تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



دُردي كِش بلاي تو ام يا محمدا

ديوانة ولاي تو ام  يا محمدا

 

گويند هركه را تو بخواهي بلا دهي

مستانة بلاي تو ام  يا محمدا

 

بيمارم و نگاه تو اعجاز مي كند

مبهوت چشمهاي تو ام  يا محمدا

 

من از ازل در عافيتم زان كه تا ابد

در ساية لواي تو ام  يا محمدا

 

مولاست بندة تو و  من بندة علي

من ، بندة خداي تو ام  يا محمدا

 

اي اسم اعظم اسم تو يا احمدا مدد

وي قلبها طلسمِ تو يا احمدا مدد

 

اي مكه از فروغ تو پاينده   احمدا

مِهر و قمر ز روي تو رَخشنده  احمدا

 

اي كِسوت خِتام رسالت به راستي

بر قامت رساي تو زيبنده  احمدا

 

كو دايه اي كه كامِ تو را مايه اي دهد

بر دايه ات ، تو داية بخشنده احمدا

 

ساطِع شود چو نور ز پيشاني ات ،، شود

خورشيد از جمال تو شرمنده احمدا

 

رضوان و حوريان و همه خازِنانِ آن

حيرانِ آن تبسُّمِ تابنده احمدا

 

گويا نمك زخندة تو آفريده شد

دريا به وجد رفت و نمكزار ديده شد

 

وقتي سخن ز كشف و كرامات مي شود

كَسري تو را گواهِ  مقامات مي شود

 

اينجا سخن ز خشت و سرشت و بهشت نيست

جنت يكي تو را ، ز كرامات مي شود

 

اي نسلِ تو ستارة دنباله دارِ عشق

روشن رَهت ز نورِ علامات مي شود

 

حُبِّ تو را چگونه شود  شعله كارگر

آتشكده ز ديدنِ تو مات مي شود

 

اي هاديِ سُبُل نرود هر كه راهِ تو

بي شك دچار رنجش و طامات مي شود

 

اي سنگِ سخت زير قدومِ تو نرمِ نرم

دلهاي ماخَلَق به وجودِ تو گرمِ گرم

 

اي ماية ازل و ابد ، آية شَرَف

انسانِ كامل ، اي به بشر ماية شرف

 

خورشيد جاوداني و بي سايه اي ، ولي

افكنده اي به كون و مكان ساية شرف

 

ايمانِ تو ، پيمبريِ تو ، كتابِ تو

اسلامِ تو نباشد بر پاية شَرَف

 

اينك پس از گذشتنِ دهها هزار سال

ايران شده از دعاي تو همساية شرف

 

تو ماندي و ، عدوي فرومايه ات ، نمانْد

اي تا اَبَد ولاي تو سرماية شرف

 

عالم ز تو تصرّفِ هستي گرفته است

دلها ز تو تشرّفِ مستي گرفته است

 

در شعرِ عشق و عقل ، اميرِ غزل تويي

در خُلق و خوي و عاطفه ، حُسنِ اَزَل تويي

 

ديباچة امانت و ديوان عاشقي

تأويلِ حمد و آية بيت الغزل تويي

 

در وحدتِ كلام ، اگر لم يَلِد خداست

در محور معانيِ آن ، لم يَزل تويي

 

غارِ حَراسْت ميكدة حق شناسي ات

در خانة ولاي علي ، مُعتزَل تويي

 

چونكه دلت سِرشتْ خدا  ،  بر گِلت نوشت

زيبا تويي ، جميل تويي و گُزَل تويي

 

كامل ترين محبتِ ما نذرِ مقدمت

جان و جهان و باغِ جنان بذرِ مقدمت

 

حقِّ تو را به شيوة عاشق ادا كنيم

دِين تو را به رسمِ شقايق ادا كنيم

 

اُمُّ القُري به يُمنِ تو مَهدِ تشيُّع است

حقِّ تو را به حضرت صادق ادا كنيم

 

اي عقلِ كُل ، سلوك ، چو زاهِق نمي كنيم

سِيرِ تو با مُلازمِ لاحِق ادا كنيم

 

