تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



اگه باغ دل پر از جوونه شد
اگه حرفای من عاشقونه شد

اگه دفتر قصیده های دل
یه دفعه پر از غزل ترونه شد

واسه اینه که دلم دربدره
واسه اینه که نگات دل می بره

*

اگه عمریه که من دربدرم
اگه وا شده بازم بال و پرم

اگه که به شوق گلدستة نور
افتاده هوای پرواز به سرم

واسة اینه که دل نیست تو دلم
که باشم منم کبوتر حرم

*

اگه شعله می زنه به جون من
آتیش عشق تو ! مهربون من

اگه با دیدن یک گوشه نگات
ناخودآگاه بند میاد زبون من

تو شب غم آخه مهتاب منی
توی دنیا تنها ارباب منی

*

اگه عشق تو بی خونه‌م می کنه
اگه همرنگ جنونم می کنه

اگه شوق دیدن صحن و سرات
اگه کربلات دیوونه‌م می کنه

آخه تنها عشق تو برام بسه
بسکه آسمونی و مقدّسه

*

وقتی که عشق تو اعجاز می کنه
منو دیوونة پرواز می کنه

وقتی که یه گوشة نگاه تو
حتی بال سوخته رو باز می کنه

من چرا آروم بگیرم یا حسین
من چرا برات نمیرم یا حسین

* 

این شبا که دیدنیه حال من
بوی آسمون گرفته بال من

می دونم منو تا معراج حرم
می بره این اشکای زلال من

دلم از اشک غمت توشه داره
آرزوی قبر شش گوشه داره

*

سحر و صفای صحن خلوتش
شمیم آسمونی تربتش

رواقای سرتاسر آینه پوش
شب جمعه و ضریح حضرتش

یاد اون پنجره فولادش به خیر
صبح روشن حرم یادش به خیر

*

شب من پر شده از شمیم صبح
رفته باز دلم با یاکریم صبح

ببینه پرچم سرخ حرمو
که رهاست روی پر نسیم صبح

دیدنیه شکوه گنبد تو
به خدا بهشتمه مرقد تو

*

هوای حرم که دلفریب می شه
هر دلی شیدا و بی شکیب می شه

کی می شه نصیب من زیارتت
وقتی صحنت پر بوی سیب می شه

آخرش منم فدات می شم حسین
زائر کرب و بلات می شم حسین

*

وقتی چشم دل می شه باغ بلور
چشمه چشمه می جوشه تو سینه نور

به خدا کربلایی می شه دلم
یه سلام تا که میدم از راه دور

عشق تو انیس دیرینة ماست
به خدا کربلا تو سینة ماست

*

کاش با اسمت دلمو تکون بدی
یا بیای به قلب مرده جون بدی

کاش یه شب برای دل گرمی به ما
آقاجون یه گوشه چشم نشون بدی

کی میشه قسمت من کنی حسین
جون دادن میون بین الحرمین

* 

قسمت می دم با اشک و التماس
قسمت می دم به غنچه های یاس

آقا جون با اینکه رو سیاهمو
نبودم نوکری که دلت می خواس

دستمو رها نکن تو مشکلات
به خدا تویی سفینه النجات

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 17:19;  توسط خادمين;  | 

به هنگام پیری مرانم ز پیش 

كه صرف تو كردم جوانی خویش 

الا ای جگر گوشه‌ی فاطمه 

كه بردی دلِ اهل دل را همه 

كی‌ام من؟ كه باشم هوادار تو 

هوادار تو هست دادار تو 

من از كودكی عاشقت بوده‌ام 

قبولم نما، گرچه آلوده‌ام 

به عشق تو هر كس كه منسوب شد 

اگر بود بد، عاقبت خوب شد 

غمت حاصل زندگانیّ من 

به راه تو طی شد جوانیّ من 

من از ریزه‌خواران خوان تو‌ام 

اگر چه بدم، میهمان تو‌ام 

ز در راندگانت حسابم مكن 

گدایم، كرم كن، جوابم مكن 

به كوی وفا آشیانم بده 

سگ خانه‌ام استخوانم بده

مبادا برانی مرا از درت 

به بازوی بشكسته‌ی مادرت 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 16:49;  توسط خادمين;  | 

