تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



يا اخا درد هم آغوش من است 


پرچم عشق تو بر دوش من است 



شکوه ای نيست در اين ابرازم 


به حديث غم تو می نازم 



نه غم و رنج کنون می کشدم 


شوق ديدار رخت می کشدم 



مرغ بشکسته پر و بال 


من راوی مقتل گودالم من 



زائر تشنه لب علقمه ام 


سند مستند فاطمه ام 



آنکه با خصم تو جنگيده منم 


بانی عشق پسنديده منم 



صاحب نافلهء زندانم 


شاهد قافلهء طفلانم 



ناظر چشم گهربار منم 


روح آرامش بيمار منم 



بر حرم حملهء مردم ديدم 


خيمه ها را به تلاطم ديدم 



ديده ام سيلی نامردان را 


طفل گم گشته و سرگردان را 



پيش مجنون گل ليلی چيدند 


راس معشوق مرا ببريدند 



ماجرايی که ز محمل دارم 


خاطراتی است که در دل دارم 



چون که انگشت نما شد سر تو 


باز شد تازه لب خواهر تو 



دامنم خيس شد از چشم ترم 


چوبه محملم از خون سرم 



آن زمان ناطقم از حيدر بود 


اثر خطبه ام از کوثر بود 



کاخ ها را همه ويران کردم 


ز غم آزاد اسيران کردم 



ليک از شام شده خم کمرم 


من نگويم که چه آمد به سرم 



تهمت دشمن و لبخند پليد 


چوب خزران و لب سرخ شهيد 



از همان روز پريشان ماندم 


تا کنون يکسره گريان ماندم 



منکه عمری است تو را می جويم 


. اينکه از وصل سخن می گويم 



آمدم روی حسينم بينم 


چهره نور دو عينم بينم 



ذکرت ای يار بر اين لب دارم 


شوقت ای هستی زينب دارم

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387;ساعت 12:38;  توسط خادمين;  | 

من کرببلا را چو خزان دیدم و رفتم

چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم

ای باغ که داری تو بسی گل بگلستان

این خرمن گل را بتو بخشیدم و رفتم

در کرببلا زینت آغوش نبی را

آوردم و غلطیده بخون دیدم و رفتم

ممکن چو نشد حنجر پاک تو ببوسم

آن حنجر پرخون تو بوسیدم و رفتم

یاد آمدم آنروز که گفتی جگرم سوخت

چشم از تن صدچاک تو پوشیدم و رفتم

چون همره ما هست سر غرقه بخونت

من یاد لب تشنه تو بودم و رفتم

بگسست اگر دشمن دون ریشة دین را

با موی پریشان همه سنجیدم و رفتم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387;ساعت 10:48;  توسط خادمين;  | 

تمام غصه ام این است , پشت پا بخوری

 تو هم شبیه خودم نیزه بی هوا بخوری

 

 خـدا کند  که به فرقـم نـظر نـینـدازی

 هراس دارم از این عمق زخم جا بخوری!

 

 عـزیز فـاطـمه مـدیون زیـنبت کـــردم

 اگر  که ثانیه ای غصـه ي  مـرا بخـوری

 

 شبیه من جگرت آب می شود وقتی

 به زیر تیغ وسنان حرص خیمه را بخوری

 

 خلاصه عرض کنم حرف تیرها این است

 قـرار نیست که از آب کـربلا بـخـوری!؟

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:53;  توسط خادمين;  | 

  ظهر عاشورا

  از اين كوير چرا عطر سيب مي آيد؟

 نسيم رايحه اي دل فريب مي آيد؟

 

 صداي نيزه و شمشير اگر اجازه دهد

 صداي ناله ي مردي غريب مي آيد

 

 گمان كنم كه مسيح است داخل گودال

 صداي ميخ زدن بر صليب مي آيد

 

 درست پشت سر رد خون يك دشنه

 زني خميده به اين سوي شيب مي آيد

 

 خبر دهيد به زينب-كه چشم تان روشن-

 جناب حضرت شيب الخضيب مي آيد

 

 عصر عاشورا

 فـوراه هـایِ سـرخی از گــودال زد بالا

 مردی عبای خویش را خوشحال زد بالا

 

 تا بـیـن مقـتـل معـدن المـاس پـیدا شد

 در صنـف لشـکر قیمـت خـلـخال زد بالا

 

 مـرد کمـان داری یـکـی از تیـرهایش را

 نـا بــاورانـــه انـــدکـی  از خـــال زد بالا

 

 دیگر حساب کیسه های درهـم پاداش

 از چـوب خـط سـهـم بیـت الـمال زد بالا

 

 آتشـفشـان نـور بـود و شعـله های طور

 نـاگــاه قـقـــنوسی پــریــد و بال زد بالا

 

 خـورشید چشمش برغروب نیزه ها افتاد

 وقـتـی عبــایــش را کـمی  دجال زد بالا

 

 می سو خت دامن های دختربچه ها اما

 آمــــارِِ  ســـرخــیِ رخ  اطــفـال زد بــالا

 

