تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



ساقى كه خود تجلى مستانه مى‏كند

ما را خمار وارد ميخانه مى‏كند

بنيانگذار شيوه ليلائيان رضاست

كز دل جنون بسازد و ديوانه مى‏كند

صد بار اگر به دست كريمش طمع كنيم

باز از كرم نگاه رئوفانه مى‏كند

از شمع جمع جان فنا گشتگان عشق

ما را نگاه صبح تو پروانه مى‏كند

سلمان تو اگر نشدم چاره كن شوم

سلمانى‏ات كه موى تو را شانه مى‏كند

 

اى حاجتم نگاه تو يا ثامن الحجج

ماييم در پناه تو يا ثامن الحجج

 

هرگاه نوكر تو نفس از جگر زند

دل در هواى شوق لقاى تو پر زند

دلها چه در حريم تو ره يافت بى شمار

آنجا كه پر گشايد و جبرئيل در زند

شيعه به كوى دلبر خود خاك مى‏شود

تا چون غبار از پى دلدار سر زند

ما را عبور غمزه معشوق مى‏كشد

عاشق هميشه تن به مسير خطر زند

يك جلوه از نگاه تو اى شمس مشرقين

هر صبح و شام طعنه به شمس و قمر زند

 

اى گل به روى ماه تو يا ثامن الحجج

ماييم در پناه تو يا ثامن الحجج

 

جان در سراى تن به تلاطم فتاده است

چشم خمار بر شرر خُم فتاده است

دست مرا به شاخه طوبى گره زنيد

چشم طمع دوباره به گندم فتاده است

آنگونه نور در دل يثرب دميد كه...

بر لعل‏هاى نجمه تبسم فتاده است

ره وا كنيد يار خراسانى آمده

قرعه به نام قافله قم فتاده است

از مهربان نبود توقع به غير اين

راه رئوف باز به مردم فتاده است

 

اى جان نثار راه تو يا ثامن الحجج

ماييم در پناه تو يا ثامن الحجج

 

جان را جمال جلوه جانان جلا دهد

آن دم كه ديده را به نگاهى صلا دهد

هركس كه دوست داشتنى‏تر شود به او

وى را به راه و رسم محبت بلا دهد

اى دل بگو كه ميكده حصن حصين ماست

ساقيست آنكه باده لا با ولا دهد

مى‏خواست امتحان دل عاشقش كند

ورنه گداى ميكده را كى طلا دهد

در كوره راه بى خبران ره نمى‏بَرد

آنكه اميد وصل، دلش را جلا دهد

 

اى آه ما ز آه تو يا ثامن الحجج

ماييم در پناه تو يا ثامن الحجج

 

دولت سراى شاه رئوفان بهشت ماست

هر چند سوى گنبد او روى زشت ماست

نيكان بناى تك تك ما را سرشته‏اند

خاك عقيق پاك جنان خشت خشت ماست

ما از ازل به ميكده مستيم تا ابد

سرمايه ولاى رضا سرنوشت ماست

بى روى او چو روى به بيت و جنان كنيم

جنت جحيم و كعبه همانا كنشت ماست

آنجا شفاعت است كه برداشت مى‏كنيم

اينجا اگر كه خدمت دلدار كشت ماست

 

اى عرشيان سپاه تو يا ثامن الحجج

ماييم در پناه تو يا ثامن الحجج

 

ما را گدايى سر كويت عبادت است

ديگر براى ما ره و رسم تو عادت است

اى دل دخيل پنجره معرفت ببند

آنكس كه شد مقرب او با سعادت است

آرى مسير سبز تولى محبت است

ما طريق سرخ تبرى رشادت است

بعد از دعا و خواهش تعجيل در ظهور

تنها دعا و آرزوى ما شهادت است

اين نو رسيده زاده باب الحوائج است

حاجت بخواه جشن بزرگ ولادت است

 

دل مست بارگاه تو يا ثامن الحجج

ماييم در پناه تو يا ثامن الحجج

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388;ساعت 9:41;  توسط خادمين;  | 

