تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



بر در دروازه‏ ى حاجات دل
تا سحرم مست مناجات دل
راز و نیاز دل ما ذکر دوست
نیست کسى هر آنچه باشد از اوست
دست طلب به سوى او روز و شام
مسئلت از غیر جمالش حرام
هر که اسیر بى قرار یار است
به شوق او همیشه ره سپار است
دیده ببندد همه دم به راهش
جان بدهد بر سر یک نگاهش
به سر رود به سوى جانانه ‏اش
تا که رسد بر در میخانه اش
بر در میخانه گدایى رواست
اگر که ساقى کرم مرتضاست
ز مرتضى اگر کرم بخواهید
اگر که لطف دم به دم بخواهید
دل به طهوراى ولایت برید
حاجت خود به باب حاجت برید
نگویم این را که خدا عالم است
باب حوائج به خدا کاظم است
ز کاظمینش که ندیدم بسى
نیامده به دست خالى کسى
اگر که دستى برود به سویش
نمى‏ رسد مگر به آرزویش
یوسف زهرا که به زندان شدى
به قلب من همیشه مهمان شدى
به کاظمین تو اسیرم اسیر
جان رضا بیا و دستم بگیر

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387;ساعت 14:6;  توسط خادمين;  | 

آینه دار فاطمه ، تموم حاصل باباست
شبا صدای لالائیش ، تپشهای دل باباست

می دوخت به چشمای بابا ، نگاه صاف و ساده شو
وقت نماز که می رسید ، زود می آورد سجاده شو

یه گوشه توی خیمه ای ، تنگ غروب کربلا
جانماز کوچیکشو ، پهن کرده بود واسه بابا

باد سیاهی وزرید و ، به جای بابا شمر اومد
به صورت نحیف گل ، با دست سنگی سیلی زد

پیش چشای نیمه جون ، دشت و به آتیش کشیدند
پای برهنه بچه ها ، روی خارا می دویدند

زخم زبون و هلهله ، جای کبود سلسله
دلهره و وحشت شب ، دست سیاه حرمله

با التماس و اشک و آه ، می پرسید از راه نجف
می گفت کجاست قبر بابام ، رو بکنم کدوم طرف

یتیم نواز کوفیا ، حالا کجاست تا ببینه
سایة تازیانه ها ، به روی گلهاش می شینه

شده پاهای کوچیکش ، اسیر زخم آبله
از روی ناقه افتاده ، خدایا رفته قافله

دامن دشت پر شده از ، یه بغض و احساس کبود
زائر روی هم شدند ، آخه دو تا یاس کبود

نگاهاشون شبیه هم ، رو چهره شون یه هاله بود
صورتشان بنفشه پوش ، کنج لباشون لاله بود

روی یکی نیلی شده ، تو قصة غصب فدک
ولی یکی از کوفیا ، بی بهونه خورده کتک

یکی غریب و بی پناه ، با گریه و خسته دلی
ولی یکی تو کوچه ها ، جلوی چشمای علی

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 9:13;  توسط خادمين;  | 

با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست
از مصحف ورق ورق و پرپري كه نيست

شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گلزخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه !
شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشمهای تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلکها و گفت :
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

