تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



دلا در خانه ابن الرضا ابن الرضا را بین

چراغ و چشم زهرا و علی مرتضی را بین

ز انوار رخ ابن الرضا روشن فضا را بین

فروغی دل نشین و دلربا و جانفزا را بین

عروس حضرت زهرا بهار شادی آورده

برای شیعیان امشب امام هادی آورده

دو چشم دل زهم بگشا که حسن دادگر بینی

در ابنا بشر آیینه خیر البشر بینی

در آغوش جواد ابن الرضا قرص قمر بینی

بیا تا نخل سرسبز ولایت را ثمر بینی

دوباره شیعه را از نور حق دل منجلی آمد

که از سوم محمد در جهان چهارم علی آمد

فروغ حسن غیب ذات حق سبحانه پیدا شد

یگانه لاله ریحانه را ریحانه پیدا شد

همه گیرید جان بر کف رخ جانانه پیدا شد

به گرد شمع رویش یک جهان پروانه پیدا شد

زمین در سینه خورشید خداوندت مبارک باد

جواد ابن الرضا میلاد فرزندت مبارک باد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387;ساعت 9:15;  توسط خادمين;  | 

ز دل سرودِ مدحَتَت سر، عاشقانه مى‏كنم

مِنَ الاَزَل اِلَى الاَبَد تو را بهانه مى‏كنم

 

اگر نواى رب كنم خداى را طلب كنم

من از هدايت تو سر بَر آستانه مى‏كنم

 

شَها دَهُم ولى تويى چهارمين على تويى

بنام نامى على تو را ترانه مى‏كنم

 

نه ترك ذكر تو كنم نه حد شكر تو كنم

نداى اعتلاى تو به هر زمانه مى‏كنم

 

تويى كه بر هدايتت هزار خضر تشنه لب

منم كه آب زندگى طلب ز خانه مى‏كنم

 

نه راه گم شود ز تو كه چاه خُم شود ز تو

به يك نگاه چاره صد آب و دانه مى‏كنم

 

مدينه دل مرا ضريح طور كرده‏اى

چه سجده‏ها به مقدم گل سمانه مى‏كنم

بگو به شكر نعمت خداى حى لا مكان

سلام ما درود ما به جد صاحب الزمان

 

دل رميده‏ام به يك نگاه، مايل آمده

به سايه حضور تو اسير و حايل آمده

 

تو آن يم كرامتى كه از خروش بخششت

طمع كنان و سركشان دلم به ساحل آمده

 

ز موج خوش نگاهى‏ات ز فوج خير خواهى‏ات

به اوج بى سپاهى‏ات هزار سائل آمده

 

خم دلم غدير تو جهانيان فقير تو

ملوك سر به زير تو كه مير عادل آمده

 

دلم گرفته بوى تو نشسته كنج به كوى تو

طلب كند سبوى تو كه ساقى دل آمده

 

به چشمك ستاره‏ها چه خيره شد نظاره‏ها

به يثرب است اشاره‏ها كه ماه كامل آمده

 

ز آيه‏ها بشارتى ز سوره‏ها اشارتى

مدينه شد زيارتى كه شمس نازل آمده

 

خدا على ديگرى به شيعه مى‏دهد نشان

سلام ما درود ما به جد صاحب الزمان

 

اگر غدير وادى مدينهُ الْوِلاء بود

ولادت مباركت سفينة الهدى بود

 

اگر نبى است شهر علم اگر على است باب آن

علوم اولين و آخرين حق تو را بود

 

تو مدح اهل‏بيت را مؤلفى و مدعى

كه شعر نغز جامعه ز خامه‏ات به جا بود

 

تو مُظهرى به هل اتى تو مَظهرى به هر عطا

تمام كائنات بر سراى تو گدا بود

 

تويى امام مؤتمن تو سومين اباالحسن

تو دومين گل رضا كه جد تو رضا بود

 

تو احمدى تو حيدرى تو امتداد كوثرى

نواده حسينى و عموت مجتبى بود

 

تمام ملك دست تو سمات پاى بست بود

كه تخت و تاج سلطنت به حق تو را سزا بود

 

جواد آل جود را بشارت آمد از جنان

سلام ما درود ما به جد صاحب الزمان

 

