تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



بلبل طبعم به وصل روى گل 

حضرت مهدى ولى اللّه كلّ 

همچو بلبل چون خزان آيد به پيش 

سر همى برده به زير بال خويش 

چون به وصل گل رسد نالان شود 

در هوا و عشق گل افغان كشد 

هان ببينم در دلم رَوح جنان 

چونكه آمد ماه شعبان در ميان 

هرطرف روىِ دلم آورد روى 

مى شنيدى طَيب و رَوح مُشك بوى 

كرد روى دل به باغ احمدى 

ديد يك گل بردميده سرمدى 

بوى مشكينش چنان گشته عيان 

اين جهان گشته از او رشك جنان 

دلنواز آوازى آمد بر دلم 

حلّ از آن شد صد هزاران مشكلم 

بلبل عاشق چرا افسرده اى 

در فراق گل چرا چون مرده اى 

گل چو احمد روى خود را وا نمود 

چون محمّد جنةُ المأوى نمود 

جوشى آمد بر سرم كز هوش برد 

هوش آمدبرسرم چون جوش خورد 

آمدم از بى خودى كم كم به خود 

بَه چه رَوح و نور ازآن ديدم به خود 

گفت اى عاشق دلت خوش باد باد 

مژده آمد كين جهان آباد باد 

قائم آل محمّد آمده 

خاتم اولاد احمد آمده 

كرده مهدى عالمى را پُر زنور 

گشته دلهاى حبيبان پر زشور 

يك نظر بنما به دارُ الْعَسكرى 

يك نگه كن بر امام عسكرى 

بين چسان پرنور آن بيتُ الشّرف 

بين چسان مسرور آن حجّت خلف 

اى دل صادق نگه كن سوى گل 

بلبل عاشق بپرور روى گل 

روى مهدى همچو گل چون واشدى 

هركه ديدى واله وشيدا شدى 

بوى طيبش چون به جنّت بر دميد 

صد هزاران طيب آن شد بر مزيد 

نور او تا عرش رحمان شد بلند 

گشت صد چندان كه بودى ارجمند 

هر دو لب را همچو غنچه وا نمود 

دلربا در ذكر ذوالمنِّ وَدُود 

لَعل لبهايش شِكَر ريز آمدى 

هر دل از آن لَعْل لبريز آمدى 

ريخت مرواريدِ غلطان از لبش 

گشت چون توحيدِ رحمان بر لبش 

كرد تهليل از خداوند مجيد 

در رسالت گشت بر احمد شهيد 

يك يك از آباء اطهارش ستود 

در وِلا تصديق هريك را نمود 

بوالْعَجب تر زآنچه از آيات حق 

جلوه گر گرديد از اين مرآت حق 

خواند يك يك آنچه بود از انبيا 

از كتاب حق بر آنها از خدا 

جمله جمله جزء جزءِ هركدام 

با بلاغت با فصاحت در كلام 

ختم فرمودى به قرآن مجيد 

ديد هركس گفتى از احمد شنيد 

اين چه طفل ، از دبستان حق است 

انبيا در درس حق ، زآن رونق است 

چون در آنها بود مُهر از مِهر او 

گشته هريك مخزنى از سرّ هُو 

حاصلا در مولد مهدى چسان 

نُورٌ فَوقَ النُور ، آيت شد عيان 

فرش بينم عرش رحمان آمده 

بس ملائك انجمن در آن شده 

روح بينم با ملائك پرزنان 

بر سرير آن سليمان جهان 

در حضور حجّت پروردگار 

عسكرى تبريك گو از كردگار 

بينم آن نور خدا را همچو شمع 

همچو پروانه ملك بر او است جمع 

گاه بينم فرش معراج آمده 

سوى آن املاك منهاج آمده 

بُوالعجب آنگاه بينم سوى عرش 

گشته معراج ولىُّ اللّه فرش 

حَبَّذا شاهى كه اندر مولدش 

عرش حق گشتى مقام موردش 

آمدش ترحيب از رَبُّ العباد 

مهديم بر خلق هستى تا معاد 

بهر تو دارم عطا بر خوب و زشت 

بهر تو دارم جزا اندر بهشت 

مژده آرم از اين مولد عيان 

تحفه باشد از براى دوستان 

حضرت قائم به روى دست باب 