حتي صبور قافله بي صبر مي شود
با خاطرات خسته ترين دختري كه نيست

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 9:12;  توسط خادمين;  | 

رانده‌ام‌ از ديدة‌ مجروح‌ امشب‌ خواب‌ را 


ميهمان‌ ديده‌ كردم‌ تا سحر مهتاب‌ را 



گرچه‌ بي‌ فيض‌ از حضور يار بودم‌ 


مدتي‌ كرده‌ام‌ آرام‌ با يادش‌ دل‌ بي‌ تاب‌ را 



دُرِّ درياي‌ ولايم‌ ساحل‌ اميد كو؟ 


مُردم‌ از بس‌ خورده‌ام‌ شلاِق اين‌ گرداب‌ را 



شد حديث‌ رزم‌ من‌ افزون‌تر از جنگاوران‌ 


گرچه‌ طفلم‌ من‌ ندارم‌ قدمت‌ اصحاب‌ را 



پاي‌ مجروحم‌ ندارد تاب‌، برخيزم‌ ز جا 


اي‌ پدر سيلي‌ نبرده‌ از سرم‌ آداب‌ را 



باغبان‌ عشق‌ رفتي‌ تا بهشت‌ آرزو 


دست‌ گلچين‌ از چه‌ دادي‌ غنچه‌ شاداب‌ را 



اجر ذكرت‌ را رخم‌ از ضربة‌ سيلي‌ گرفت‌ 


پاك‌ كن‌ با دست‌ خود از چهره‌ام‌ خوناب‌ را 



طاق ابروي‌ تو محراب‌ نماز عمه‌ بود 


اي‌ پدر جان‌ كي‌ شكسته‌ حرمت‌ محراب‌ را 



تشنه‌ مي‌ميرم‌ به‌ ياد كام‌ عطشانت‌ پدر 


تا كنم‌ رسواي‌ داغ‌ تو به‌ عالم‌ آب‌ را

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 9:0;  توسط خادمين;  | 

برای نتظر مرگ چاره لازم نيست 


شب خرابه نشين را ستاره لازم نيست 



به همجواري اعماق آبي تو خوشم 


براي ساكن دريا ستاره لازم نيست 



صداي كهف تو از گوش من نمي افتد 


به گوش پاره مگر گوش واره لازم نيست 



نگاه مضطربت حرف ميزند با من 


تكلم از سر لبهاي پاره لازم نيست 



اگر چه سجده زنجيري ام فراوان است 


براي بردن من استخاره لازم نيست

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:59;  توسط خادمين;  | 

كي ميگه بلبلا لونه ندارن 


كي ميگه يتيما خونه ندارن 



كي ميگه بچه يتيم دل نداره 


هر كي شد آواره منزل نداره 



كي ميگه چلچله بايد بميره 


كي ميگه كنج خرابه دلگيره 



كي ميگه غنچه تبسم مي كنه 


لب چوب خورده تكلم مي كنه 



كي ميگه مشك عمو آب نداره 


عمو هر شب برامون آب مياره 



كي ميگه بچه يتيمو بزنند 


كي ميگه گوشواره هاشو بكنن 



كي ميدونه صورت نيلي چيه 


چه ميدونه سه ساله سيلي چيه 



بدنم يه جاي سالم نداره 


هر كجا دست ميزاري ورم داره 



تا حالا بچه يتيم و كي زده 


چادر كوچولو كي خاكي شده 



به خدا اين كوفي ها خيلي بدند 


من و از كربلا تا كوفه زدند 



روي نيزه سر بابا رو ديدم 


توي صورت مي زدم مي دويدم 



به همه بگين كه بي پدر شدم 


توي دشت و صحرا در به در شدم

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:58;  توسط خادمين;  | 

در دلش قاصدکی بود خبر می آورد 


دخترت داشت سر از کار تو در می آورد 



همه عمرش به خزان بود ولی با این حال 


اسمش این بود : نهالی که ثمر می آورد 



غصه می خورد ولی یاد تو تسکینش بود 


هر غمی داشت فقط نام پدر می آورد 



او که می خواند تو را قافله ساکت می شد 


عمه ناگه به میان حرف سفر می آورد 



دختر و این همه غم آه سرم درد گرفت 


آن طرف یک نفر انگار که سر می آورد 



زن غساله چه ها دید که با خود می گفت 


مادرت کاش به جای تو پسر می آورد 



قسمت این بود که او یک دفعه خاموش شود 


آخر او داشت سر از کار تو در می آورد

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:56;  توسط خادمين;  | 

آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود 


داغ نهفته در جگرش بی شماره بود 



در قاب خون گرفته ی چشمان خسته اش 


عکس ِ سر بریده و یک حلق ِ پاره بود 



شیرین و تلخ خاطره های سه سال پیش 


این سر نبود بین طبق ، جشنواره بود 



طفلک تمام درد تنش را زیاد برد 


حرفی نداشت ، عاشق و گرم نظاره بود 



با دست خسته معجر خود را کنار زد 


حتی کلام و درد ِ دلش با اشاره بود 



زخم نهان به روسری اش را عیان نمود 


انگار جای خالی یک گوشواره بود 



دستش توان نداشت که سر را بغل کند 


دستی که وقت خواب علی گاهواره بود 



در لابه لای تاول پاهای کوچکش 


هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود 



ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد 


دریای حرف های دلش بی کناره بود 



کوچکترین یتیم خرابه شهید شد 


اما هنوز حرف دلش نیمه کاره بود

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:55;  توسط خادمين;  | 

زرد و کبود و سرخ شد اما هنوز هم 


دارد عزای دیدن بابا هنوز هم 



تا تاول دوباره ای از راه می رسد 


با گریه آه می کشد آن را هنوز هم 



آهسته بغض می کند و خیس می شود ... 


... زخم کبود گونه اش : « آیا هنوز هم 



مهمان چوبدستی شهر جسارتی 


من مانده ام به حسرت لب ها هنوز هم » 



من درد های روسری ام را نگفته ام 


با چشم های غیرت سقّا هنوز هم 



از صحبت کنیزی مان گریه می کنم 


می لرزم از خجالتش امّا هنوز هم 



مُحرم شدم ، طواف کنم ، بوسه ها زنم 


آنجا که هست کعبۀ دنیا هنوز هم 



دلتنگ بود و رفت و نگفتید خوب شد 


گوش بدون زینت او یا هنوز هم ... ؟!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:54;  توسط خادمين;  | 

