تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



* يا حسين (ع) *

سلام ؛ عيد غدير با تموم شاديها و نعمتاش تموم شد . از روز قبل عيد تا دم دماي غروب عيد خدا هم به سر مردم علي (ع) دوست نقل پاشيد و با دونه هاي برفش ، نشون داد كه تو آسمونا هم بزن و بكوبي به پا بوده . اما اين عيد گذشت و ديگه از امروز ، همه ي دلاي عاشق و شيدا كم كمك هوايي محرم مي شه . از امروز يواش يواش بيرقها و كتلها و پرچمهاي عزاي حسين (ع) برافراشته مي شه و نداي هل من ناصر ينصرني ارباب عالم همه جا طنين انداز مي شه و از اين طرف نداي لك لبيك حسين (ع) حسينيان به گوش مي رسه .

آري ؛ قافله ي غصه و غم داره مي رسه به كربلا و تو اين راه ، منزل به منزل از منازل بين راه ، نه ، منزل به منزل از دلهاي عاشق رد مي شه و دق البابي مي كنه و به راه خودش ادامه مي ده ؛ تا كدام صاحبدلي اين ندا رو بشنوه و خودش رو به قافله سالار معرفي كنه .

اين قافله ي كهكشوني همون ستاره ي دنباله داريه كه توش از شمس و قمر و انجم موج مي زنه . از حسين (ع) و ابالفضل (س) و علي اكبر (س) و قاسم (س) گرفته تا علي اصغر (س) . از حبيب و برير و زهير گرفته تا حر و غلام سياه . از حضرت زينب (س) و خانم رباب (س) گرفته تا رقيه (س) و سكينه (س) . و از امام سجاد (ع) گرفته تا باقرالعلوم (ع) .

خدا وكيلي هيچ مجموعه اي شبيه اين قافله ي رويايي تو دنيا سراغ دارين ؟!

... اما ما چه كنيم ؟ آيا ما هم مي تونيم خودمون رو به قافله ي عشق برسونيم ؟! آيا طي اين ۱ سال ، تونستيم به مقدار حتي اندك ، رنگ و بوي حسيني (ع) بگيريم و الآن نه سرافكنده ، بلكه با سرفرازي و سربلندي خودمون به محضر ارباب بكشونيم ؟! يا نه ، امسالمون اگه بدتر از سال قبل نبوده ، بهتر هم نبوده ؟! يا شايد به جاي رنگ و بوي حسيني (ع) ، حال و هواي يزيدي به خودمون گرفتيم ؟! شايد اونقدر فاصله مون رو با ارباب و عشق و قافله ي عشق مدارش زياد كرديم كه اصلا صداي قافله سالار رو نمي شنويم و اين همه نور رو نمي تونيم ببينيم ؟!

حتي اگه همه ي حرفاي بالا درست باشه و ما تو اين يه ساله ، عوض نزديكي به حسين (ع) ، از اين وجود نازنين دورتر شده باشيم ، من باور نمي كنم كه اين ارباب باوفا بازم دستمون رو نگيره . آخه به نظر من اصلا حسين (ع) اومده تا دست امثال من رو با تموم گناهام و بيچارگيام بگيره . اصلا مگه اسم حسين (ع) سفينةالنجاة نيست و مگه قرار نيست تو درياي پر از گناه و با اون همه موجهاي شيطونيش ، كشتي نجات بشريت باشه ؟! مگه امام رضا (ع) نفرمود كه كلنا سفينةالنجاة ، اما اسرع سفينةالحسين (ع) ؟! همه ي ما كشتي نجات هستيم اما سريعترين كشتي ، كشتي حسينه (ع) ؟!

پس از چي بترسيم و چه شك و ترديد تو دلمون راه بديم ؟! از همين امروز ، يه لبيك به نداي مظلومانه ي ارباب مي ديم و راه مي افتيم و زير لب اينجوري زمزمه مي كنيم كه :

اي كه مرا خوانده اي ، راه نشانم بده
گوشه اي از كربلا ، جا و مكانم بده

التماس دعا

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387;ساعت 8:57;  توسط خادمين;  | 