در بند هواييم، يا ضامن آهو!
در فتنه رهاييم، يا ضامن آهو!
بی تاب و شکيبيم، تنها و غريبيم
بی سقف و سراييم، يا ضامن آهو!
عريانی پاييز، خاموشی پرهيز
بی برگ و نواييم، يا ضامن آهو!
سرگشته‌تر از عمر، برگشته‌تر از بخت
جويای وفاييم، يا ضامن آهو!
آلوده‌ی بدنام، فرسوده‌ی ايام
با خود به جفاييم، يا ضامن آهو!
آلوده مبادا، فرسوده مبادا
اين گونه که ماييم، يا ضامن آهو!
پوچيم و کم از هيچ، هيچيم و کم از پوچ
جز نام نشاييم، يا ضامن آهو!
ننگينی ناميم، سنگينی ننگيم
در رنج و عناييم، يا ضامن آهو!
بی رد و نشانيم، از ديده نهانيم
امواج صداييم، يا ضامن آهو!
صيد شب و روزيم، پابند هنوزيم
در چنگ فناييم، يا ضامن آهو!
چندی است به تشويش، با چيستی خويش
در چون و چراييم، يا ضامن آهو!
با دامنی اندوه، خاموش‌تر از کوه
فرياد رساييم، يا ضامن آهو!

????? ????...
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388;ساعت 13:45;  توسط خادمين;  | 

عاشق هميشه پر شده از اتفاقها


يک چشم وصل و چشم دگر در فراقها


عاشق کبوتر است که هر بار مي پرد


پرواز مي کند به فراسوي طاقها


شبهاي عشق دلهره هاي رسيدن اند


مهتابي اند گاه و گهي در محاقها


تاب و تب هميشگي عشق ارثي است ...


از روز اول و ازل اشتياقها


مشتاق چشم هاي تو هستم امام عشق !


اي آتش نشسته به جان چراغها



توحيد من به حصن حصين ولايتت


اي شرط عشق هستي عشق از عنايتت



باران زد و بهانه ماها رديف شد


سقفي براي بي سرو پاها رديف شد


پشت در سخاوت سبز ضريح تو


زيباترين اميد گداها رديف شد


با لهجه قنوت نگاهت يکي يکي


زنجيره بلند دعاها رديف شد


شاعر نشست قافيه را تا سحر کشيد


وقتي که مهر ناب شماها رديف شد


يک بار آمديم زيارت وَ کارمان


تا روز حشر تا به کجاها رديف شد  


آه اي نگاه دائمي ات در نگاه من


سلطان شرق و غرب دلم اي پناه من !


اي چشم آب مات شکوه زلالي ات


خورشيد و ماه عاطفه لايزالي ات


طعم بلند بنده شدن را چشيده است


هرکس گرفت آبروي از ليالي ات


صدها هزار نوح و سليمان نشسته اند


بر جزر و مد عرش نشينان قالي ات


صدها هزار شب شد و يکبار هم نخورد


چشم ستاره اي به شبستان خالي ات


مهريه تمام عروسان شهر ما


پرپر شود براي وداع وصالي ات



اي رافت مداوم محسوس يا رضا


شاهنشه هميشگي طوس يا رضا  


با تو هواي دست و قلم فرق مي کند


بي تابي و تلاطم غم فرق مي کند


وقتي که از حريم تو پايم اجازه خواست


حال دلم قدم به قدم فرق مي کند


تو بي دريغ زخم مرا مي دهي شفا


من پر زنم و يا نزنم فرق مي کند ؟


تا چشم کار مي کند اينجا شکسته دل


دل با دل شکسته چه کم فرق مي کند !


با ياد کربلا و زيارات مادرت


جمعه سحر هواي حرم فرق مي کند 


گفتيد کربلا و دلم بي شکيب رفت


تا گريه ي روايت ابن شبيب رفت

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388;ساعت 11:38;  توسط خادمين;  | 