ملكي باش كه تسخير سليمان نشوي
خاتمي باش كه دزديده ي ديوان نشوي

گاه فتنه كه در آن قحطي علم و هنر است
لقمه اي باش كه بلعيده ي آسان نشوي

گرچه كشته شدن از مرگ به است اما تو
سعي فرما بجز از كشته ي يزدان نشوي

هرگز از عشق نزايد بجز از عزت نفس
در پي هر هوسي دست به دامان نشوي

عاشقي باش كه معشوقه ي معشوقه شوي
عابر هرزه ي هر كوي و خيابان نشوي

طي اين مرحله بي همرهي خضر مكن
تا كه بازيچه ي هر غول بيابان نشوي

عشق و احساس و خرد هرسه چراغ اند كه تا
خارج از دايره ي فطرت انسان نشوي

مخبر از راز مگو نيست مگر مومن پاك
نشوي محرم اسرار چو سلمان نشوي

من نگويم كه چنين باش و چنان ليكن تو
آنچنان باش كه شرمنده ي وجدان نشوي

عاشق سوخته دل را به نوايي بنواز
تا پس از مرگ من خسته پشيمان نشوي

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 8:53;  توسط خادمين;  | 

اي ابتداي شعرهاي عاشقانه
وي منتهاي آرزوي عارفانه

اي خشك لب ! مستغني از امواج دريا
وي در عطشناكي سروده صد ترانه

اي هفت دريا همچو قطره پيش قدرت
اي بحر نا پيدا ، كران بي كرانه

از بهر گلخند لبان غنچه لبخند
وي بهر آواز تر بلبل ، بهانه

اي سرالاسرار تمام آفرينش
در بهت سرگرداني عرفان نشانه

در خشكي سُكر لبانت راز مستي
كز هرم آن خيزد ز خُمّ مي زبانه

ماييم و قلبي پر نياز و سوز و سازي
در پيشگاه حس ناب شاعرانه

ما را نيايد وصف تو با شعر لالي
هيهات زين سوداي خام كودكانه

در قاف قدر شامخت ما را گذر نيست
كانجا بجز عنقا ندارد آشيانه

صد كهكشان چون نقطه اي محو تو هستند
اي خارج از حد تصور در ميانه

با تو ازل آغاز گرديد و روان شد
تا انتها جاري شد و مانا زمانه

در لامكان بي زماني عشق جاويد
در بهت "لا ادري" مايي جاودانه

اي "مطلع الانوار" اشراقات شرقي
اي غرب عرفان ابتداي شهر قانه

لاف تجرد مي زند صوفي و ليكن
مانند ابجد خوان مكتب ناشيانه

اما به لطف مهر تو گشته مجسم
تصوير تو در شعر چشمانم شبانه

آنك تو و موج عطا اي بحر احسان
اينك گداي عاشقي بر آستانه

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 8:49;  توسط خادمين;  | 

دل به دلبری بستم کو دل از خدا دارد

دیده بر دری داری کان سر عطا دارد

گر چه صاحب آن در صد گدا چو ما دارد

بهر هر یک از آنها برکتی جدا دارد

فطرس از پر مهدش تا به هم زند بالی

نیست خوان عشاقش از کرامتش خالی

رحمتش وسیع و هست بنده پروری کارش

از همان طفولیت گرم بوده بازارش

کودک و جوان و پیر هر یکی هوادارش

او خودش خریدار هر که شد خریدارش

تا حسین زهرا هست غم به دل نمی ماند

چون خدا به همراه او مرا نمی راند

باد بند قنداقش فطرسی دهد پرواز

بود روی زیبایش حوری و بهشتی ساز

هر چه می دهد فرمان هر چه میکند اغاز

گر که می شود تسلیم یا که می کند اعجاز

بندگی کند هر دم در لباس روحانی

چون خدا ازو خواهد سر دهد به آسانی

خُلق نیکویش بوی عِطر سرمدی دارد

در شجاعت و حِدّت عِرق احمدی دارد

چون پدر شبانگاهان در عطا یدی دارد

به ز کعبه در غربت ،صحن و مرقدی دارد

کربلای اربابم خود بهشت احباب است

من محبم و جایم در بهشت ارباب است

واکن از سر ای انسان ریسمان ظلمانی

آنچنان که مقدور است آنچه را که بتوانی

باب معرفت باز است همچنان که می دانی

حرّ دیگری باید ای اسیر زندانی

با حسین زهرا کن توبه چون بُرِش دارد

دل مکَن از ین خانه تا که او چه فرماید

فخر عالَم و آدم سرور همه عالم

بضعه تن احمد میوه دل خاتم

مِهر او کند امضا،توبه!توبه آدم!

