تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



از روزهاي قافله دلگير مي شوي

هر روز چند مرتبه تو پير مي شوي ؟

در شام شوم زخم زبانها چه مي كشي ؟

كز روشناي عمر خودت سير مي شوي

زخمي ست لحظه هاي تو مانند پيكرت

از بس اسير طعنة زنجير مي شوي

آيات صبح از لب قرآن شنيدني ست

در كوچه هاي شام كه تكفير مي شوي

خون جگر كه مي خوري از دستِ درد و داغ

بي تاب بغضهاي گلوگير مي شوي

با آه آهِ روضة ما اي امام اشك

در هر نگاه آينه تكثير مي شوي

خون گريه مي شوي تو و تا آخر الزمان

از چشمها هميشه سرازير مي شوي

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387;ساعت 12:10;  توسط خادمين;  | 

حجّت حقّ، آيت مطلق ، علىّ بن الحسين

مظهر شمس الضّحى و زاده طاها و ياسين


گوهر بحر امامت ، آن كه مى بودش صدف

دخت كسرى ، شاه بانو، بانوى ايران زمين 



پنجم شعبان چو طالع شد به امر پروردگار

شهر يثرب نورافشان گشت از آن ماه جبين



مهر رخسارش عيان گشتى چو از شاه زنان

ماه و خورشيدِ فلك آمد ز نورش خوشه چين



چيره بر ابليس دون گرديد چون گاه نماز

اين ندا آمد ز رحمان اَنْتَ زين العابدين



صاحب دعوت چو جدّش خاتم پيغمبران

وارث بابش علىّ در خطبه هاى آتشين


خديو دين كه بغضش باعث نار سقر آمد

ولىّ حقّ كه حُبّش موجب ماء معين آمد


جهان را شهريار و خلق آن را سيّد و سرور

خدا را حجّت و ختم رسل را جانشين آمد


مُعين انبياء از ابتدا تا انتها بودى

امين اوليا از اوّلين تا آخرين آمد


چو جدّش مصطفى فرمانده ارض و سماء گشتى

چو بابش مرتضى شاهنشه دنيا و دين آمد


مطيع امر و فرمانش قضا همچون قدر آمد

غلام حلقه بر گوشش فلك همچون زمين آمد


بهر عيدى نمود آزاد، يك سر بندگان خود

غلامان و كنيزان را چنين يار و معين آمد



چو باشد مادر نيك اختر وى دختر كسرى

سزد ايران زمين را فخر بر چرخ برين آمد

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387;ساعت 12:5;  توسط خادمين;  | 

سلام اى چارمين نور الهى

كليم وادى طور الهى

 

تو آن شاهى كه در بزم مناجات

خدا مى‏كرد با نامت مباهات

 

تو را سجاده داران مى‏شناسند

تو را سجده گزاران مى‏شناسند

 

تو سجادى تو سجاده نشينى

تو در زهد و ورع تنهاترينى

 

قيامت مى‏شود پيدا جبينت

به صوت «اين زين العابدينت»

 

شبيه تو خدا عابد ندارد

مدينه غير تو زاهد ندارد

 

تو با درماندگان خود شفيعى

تو با خيل جذامى‏ها رفيقى

 

سحرها نان و خرما روى دوشت

صداى سائلان تو به گوشت

 

فرزدق را تو شعر تازه دادى

تو بر شعر ترش آوازه دادى

 

تو ميقاتى تو مشعر زاده هستى

عزيز من پيمبر زاده هستى

 

تو كز نسل امير المؤمنينى

پيمبر زاده ايران زمينى

 

سزد شاهان فتند اينجا به زانو

على‏بن الحسين شهر بانو

 

تو را ايرانيان رب مى‏شناسند

تو را با نام زينب مى‏شناسند

 

تو در افلاك زين العابدينى

تو روى خاك با ما همنشينى

 

قتيل تار گيسوى تو اصغر

فدايى تو باشد همچو اكبر

 

ابوفاضل همان ماه مدينه

كنارت دست دارد روى سينه

 

تو كوه عصمتى، لرزش ندارى

تو از غير خدا خواهش ندارى

 

تو در بالاى منبر چون رسولى

تو در محراب خود گويا بتولى

 

تو بابايى چنان شمشير دارى

تو بابايى ز نسل شير دارى

 

تو را شب زنده داران مى‏پرستند

لبت را روزه داران مى‏پرستند

 

تو جنس‏ات از نيستان غدير است

تو نامت روى ديوان غدير است

 

تو بر پيشانى خود پينه دارى

تو بر حق خدمتى ديرينه دارى

 

تو آنى كه به كويت هر كه آمد

غلام مستجاب الدّعوة باشد

 

تو اشك مطلقى، گريه تبارى

تو از روز ازل ابر بهارى

 

تو مقتل سيرتى از جنس آهى

تو مثل حنجر گل بى گناهى

 

رعيت‏هاى تو شه زادگانند

اسيران درت آزادگانند

 

تو بزم روضه را بنيانگذارى

تو در دل روضه ماهانه دارى

 

تو از جنس غرور دخترانى

تو آه سينه بى معجرانى

 

تو منبر رفته‏اى اما به ناقه

سخن‏ها گفته‏اى امّا به ناقه

 

تو آن يعقوب يوسف زاده هستى

تو آن از دست يوسف داده هستى

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387;ساعت 12:2;  توسط خادمين;  |