با هرم دستهاي تو گرما گرفته است
عشقت عجيب در دل من جا گرفته است
آرامشي شبيه به صحن و سراي تو
چشمان شوق را به تماشا گرفته است
از صحن جامع رضوي تا به انقلاب
يک چشمه نور تا به ثريا گرفته است
جان من است! اين که شبيه کبوتري
يک گوشه در کنار تو ماوا گرفته است
آقا به من اجازه ي پرواز مي دهي!؟
بالم زبس نشسته ام اينجا گرفته است
اينجا هزار پنجه ي خورشيد پشت ابر
در انتهاي غربت دريا گرفته است
هرکس که حاجتي زتو درخواست مي کند
با چشمهاي خيس تمنا گرفته است
ديدم کنار پنجره فولاد مادري
دستش تمام روزنه ها را گرفته است
"طفلي مريض دارم و دستم به دامنت!
آقا! ... دلم ز مردم دنيا گرفته است"
هر گوشه اي که مي نگرم دل شکسته اي
با تو زبان به شکوه و نجوا گرفته است
معلوم نيست سيطره ي مهرباني ات
از اين حريم تا به کجاها گرفته است
هر صحن و هر رواق تو هرجا به هر زبان
جمعيتي به ذکر شما پا گرفته است
هر چند عشق ناب تو آقا چو کيمياست
بازار عشق بازي ات اما گرفته است
شک نيست هر که زائر شش گوشه مي شود
از آستان لطف تو امضا گرفته است
هر کس هواي کوي ابالفضل مي کند
از تو برات کرب و بلا را گرفته است
دست مرا بگير ... مرا تا حرم ببر
کار دلم بدون تو بالا گرفته است...!
باري به دوش دارم و آهي به سينه ام
اين سينه از براي تو آقا گرفته است

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388;ساعت 11:36;  توسط خادمين;  | 

 با زمزمي به وسعت چشم تر آمدم
 تا محضر زلالترين کوثر آمدم
 قسمت نشد که بال و پري دست و پا کنم
 اما به شوق ديدن تو با سر آمدم
 گفتند زائر حرمت زائر خداست
 مُحرم تر از هميشه بر اين باور آمدم
 اينک مدينه النبي ام مشهد الرضاست
 با نام تو به محضر پيغمبر آمدم
 از حس و حال روشن معراج پُر شدم
 وقتي به خاکبوسي «بالاسر» آمدم
 حسي کبوترانه گرفته ست جان من
 «پايين پاي» تو شده هفت آسمان من
 
 در اين حريم قدسي سر تا سر آينه
 روشن شده به نور تو چشمم هر آينه
 گرد و غبار صحن تو را مي خرد به جان
 همواره بوده است بر اين باور آينه
 پر مي کشد از اين همه قلب شکسته آه
 سر مي زند از اين همه چشم تر آينه
 عکس ضريح توست که در قاب چشم هاست
 يا عکسي از بهشت نشسته بر آينه
 گم کرده دارم، آمده ام با نگاه تو
 پيدا کنم تمام خودم را در آينه
 لبريز روشني است تمام رواقها
 آيينگي ست جان کلام رواقها
 
 شب هاي گريه تا به سحر حرف مي زنم
 با واژه واژه خون جگر حرف مي زنم
 شمعم که گريه ميکنم و گريه مي کنم
 با قطره قطره آتش تر حرف مي زنم
 روح لطيف تو شده سنگ صبور من
 گويي که با نسيم سحر حرف مي زنم
 گاهي کنار پنجره هاي ضريح تو
 گاهي در آستانه ي در حرف مي زنم
 شبهاي بارگاه تو را درک کرده ام
 از «ليله الرغائب» اگر حرف مي زنم
 بر لب رسيده از قفس سينه آه من
 حرف دل است روي زبان نگاه من
 
 روي تو را ستاره ي اشراق خوانده اند
 خوي تو را «مکارم الاخلاق» خوانده اند
 دست تورا که خالق لطف و کرامت است
 روزي رسان انفس و آفاق خوانده اند
 باران مهرباني بي وقفه ي تو را
 شان نزول سوره ي انفاق خوانده اند
 در مذهب نگاه تو غم حرف اول است
 چشم تو را پيمبر عشاق خوانده اند
 هفت آسمان و رحمت «شمس الشموسي» ات
 ذرات خاک و لطف «انيس النفوسي» ات

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388;ساعت 11:34;  توسط خادمين;  | 