بذل و جود او بسته دست مُعطی حاتم

بنده سرایش را سرفراز بین و شاد

بنده می خرد گاهی تا کند ورا آزاد

درس دولتش دوری از مرام درباری است

حکم محکمش نفی روح ذُلّ و سرباری است

خوی ذلت از بار راه و نهضتش عاری است

سر سپردگی ظلم در نگاه او خواری است

در مذاق او مردن خوشتر از حقارت بود

او و ترس از مردن؟! عاشق شهادت بود

هر که شد هوادارش تا خدا پری واکرد

هر که شد فنای او در بقا تجلّی کرد

هر که دید رخسارش کو خدا تمنا کرد

هر که رفت از راهش اعتبار پیدا کرد

بایدش بمیری تا وا کند برت جایی

خیمه اش ندارد جا بر مریض سرپایی

عاقبت شهادت رو سوی ان جناب اورد

زانوی فرات از غم سست گونه آب آورد

چشم شیر خوار از تیر ،در دمار خواب اورد

ساقی از خضاب خون جرعه های ناب آورد

عصر روز عاشورا غصه شعله می افروخت

گفتگوی غیرت رفت شرمها در اتش سوخت

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 8:39;  توسط خادمين;  | 

ای دلنواز قاری قرآن خوش آمدی

در بیت وحی با لب خندان خوش آمدی

ای العطش ترانه ی قبل از ولادتت

مادر فدات با لب عطشان خوش آمدی

ای تشنه! شیر مادرت از غصه خشک شد

از بس که بود صوت تو سوزان خوش آمدی

گریه مکن که کشته اشک خدا شدی

خون خدا ! به جمع شهیدان خوش آمدی

اشک تو از تلاطم دریاست بیشتر

ای آشنای ابر بهاران خوش آمدی

میلت لبن زدست پیمبر مکیدن است ؟

ای جرعه نوش ختم رسولان خوش آمدی

اینجا مدینه است سر آغاز کربلا

شش ماهه ! آمدی ؟ چه شتابان ؟ خوش آمدی

اینگونه که تو سر زده از ره رسیده ای

گویا حدیث غربت مادر شنیده ای

دریای رحمتی که به آیات گفته اند

چشمان تست جان روایات گفته اند

طوفان ترنُمی ز نفسهای گرم تست

این را یکی زخیل کرامات گفته اند

چشم طمع به دست کریم تو بسته اند

آنانکه از بضاعت مزجات گفته اند

صدها هزار حور و ملک مدحت ترا

با صد هزار فخر و مباهات گفته اند

آئینه را مقابل بابا گذاشتی

وقتی سخن زمومن و مرآت گفته اند

پیش از فَیاسُیوف خُذینی به محضرت

شمشیرها سلام ملاقات گفته اند

آنانکه با نوای تو پیمان گذاشتند

لبیک تو به نغمه ی هیهات گفته اند

ای عالمی فدای تو لبیک یا حسین

گوید به تو خدای تو لبیک یا حسین

تو کوه نور را به تماشا کشیده ای

موسی و طور را به تماشا کشیده ای

باید حدیث عشق تو فهمید و جان سپرد

درک و شعور را به تماشا کشیده ای

از بس نبی به غبغب تو بوسه بوسه زد

جشن و سرور را به تماشا کشیده ای

استادگی کوه ز اوج وقارتت

مجد و غرور را به تماشا کشیده ای

با استقامتی که تو داری به راه عشق

قلب صبور را به تماشا کشیده ای

هر کس تو را شناخت خدا را شناخته

درک و حضور را به تماشا کشیده ای

بعد از پدر وجود امامان ز نسل تست

صبح ظهور را به تماشا کشیده ای

تو با شفای فطرس بشکسته بال وپر

غلمان و حور را به تماشا کشیده ای

با قطره های آب ز دست مبارکت

چشمان کور را به تماشا کشیده ای

نجوایت از حبیب مسیحی دوباره ساخت

تا نفخ و صور را به تماشا کشیده ای

بی خود نبود محرم اسرار شد زهیر

رمز عبور را به تماشا کشیده ای

با روضه ات قیامت کبرا بپا مکن

شور و نشور را به تماشا کشیده ای

ای هم اراده ی تو خدا یابن بوتراب

توحید نیست از تو جدا یابن بوتراب

ای آبشار چشم غزل یا اباالعطش

وی اعتبار صبح ازل یا اباالعطش

نو شانده ای به لشکر خود روز تشنگی

شیرین تر از شراب عسل یا اباالعطش

حبَ تو هم پیاله ی حبَ خدا حسین

ای تشنه ات تمام ملل یا اباالعطش

شش ماهه ی تو ساقی آب حیات شد

وقتی چشید طعم بغل یا اباالعطش

طفل رضیع سخت تر از ذوالفقار شد

وقتی رسید روز عمل یا ابا العطش

 سقَای تو به تیغ امان نامه کشته شد

 این شرم داشت هُرم اجل یا ابالعطش

آخر به روی ماه امان نامه می زنند؟

