آیــینه وار هـــردو یشان بیـــقرار هم

مـعنای اصـلی لغـت خـانـواده انـــد

مست نگاه یکدلی و می گسار هم

این زندگی بنا شده بر پایه های عشق

بی اعـتنا به ثــروت و دار ونـدار هم

یک خـــانه محقر و یک قطـعه حصیر

سـرمایه های اصلی شان اعتبار هم

کانون گـرم پروش غنچه های یاس

پیــوندشان وقوع و طــلوع بهار هم

در آسـمان عـاطفه این ماه و آفتاب

چرخیـده اند تا به ابد در مدار هم

عاقد خـدا و مهریه آب و سکوت محض

آری شدند هم نــفس روز گار هم

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387;ساعت 10:18;  توسط خادمين;  | 

امشب شب سرور خدا و پیمبر است
امشب به جمع حور و ملک شور دیگر است
امشب فرشتگان همه سرمست و پایکوب
جبریل همچو گل پر و بالش معطر است
امشب تمام ارض و سماوات هرچه هست
بزم سرور ذات خداوند اکبر است
امشب ستارگان همگی نقل مجلس اند
دامان سبز رنگ زمین پر ز اختر است
امشب شب ولادت سادات عالم است
امشب شب عروسی زهرا و حیدر است
امشب به عرش زمزمه شادی علی است
امشب شب مبارک دامادی علی است


پیغمبران تمام امم را خبر کنید
امشب همه به سوی مدینه سفر کنید
اسفند دود کرده و مشعل به روی دست
از چار سو به چهره مولا نظر کنید
خوانید بر علی همگی مدح فاطمه
شب را به دور حجره زهرا سلام الله علیها سحر کنید
قرآن به دست دور و بَر ناقه عروس
تطهیر و قدر و سجده و کوثر ز بر کنید
بر حفظ این امانت پیغمبر خدا
امشب دعا به جان علی بیشتر کنید
بنت اسد سلام الله علیها که بوده ملک دست بوس تو
عیدی بده که فاطمه سلام الله علیها گشته عروس تو

این مهر و مه که هر دو شریف و مکرّمند
با نورشان محیط به عرش معظّمند
پیش از وجود خلقت، تا بعد روز حشر
با هم هماره بوده و پیوسته با هم اند
پیش از هبوط آدم و حوا در این زمین
امّ و اب و سلاله حوا و آدمند
منظومه مبارکه آسمان وحی
مصداق نور و معنی آیات محکم اند
محصول این زفاف بود یازده پسر
عالم فدایشان که امامان عالم اند
اولادشان به روی زمین بی شماره اند
در چشم کل عرش نشینان ستاره اند

عقدی که بسته بود خداوند لایزال
تبدیل شد به شام زفاف و شب وصال
جبریل ساربان شده و ناقة عروس
آمد به سوی بیت علی با دو صد جلال
یک سو زمام ناقه گرفته، ز یک طرف
چون سایه بان گشوده به فرق عروس بال
وقتی ز روی فاطمه سلام الله علیها مولا کشد نقاب
جا دارد ار به مأذنه گوید اذان بلال
خورشید رقص می کند امشب در آسمان
مه چون هلال خم شده در بزم دو حلال
جشن سرور عترت و قرآن مبارک است
وصل دو بحر لؤلؤ و مرجان مبارک است

داماد کیست اسوه زهد و اطاعت است
شغلش دو کار، حفر قنات و زراعت است
مهر عروس چیست؟ زمین است و چار نهر
مهر دگر؟ به عرصه محشر شفاعت است
داماد را هنر چه بود غیر این دو کار؟
شیر خدا به بیشه سرخ شجاعت است
در بین این دو یار چه خطی است مشترک؟
زهد و نماز و صبر و رضا و قناعت است
شیرینی هماره این زندگی ز چیست؟
مهر و وفا و عاطفه، ساعت به ساعت است
مهر عروس زیرلب آهسته یا علی است
کل جهاز او زره مرتضی علی است

این هر دو زوج کآمده قرآن به شأنشان
داده خدا به خیل ملایک نشانشان
جبریل جای دسته گل از جانب خدا
تطهیر هدیه آورد از آسمانشان
کردند سر اگر چه سه شب در گرسنگی
رمز نزول سوره دهر است نانشان
اطعامشان برای خداوند بود و بس
اینجا خداست مفتخر از امتحانشان
خلق جهان به پیروی این دو زوج پاک
باغ جنان شود به حقیقت جهانشان
نه سال زندگانی شان عمر عالم است
دانشگه تمام کمالات آدم است

تا مهر و ماه در یم هستی شناورند
عالم پر از سلاله زهرا و حیدرند
محصول این عروسی و این عقد با شکوه
دو قرص آفتاب، دو تابنده اخترند
گر نیک بنگری دو محمد، دو فاطمه
یا دو کتاب وحی خدا یا دو کوثرند
سوگند می خورم به اَب و اُم و جدشان
کاین چارتن ز خلق دو عالم نکوترند
آن دو پسر به آدم و ذریه اش پدر
وین دو به شیعه تا ابدالدهر مادرند

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387;ساعت 10:1;  توسط خادمين;  |