چون بخوانداو هرچه بودى ازكتاب 

پس طلب كرد از خداوند او فَرَج 

از براى اهل حق از هر حَرَج 

اين دعا شد باب اعظم بهر ما 

زآن فرجها آمده از حق بما 

پيش از عهدش ز ظلم دشمنان 

بود محنت سخت بهر دوستان 

شرح آنها را به تحرير قلم 

مى نگنجد مختصر در اين رَقم 

هست در مضمون قرآن مجيد 

بود مِحنت چون شب تار شديد 

سلطنت بهر بنى عباس بود 

چون اميّه عهد خود را طى نمود 

مسجد و محراب و محفلها تمام 

بود تحت قدرتِ قومِ لِئام 

ليك بنگر اهل حق راتاكنون 

ز اوّل عهدش فرج چون بود چون 

سلطنت هم مسجد و محرابها 

بازگشته بهر آنها بابها 

بين چسان در مأمن حق آمدند 

جملگى در مذهب حق طاهرند 

پس همه در نعمت دائم شديم 

از دعاء حضرت قائم شديم 

شكر اين نعمت بود واجب به ما 

سعى وكوشش هست لازم در ادا 

شكر آن باشد زما در فعل و قال 

دوستى پيوسته باشد با كمال 

قول احمد دان تو ايمانى نكو ست 

فيض مهدى هست كامل بهر دوست 

حال رو بر درگَه آن شه كنم 

گويم اى از حق پناه و رهبرم 

تحفه اى بر درگهت آورده ام 

چشمه اى از رحمتت وا كرده ام 

آفتابا يك نظر بر ذرّه كن 

ذرّه ات بر نور خود پرورده كن 

مظهر لطف خداوندى شها 

لطف او از تو شده پايان به ما 

بهترى از كيميا كن يك نظر 

خاك راهت كن جواهر سيم و زر 

رُوح آرى ازخدا بر مرده اى 

نى عجب از رَوْح بر افسرده اى 

حاصلا مَپْسَند اى شاه كريم 

دوستان خود گرفتار لئيم 

از گنه افسرده حالم من بسى 

دور از فيض وصالم من بسى 

از رثايم بهر شاه دين حسين 

مصطفى گفت او زمن ، من از حسين 

ياد آوردم كه برد او اصغرش 

اصغرش درجسمو در روح اكبرش 

گوئيا ديگر نبودش حسّ و جان 

گرچه بودى بهر جانان روح و جان 

نزد لشگر كرد بر دستش بلند 

شدبه اين مضمون خوش صوتش بلند 

گفت باللّه وَالْخَطْبِ الفَضيع 

نَبِّؤنى اَنَا الْمُذْنِبُ ، اَمْ هذَا الرَّضيع 

من چه گويم چون از آنها شد جواب 

زين جواب آمد همه دلها كباب 

ناگها خون از گلويش ريختى 

جان شه چون شدبه سويش سوختى 

گو توايمانى كه يا ربّ الحسين 

اِشْفِ مِنْ مَهْدِيِّنا صَدْرَ الحُسين
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388;ساعت 16:31;  توسط خادمين;  | 

منكه خود عابده‏اى والايم

نرجسم همنفس مولايم

 

از عنايات خداوند كريم

مادر مهديم و يكتايم

 

سامره كعبه و هم قبله من

سامره آخرت و دنيايم

 

نزد حق بوده‏ام آنقدر عزيز

كه عزيز پسر طاهايم

 

نزد پيغمبر و زهرا و على

باعث آبروى عيسايم

 

تا قيامت همه فخرم اين است

من مسلمان شده زهرايم

 

به دو عالم ثمر من مهدى است

گل نرگس پسر من مهدى است

 

فاطمه گوهر و هم گوهرى است

وارث رتبه پيغمبرى است

 

او پى گوهر ناب است بحق

كار او دُرّ و گُهر پرورى است

 

خواستگارم شد و فخرم بخشيد

دل من زنده از اين مادرى است

 

عشق نابى به دل من بسپرد

عشق ناب دل من عسگرى است

 

گر چه آغاز مسيحى بودم

مذهب اصلى من حيدرى است

 

من كنيز پسر فاطمه‏ام

تا ابد شيوه من كوثرى است

 

شيعه را لطف و عطا مى‏بخشم

حبّ مهدى به شما مى‏بخشم

 