ماه حرم کجا و دغل یا ابالعطش

ای اکبرت پیمبر اعظم به کربلا

احمد نداشت این همه یل یا اباالعطش

گر زینب تو آینه ی فاطمی نبود

بودی تو بی شبیه و بدل یا اباالعطش

بی پنج تن مباهله ات با صفا نبود

آورده ای مثل به مثل یا اباالعطش

این کوفیان همان سپه نهروانی اند

دارند بغض روز جمل یا اباالعطش

ای دجله و فرات عطشناک حنجرت

آب حیات مانده ز امساک حنجرت

زیبا ترین ترانه دم نینوای تو

قالوا بلی همان شرف کربلای تو

نجوای استغاثه ات آهنگ نوحه داشت

وقتی رسید سینه زن خیمه های تو

تو یک تنه تمام طنین ولایتی

قرآن نشسته با همه عترت به پای تو

بی عشق تو بهشت خدا فلسفه نداشت

احیا گر ولای علی شد ولای تو

دین خدا بدون تو بی سرنوشت بود

ای تا بهشت دین خدا مبتلای تو

دین خدا که تکیه گهش نیزه ی تو بود

احیا شد از غریب ترین روضه های تو

از ساربان ناقه ی بی ساربان مپرس

شد تازیانه قاتل نام و صدای تو

بی خود نبود بر همه اعضات بوسه رفت

تکثیر شد به کرب و بلا  دست و پای تو

تیغ ستم گلوی تو را شرحه می کند

جاری است در گلوی تو خون خدای تو

در خون خویش غسل شهادت کنی حسین

ای بی کفن  فدای تو و بوریای تو

روز ولادتت به تن تو حریر بود

روز شهادتت کفن تو حصیر بود

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 8:35;  توسط خادمين;  | 

فقیر روی حسینم که قبله ام عشق است

گدای کوی حسینم که قبله ام عشق است

به لطف دوست منم از تبار احبابش

محب کوی حسینم که قبله ام عشق است

به رسم عشق دعا گوی جمع عشاقم

که راه پوی حسینم که قبله ام عشق است

چو پرچمی که نشان از طریقتی دارد

رهی به سوی حسینم که قبله ام عشق است

سر قنوت نماز هر آنچه می گویم

به گفتگوی حسینم که قبله ام عشق است

من از سبوی ولایت شراب می نوشم

خراب خوی حسینم که قبله ام عشق است

مرا پناه به جز کشتی نجاتش نیست

پناه جوی حسیننم که قبله ام عشق است

حسین کیست که در هر بلا هوَالتسلیم

همان در صف قالو بلا هوَالتسلیم

من از دیار حبیبم که مست دلدارم

هزار بار برای حسین جان دارم

 من آن غلام سیاهم که رو سفید شوم

چو سر به خاک قدوم حسین بگذارم

ز جان نثاری عابس گرفته ام الهام

که در جهاد شجاعانه راه بسپارم

منم که فطرس پر سوخته به محضردوست

همیشه وقت سلامش گرفته آمارم

قسم به بوسه احمد به زیر غبغب او

برای بوسه ای از گرد پاش بیمارم

به زلف باد صبا آشیانه می سازم

که هست حامل انفاس قدسی یارم

دخیل باده ی سقَای تشنه می بندم

چنانچه تشنه ی صهبای آن علمدارم

خوشم که بر سر خود تاج انَّما دارم

ز ال فاطمه ارباب انبیا دارم

زکوی دوست خوشم هر بلا بگیرم من

دلی دهم جگری مبتلا بگیرم من

هزار سر شوم و روی نیزه بنشینم

پیاله‌ای چو ز جام بلا بگیرم من

به اعتبار چهل سال نوکری اینک

سزاست تذکره ی کربلا بگیرم من

خدا نیاورد آندم که در همه عمرم

به غیر راه شهیدِ ولا بگیرم من

نه در خوشی بشوم گم نه در بلا ناشکر

پیام لطف زهر ابتلا بگیرم من

پل صراط که مشکل ترین گذرگاه است

به سادگی ز حبیبم صلا بگیرم من

چوداد  فاطمه هم وزن موی او نقره

نشسته ام ز قدومش طلا بگیرم من

سئوال رزق خدا هم سلیقه می خواهد

گدا زلقمه از آن عقیقه می خواهد

میان خانه ی زهرا عجب صفایی بود

سرور و شور و شعف ورد آشنایی بود

ز طاق عرش معلَی ستاره می بارید

هبوط نور در آن بیت روشنایی بود

ز آسمان به زمین نه که از زمین به سما

شعاع تابش خورشید ماجرایی بود

قدوم عرشی سلطان عشق در یثرب

به روی بال ملائک عجب خدایی بود

پای روضه از آنجا گذاشت پیغمبر

که بوسه زد به گلویش چه روضه هایی بود

به سینه می فشرد مصطفی حسینش را

که روی سینه ی احمد چه کربلایی بود

چه مایعی زسر انگشت جد خود نوشید!