تو ناشر حقيقتى تو مظهر ولايتى

تو هادى طريقتى تو كشتى هدايتى

 

تو ميوه نبوتى تو شاخسار عترتى

تو نور چشم عصمتى تو را خدا عنايتى

 

تويى شراب ناب من حساب من كتاب من

شفاعتم به دست تو به حال ما رعايتى

 

وحوش رامِ رامِ تو طيور صيد دام تو

تو كيستى تو چيستى؟ خداى را چه آيتى

 

نه وصف توست كار من نه مدح تو شكار من

تو صيد وصف داورى ز بسكه خوش حكايتى

 

مرا به خويش بنده كن بيا و مرده زنده كن

مسيح جان خسته كن ز بى كسان حمايتى

 

ميان حصر دشمنان اميد قلب دوستان

طلايه دار شيعيان امير با درايتى

 

به روز غم مرا ببر به سوى خود كشان كشان

سلام ما درود ما به جد صاحب الزمان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387;ساعت 9:5;  توسط خادمين;  | 

سلام ای آنکه خاطرم را مست می سازد همان مستی که جام الستی را که بگرفتی به دستی و فکندی قطره ای از آن به سر تا پای هستی تا شود ثابت ، تویی سرچشمه مستی و هم هستی ، دوباره خلوتی بر پا شده تا نای جانم کوک سازد ساز شعرم را و ای موسی اشعار من مثل همیشه تکنوازی و من غرق نیازی مثل هر روزم ، تو ای لب امشبی را  از میان برخیز نمی خواهم که پای هیچ کس اندر میان باشد ، و ای دلبر که دیدارت تمام آرزوی چشم ناقابل و جان دادن به راهت همت این جان لب حاصل ، کرامت کن از این گرداب دستم را بگیر و یاریم بنمای تا ساحل و با هم همسفر گردیم سوی قبله دل و بی پرده و بی حائل دوباره یک سفر باهم ، همان جایی که پای هردومان گیر است دلم یک کربلای با تو می خواهد زیارت نامه و یک روضه آب از زبان تو ، و فرق بین ما این است که تو هر روز آنجایی و من از حصرت دیدار لبریزم و تو فرزند آن شاهی و من عبد سیه رویی که بهر دیدن ارباب هر شب اشک می ریزم تویی که کربلا همزاد نام توست و این تفسیر افکار من است انگار در این امروز چون دیروز ها دنیا شبیه کوفه می ماند و مظلومیتت انگار تکراری است بر تاریخ ، دلم می خواهد هر روزی که مهیایی سفر گشتی قرار ما کنار مسلیمه ، همان مسلم شهید شهر بی دردی و مسلم معنی دردی ، اسیر دست نامردی پر از دردی که از بهر فراغ یار نه که از بهر دیدارش صدای غربتش بر گوش می آید هنوز از تربت پاکش که می گوید به زیر لب تو ای باد صبا برسان پیامم را به مولایم ، بگو آن نامه ها و پیک ها بیش از سرابی نیست بگوئ با مسلمت سرگشته پس کوچه های شهر نامردی است و تنها هم دمم دیوارها و قفل های درب هایند در این شهری که لبریز است از نیرنگ زهر برزن صدایی می رسد بر گوش و می سازد فروغ هستی اش را بیشتر خاموش ، صدای کوفتن بر آهن داغی است در بازار و هر کس در پی چیزی ، پی زنجیر یا شمشیر یا نیزه گروهی نعل تازه بهر اسب کینه می سازند و در رویایشان بر پیکر صد پاره ارباب می تازند و هر کس نقشه ای می پروراند در خیال خویش بهر غنیمت گوشواره ، گاهواره ، ، پیرهن پاره ، به روی عزت و آزادگی پا می گذارد و جایی حرمله با جام زهری در کف و تیر سه شعبه در کف دیگر به فکر حنجر اصغر و یا شش ماهه ای بی سر ، در این شهر پر از نیرنگ یتیمان نمک نشناس گوئی یادشان رفته حیدر کیست و حیدر شیر خیبر همان بحر سراسر ، اینک تویی فرزند آن یکتا پسر که هل من ناصرت پاسخ ندارد در دل این شهر اگر چاهی برای درک غربت نیست در کوفه و من تنها در این کوچه پر از بی چارگی با خویشتن در گیرم امشب و از شرمت یقین می میرم امشب و می ترسم من از فردا نه از دارالعماره یا که از ابن زیاد و دار قتل خویش که ترس و وحشتم از نقشه های شوم این نامردمان عاری از احساس برای قامت رعنای ماه لشکرت عباس و می ترسم ز فردایی که ناموس امامم در میان عده ای چشمان بی غیرت تک و تنهاست درون خیمه های شعله ور از آتش سوزان که سربستش ز درب خانه زهراست.