پسرم حاصل عمر زهراست

بخدا در دو جهان بى‏همتاست

 

آدم و نوح و شعيب و خضر است

او خليل است و مسيح و موساست

 

اوست طاووس بهشت اَزَلى

هر گل از ياد جمالش زيباست

 

همه قدرت حق در دستش

گر چه بنده است ولى عين خداست

 

رزق از او به همه مى‏بخشند

او ثبات همه ارض و سماست

 

تا شما را برساند به حسين

دل بشكسته دعا گوى شماست

 

ثمر خطّ رسالت مهدى است

صاحب تيغ عدالت مهدى است

 

بهر تحميد و سپاس اى شيعه

پسرم را بشناس اى شيعه

 

معرفت بر دل او پيدا كن

باش با او به تماس اى شيعه

 

تا شود عاقبتت خير بدان

حبّ او هست اساس اى شيعه

 

با ولايش منما عالم را

تو به يك لحظه قياس اى شيعه

 

بهر عيدىّ شب قدر بگير

از كف يار لباس اى شيعه

 

تا كه خسران زده هرگز نشوى

مهديم را بشناس اى شيعه

 

معرفت بر گل زهرا مظهر

از نماز تو بود واجبتر

 

پسرم آيد و غوغا بكند

زشتها را همه زيبا بكند

 

حُب آن تشنه لب زينب را

عَلَنى در همه دنيا بكند

 

اشك او خون دلش گردد تا

ياد از زينب كبرى بكند

 

بعد تكيه زدنش بر كعبه

تربت فاطمه پيدا بكند

 

او خودش طالب حكم فرج است

از خدا اذن تمنّا بكند

 

خوش بر آنكس كه براى فرجش

خويش را خوب مهيّا بكند

 

شهِ رانده ز وطن مى‏آيد

به يقين يوسف من مى‏آيد

 

پسرم منتقم كرب و بلاست

غصه‏دار سرِ از جسم جداست

 

داغدار گلوى اصغر اوست

روضه‏دار تن ارباً ارباست

 

بوسه بر دست علمدار زند

تشنه آب ز مشك سقّاست

 

زائر قبر رقيه مهدى است

سحر از داغ رقيه شيداست

 

هر كجا مجلس روضه باشد

بانى و گريه كن بزم شماست

 

بخدا راه رسيدن بر او

گريه و معرفت كرب و بلاست

 

در پى هديه مهدى باشيد

سائل گريه مهدى باشيد

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388;ساعت 16:28;  توسط خادمين;  | 

يك شب كه عشقت باز از دل در گذر شد

نام ترا بردم پياپى تا سحر شد

 

تا صبحدم آنشب بيادت گريه كردم

هر قطره اشكم در پى تو در سفرشد

 

قابل نبودم تا جمالت را ببينم

اما قسم بر تو كه شوقم بيشتر شد

 

شد علت دورى من ازتو عيوبم

دل مبتلا هر روز بر عيب دگر شد

 

هر بار آهم شد مؤثر بر دل تو

كار بدى كردم كه آهم بى اثر شد

 

خود واقفم يارى ز من بدتر ندارى

دست ولايت از سر من بر ندارى

 

زاده شدم تا با غم خوبان بميرم

زشتم، به پايت، خوبتر از جان بميرم

 

خواهم به محرابم به هنگام نمازم

يا در تلاوت كردن قرآن بميرم

 

من دوست دارم در ميان شورِ ياران

با ذكرنامت در صفِ خوبان بميرم

 

آلوده باشد ديده‏ام اما مدد كن

در موقع جان دادنم گريان بميرم

 

سلطان عشق آيد به بالينم بگويد

خوش آمدى، با ديدنش عطشان بميرم

 

من دوست دارم مرگ را با ديدن تو

هر غصه را با لحظه‏اى خنديدن تو

 

من دوست دارم تا حضورت را ببينم

مستى ايام ظهورت را ببينم

 

اى عابر پس كوچه‏هاى دل كجايى؟

خواهم متانت در عبورت را ببينم

 

عالم اگر ظلمت شود باكى ندارم

اى فاطمى سيرت چو نورت را ببينم

 

من دوست دارم در شعاع نورِ پاكت

سر خوردگى خصم كورت را ببينم

 