زرنگ آن می الوان لبش حنایی بود

ولادت پسر فاطمه تماشایی است

شهادت پسر بوتراب غوغایی است

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 8:33;  توسط خادمين;  | 

اگر چه بال و پر ناتوانمان دادند

ولی برای پریدن زمانمان دادند

خبر دهید دوباره به بال فطرس ها

مجال پر زدن آسمانمان دادند

به احترام ملائک امانت حق را

به دست فاطمه ی مهربانمان دادند

بدون واسطه امشب کنار سجاده

تمام حسن خدا را نشانمان دادند

قسم به بوسه ی لبهای سبز پیغمبر

برای بردن نامت زبانمان دادند

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

برای آنکه بیابیم ما خدایت را

گرفته ایم نشانی ردَپایت را

برای آنکه به سمت خدایشان ببری

گرفته اند ملائک نخ عبایت را

دل خدای تو هم تنگ می شود ای آقا

نمی شنید اگر یک شبی صدایت را

فرشتگان مقرب هنوز حیرانند

تو را به سجده درآیند یا خدایت را

زمین به دور خودش چرخ می زند تا که

نشان دهد به سماوات کربلایت را

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

خدای عشق به مژگان تر کشید تورا

به وقت نافله های سحر کشید تورا

نه از برای زمین ها و آسمانها بود

فقط برای خودش بود اگر کشید تورا

تو را مشاهده کرد و اسیر رویت شد

که از جمال خودش خوب تر کشید تورا

تو مثل جام پر از عشق و عاشقی بودی

که زینب آمد و یکباره سر کشید تورا

برای آنکه نشان زمینیان بدهد

سوار نی شدی و در سفر کشید تورا

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

تو آسمان بلندی و ما کبوتر ها

نمی رسند به بالای بامتان پرها

بدون بردن نام تو بی نتیجه بود

توسَل سر سجاده ی پیمبرها

شریعت از سخن تو حیات می گیرد

تویی که جاذبه بخشیده ای به منبرها

تو جای خود که قیامت کسی نمی داند

کجاست حدَ نصاب نوکرها

تو مثل کعبه‌ی سیَار آسمان بودی

که در طواف تو بودند جمله‌ی سرها

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

تو بی کران، تو بلندی، تو آسمان، تو صعود

تو آفتاب، تو دریا، تو آب هستی و رود

حکایت من و چشمم حکایت عبد است

حکایت تو و چشمت حکایت معبود

و قبل از آنکه شود جبرئیل حاجی عشق

کبوتر حرمت بود و کربلایی بود

یکی ز گریه کنان مُحرمت موسی

یکی ز مرثیه خوانان ماتمت داود

به نیَت همه‌ی خانواده ی پیغمبر

(حسین منی انا من حسین )می فرمود

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

رسیده است  زمان غروب عاشورا

چه می کشد زوداع تو زینب کبری

تو روی شانه‌ی جبرئیل منزلت داری

به زیر این همه نیزه چه می کنی آقا ؟

میان این همه که رو به پایین اند

صدای زینب کبراست می رود بالا

حسین توست جدَا ولی بدون سر است

مُرمّل بدماء و مُقطّعُ الأعضا

کنار چشم ملائک به سمت تو خم شد

گذاشت روی گلوی بریده لبها را

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 4:57;  توسط خادمين;  | 

هماي نور شده راه مكه را پوييد
به آب چشمه زمزم، زبان و دل شوييد
سپس به زمزمه لا اله الا الله
دهيد دست به هم لا شريك له گوييد
ز خلق بانگ هوالهو جدا جدا شنويد
درون كعبه ز بت‌ها خدا خدا شنويد

به چشم دل همه جا نقش جاي پاي خداست
به ني نواي وجودم چو ني، نواي خداست
الا تمام جهان گوش، گوش تا شنويد
زبان، زبان محمد، صدا صداي خداست
ز كوه و سنگ و ز هامون دعاي دل شنويد
نداي ختم رسل از حراي دل شنويد

فرشتگان همه در دستشان صحیفة نور
جهانيان شده غرق نشاط و مست و سرور
ز قبضه قبضة خاك حجاز مي‌شنوم
كه اي تمام پري چهره گان زنده به گور
طلوع صبح سفيد شما مبارك باد
محمد آمده عيد شما مبارك باد

به جسم مردة هستي دميده جان امروز
مكان شده يم انوار لامكان امروز
طلوع كرده ز غار حرا مگر خورشيد
و يا زمين شده مسجود آسمان امروز
رسد ز كوه و در و دشت و بام و نخل و گياه
صداي اشهد ان لا اله الا الله

جهان بهشت وصال محمد است امشب
چراغ ماه، بلال محمد است امشب
زمين مكه گل انداخته ز بوسه نور
خديجه محو جمال محمد است امشب
در آسمان و زمين اين ترانه گشته علم
بخوان به نام خدايت كه آفريد قلم

الا تمامي خلق خدا به هوش، به هوش
محمد است كه گويد سخن، سرا پا گوش
كه فرد فرد شما را بود دو رشته به دست
و يا دو كوه بلند امانت است به دوش
محمدي كه دو عالم گواه عصمت اوست
همه سفارش او در كتاب و عترت اوست

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388;ساعت 13:34;  توسط خادمين;  | 

جهان نبود و تو بودی نشانه خلقت

همای اوج سعادت به شانه خلقت

جهان نبود و خدا با تو گفتگو می کرد

به حسن خاتمت از آستانه خلقت

فرشته ها صلوات و درود می گفتند

به خاندان تو در کارخانه خلقت

جهان و هرچه درآن پیش تار مویت هیچ!

چگونه از تو بگویم بهانه خلقت؟!

 

برای از تو نوشتن اجازه با عشق است

همیشه حرف و مضامین تازه با عشق است

 

خدا سری به زمین زد،سری زدی به زمین

دلش برای زمین سوخت،آمدی به زمین

تو آمدی به جهانی که عشق را کم داشت

هزار پنجره از آسمان زدی به زمین!