عالم ز ازل یکسره اظهار علی(ع)بود
هر ذره که دیدیم ز آثار علی(ع)بود

کنکاش نمودم چو صداهای دلم را
دیدم ضربانش همه تکرار علی(ع)بود

هر کس به مقامات رسید از همه دهر
در زندگی اش نوکر دربار علی(ع)بود

حاضر شود آزاده به صحرای قیامت
آن کس که همه عمر گرفتار علی(ع)بود

هر نغمه که بیرون شده از سینه عود و
تنبور و دف و چنگ و نی و تار،علی(ع)بود

آن کس که به خورشید نگه کرد و پس از آن
خورشید پر از نور شد انگار علی(ع)بود

صد بار نگه کردم و دیدم که ز مشرق
خورشید نه بر آمد و هر بار علی(ع)بود

هر کس که شهید ره حق شد ز علی(ع) شد
ذکر لب منصور سر ِ دار، علی(ع)بود

از پل به سلامت گذرد روز قیامت
آن کس که به عمرش همه بیمار علی(ع)بود

هر لطف و عنایت که به من شد همه عمر
کاویدم و دیدم که همه کار علی(ع)بود

هر جا سخن از عشق شنیدیم برفتیم
مقصود فقط زین همه دیدار علی(ع)بود

در خانقه افسوس ولی هرچه که دیدم
_ بی پرده بگویم _ همه انکار علی(ع)بود

بی معرفتش ذکر علی(ع) بر لبشان سرد
ذکر لبشان مایهء آزار علی(ع)بود

در عالم ذر خود به علی(ع) عرضه شدیم و
ما برده بازار و خریدار،علی(ع)بود

"تا الله لقد آثرک الله علینا"
از روز ازل مجد سزاوار علی(ع)بود

اسرار خدا را به پیمبر شب معراج
گفتند و گویندهء اسرار،علی(ع)بود

آیات الهی تهی از نور علی(ع)نیست
هر صفحه قرآن همه سرشار علی(ع)بود

در وصف خدا بس که علی(ع) بندهء او بود
در وصف علی(ع)بس که خدا یار علی(ع)بود

در اوج همه خواسته هایم فقط این است
گویند که این برده بازار علی(ع)بود

ای کاش بگویند مرا روز قیامت
گر شیعه نبوده است هوادار علی(ع)بود

این بیست و یک بیت که من زمزمه کردم
_گفتم که بدانی_ همه اشعار علی(ع)بود...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387;ساعت 9:41;  توسط خادمين;  | 

علي (ع) مولاي ما و شاه دين است



شفيع امت و حبل المتين است



به او ايمانم از روي يقين است



نگاه من به دنيا اين چنين است:



تمام لذت عمرم همين است



که مولايم اميرالمومنين است



به دنبال علي (ع) افتاده ام من



چه راهي بهتر از اينگونه رفتن



زبانم از بيان اوست الکن



همي گويم پس از يک عمر گفتن:



تمام لذت عمرم همين است


که مولايم اميرالمومنين است


 


من از دلدادگان کوي اويم



که جز حب علي (ع) راهي نپويم



و جز ذکر علي (ع) چيزي نگويم



و اين است آنچه باشد در گلويم:



تمام لذت عمرم همين است


که مولايم اميرالمومنين است 



بگويم با علي (ع) هر مشکلم را



که معني داده عمر باطلم را



ز او بگرفته اند آب و گلم را



بگويم گر هم حرف دلم را :



تمام لذت عمرم همين است


که مولايم اميرالمومنين است


 


بدون اذن مولا (ع) من نبودم



که من قائم به او باشد وجودم



به هر شعري به نام او سرودم



همين يک نکته را هي مي گشودم :



تمام لذت عمرم همين است


که مولايم اميرالمومنين است


 


از اول خاکم از خاک علي (ع) بود



خدا آب محبت را بيفزود



که نوح و موسي و عيسي و داوود



وحتي خضر را ديدم که فرمود:



تمام لذت عمرم همين است


که مولايم اميرالمومنين است


 


چو در اين آسمان قدري پريدم



نگه کردم به هر چيزي رسيدم



تعجب کردم از آني که ديدم



که از هر ذره اي اين را شنيدم :



تمام لذت عمرم همين است


که مولايم اميرالمومنين است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387;ساعت 8:46;  توسط خادمين;  | 

قصه هاي زورمندان ديدم و بسيار ديدم


چون علي در عرصه ي عالم هماوردي نديدم


از بزرگان داستانها خواندم و بسيار خواندم -


راستي در آفرينش چون علي مردي نديدم .


 


هرچه خواندم از علي سرمايه ي توحيد من شد


من بنور شاه مردان يافتم راه خدا را


مکتب پيغمبران را او معلم بود و منهم -


در جمال پاک او ديدم جمال انبيا را .


 


هيچگه در آفرينش بي علي سيري نکردم


من به نور صبحگاهي ديده ام نور علي را


از خدا هرگز ندانستم جدا او را که ديدم


روز و شب در گردش چرخ زمان دست ولي را .


 


قصه ها از پهلوانهان خوانده ام ، اما چه گويم ؟


پهلوان هرگز نريزد اشک پيش مستمندان


ليکن اي آگه دلان ! تاريخ ميداند که هردم


ديده اند اشک علي را پيش روي دردمندان .


