تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



اگر چه هستی خود را فراهم آوردم

ولی دوباره به پیش شما کم آوردم

از ابتدای تولد کبوترت بودم

کبوترانه ترین هدیه را هم آوردم

برای زخم دلم با همان غریبی تو

ببین که داغ دو گل چو مرهم آوردم

برای آنکه شود آتش دلم خاموش

ببین دو کاسه لبریز شبنم آوردم

در این کویر بلا هر که سهم دارد و من

برای قافله‌ی خود دو پرچم آوردم

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387;ساعت 9:34;  توسط خادمين;  | 

اى فداى دل منوّرتان

اى به قربان چشم كوثرتان

 

واى بر حال جبرئيل، او را

گر برانيد، روزى از درتان

 

اى سليمان، مورى آمده است

تا مشرف شود به محضرتان

 

من كيم؟ دوره گرد چشمانت

زينبم من همان كبوترتان

 

كودكانم چه ارزشى دارند؟

جان عالم، تصدق سرتان

 

كرده‏ام يا اخا دو آئينه

نذر چشم على اصغرتان

 

ظهر ديدى چگونه خوش بودند

در صفوف نماز آخرتان

 

به اميدى بزرگشان كردم

تا به دستم شوند، پرپرتان

 

گر بگويى بمير، مى ميرند

دست برسينه‏اند و نوكرتان

 

پاى تفسير، شيرشان دادم

پاى تفسير گريه آورتان

 

پاى تفسير سوره مريم

سوره زخمهاى پيكرتان

 

تا كه راضى شوى و اذن دهى

پر بگيرند در برابرتان

 

يادشان داده‏ام، قسم بدهند

بر ضريح كبود مادرتان

 

بگذار اينكه ذبحشان سازم

پاى رگهاى سرخ حنجرتان

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387;ساعت 9:19;  توسط خادمين;  | 

چه‌قدر بي تو شكستم ، چه‌قدر واهمه كردم !
چه‌قدر نام تو را مثل آب زمزمه كردم!

خيال آب نبستم به جز دو دست عمويم
اگر نگاه به رؤياي نهر علقمه گردم

سرود كودكيم در خزان حادثه خشكيد
پس از تو قطع اميد اي بهار از همه كردم

نكرده هيچ دلي در هجوم نيزه و آتش
تحملي كه از آن اضطراب و همهمه كردم

شكفت غنچه‌ي خورشيد از خرابة جانم
همين كه با تو دلم را به خواب زمزمه كردم

چه شرم دارم از اين درد و جاي آمدنت را
كه سر بريده تو را ميهمان فاطمه كردم

پدر ، به داغ د ل عمّه‌ام ، به فاطمه سوگند
مرا ببخش اگر شكوه بي مقدّمه كردم

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387;ساعت 10:8;  توسط خادمين;  | 

گرديد فلك و اله و حيران رقيه
گشته خجل او از رخ تابان رقيه

آن زهره جبينى كه شد از مصدر عزت
جبريل امين خادم و دربان رقيه

هم وحش و طيور و ملك و عالم و آدم
هستند همه ريزه خور خوان رقيه

خواهى كه شود مشكلت اندر دو جهان حل
دست طلب انداز به دامان رقيه

جن و ملك و عالم و آدم همه يكسر
هستند سر سفره احسان رقيه

كو ملك يزيد و چه شد آن حشمت و جاهش
اما بنگر مرتبت و شان رقيه

يك شب ز فراق پدرش گشت پريشان
عالم شده امروز پريشان رقيه

ديدى كه چسان كند ز بن كاخ ستم را
در نيمه شب آن دل سوزان رقيه

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387;ساعت 10:5;  توسط خادمين;  | 