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387;ساعت 9:27;  توسط خادمين;  | 

آقا سفير تو ز غمت داد مي زند


از اوج غصه تکيه به ديوار مي زند


مسلم غريب و بي کس و ياور به کوچه ها


سنگ تورا به سينه غمخوار مي زند


له له لبم براي کمي آب مي زند


دشمن مرا به حال عطش دار مي زند


باغ و بهرو گل، به خدا يک لطيفه است


کوفه به حقّه دم ز طرفدار مي زند


مردي براي دعوت در جشن نيزه ها


در کوچه هاي وادي غم جار مي زند


اينجا ميا که خواهر بي معجرت، حسين!


گشتي ميان کوچه و بازار مي زند


اينجا ميا که دختر کوفي به زيورش


طعنه به ياس حيدر کرّار مي زند


اينجا ميا که بي شرفي تازيانه اش


بر بچه هاي زار و عزادار مي زند


دنيا حقير مي شود آنجا که کودکي


سنگي به ني، به رأس علمدار مي زند

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387;ساعت 9:14;  توسط خادمين;  | 

در سلام نماز مغرب بود

مسجد از ازدحام، خالى شد

واژه‏هاى كلام مردم شهر

از عليك السلام، خالى شد

 

بين پس كوچه‏هاى نامردى

كوفه تنها گذاشت مردش را

با كمى سنگ از سرش وا كرد

روزه دارىِ كوچه گردش را

 

هيچ كس بار آن مسافر را

از سر شانه‏اش پياده نكرد

واى بر حال منبر كوفه

كه از آن مرد استفاده نكرد

 

كلمات كه "اين چه كارى‏بود؟"

دائماً راهى صدايش بود

التماسى شبيه"كوفه ميا"

سر سجاده دعايش بود

 

هيچ كس پا به پاى او غير از

سايه از پشت سر نمى‏آمد

روشنائى خانه‏ها رفتند

سايه‏اش هم دگر نمى‏آمد

 

خواست تا نامه‏اى اجير كند

به سوى كاروان نشد كه نشد

شرحى از حال ماوقع بدهد

به امام زمان نشد كه نشد

 

عاقبت مرد بى كس كوفه

سر دارالعماره جايش بود

سر دارالعماره كوفه

آن مكانى كه از خدايش بود

 

گريه مى‏كرد و زير لب مى‏گفت

با لبى تشنه با دلى گريان

السلام عليك يا مظلوم

السلام عليك يا عطشان

 

لب و دندان چه قيمتى دارد؟

لب قارى اگر سلامت باد

هم‏سرش هم‏تنش خدا را شكر

سر راه بنفشه‏ها افتاد

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387;ساعت 9:2;  توسط خادمين;  | 

گر سر ما بقدوم تو دوان خواهد شد

دوش ما راحت از اين بار گران خواهد شد

به بلنداى قدت بر سر تو سلامى دادم

زين بلندى ادب مسلم عيان خواهد شد

از خدا خواسته‏ام ذبح مناى تو شدم

زده‏ام فالى و امروز همان خواهد شد

قسمتم نيست كه نوشتم قدحى آب روان

عيد قربان من اكنون رمضان خواهد شد

به دو ابروى تو سوگند كه در مكه بمان

ورنه هر قبله‏نما رقص كنان خواهد شد

بر سر دار الاماره جگرم مى‏سوزد

كه جگر گوشه زهرا به سنان خواهد شد

سنگ بر روى هلال تو نمايد حلال

سر تو بر سر دروازه نشان خواهد شد

چون سر نى سر گيسوى تو بى تاب شود

«نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد»

زينب خسته هراسان سكينه بشود

«چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد»

روزى آيد كه كشى تير برون از دل خويش

قامت زينب ازاين غصه كمان خواهد شد

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387;ساعت 8:58;  توسط خادمين;  |