 


عاجزي در دست ظالم ، ظالمي بدخواه عاجز


هر که را غير از علي ديدم ، بدين هنجار ديدم


شاه مردان را بکوي دردمندان اشکريزان


ليک با گردنکش خودکامه ، در پيکار ديدم


 


داستان پهلوانان را بسي خواندم و ليکن


زورمندان را نباشد رسم و راه مهرباني


جز علي شير خدا کس را نانم کز سر مهر -


اشک ريزد بر يتيمان در شکوه پهلواني


 


روزها شير خدا بود و دل مردم نوازش


شامها اندوه مردم بود و چشم اشکبارش


در جوانمردي فريد دهر بود آن بي همانند


لا فتي الا علي ، لا سيف الا ذو الفقارش .


 


اي علي اي تکسوار پهن دشت آفرينش !


من چه گويم ، قطره وصف پهن دريا کي تواند ؟


تو ابر مردي ، يگانه گوهر بحر وجودي


بي قريني در جهان ، و ين نکته را تاريخ داند .


 


آيه ي « اليوم اکملت لکم دين » فاش گويد :


تو اميد امتي ، شاهنشه خم غديري


اي علي ! بر شانه ي پاک محمد پا نهادي -


تا بداند عالمي ،‏ در آفرينش بي نظيري .


 


گر بشر گويم تو را از گفته ي خود شرمگينم


ور خدا خوانم تو را ، ز انديشه ي خود بيمناکم


فاش گويم ، در تو ديدم جلوه ي ذات خدا را


و ين سخن حق است و از آن نيست نه شرمم نه باکم .


 


چشم در راه تو دارم ، اي شه آزاد مردان !


تا بتابي نوري از ملک ولايت در ضميرم


راه حق پويم اگر نور تو گردد راهبانم


فيض حق يابم اگر دست تو باشد دستگيرم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387;ساعت 8:41;  توسط خادمين;  | 

تاريخ مثل ساقي کوثر نداشته است


اعجاز خلقت است و برابر نداشته است


وقت طواف دور حرم فکر مي کنم


اين خانه بي دليل ترک بر نداشته است


ديديم در غدير که دنيا به جز علي


آيينه اي براي پيامبر نداشته است


سوگند مي خورم که نبي شهر علم بود


شهري که جز علي در ديگر نداشته است


طوري ز چهار چوب در قلعه کنده شد


انگار قلعه هيچ زمان در نداشته است 


يا غير لا فتي صفتي در خورش نبود


يا جبرئيل واژه ي بهتر نداشته است


چون روز روشن است که در جهل گم شده است


هرکس که ختم نادعلي بر نداشته است


اين شعر استعاره ندارد براي او


تقصير من که نيست  برابر نداشته است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387;ساعت 8:36;  توسط خادمين;  | 

شاهنشه اريكه ي قدرت ابا الحسن                اسطوره ي صلابت وغيرت اباالحسن

 ياوالي الولي، يدحق، بنده ي خلف                 يا مظهر العجايب عالم، شه نجف

 يعسوب دين ملك زمين تا الي الابد                  يا قاهرالعدو، يل خيبر شكن مدد

 تو خانه زاد حضرت سبحاني اي علي            پرچم به دست قله ي عرفاني اي علي

حبل المتين وحصن ِحصيني بدون شك              راه نجات اهل يقيني بدون شك

 وَسابقون واقعه يعني ابوتراب                           درياي فيض واسعه يعني ابو تراب

 فرمانرواي عالم امكان اباالحسن                      اي پادشاه دولت شاهان اباالحسن

 اي شرزه شير، اي اسدالله غزوه ها                   استاد درس رزم علمدار كربلا

 دستان تو ستون سماوات و كائنات                   سكان چرخ دادن و چرخاندن كرات

 همزاد گردبادي و از نسل آتشي               وقتي به روي دشمن دين تيغ مي كشي

 آري تو ذوالفقار خداوندي اي علي                        تمثال اقتدار خداوندي اي علي

 پا روي شانه هاي پيمبر گذاشتي                       حتي ز عرش، پاي فراتر گذاشتي

 مرآت جلوه هاي كريمانه ي خدا                        اي ساقي قمررخ ميخانه ي خدا

من از بهشت رانده شدم با گناه عشق       هو مي كشم به عشق تودرخانقاه عشق

 از باغ هاي خلد خداوند با يقين                     تنها به عشق شيعه شدن آمدم زمين

 من كافر نگاه اهورايي توام                              من جان گرفته از دم عيسايي توام

ملحد تر از هميشه به بتخانه آمدم                    امشب براي سجده ي شكرانه آمدم

 آن تيغ تان واين سرما يا ابوتراب                           مولا بزن فداي شما، يا ابوتراب