ااز آسمان که به جز چند طرح زود گذر

ندیده بود مگر نقشی از بدی به زمین

به یمن آمدنت مژدگانی آوردند

سبد سبد گل سرخ محمدی به زمین

 

به یمن آمدنت سنگ مهربان می شد

چهان پیر پس از قرنها جوان می شد

 

بهار عطر تو را در گلابدان می ریخت

زلال نام تو را در دل جهان می ریخت

دو بال داشت به پهنای آسمان و زمین

فرشته ای که مکان را به لامکان می ریخت

"بخوان به نام خدایت که خلق کرده تو را"

هزار مژده و معنا ازآن "بخوان" می ریخت

جهان چه داشت اگر روشنایی تو نبود

چگونه از سر گلدسته ها اذان می ریخت؟!

 

بهشت چیست به جز آفتاب چشمانت

گرفته است زمین را عقاب چشمانت

 

"ستاره ای بدرخشید و …"آن ستاره تویی

ستاره ای که به آن می شود اشاره تویی

ستاره ها و زمین دانه های تسبیح اند

و خیر اول و آخر در استخاره تویی

زمین کتاب خودش را دوباره می خواند

به هرکجا برسد مقصدش دوباره تویی

بدون نور تو راهی به سمت پایان نیست

بتاب بر سر دنیا که راه چاره تویی

 

بتاب آینه گردان آشنایی ها

بتاب روشنی هر چه روشنایی ها

 

دعای حضرت آدم قسم به نام توبود

نجات نوح پیمبر به احترام تو بود

عصای حضرت موسی به نامت آذین داشت

دم مسیح مسیحایی از سلام تو بود

خلیل دوش به دوش تو رفت در آتش

که شعله "بَرد و سلام" از طنین گام تو بود

ااگر عزیز جهان بود یوسف از خوبی

ااسیر حسن تو دلداده کلام تو بود

 

بیا سری به درختان پیر باغ بزن

به روی شانه شان چارده چراغ بزن

 

علی پس از تو چراغ ولایت عشق است

کنار حضرت کوثر که آیت عشق است!

دو چلچراغ،دو سرو جوان باغ بهشت

که راز خلقت آنها امامت عشق است

دوازده غزل سبز ناکرٌر ناب

که هرکدام به نحوی روایت عشق است

کسی شبیه تو می آید از اهالی نور

کسی که آمدن او نهایت عشق است!

 

نهایت همه خوابهای خوب تویی

چراغ روشن دنیا پس از غروب تویی!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388;ساعت 13:30;  توسط خادمين;  | 

آنچه در دل بود هوس دارم

هوس او به هر نفَس دارم

 

مبريدم ز كوى او به رحيل

كاروانى پر از جرس دارم

 

بى مغيلان هواى كعبه چه سود

در رهش ميل خار و خس دارم

 

گر شوم صيد ابرويت، سوگند

رغبت گوشه قفس دارم

 

آنچنانم به زلف تو دربند

نه ره پيش و راه پس دارم

 

آرزويم زيارت است بيا

دل مهيّاى غارت است بيا

 

بى تو روح الامين چه سود دهد؟

بى جمالت يقين چه سود دهد؟

 

دستگيرم نباشد ار شالت

لفظ حبل‏المتين چه سود دهد؟

 

گر نباشد على خطيب دلم

خطبه متّقين چه سود دهد؟

 

گر تو چوپانى مرا نكنى

لقبى چون امين چه سود دهد؟

 

نرود گر سرم به مقدم دوست

پينه‏هاى جبين چه سود دهد؟

 

بى عروج تو بهر من هر شب

دست، كوتاه و بر نخيل، رطب

 

كو خليلى كه نار باز شود

در لطف از كنار باز شود

 

امر كن دلبر خديجه پسند

تا دلم سوى يار باز شود

 

در مقامى كه شاهد است على

كى لبم سوى كار باز شود

 

گر، به غم مونس توأم اى كاش

درِ غم صدهزار باز شود

 

تو، به دارم كشى و من ترسم

نكند حبلِ دار باز شود

 

كاش من هم قتيل تو باشم

يا كه ابن‏السبيل تو باشم

 

اى سقايت به دوش تو ارباب

تشنه‏ام تشنه پياله آب

 

ديده شد جويها تماشا كن

رفت خاكسترم مرا درياب

 

همه جا صُنع گوشه لب توست

پس چه حاجت كه بينمت درخواب

 

اى كه پيچيده‏اى به حب على

«قم فأنذر» كه سوخته محراب

 

دل قوى‏دار، مرتضى دارى

نفْسِ تو كرده‏اند فصل خطاب

 

صوت حيدر چو گشت رشته وحى

بالها سوزد از فرشته وحى

 

كهف من خانه گلين شماست

كلب اين خانه مستكين شماست

 

دين تو گر شكستن دلهاست

دل من بيقرار دين شماست

 

آنچه معراج مى‏برد ما را

خطى از صفحه جبين شماست

 

فرع بر اصل خود رجوع كند

زوجم از مانده‏هاى تين شماست

 

چهارده نور اگر يكى دانم

دل من از موحدين شماست

 

اى به ارض و سماء، نور نخست

عرش را محدقين، سلاله توست

 

كوه نور از پگاه تو پر نور

صد حراء در نگاه تو مستور

 