در معركه چو امر تو دائر شود به حَرب

تكليف را به كُشتن فاسِق ادا كنيم

 

با دشمنان برائتِ دل را وفور كن

تا دِين خود به نعمتِ رازق ادا كنيم

 

در بندگي اگر صَنَما ، لايقت شويم

در شيعگي شهيدِ رهِ صادقت شويم

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387;ساعت 10:32;  توسط خادمين;  | 

امشب دل ديوانه را ديوانه‏تر كرده خدا

بر هر دلى كه عاشق است اينك نظر كرده خدا

 

نخل دل پژمرده را پر باروبر كرده خدا

تا كاسه ما پركند ما را خبر كرده خدا

 

رحمت فراوان آمده ظلمت بپايان آمده

زيباترين مخلوق ربّ احمد نمايان آمده

 

او آمده تا رحمت حق را به ما اهدا كند

تنها زحق دم مى‏زند تا سرّ حق افشا كند

 

يعنى كه نام شيعه را با مرتضى انشا كند

ما را گداى حضرت صدّيقه كبرى كند

 

اى كاش بتهاى دل آلوده‏ام را بشكند

قادر بود تا عادت بيهوده‏ام را بشكند

 

يك اربعين سال او نشست تا وحى حق نازل شود

سنگ عدو را مى‏خريد تا نهضتش كامل شود

 

با دست حيدر قصد كرد بتخانه‏ها باطل شود

اى كاش لبخندى از او در عمر ما حاصل شود

 

با مقدم زيباى او خلقت تكامل يافته

عبدالمطلب در بر خود دسته‏اى گل يافته

 

آداب او آبادى دنيا و هم عقبى بود

فرمايشاتش جملگى برنامه مولا بود

 

يك دل مطيع و بنده‏اش آيا ميان ما بُوَد

تا در رهش سيلى خورد اين هديه زهرا بُوَد

 

بى درد گر هستى برو گر اهل دردى خوش نشين

خود را كنار سفره پر بركت احمد ببين

 

فخرش بود بس حاصل ايثار او شد فاطمه

مانند مادر مهربان دلدار او شد فاطمه

 

زيباترين آئينه رفتار او شد فاطمه

بشكسته سينه محرم اسرار او شد فاطمه

 

گر چه محمد بانى ميخانه كوثر بُوَد

او دست‏بوس فاطمه تا لحظه آخر بُوَد

 

در هر كجا ميزد قدم بوده على پروانه‏اش

مانند حيدر كس نشد از صدق دل ديوانه‏اش

 

گويد على فخرم بود هستم غلام خانه‏اش

شكر خدا گرديده‏ام من ساكن ميخانه‏اش

 

دلدار و دلبر مصطفى محبوب داور مصطفى

از عشق برتر مصطفى استاد حيدر مصطفى

 

اى كاش عكس روى او در چشم ما جامى گرفت

اشكش بروى نامه ما حكم امضا مى‏گرفت

 

اى كاش شيعه بيش از اين با نام او پا مى‏گرفت

وحدت بود اينكه جهان الگو ز زهرا مى‏گرفت

 

دين و سياست در همه بُعد جهان جارى شود

با اين درايت يوسف صحرانشين يارى شود

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387;ساعت 10:31;  توسط خادمين;  | 

انتظار آمد به سر اى بيقراران تهنيت

شد خزان سر، آمده فصل بهاران تهنيت

 

جلوه گر گرديده حق اى حق شعاران تهنيت

ساقى از ره مى‏رسد جمع خماران تهنيت

 

پرمشام جان شد از عطر نكوى تُفْلِحوُا

ميگساران باده نوشيد از سبوى تُفْلِحوُا

 

شد ربيع الاول و خوش رنگ و بو دارد ربيع

ازبهار و عيش و مستى گفتگو دارد ربيع

 

عيد زيباى برائت از عدو دارد ربيع

عيد ميلاد دو دلدار نكو دارد ربيع

 

موسم سرمستى دلهاى شيدا آمده

مصطفى با حضرت صادق به دنيا آمده

 

بشنو از بال ملائك نغمه توحيد را

در افق بنگر بروز واژه اميد را

 