 اينجا به جرم حب شما سنگ خورده ام               دنيا نهاده خيش ملامت به گرده ام

مرغ جنون دل سر گلدسته ي شماست        منصورشهرعشق توام، دارمن كجاست؟

اي شب شكن، اميرقلندر مرام مرد            اي خرقه پوش خسته نفس، پيركوچه گرد

 آقا تو آفتاب فروزان كوفه اي                         شب ها هميشه فكر يتيمان كوفه اي

 آهنگ گام هاي تو شور كليم ها                         زيباترين سرود به گوش يتيم ها

 امشب دوباره كيسه سر دوش مي بري                اي كاش از محله ي ما نيز بگذري

 آقا شما چرا؟ به خدا بنده  نوكرم                       اين كيسه را اجازه بده من بياورم

 ديدم تو را كه بر رخ ماهت نقاب بود                   بر دور دست هاي تو جای طناب بود

 در دست پينه دار تو فانوس ديده ام                در چشم خيس تان غم ناموس ديده ام

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387;ساعت 11:54;  توسط خادمين;  | 

اي شاه نجف فداي لطف و كرمت

جانم به فداي چارگوش حرمت

كي مي شود از لطف بگويي يك بار

بعد از نجفم كربوبلا مي برمت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387;ساعت 10:30;  توسط خادمين;  | 

اي حيدر شهسوار وقت مدد است

اي زبده ي هشت و چار وقت مدد است

من عاجزم از جهان و دشمن بسيار

اي صاحب ذوالفقار وقت مدد است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387;ساعت 10:29;  توسط خادمين;  | 

دل را محب آل پيمبر نوشته‏اند

دارنده ولايت حيدر نوشته‏اند

قرآن كتاب و عترت طاهاست دين ما

بر دل هم اين حديث پيمبر نوشته‏اند

روز ازل على چو گل شيعه مى‏سرشت

نام مرا به مصحف كوثر نوشته‏اند

هر سطر سطر خطبه نهج البلاغه را

بر قلب ما به خط مطهر نوشته‏اند

دل را به وجه روى حسن خيره كرده‏اند

زان رو جمال شيعه منور نوشته‏اند

جان را به زلف سرخ حسينى گره زدند

ما را به امر اوست كه نوكر نوشته‏اند

آن دل حسينى است كه در بند زينب است

دل را به او شكسته و مضطر نوشته‏اند

ما را صحيفه‏ايست كه سجاد با دعا

راه غم و مبارزه يكسر نوشته‏اند

امشب ز شوق تا به سحر نعره مى‏زنم

ما را فقير حيدر صفدر نوشته‏اند

تنها ره نجات بشر كشتى على است

ما را سوار مركب سرور نوشته‏اند

ما از مسير عشق على خسته كى شويم

دل را مسافر ره دلبر نوشته‏اند

ما را على ز كوچه يثرب عبور داد

ديديم يا على به روى در نوشته‏اند

اين جمله را كه اهل تو اى كوفه نيستيم

با خط خون به سينه مادر نوشته‏اند

ما را فدائيان ولايت رقم زدند

فرمانبر اوامر رهبر نوشته‏اند

اين ديده را به چشمه كوثر بشسته‏اند

زان رو هماره چشم مراتر نوشته‏اند

شكر خدا كه با يدِبيضاء فاطمى

او را شفيع عرصه محشر نوشته‏اند

ما را حواله عاقبت كار مهدى است

او را ولى و حجت آخر نوشته‏اند

مهدى بيا كه منتقم فاطمه تويى

اين انتقام با تو ميسر نوشته‏اند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387;ساعت 9:52;  توسط خادمين;  | 

هنگام ظهر وقت اذان نماز بود

درهاى آسمان به روى خلق باز بود

ارواح مؤمنين همه در سجده سر به مهر

اين روح كعبه بود كه روى جهاز بود

مردم براى بار دگر جمع گشته‏اند

آرى غدير خم عرفات حجاز بود

انگار بوى آب به گوشش رسيده بود

ارض غدير يكسره عرض نياز بود

خورشيد در جنون خود از حال رفته بود

ليلاى بى تعيّن ما غرق ناز بود

ديدند از نفس كه كم آورد جبرئيل

گيسوى داستان ولايت دراز بود

يكبار نه دوبار نه بار دگر شنيد

از بسكه آيه‏هاى على دلنواز بود

گيرم كسى نبود تماشاى او كند

اين جلوه در غناى خود آيينه ساز بود

تفريح خردسالى او خلق آدم است

اين مرد در طفوليتش خاكباز بود

يا هرچه ليلى است همه مظهر وى‏اند

يا هرچه جز حقيقت عشقش مجاز بود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387;ساعت 9:50;  توسط خادمين;  | 

امروز مرا به دشمنان غالب کن
واندر طلب حقیقتم طالب کن

فردا که لحد را به سرم بگذارند
ختمم به علی بن ابیطالب کن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387;ساعت 15:58;  توسط خادمين;  |