 خــورشــید را ازدست هم صدبار دزدیدند

 شــب در ســپاه کـوفیــان جنجال زد بالا

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:50;  توسط خادمين;  | 

هرچند به یاران نرسیدم که بمیرم 


دیدار تو می داد امیدم که بمیرم 



دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست 


من یک نفس این را دویدم که بمیرم 



با هر طپش افسوس نمردم که نمردم 


در خون تو اینبار طپیدم که بمیرم 



با دیدن هر زخم تو ای مزرعه زخم 


از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم 



می گفتم و می سوختم از ناله زینب 


وقتی زتنت نیزه کشیدم که بمیرم 



شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم 


در پای تو این زخم خریدم که بمیرم

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:47;  توسط خادمين;  | 

افتاد دست بلندي ، مشكي كه خالي خالي

پيش نگاه شريعه ، در همين جا ، اين حوالي



ظرفيت چشم او را ، كيفيت اين سبو را

هرگز نخواهيد فهميد اي ظرف هاي سفالي



اينجا همه تشنه هستند ، اين واقعيت ندارد

اين حرف ها را در آورد از خود فرات خيالي



خوردن ندارد بگوييد ، اين ميوه آبي ندارد

كي ديده سيراب گردد ، لب تشنه از مشكِ كالي



ديگر نمانده عمودي در خيمه ات تا بخيزي

دستي نمانده برايت تا چشم خود را بمالي



تو دست دادي و جايش يك مُشتِ پُر را خريدي

پس بالهايت گرانند بايد به بالت ببالي



گفتي برادر بيايد اين بوي سيب از حسين است

چشمي نداري ببيني : آمد ولي با چه حالي 



گفتند : آيا عمو رفت ، گفتند و آنقدر گفتند

شايد جوابي بگيرند اين جمله هاي سئوالي



ديدم قيامت بپا شد چشمي به حرف آمد و گفت :

اينجا همه آب خوردند از دستهاي زلالي



بعد از تو بايد بخشكد اندام هرچه كه درياست

بعد از تو بايد ببارد اين آسمان ، خشكسالي



تو سفره كردي دلت را تا ما گرسنه نباشيم

ما غافلان باز هر روز دنبال نان حلالي

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:46;  توسط خادمين;  | 

در آب جلوه کردی و موج عطش نشست 


در من ظهور کردی و کردیم خود پرست 



دست مرا گرفتی و چشم تو بسته شد 


در خود خراب گشتم و بند دلم گسست 



گفتم : مخواه سایه نشین علم شوم 


این آفتاب ، مغز حرم را گداخته است! 



روی فرات ، صورت در هم کشیده شد 


تا موج های اشک به چشم تو حلقه بست 



آیینه ای برای تماشا گذاشتم 


سنگی رسید و صورت آیینه را شکست 



دستی نمانده بود که مشکی زنم به آب 


حالا به جای مشک بنوش از لب دو دست
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:45;  توسط خادمين;  | 

سوغات تو از علقمه آیا بخورد تیر ؟ 


یک مشک پر از حسرت لبها بخورد تیر ؟



با دست رشیدت که در آغوش کشیدیش 


این آرزوی توست مبادا بخورد تیر



تا چند قدم مانده به بی تابی طفلی 


تو آمدی و آمدی .... اما بخورد تیر 



حالا که به این خیمه تشنه نرسیدی 


تو خواسته ای آن قد و بالا بخورد تیر



تو خواسته ای دست ترت را که بیفتد ...
 

چشمی که رسیده است به دریا بخورد تیر



تو خواسته ای حال که آبی نرساندی 


سرتا سر شرمندگی ات را بخورد تیر



تو خواسته ای تا همه دار و ندارت 


پیش قدم حضرت زهرا بخورد تیر

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:44;  توسط خادمين;  | 

در آب جلوه کردی و موج عطش نشست

در من ظهور کردی و کردیم خود پرست

 

دست مرا گرفتی و چشم تو بسته شد

در خود خراب گشتم و بند دلم گسست

 

گفتم : مخواه سایه نشین علم شوم

این آفتاب ، مغز حرم را گداخته است!

 

روی فرات ، صورت در هم کشیده شد

تا موج های اشک به چشم تو حلقه بست

 

آیینه ای برای تماشا گذاشتم

سنگی رسید و صورت آیینه را شکست

 

دستی نمانده بود که مشکی زنم به آب

حالا به جای مشک بنوش از لب دو دست

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:43;  توسط خادمين;  | 

شرم مرا به خيمه طفلان كه مى‏برد؟

مشك مرا به خيمه سوزان كه مى‏برد؟

 

ادرك اخا سرودم و ناليده‏ام ز دل

اين ناله را به محضر سلطان كه مى‏برد؟

 

سقا به خون نشست و علم بر زمين فتاد

با دختران خبر ز مغيلان كه مى‏برد؟

 

دستم فتاد و پنجه دشمن گشوده شد

اين قصه را به موى پريشان كه مى‏برد؟

 

دشمن به فكر غارت و معجر كشى فتاد

اين شرح را به طفل هراسان كه مى‏برد؟

 