حق طلب، از سينه ات بيرون نما ترديد را

اخذ كن از رهبران زنده دل تأييد را

 

با ولايت شو عجين و بر سر ميثاق باش

يا على برگو، به وصل يار خود مشتاق باش

 

دو نهال بارور در باغ دين روئيده شد

ياسهاى آسمانى در زمين روئيده شد

 

نخل حق در سرزمين مشركين روئيده شد

لاله در باغ دل اهل يقين روئيده شد

 

گلشن جان را ز عطر اين دو گل خوشبو ببين

رو نما سوى حجاز و جلوه يا هو ببين

 

عاشقان بُستان جانبخش دعا را بنگريد

اين دو نور عالم آراى خدا را بنگريد

 

باده نوشان مِى قالوابلى را بنگريد

وجه صادق را، جمال مصطفى را بنگريد

 

صد سلام و صد درود اين دو گل دلخواه را

سر دهيد اى عاشقان آواى صلى اللَّه را

 

سينه شد نورٌ عَلى نُور امتزاج نورشد

ديده حق روشن و چشمان باطل كور شد

 

بركليم ذى المعارج قلب عالم طورشد

بت پرستى در جهان منكوب شد مقهور شد

 

آتش آتشكده بى شعله و خاموش شد

طاق كسرى ريخت، ذكر يا اَحَد منقوش شد

 

آسمان عاشقى شد پر ستاره زين دو گل

عشقبازى با تداوم شد هماره زين دو گل

 

بر دل عشاق صادق شد اشاره زين دو گل

ديده دل شد گشوده بر نظاره زين دو گل

 

بر جمال اين دو ياس بى قرينه بنگريد

گاه سوى مكه گه سوى مدينه بنگريد

 

محور اسلام و قرآن در ثبات از اين دو مَه

مكتب توحيد باشد در حيات از اين دو مه

 

روشن آفاق تمام كائنات از اين دو مه

منجلى اوصاف بى پايان ذات ازاين دو مه

 

مِى فروشان مِى يكتا پرستى را ببين

جرعه‏اى يا هو بزن دنياى مستى را ببين

 

پرتوِ نور نبوت با امامت ديدنى ست

غنچه اخلاص از باغ ولايت چيدنى ست

 

وارد حصن ولايت هر كه شد در ايمنى ست

رمز عترت دوستى، بيزارى از نفسِ دَنى ست

 

نفس بگذار و ولاى آل ياسين را گزين

شو برى ازاهل بِدعَتْ روح آيين راگزين

 

مستى دل از مِى لولاك آل احمد است

هستى ما بسته بر خاك نعال احمد است

 

چشم ما در سير آفاق جمال احمد است

مركز پرگار خلقت كنج خال احمد است

 

دست ما در بر سراى آل احمد مى‏زند

قلب ما در هر طپش با يا محمد مى‏زند

 

كيستم من؟ ذره‏اى در آستان اهل بيت

آشناى دستهاى مهربان اهل بيت

 

شكر حق باشد دلم محتاج نان اهل بيت

گاه دستم گاه پايم گه زبان اهل بيت

 

من اُويسم بوذَرَم سلمانم و مِنّاستَم

بنده آشفته كوى اباالزهراستم

 

من اباالزهرايى‏ام نسل و تبار احمدم

گنبدالخضرايى‏ام شمع مزار احمدم

 

شيعه‏اى فارغ ز خويش و بيقرار احمدم

آرزو دارم كند حق همجوار احمدم

 

بنگريد اين از منيّت خسته گمراه را

عبد زهرا عبد طاها عبد آل اللَّه را

 

حمْيَرىِ دوره خويشم گداى صادقم

با همه نقصم اسير و مبتلاى صادقم

 

معصيتكارم ولى عبد سراى صادقم

خوب يا بد آرزومند دعاى صادقم

 

كاستى‏هاى مرا درمان كند خاك بقيع

كاش بودم ذره‏اى در بين خاشاك بقيع

 

كاش منهم يك پرستو در مدينه مى‏شدم

زائر كوى نبى بى قرينه مى‏شدم

 

كاش منهم كشته يك زخم سينه مى‏شدم

مرهمى بر درد بانوى حزينه مى‏شدم

 

