تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



تنها چرا نشسته, مگر گريه مي کند؟      چون شمع شعله ور به نظر گريه مي کند
ازمردم مدينه شنيدم که روزها                   مي آيد و ز داغ پسر گريه مي کند
بالاي چار صورت قبري که ساخته             با ديده هاي سرخ جگر گريه مي کند
با ذکر جانگداز حسينم غريب بود                دائم زند به سينه و سر گريه مي کند 
از سوز روضه خواندن اين مادر شهيد              هر عابري ميان گذر گريه مي کند
گاهي دلش براي علي تنگ مي شود            گاهي براي روضه ي در گريه مي کند
بغض نگاه باد صبا گفت با دلم
ديگر غروب شد,
 چقدر گريه ميکند!!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388;ساعت 15:15;  توسط خادمين;  | 

داغهاي داغ و تازه  اي عجب

روز و تشييع جنازه  اي عجب

 

اهل يثرب اين چنين در آفتاب!؟

زير تابوت مَهِ آل كلاب !؟

 

گاه گاهي ياس را سر مي برند

يك‌زمان احساس را سر مي برند

 

اي عجب احساس انساني كنند

نامسلمانان مسلماني كنند

 

يك‌زمان سدّند در راه حسين

شاهد اين غصه ها آه حسين

 

بارها ترك ولايت مي‌كنند

با يزيدِ پست بيعت مي‌كنند

 

كاسه هاي صبر را پر خون كنند

از حرم صاحب حرم بيرون كنند

 

ظلم بر آزادة زهرا كنند

عشق را آوارة صحرا كنند

 

حال تشييع جنازه اي عجب

داغهاي داغ و تازه  اي عجب

 

پس چرا اي مردم مردم فريب

آن‌زمان خورشيد يثرب شد غريب

 

شد غريب و رفت مخفي در غروب

خوب خنديد بر خورشيد خوب

 

فاطمي‌ها از شما ناراضي‌اند

هاشمي‌ها از شما ناراضي‌اند

 

مرتضي را ترك احسان كرده‌ايد

مرتضي را تير باران كرده‌ايد

 

دست مظلوم جهان را بسته‌ايد

پهلوي مظلومه را بشكسته‌ايد

 

ماجراي كوچه هم پاي شماست

پاي حكم هيزم امضاي شماست

 

ياس را ديديد چون خش مي‌زدند

بيت را ديديد آتش مي‌زدند

 

با چهل نامرد همدل مي‌شويد

تا چهل شب مرد منزل مي‌شويد

 

درب مي‌بنديد بر روي علي

باز مي‌خنديد بر روي علي

 

اين همه شاهد به نامرديتان

اين همه تاريخ بي درديتان

 

حال تشييع جنازه اي عجب

داغهاي داغ و تازه اي عجب

 

قاتل ام البنين اين داغهاست

مادر عباس مقتول شماست

 

او يكي از فاطميّات علي است

دردمند راه و نيّات علي است

 

آنكه داغ چار دلبر ديده است

داغ عباسِ دلاور ديده است

 

مكتبش عباس پرور ، مكتبي است

مادر زينب ولي خود زينبي است

 

جانشين فاطمه در بيت نور

همنشين فاطمه در بيت حور

 

زوجه پاك امير المؤمنين

رفت با قلب غمين ام البنين

 

 

رفت و راحت شد ز رفتار شما

آب شد از نيش گفتار شما

 

يثربي هاي خون دين سر مي‌كشيد؟

همسران مرتضي را مي‌كشيد؟

 

حال تشييع جنازه اي عجب

داغهاي داغ و تازه اي عجب

 

دفع سرخيِ شقايق مي‌‌كنيد

دفن آن بانوي لايق مي‌كنيد

 

آن يكي مخفي است با قدري رفيع

اين يكي مشهود در دشت بقيع

 

دشمني اي طاغيان با بوتراب!

مي‌رسد اي ياغيان روز حساب

 

اي به گلشن خار اين تذهبون

راهيان نار اين تذهبون

 

ننگ بر اين روي صد رنگ شما

مرگ بر اين شيوة جنگ شما

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388;ساعت 15:8;  توسط خادمين;  | 

الا اى مادر باب الحوائج

تويى تاج سر باب الحوائج

تويى سرچشمه جود و سخاوت

كه هستى مصدر باب الحوائج

تو هستى ريشه اين نخل پر بار

بقاى كوثر باب الحوائج

بيا امشب كه چشمت گشته‏روشن

ببر ما را بر باب الحوائج

بخوان ما را در اين ميلاد عباس

غلام و نوكر باب الحوائج

                              بگو از اين عزيز آل حيدر

                              بگو در مقدمش از حال حيدر

على بار دگر زيور گرفته

عطا از حضرت داور گرفته

به مقصودش رسيده شكر گويد

دو چشمش بويى از كوثر گرفته

ببوسد دستهاى نازنينش

چو اين نوزاد را در بر گرفته

اگرچه نيست زهرا هست زينب

برادر را بغل خواهر گرفته

حسين و مجتبى مدهوش اويند

كه دل از هر دل و دلبر گرفته

                              كريمى حسن دردستهايش

                              كه او را ذوالكرم كرده خدايش

كسى همپايه آن باوفا نيست

كسى مانند او اهل دعا نيست

به پيشانى نشان سجده دارد

دلى چون او گرفتار خدا نيست

به كامش ريخته علم لدنى

اگر چه اوج علمش بر ملا نيست

بدون نام او سوگند بر عشق

كه نامى از حسين و كربلا نيست

ز بس از خود نشان داده كرامت

دلم باور ندارد او خدا نيست

                              خدايى خدا در دست عباس

                              تمام ماسوى سرمست عباس

مقامش در سما باب‏الحسين است

براى انبياء باب الحسين است

تمام اختيار عشق با اوست

كه از سوى خدا باب‏الحسين است

اگر از حضرت زهرا بپرسى

بگويد پور ما باب‏الحسين است

براى هركه اشك ديده دارد

شه مشكل گشا باب‏الحسين است

ز خاك علقمه گرديده معلوم

كه او در كربلا باب‏الحسين است

                              چو سقّا بود اما تشنه آب

                              «بنفسى انت» بر او گفته ارباب

حماسه آفرين كربلا اوست

امير دومين لافتى اوست

نشد شمشير در دستش بگيرد

عيان سازد همان شير خدا اوست

حريم علقمه در ياد دارد

عزيز حضرت خيرالنساء اوست

بگويد مشك پاره پاره با ما

عطش گويد به عالم باوفا اوست

چه لبهايى به دست او نشسته

تقرب آفرين اوليا اوست

                              به وصفش اين كلام آخر بيان‏است

                              عموى حضرت صاحب‏زمان است

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388;ساعت 15:6;  توسط خادمين;  |