اين غصه سوخت جان مرا صد هزار بار

سادات را به ناقه عريان كه مى‏برد؟

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:42;  توسط خادمين;  | 

وعده‏اى داده‏اى و راهى دريا شده‏اى

خوش به حال لب اصغر كه تو سقا شده‏اى

 

آب از هيبت عباسى تو مى‏لرزد

بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى

 

بى سجود آمده‏اى يا كه عمودت زده‏اند

يا خجالت زده‏اى وه كه چه زيبا شده‏اى

 

يا اخا گفتى و ناگه كمرم درد گرفت

كمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى

 

منم و داغ تو و اين كمر بشكسته

توئى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى

 

سعى بسيار مكن تا كه ز جا برخيزى

كمى هم فكر خودت باش ببين تا شده‏اى

 

مانده‏ام با تن پاشيده‏ات آخر چه كنم؟

اى علمدار حرم مثل معما شده‏اى

 

مادرت آمده يا مادر من آمده است

با چنين حال به پاى چه كسى پا شده‏اى

 

تو و آن قد رشيدى كه پر از طوبى بود

در شگفتم كه در اين قبر چرا جا شده‏اى

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:41;  توسط خادمين;  | 

در دلش جلوه اميد بتافت 


با دو صد شوق بسويش بشتافت 


گفت اي چشم و چراغ دل من 


رفت بر باد دگر حاصل من 


در دلم نيست دگر نور اميد 


شوق و اميد زمن دست كشيد 


با به من بانگ تو در خيمه رسيد 


ديد زينب ز رخم رنگ پريد 


آمدم با چه شتابي سويت 


خواستم زنده ببينم رويت 


سپه كوفه همه آماده 


به تماشاي پدر ايستاده 


شه روي نعش پسر افتاده 


همه گفتند حسين جان داده 


بي گمان جان پدر بر لب بود 


آنكه جان داد بدو زينب بود

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 8:50;  توسط خادمين;  | 

خورشيد بود و جانب مغرب روانه شد

چون قطره بود و غرق شد و بى‏كرانه شد

آيينه بود و خورد شد و تكّه تكّه شد

تسبيح بود و پاره شد و دانه دانه شد

يك شيشه عطر بود و هزاران دريچه يافت

يك شاخه ياس بود و سراسر جوانه شد

آب فرات لايق نوشيدنش نبود

با جرعه‏اى نگاه از اينجا روانه شد

عمرى به انتظار همين لحظه مانده بود

رفع عطش رسيد و برايش بهانه شد

آن گيسويى كه باد صبا صبح شانه كرد

با دستهاى گرم پدر ظهر شانه شد

او يك قصيده بود كه در ذهن روزگار

مضمون ناب يك غزل عاشقانه شد

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 8:48;  توسط خادمين;  | 

سرو قدّى ز حرم با دل سوزان مى‏رفت

پيش چشمان پدر «وَه» چه خرامان مى‏رفت

مأذنه كرببلا بود و اذان سر مى‏داد

بر لبش نغمه تكبير و به ميدان مى‏رفت

بر فراز سرِ سرو قد او قرآن بود

زير قرآن ز چه رو پاره قرآن مى‏رفت

زينب اسپند به كف داشت و دل مى‏سوزاند

يوسف كرببلا جانب كنعان مى‏رفت

اشك مى‏ريخت به پشت سر او آب نبود

به بيابان بلا، جان سليمان مى‏رفت

دور مى‏شد ز حرم، هر قدمى بر مى‏داشت

گوئيا از تن اهل حرمش جان مى‏رفت

صفحه اول ايثار، چو مى‏خورد ورق

مصحف عشق سوى صفحه پايان مى‏رفت

گيسويش در طيران بود و به دستان نسيم

دست از دل شده با موى پريشان مى‏رفت

پرده از صفحه اسرار عدم بر مى‏داشت

آب مى‏كرد دل شاه و قدم بر مى‏داشت

رفت ميدان و دل شاه دگر بار شكست

لحظاتى پس از آن مخزن اسرار شكست

دست بر گردن مركب سوى بازار آمد

يوسف كرببلا رونق بازار شكست

هركه با هرچه به كف داشت خريدارش شد

عضو عضو بدن آن بت عيار شكست

نيزه‏ها بهر طواف بدنش صف بستند

بى صف آمد يكى و پهلوى آن يار شكست

نرخ شمشير چه سنگين و گران بود كزان

باز هم فرق سر حيدر كرار شكست

ناله سرداد و سرآسيمه شه آمد به سرش

دلش از ديدن آن منظره بسيار شكست

پاى بر روى زمين مى‏زد و بابا مى‏گفت

دل خورشيد از اين واقعه صد بار شكست

يك طرف قطعه‏اى و قطعه ديگر طرفى است

زين مصيبت الف قامت دلدار شكست

بر سر نعش على غصه ز جان سيرش كرد

لرزه  افتاد  به  زانو  و  زمين  گيرش  كرد

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 8:47;  توسط خادمين;  |