تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



توفيق فغان دارم چون چاك گريبانها

خاكستر من مانده بر دامن نيرانها

شده دانه زنجيرم با پيكر من همخون

سخت است براى من پيمودن زندانها

همچون شجرى هستم تا نيمه ميان خاك

شد غربت افزونم سر لوحه عنوانها

آويخته ساق من از تخته تابوتم

بشكسته مرا ساقه چون گل به گلستانها

تا بر روى زهرايم شلاق اثر بنمود

شلّاق يهودى شد تأديب مسلمانها

سيلى است بجاى خون زندان عوض طشت است

خون مى‏چكد از لعلم بشكسته چو دندانها

افتاده ميان راه جسمى كه به زنجير است

افسوس از اين بيداد، فرياد ز دورانها

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388;ساعت 10:45;  توسط خادمين;  | 

در شبی بارانی، با دل سوزانم،دیده ی گریانم
پله پله به ملاقات خدا می رفتم
 پله ها برعکس است جای آنکه برود رو به در عرش خدا
 در سراشیبی بود وای برمن چه سیه چالی بود
 بین این چاه جفا یوسفی گرم دعا، چه ضعیف است صدا
 گوش من تیز شده
 -لا معبودَ سِواک
لا معبودَ سِواک
لا معبودَ سِواک 
 حلقه های زنجیر؛ مثل یک تسبیح است؛ ذکر: سبحان الله
 چه غریب است این مرد
 لب او گرم نیایش باشد با دعا و قرآن؛ وقف او لحظه ی سوزش باشد
 -سوزش زخمانش- . همه جایش زخم است
 بین زنجیر ستم می لرزید بین آن ظلمت محض، مثل خورشید فقط می تابید
 آسمان را مَثَل سقف سیاهی می دید
 دل او پر تب بود؛ صبح و ظهر و سحر و عصر برایش شب بود
 و کمی هم شده مثل عمه...عاشق زینب بود
 بی حبیب و خسته، نافله بنشسته، ساق او بشکسته
 چه غریب است این مرد
 جای آنکه برسد یک نفر یاری او، بهر غمخواری او، به پرستاری او...
 زن رقاصه سراغش آمد
 شهوت از دامن او می بارید، بی حیا می رقصید، دور آقای جهان می چرخید
 ذکر می گفت آقا:....وای از روز جزا........
 زن رقاصه تکانی خورد و به همان شکل که او می چرخید......
 ناگهان حاجی شد و امامش کعبه.
 آنکه با نیت عصیان آمد، مثل شیطان آمد، به دلش پرتو ایمان آمد ...
 یک زن مومنه شد.نادم و گریان رفت.
 چه غریب است این مرد
 یک یهودی شده زندانبانش و بلای جانش
 آن زمانی که به زندان آمد، چار شانه، مثل یک مرد دلیر؛ ولی افسوس!!!!شده خسته و پیر
 بین زنجیر اسیر و از این زندگی سخت شده آقا سیر
 گل امید دلم پرپر شد، نفس آخر شد، زائرش مادر شد... سر او را به روی دامن برد ...
 و نوازش می کرد چشمهایش را بست...و دل عشق شکست
 و دل عشق شکست
 و دل عشق شکست
 چه غریب است این مرد
 روز بعدش در زندان وا شد، عالمی غوغا شد، چشمها دریا شد 
 روی تخته پاره جسدی پیدا شد
 یک نفر داد زنان لا اله...
 دیگری دادی زد : مگر این مرد مسلمان بوده؟ آری او بوده امام، لیکن او رهبر هر رافضی است و به این نام صدایش کردند و به روی پل بغداد رهایش کردند
 چه غریب است این مرد
 سینه ها زار و غمین، دیده ها شد گریان، بدن ذریه ی فاطمه بر روی زمین، آفتاب سوزان
 چه کفنها که برای بدنش آوردند تن او پوشاندند
 و رضا آمد و بر جسم پدر خواند نماز...
 دلتان رفته کجا؟؟؟؟؟؟ کرببلا؟؟؟؟؟
 وای از روز حسین.....لا یوم کیومکْ، یا اباعبدالله.......

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388;ساعت 10:33;  توسط خادمين;  | 

مهر و مه گرچه رو به شاه نکرد         روز را ازشب اشتباه نکرد
به کدامین گنه به زندان رفت        او که در عمر خود گناه نکرد
رگ به رگ شد تمام پیکر او            رگ غیرت ولی تباه نکرد
زن رقاصه مو پریشان شد                 سر مویی ولی نگاه نکرد
واقعاً موی او خضاب نداشت           خلق را هیچ گه سیاه نکرد
غل از او رخصت جدایی خواست  شه به حرفش ولی نگاه نکرد
به همه سینه ی پناه گشود          کس به او صحبت از پناه نکرد
چهارده سال آفتاب نخورد            رشد,جایی چنین گیاه نکرد
رد شلاق مانده بر بدنش               بر تنش رخت راه راه نکرد
چار غل بست و چار قل وا کرد        لیک قطع دل از اله نکرد
جز دو ابرو و خیل مژگانش             هیچ گه رغبت سپاه نکرد
روزه اش را به اشک دیده ی خود     گاه افطار کرد و گاه نکرد

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388;ساعت 10:30;  توسط خادمين;  | 

رباعيات
 
 هر گه كه نسيم از ره بغداد آيد
 ما را ز حديث عشق و خون‏يادآيد
 اى گل كه به گردن تو غل افكندند
 از صبر تو زنجير به فرياد آيد
 ***
 آنچنان ز هر ستم انداخت مرا
 كه اجل ره سپر باغ جنان ساخت مرا
 عجبى نيست اگر وقت عيادت پسرم
 ديد با اين تن كاهيده و نشناخت مرا
 ***
 حجت هفتم پناه دين ولى كردگار
 موسى كاظم كه باشد يك تن از هشت و چهار
 آنكه آمد موسى عمران پى كسب شرف
 بر سر خوان عطايش چون سليمان ريزه خوار
 ***
 اى بر همه خلق مقتدا ادركنى
 اى روح و روان مرتضى ادركنى
 اى موسى كاظم اى امام محبوس
 اى يوسف آل مصطفى ادركنى
 ***
 امشب رضا ز سوز جگر گريه مى‏كند
 مانند سيل ز ابر بصر گريه مى‏كند
 تنها پسر نه، دختر چشم انتظار هم
 از داغ جانگداز پدر گريه مى ‏كند
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388;ساعت 9:27;  توسط خادمين;  |