زادگاه على است قبله تو

قدس، كى بود، كعبه معمور

 

تا امامت كند زكات و ركوع

صبر كن تا غدير و وقت حضور

 

مرتضى شاهد تو و جبريل

كيست غير از على حضور و ظهور

 

با «اَرِحْنى» بخوان بلالت را

تا كند نام تو ز سينه عبور

 

مرتضى منتهى رسالت توست

امر بر حب او عدالت توست

 

اى رها گشته‏ات به عالم تك

اى گرفتارت انس و جن و ملك

 

وعده يك دو بوسه مى‏خواهم

تا بسنجم عيار قند و نمك

 

اى كه گفتى ز يوسفم «اَمْلَح»

ناز كن تا زنم به ناز محك

 

رب تويى مالك حيات تويى

كافرم گر كنم به مُلك تو شك

 

پيش از اين بر لبت دعا بودم

استجابت شده دعا اينك

 

پى يك بوسه حلال توام

گوييا كاسه سفال توام

 

اى به تأديبِ بنده به ز پدر

وى به ما مهربانتر از مادر

 

اى علمدار حُسن تو حمزه

وى سفير ملاحتت جعفر

 

غزوه موى توست در دل من

حال اسير توأم بكُش ديگر

 

دخترت را بخوان كه پاك كند

خون ز تيغ دو پهلوى حيدر

 

تا كند پاك جاى اين احسان

مرتضى خون ز پهلوى همسر

 

غير احسان جواب احسان نيست

كار حيدر به غير جبران نيست

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388;ساعت 13:6;  توسط خادمين;  | 

با يک دعا به سوی حرا رهبری شدم ...... صاحب کلام صد سخن دلبری شدم

با يک اشاره جانب سينا سری زدم ....... همچون کليم شامل پيغمبری شدم

پيغام حق رسيد به پيغمبر درون .......... روح القدس دميد و علی محوری شدم

از هر طرف به بزم رسولان سری زدم .......... تنها سوی صراط علی رهبری شدم

چون معرفت به منسب اعلی رسيد گفت ......... سر تا به پا محمدی و حيدری شدم

اينجاست آن حريم که دريافتم ز عشق .......... روز ازل به دست علی کوثری شدم

اينک که بر حقيقت مطلق رسيده ام

من از علی به بندگی حق رسيده ام

بعثت نه اين سرور، سرور ولايت است .......... مبعث نه اين چراغ، چراغ هدايت است

خورشيد چون ز شرق حرا پرتو افکند ......... احمد نه اين فروغ، فروغ رسالت است

انوار عشق از فلق کوه بر دميد ......... اين نور، نور کيست که کوهی ز هيبت است

روز خريد مزد رسالت بود بيا ........... ای دل بهای مزد رسالت محبت است

هر کس به گونه ای شه مشغول تهنيت .......... تبريک ما به صاحب نور نبوت است

نور علی است باعث تعظيم کائنات .......... تعظيم کائنات به معنای بيعت است

عالم به نور پاک علی سجده می کند

آدم به سوی خاک علی سجده می کند

بعثت بنای فلسفه اش نصرت علی است ......... تکميل دين معرفی دولت علی است

احمد نه از مکارم اخلاق خويش گفت ........ خلق محمدی همه از طينت علی است

اقرا باسم ربک الاعلی به اسم کيست؟ ........ نام علی، مقام علی، عصمت علی است

اسلام بی ولای علی کفر محض بود ............ قرآن کتاب زندگی حضرت علی است

ای شيعيان فضائلتان را شماره نيست ........ زيرا فضائل دل ما محنت علی است

نازم به دختری که درخشنده نام او .......... چون طينت مبارکه اش زينت علی است

اين ذکر از ازل همه جا گشته منجلی

يا مصطفی محمد و يا مرتضی علی

فرمود ذوالجلال که خلاق مطلق است .......... نور علی ز خلقت کونين اسبق است

سر علی که کنت مع الانبياء ، نيست...... حق با علي، نه بلکه علی مع الحق است

هر مرسلی ولايت خود دارد از علی ........... اما ولای او چو خداوند مطلق است

هر کس که ذکر قلب و زبانش علی علی است ........ انگار بر لب و دل او ذکر حق حق است

بعثت بدون نام علی زينتی نداشت ........ زيرا که اسم او ز خداوند منشق است

معراج هم که اوج سفرهای احمد است ........ والله با حضور علی زير بيرق است

دانيد سر مخفی عيد الکبير چيست؟

مبعث بجز معرف يوم الغدير نيست

اين دل هميشه ساکن ميخانهء علی است........ مست و خراب و عاشق و ديوانهء علی است

يک قطره هر که عشق علی نوش جان کند ....... ديوانه وار عاشق و مستانه علی است

ميخانه را ز عشق علی زير و رو کنم ....... درمان من نگاه طبيبانهء علی است

گيرم کنيد يک شبه زنجيری ام خطاب ......... عالم تمام وقت جنون خانهء علی است

اينک دلم به اوج تولاست يا علی .......... قلبم ببين که کاسهء پيمانهء علی است

چون در ازل نگاه تو بر طينتم فتاد ........ اين سينه تا به حشر چو خم خانهء علی است

همچون من فقير چه کس ميزبان توست ......... چون من تو را اسير چه کس ميهمان توست

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388;ساعت 13:3;  توسط خادمين;  | 