كاشكى از جام زهرايى مرا شهدى رسد

دست من بر دامن نور خدا مهدى رسد

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387;ساعت 10:29;  توسط خادمين;  | 

محمّد ساقي بزم وجود است

جهان مست از مي جود و شهود است

ولايت همچو مي در جام هستي است

غدير خم، خُم اين شور و مستي است

علي عطر و جهان گُلخانه اوست

حقيقت، برگي از افسانه اوست

محمد دين عقل و فطرت آموخت

مرام دوستي با عترت آموخت

شما اي عترتِ مبعوثِ خاتم

شما اي برترين اولادِ آدم

شما از اهل بيتِ آفتابيد

گل جان محمد را گلابيد

جهان جسم و شما جان جهانيد

شما هم آشكار و هم نهانيد

شما اسرار هستي را امينيد

فروغ آسمان، روي زمينيد

امير كشور دل ها شماييد

شما آئينه هاي حق نماييد

شما يك نور در چندين رواقيد

شما نور حجازيد و عراقيد

فروزان مشعل همواره جاويد

شماييد و شماييد و شماييد

ديانت بي شما كامل نگردد

بجز با عشقتان، دل، دل نگردد

كدام عاشق در اين ره، در بلا نيست؟

كدامين دل شما را مبتلا نيست؟

اگر در سوگتان شد ديده نمناك

اگر از عشقتان دل گشت غمناك

گواه عشق ما اين ديده و دل

رساند «اشك» و «غم» ما را به منزل

شما راه سعادت را دليليد

شما مقصودِ هر ابن السّبيليد

شما حقّيد و دشمن ها سرابند

كفي پوچند و چون نقشي برآبند

شما تفسير «نور» و «والضحي» ييد

شما معناي قرآن و دعاييد

اماميد و شهيديد و گواهيد

مصون از هر خطا و اشتباهيد

شما راه خدا را باز كرديد

شهادت را شما آغاز كرديد

فدا كرديد جان، تا دين بماند

به خون خفتيد، تا آئين بماند

شما نور خدا در روي خاكيد

صراط مستقيم و راه پاكيد

توّلاي شما فرض خدايي است

قبول و ردّ آن مرز جدايي است

هر آنكس را كه در دين رسول است

ولايت، مُهر و امضاي قبول است

ولايت با برائت ختم گردد

پس از «لبّيك»، شيطان رجم گردد

اگر پيمان مردم با «ولي» بود

اگر پيوند با «آل علي» بود

نه فرمان نبي از ياد مي رفت

نه رنج و زحمتش برباد مي رفت

نه بر روي زمين مي ماند قرآن

نه «قدرت» تكيه مي زد جاي «برهان»

نه حق، بي ياور و مظلوم مي ماند

نه امّت از علي محروم مي ماند

نه زهرا كشته مي شد در جواني

نه مي شد خسته از اين زندگاني

نه از دست ستم مي خورد سيلي

نه رويش مي شد از بيداد، نيلي

نه بازويش كبود از تازيانه

نه دفن او شبانه، مخفيانه

نه تيغ كينه در دست جنون بود

نه محراب علي رنگين زخون بود

نه خون دل نصيب مجتبي بود

نه پرپر لاله ها در كربلا بود

نه زينب بذر غم مي كاشت در دل

نه مي زد سر زغم بر چوب محمل

بقيع ما نه غم افزاي جان بود

نه ويران و چنين بي سايه بان بود

كنون ماييم و درد داغداري

كنون ماييم و اشك و سوگواري

غدير ما محرّم دارد امروز

محرّم بذر غم مي كارد امروز

ولايت گنج عشقي در دل ماست

محبّت هم سرشته با گِل ماست

شما آل رسولِ خاتم استيد

كه با جود و كرم ميثاق بستيد

كريمان با بدان هم بد نكردند

كسي را از در خود ردّ نكردند

اگر ناقابليم و شرمساريم

بجز عشق شما چيزي نداريم

شما در ظاهر و باطن اميريد

عنايت كرده، ما را دست گيريد

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387;ساعت 10:28;  توسط خادمين;  |