شاید که خواب دیده ام ، این سر خیالی است 


اما نه خواب هم که بود باز هم عالی اَست 



مهمان من قدم به سر چشم ما گذار 


هر چند دست سفرۀ این طفل خالی اَست 



خون لاله های گیسویم از لطف سنگ هاست 


فرش سپید تو پُر گل های قالی اَست 



با من زبان ِ سیلی شان حرف می زند 


یعنی جواب هر چه بپرسم سؤالی اَست 



تنها زدند و در دل خود هم نگفت کس 


این کودک یتیم کدامین اهالی اَست 



باب سری شبیه عمو چند وقتی اَست 


از روی نیزه خیره به من این حوالی اَست 



عمه گرفته دست مرا راه می برد 


بابا بگو به خاطر کم سن و سالی اَست

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:54;  توسط خادمين;  | 

نوشته بود : که باید کبوتری بشوی 


و آنقدر بپری تا که یک پری بشوی 



سلام دختر پروانه های نا آرام 


درون پیله مبادا که بستری بشوی 



ورق بزن که به فهرست عمر من برسی 


به هر اشاره بسوزی و دفتری بشوی 



اگر چه شهر پر از مین های آلوده است 


به احتیاط گذر کن که معبری بشوی 



که هرچه کوچه بن بست را عبور دهی 


... که آن طرف تر از این کوچه ها ، دری بشوی 



بکوش چادر باغ نجابتت باشی 


و سایه ی سر گلهای روسری بشوی 



شب تولد تو جشن رفتن من بود 


تو آمدی که شب خوش خبر تری بشوی 



شب تولد تو رحمت شهادت داشت 


خدا برای همین خواست " دختری " بشوی 



کنار سنگرم آن شب مُنوّری افتاد 


و عشق گفت : که باید منوّری بشوی - 



که نسلهای پس از تو ، تو را بسوزند و 


برای محفلشان شمع باوری بشوی 



بیفت روی منور؛ به نام ابراهیم 


بسوز تا که گلستان دیگری بشوی 



گریست روی تنم عشق و گفت : می باید 


تو جزو سوخته های معطری بشوی - 



که خاک لاله به لاله تو را ببوید و تو 


میان دشت گل بی نشان تری بشوی 



سلام دختر بابا ؛ سلام بارانم 


دلم نخواست که بغض شناوری بشوی 



از اینکه " آه " کشیدم تمام دردم را 


نه اینکه ! آینه ی من : "مکدّری " بشوی 



برات نامه نوشتم برای روزی که 


کبوترانه پری نه ، پیمبری بشوی
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:53;  توسط خادمين;  | 

شمع هر جا كه انجمن دارد

پر پروانه سوختن دارد

 

بخدا نيست خارجى پدرم

دين به قلب پدر وطن دارد

 

گرچه در كربلاست پيكر او

دست اغيار پيرهن دارد

 

چوب تأديب خوب مى‏داند

كه چه بوسيدنى دهن دارد

 

سوى اغيار، ليكن انظر گرفت

بهر احباب بانگ «لن» دارد

 

معجرى هست بر سرم امروز

پدر من اگر كفن دارد

 

نيمه باز است كام خونى او

به گمانم پدر سخن دارد

 

گر بيايى ز جان بپردازم

ديدنت هر قدر ثمن دارد

 

«لن ترانى» مگو كه از هوسم

«اَرِنى» مى‏رسد ز هر نفسم

 

غير احياء نمى‏كنم امشب

جز «خدايا» نمى‏كنم امشب

 

منكه دل كنده‏ام ز عقبى دوش

ميل دنيا نمى‏كنم امشب

 

قرب دختر به بوسه پدر است

جز تمنا نمى‏كنم امشب

 

من زبونى نمى‏كشم از چرخ

من مدارا نمى‏كنم امشب

 

بايد امشب كنار من باشى

بى تو «فردا» نمى‏كنم امشب

 

چند بوسه به من بدهكارى

صبر از آنها نمى‏كنم امشب

 

نوبتى هم بود زمان من است

پس تماشا نمى‏كنم امشب

 

ناز طفل مريض بيشتر است

بى تو «لالا» نمى‏كنم امشب

 

خواب، بى بوسه پدر تا كى؟

دور از خانه، در بدر تا كى؟

 

اللَّه اللَّه عجب سحر دارم

سحرى در بر پدر دارم

 

آنچه ديشب به طشت زر ديدم

حاليا در طبق به بر دارم

 

دست افكنده‏ام به گردن او

عمه جان عمه جان پدر دارم

 

ليك چشمى نمانده بنگرمش

ليك دستى نمانده بر دارم

 

آمده همرهش مرا ببرد

بخدايش قسم خبر دارم

 

تو مپندار اى پدر كه كنون

سُرمه بر ديدگان‏تر دارم

 

لخته خون گرفته چشم مرا

لخته خونى كه از سفر دارم

 

گره در موى من چو ابروى‏توست

تو ز سنگ و من از شرر دارم

 

تا نريزم به سيلى از لب خون

لب نمى‏گيرم از لب تو كنون

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:51;  توسط خادمين;  |