تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



دردها مى‏چكد از حال و هواى سفرش

گرد غم ريخته بر چادر مشكى سرش

تك و تنها و دو تا چشم كبود و چند تا ...

كودك بى پدر افتاده فقط دور و برش

ظاهراً خم شده از شدت ماتم امّا

هيچ كس باز نفهميده چه آمد به سرش

روزها از گذر كوچه آتش رفته

اثر سوختگى مانده سر بال و پرش

با چنين موى پريشان و بدون معجر

طرف علقمه اى كاش نيفتد گذرش

همه بغض چهل روزه او خالى شد

همه كرب و بلا گريه شد از چشم ترش

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:28;  توسط خادمين;  | 

دردها مي چكد از حال و هواي سفرش

گرد غم ريخته بر چادر مشكي سرش

تك و تنها و دو تا چشم كبود چند تا

كودك بي پدر افتاده فقط دور و برش

ظاهراً خم شده از شدت ماتم اما

هيچ كس باز نفهميده چه آمد به سرش

روزها از گذر كوچه آتش رفته

اثر سوختگي مانده سر بال و پرش

با چنين موي پريشان و بدون معجر

طرف علقمه اي كاش نيفتد گذرش

همه بغض چهل روزه او خالي شد

همه كرب و بلا گريه شد از چشم ترش

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:27;  توسط خادمين;  | 

برگشتم از رسالت انجام داده ام

زخمي ترين پيمبر غمگين جاده ام

نا باورانه از سفرم خيل خارها

تبريك گفته اند به پاي پياده ام

يا نيست باورم كه در اين خاك خفته اي

يا بر مزار باور خود ايستاده ام

بارانم و زبام خرابه چكيده ام

شرمنده سه ساله از دست داده ام

زير چراغ ماه سرت خواب رفته ام

بر شانه كجاوه تو سر نهاده ام

دل مي زدم به آب بر آتش براي تو

از خيمه ها بپرس كه پروانه زاده ام

چون ابر اب مي شدم از آفتاب شام

تا ذره اي خلل نرسد بر اراده ام
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:26;  توسط خادمين;  | 

اي امام عاشقان عشقت اسيرم كرده است

وي امير عارفان داغ تو پيرم كرده است

من اسير داغ عشقم ني اسير دست خصم

شعله هاي داغ هاي تو اسيرم كرده است

آرزوهاي محال دشمنان بر باد رفت

قدرت خون تو بر دشمن دليرم كرده است

ظهر عاشورا در آن ميدان شور انگيز عشق

دست جان بخش ولايت غم پذيرم كرده است

گر چه محنت ديده هفتاد و چند آلاله ام

داغ پيري سه ساله سخت پيرم كرده است

كربلا تا شام صدها كربلا كردم به پا

 خصم حيرت از سپاه بي نظيرم  كرده است

كوه مي لرزيد از فرياد هاي زخمي ام

كوفه تمكين از پيام  ناگزيرم كرده است

انقلاب سرخ تو با خطبه هاي ناب من

پاسدار خطبه ظهر غديرم كرده است

دشمن مكار من رسوا تر از ابليس شد

رو برو هر جا كه با مهر منيرم كرده است

قاري قران تو  و ايينه تفسير،من

مادرم تعليم اين خير كثيرم كرده است

خيزران چوبي كه زخمي كرد چشمان مرا

بس جسارت بر سر و روي اميرم كرده است

با وجودي كه قدم خم گشت و مويم شد سپيد

من نگويم داغها خرد و خميرم كرده است

«لا ارالموت» رسايت حكم «جاء الحق» گرفت

تا پيام غربت خونت سفيرم كرده است

با علي همره شدم از كربلا تا كربلا

او مرا ياري در اين  راه خطيرم كرده است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:25;  توسط خادمين;  | 

آن باده اي كه روز نخستش نه خام بود

يك اربعين گذشت و دوباره به جام بود

شكر خدا كه صبح زيارت دميده است

هر چند افتاب حياتم به بام بود

اين خاك زنده مي كند آن عصر تشنه را

وقتي مكه آسمان رخت سرخ فام بود

بين من و سرت اگر افتاد فاصله

امام هنوز سايه تو مصتدام بود

سرها به نيزه بود ولي هجم سنگها

معلوم بود حمله كنان بر كدام بود

دنام و هتك حرمت مهمان اسلام ميهمان!

اين از رسوم تازه تر احترام بود

چوب از لبان تو حجرا الأسود آفريد

دست سه ساله بود كه در استلام بود

بين نهيب كوفي و فرياد اهل شام

ان لهجه حجازي تو آشنام بود
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:24;  توسط خادمين;  | 

ابری آمد و ناگهان خون بارید

از چشم و دل فرشتگان خون بارید

ای خون خدا، خون خدا، خون خداوند

بعد از تو چهل شب آسمان خون بارید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:20;  توسط خادمين;  | 

صدا در سینه ها ساکت که اینک یار مى اید  

ز راه شام و کوفه عابد بیمار مى آید  

غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش  

به چشم آیینه ایزدنمایى تار مى آید  

الا اى دردمندان مدینه با دو صد حسرت  

طبیب دردمندان با دل تبدار مى آید  

الا اى بانوان اهل یثرب پیشواز آیید  

که زینب بى برادر با دل غمخوار مى آید  

بیا ام البنین با دیده گریان تماشا کن  

که اردوى حسینى بى سپهسالار مى آید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:19;  توسط خادمين;  | 

چل روز شد که چشمم تطهیر گشت با غم              با   واژه های خونین  می خواندم  محرم

بر  سینه  می زند  غم  در  دسته های  ماتم             می  آورد  اگر   چه دستان  خسته ام  کم

مرثیه ی غریبی است بر نیزه  ذکر  قرآن                بر  گونه های  شعرم  باران  نشسته  نم نم

وقتی رقیه گم شد  ،  در  آسمان  وحشت               بر  زخمهای  بالش ، دستی نگشت  مرحم

پر   می زند   کبوتر  ،  بر   دستهای   بابا                   در جستجوی باران ،خون شد گلویش ازغم

طوفان نشست اما ، او مانده  بود  تنها                     زینب،  هماره  بشکوه ،  اسطوره  مجسم

در آن غروب دلگیر ، با هر نگاه سرخش                      آتش  گرفت  عالم  ،  در  سوگ  ماند  آدم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:18;  توسط خادمين;  |