شناخت چشم تر عمه اين حوالي را
شناخت تك تك اين قوم لا ابالي را
چقدر خون جگر خورد مرتضي شبها
ز يادشان ببرد سفره هاي خالي را
هنوز عمه برايم به گريه مي گويد
حكايت تو و آن فصل خشكسالي را
نمي شود كه دگر سمت معجرش نروي؟
به باد گفته ام اين جمله ي سئوالي را
عطش به جاي خودش،كعب ني به جاي خودش
شكسته سنگ ملامت دل سفالي را
دلم براي رباب حزينه مي سوزد
گرفته در بغلش كودك خيالي را
شبيه مادرتان زخمي ام،زمين گيرم
بگو چه چاره نمايم شكسته بالي را؟
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387;ساعت 10:4;  توسط خادمين;  | 

سبکباران به سوي کربلا بستند محمل ها
در آن واديّ پر خوف و خطر کردند منزل ها
جوانان بني هاشم به پا کردند محفل ها
چه محفل کز محبت تار و پودش رشته ي دل ها
زدند آسان و ليکن عاقبت افتاد مشکل ها

شترها زير بار عشق با وجد و طرب واله
روان بودند در خار مغيلان چون گل و لاله
زنان در محمل عصمت روان از ديدگان ناله
بگرد بانوان نور رسالت حاجب و هاله
فرو بردند سر خورشيد و مه در برج و محمل ها

سپاه شاه مظلومان بسوي کربلا عازم
سپهسالار اردو ؛ شمس دين ؛ ماه بني هاشم
سوار توسن اجلال با وجه حسن قاسم
علي اکبر بذکر يا قدير و قادر و قائم
که ما رفتيم سوي دوست بشتابيد مايل ها

علي اصغر به خواب ناز روي دامن مادر
نگاه مادر مظلومه اش بر صورت اصغر
سکينه بنگرد بر قدر و بالاي علي اکبر
رقيه بي خبر از زجر راه و خشت زير سر
جوانان مي روند با پاي خود بر سوي قاتل ها

نهنگ قلزم قهر خدا عباس نام آور
غضنفر خسرو گردان حشم فرمانده لشگر
علم افراشته جولان دهد در ميمن و ميسر
ز سقايي برد ارث البته از ساقي کوثر
الا يا ايها الساقي ادر کاساً و ناول ها 

مسلمانان کوفه شاه را کردند مهماني
و ليکن کافران دارند ننگ از اين مسلماني
نوشته نامه ها آن فرقه ي بدتر ز نصراني
نمي دانم چه بنوشتند خود نا گفته مي داني
هم آن هايي که مي کردند قرآن را حمايل ها

رسيد اردو به دشت کربلا شهر حسين آباد
حسين آباد بود آن سرزمين از اول ايجاد
عزيز حضرت باري در آن جا بارها بگشاد
براي نصرت دين اهل عالم را ندا در داد
به جان و دل بلي گفتند کوشيدند از دل ها

شه ملک امانت فيض بخش مومن و کافر
نشسته بر سرير معدلت با صولت حيدر
به پا نعلين شيث ، عمامه ختم رسل بر سر
عصاي موسوي در کف ، رداي احمدي در بر
همان که حب ّ و بغضش امتحان حق و باطل ها

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387;ساعت 8:0;  توسط خادمين;  | 

فرود آييد ياران وعده گاه داور است اينجا
بهارستان سرخ لاله هاي پرپر است اينجا

چه غم گر از منا و وادي مشعر سفر کردي
خدا داند که بهتر از منا و مشعر است اينجا

فرود آييد اي ياران در اين صحرا که مي بينم
ز بانگ العطش غوغاي روز محشر است اينجا

فرات از چار جانب موج زن اما خدا داند
جواب العطش شمشير و تير و خنجر است اينجا

رباب از اشک و خون دل دو چشم خويش دريا کن
که آب تير زهر آلوده شير اصغر است اينجا

به گل باران چه حاجت دشت و صحرا را که مي بينم
زمينش لاله گون از خون سرخ اکبر است اينجا

مبادا نام آب آريد اي طفلان معصومم
که سقّاي حرم خود از شما تشنه تر است اينجا

عَلَم افتاده، من تنها و اطرافم پر از دشمن
سر و دست علمدارم جدا از پيکر است اينجا

برادر با تن عريان به موج خون و مي بينم
که کعب نيزه عرض تسليت بر خواهر است اينجا

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387;ساعت 7:58;  توسط خادمين;  |