پرده از دیده اگر دست خدا بردارد

دیده بیند که خدا هم غم حیدر دارد

دل اگر چشم خدا بین بخرد از بازار

فاش بیند که خدا یوسف دیگر دارد

سر اگر شور دگر از سر خود باز کند

فکرش آن است که دلشوره ی کو ثر دارد

دل عشاق اگر عارف لولاک شود

تازه فهمد که خدا از چه پیمبر دارد

با رسولان اولوالعزم و رسولان مبین

گر اوالامر نیاید ره ابتر دارد

بی علی ذره ای از سوی نبی معجزه نیست

ورنه در ندبه سخن از شجر واحده نیست

حال عشاق عوض می شود از نام علی

عارف عاشفته الله شود از کام علی

مصطفی می شود انذار به ان لم تفعل

گر به خم کام نگیرد ز لب جام علی

کاتب وحی اگر غیر علی هست بگو

وحی منزل به نبی می رسد از بام علی

سر بعثت نه که این مرتبه سر ازلی است

که خدا سکه خلقت زده با نام علی

اول و آخر خلقت به علی ختم شود

همه اقدام فلک بسته به اقدام علی

جان پیغمبر اعظم به خدا جان علی است

مومنون سوره ی زیبای محبان علی است

به خلیل آتش اگر برد و سلامش دادند

چونکه شد یار علی اذن قیامش دادند

بس بهم ریخته از عشق علی بود نبی

چون سرازیر شد از غار سلامش دادند

آدم و نوح دو آزاده ی دست علی اند

هر که دنبال علی رفت مقامش دادند

رتبه ی حضرت موسی که کلیم اللهی است

با تولای علی ذکر و کلامش دادند

یا علی داشت به لب حضرت عیسی از مهد

این چنین بود دم گرم به کامش دادند

علی آقای دو دنیاست خدا می داند

کفو او حضرت زهراست خدا می داند

از ازل حافظ  سر ازلی بود علی

روح سر خفی و سر جلی بود علی

غیر زهرا که بود مادر خلقت بخدا

هیچ مخلوق نمی بود ولی بود علی

آن زمانی که پیمبر نه نبی بود و ولی

به دم قدسی لولاک ولی بود علی

در شب روشن معراج به هر غیب و شهود

همره یار به انوار جلی بود علی

آنچه در غار حرا بین چهل روز گذشت

مشق پیغمبر و سرمشق علی بود علی

دین و قر آن به تولای علی می نازد

حکم اسلام به امضای علی می نازد

گره از کار فلک شیعه اگر باز کند

فاش با غیر نبایست که این راز کند

راز ما راز علی عقده گشا ناز علی است

چاره اش هدیه ی جان است اگر ناز کند

ما به دستور علی یاور حزب اللهیم

مرد نیست آن که به کس راز دل ابراز کند

بی علی راه کسی جز به تباهی نرود

که تولای علی این همه اعجاز کند

راه اسلام علی بود و علی هست نه غیر

که محمد به علی بت شکنی ساز کند

طائر قدس دل از پیک ازل می خواند

این قصیده است که ترکیب غزل می خواند

ای دل و روح هراسان شب عید است بیا

زائر ماه خراسان شب عید است بیا

این شب لیله محیاست که دل زنده شود

شب میلادی قرآن شب عید است بیا

کنج ایوان طلا یکشبه بیتوته خوش است

ای دل یکشبه مهمان شب عید است بیا

صحن قدس است مهیّای نماز پرواز

طائر روضه ی رضوان، شب عید است بیا

دیده از پنجره فو لاد نمی گیرد چشم

که شب حاجت و غفران شب عید است بیا

شب رحمت شب دیدار شب یار خوش است

شب احیا شب دلبر شب دلدار خوش است

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388;ساعت 13:0;  توسط خادمين;  | 

خورشيد کبود و نيلي و مخمل کوب                 ديديم تو را چه دير در سمت غروب
در مغرب شانه هاي ترکان سياه                  بي غسل وکفن به روي يک تخته ي چوب
روح القدسي که بر صليبت زده اند                      اي کشته ي زهر، اي شهيد مصلوب
 اين تخته ي پاره چيست!تابوت کجاست؟            در شهر شما مگر شده قحطي چوب؟
 بر پيکرتان چقدر گل مي ريزند!!                   با چشم به خون نشسته نوح و يعقوب
 با ضربه ي تازيانه ها روي تنت                        شرح غم  جانگدازتان  شد مکتوب
 در سوره ي صبر عمرتان آمده است                     يک  آيه ي  کوتاه  ز رنج  ايوب
 زنجير به  زخم  ساق ها  چسبيده                     زنگار به مغز استخوان کرده رسوب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388;ساعت 7:17;  توسط خادمين;  |