منّت كش عالم نگردم لحظه‏اى من

در خانه دل گر حضورت را ببينم

 

اى حاضر و ناظر به اعمالم، كجايى؟

گريه مكن ديگر به افعالم، كجايى؟

 

اى گمشده در كوچه‏هاى غفلت دل

اى گوهر نشناخته در حيرت دل

 

ما مشرك عشقيم، كرديمت فراموش

از ياد برديمت زِ فرطِ غفلتِ دل

 

اى سفره دار آفرينش بى‏نگاهت

شد رزق ما محدود، رفته بركت دل

 

حاصل ندارد بى تو عمر نوح كردن

نسيان تو اى بهترين،شد آفت دل

 

ما را براى انتظارت آفريدند

ممزوج شد با انتظارت فطرت دل

 

جانا به راه عشق تو، ايمان ببازيم

يادى ز ماكن تا بيادت جان ببازيم

 

اى آيه‏ها صبح و مساء در انتظارت

قرآن، مناجات و دعا در انتظارت

 

خلق خدا چشم انتظارانِ ظهورت

تنها نه خلقى كه خدا در انتظارت

 

دست خدا، ديگر به در از آستين شو

اى ذوالفقار مرتضى در انتظارت

 

اى ذره‏هاى آفرينش بى قرارت

مروه، صفا، زمزم، منا در انتظارت

 

كو پرچم هل من معين آل زهرا؟

اى سرزمين كربلا در انتظارت

 

اى يوسف كنعانى زهرا كجايى؟

موعود كعبه، منجى دلها كجايى؟

 

اى شارع احكام دين برگرد برگرد

اى رشته حبل المتين برگرد برگرد

 

درياب گمراهان درعصيان فنا را

اى رهنماى متقين برگرد برگرد

 

گلشن، كوير غفلت از ياد تو گردد

اى لاله صحرا نشين برگرد برگرد

 

آيد به گوش از كربلا شبهاى جمعه

آواى بانوى حزين برگرد برگرد

 

ذكر شهيد كربلا اين بود وقتى

افتاد از زين بر زمين برگرد برگرد

 

برگرد تا خون شهيدان زنده گردد

برگرد تاشيعه به دوران زنده گردد

 

گويند مى‏آيى ولى مُرديم، بازآ

در شام هجران تو افسرديم، بازآ

 

بى تو صفا از زندگى‏ها رخت بسته

از دل طراوت رفت، پژمرديم، بازآ

 

عشق على و شيعه‏گى جرم است، آرى

ارثِ غريبى از على برديم بازآ

 

طعنه‏كِش ايام هجران تو گشتيم

ما خونِ دل در خونِ دل خورديم،بازآ

 

بشنو تمناى دل بيچارگان را

گرچه تو را صد بار آزرديم، بازآ

 

ما مجرميم اما تو خوب و باگذشتى

ديدى بدى از ما فزون اما گذشتى

 

نور خدايى تو، به بدخواه تو لعنت

بدرالدجايى تو، به بدخواه تو لعنت

 

سر تا قدم تصوير قرآن خدايى

شمس الضحايى تو، به بدخواه تو لعنت

 

هر جا كه هستى، جانِ ما، جانت سلامت

اصل بقايى تو، به بدخواه تو لعنت

 

بين قنوتت يك دعا بهر گدا كن

روح دعايى تو، به بدخواه تو لعنت

 

بر سرزمين قلب عشاق حسينى

فرمانروايى تو، به بدخواه تو لعنت

 

اصل ولايت در وجودت منجلى شد

لعنت به هركس منكر آل على شد

 

بگذار تا چشم انتظار تو بمانم

بگذار من هم بى قرار تو بمانم

 

كيشَم  مكن از بام خود، بگذار منهم

گردم پرستو، همجوار تو بمانم

 

جان را به كف بنهاده و سوى تو آيم

اذنم بده تا جان‏نثارِتو بمانم

 

جانم سپر گردد تو را در هر بلايى

گردم فدايى، پاى كار تو بمانم

 

ننگت نباشم، گُل شوم بر سينه تو

تا زنده‏ام در انتظار تو بمانم

 

ازحق بخواهم تا مرا پاكم نمايى

در كربلا با دستِ خود خاكم نمايى

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388;ساعت 16:27;  توسط خادمين;  |