همسفر فرشته ها شدم من
زائر مشهد الرضا شدم من

بسكه دلم عطر اجابت گرفت
مثل قنوت ، مثل دعا شدم من

با دستايي كه رنگ اعجاز داره
طلا نه بلكه كيميا شدم من

از آب سقاخونه كه چشيدم
مثه لاله عباسي وا شدم من

نمي دونم اينجا زائر حضرت
يا زائر خود خدا شدم من

تا كه بگم حرف دل خستمو
با اهل دنيا همصدا شدم من

امام رضا الهي من فدات شم
فداي تك تك كبوترات شم

دلم دخيل پنجره فولاده
كبوتر ايوون گوهر شاده

خراب عشق آسمونيشم من
بهتر بگم دلم رضا آباده

رو ضريح قامت گلدسته هاش
سپيده دم دست نياز باده

گنبد زردش همة دلايِ
عاشق و زير پرچمش جا داده

راه حاجت گرفتن از آقامون
اينجا فقط يه قسم جواده

دلم مي خواد با اشكاي زلالم
بگم
مثه يه دوست صميمي ساده

امام رضا الهي من فدات شم
فداي تك تك كبوترات شم

زمين كه نه ،‌ تو آسمون هفتم ؟
نه نه ، بيا به آسمون هشتم !

توي حرم كنار سقا خونه
تو
اون شلوغي كه آدم مي شه گم

يا تو رواقي كه ضريح آقاست
كه پره از تاب و تب و تلاطم

بخواه از آقا دلتو گم كني
دور ضريح ، تو ازدحام مردم

شايد بشي كبوتري تو صحنش
تا كه آقا برات بپاشه گندم

 با زائراي بي قرار قبرش
بگو بگو براي بار چندم

امام رضا الهي من فدات شم
فداي تك تك كبوترات شم

چقدر دلم به اسمش عادت داره
« رضا رضا » چقدر حلاوت داره

خدا گواست پائين پاي حضرت
هزار هزار تا دل اقامت داره

با ديدن شكوه صحن و سراش
« و إن يكاد » جاي تلاوت داره

براي جارو زدن رواقش
بال فرشته ها سعادت داره

از راه دور كبوتر دل من
دوباره حسرت زيارت داره

هر چي مي توني تو حرم دعا كن
دعا تو اين حرم اجابت داره

امام رضا الهي من فدات شم
فداي تك تك كبوترات شم

خورشيد براي احترام و پابوس
سپيده دم رد ميشه از شهر طوس

كنار نور پر فروغ گنبد
مثل يه شمعه يا مثه يه فانوس

غبار چلچراغاش و مي گيرند
خادما با پرِ لطيف طاووس

هر كه نشد غبار راه حضرت
ميشه
تموم عمرش آه و افسوس
 
پنجره فولادش دارالشفائه
هيچ
كسي از اينجا نميره مأيوس

صداي نقاره خونش بلنده
خاموشه هر چي كليسا و ناقوس

امام رضا الهي من فدات شم
فداي تك تك كبوترات شم

چلچراغاش كه داره رنگ الماس
پره حرم از عطر و بوي احساس

جوونه مي زنه توي نگامون
زلال اشك مثل يه غنچة ياس

من نشدم اوني كه تو مي خواستي
ولي شما هموني كه دلم خواس

دور و بر سقاخونه اش به قرآن
يادم مياد صفاي كف العباس

بگير برات كربلات و امشب
اگه
جايي برات بدند همين جاس

بگو كه هر چي هم بگي باز كمه
بگو با اشك چشم و با التماس

امام رضا الهي من فدات شم
فداي تك تك كبوترات شم

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388;ساعت 10:8;  توسط خادمين;  | 

سخن به مدح تو بايد فصيح و كامل گفت
هم از شكوه مقامت ، هم از فضائل گفت

شبيه صائبِ صاحب سخن قصيده نوشت
غزل غزل سر زلف تو را چو بيدل گفت

نه چند مثنوي و قطعه و غزل ، بايد
كه شرح قصة حسن تو در رسائل گفت

عبا ، نه ... اينكه گداي شما شدم كافيست
حديث
حسن تو كي مي توان چو دعبل گفت

تفضلي ! كه فقط از تو خوانده ام يك عمر
و من نگفته ام و هر چه بود اين دل گفت

زلال اشك مرا از تبار كوثر كن
در آسمان دو دستت مرا كبوتر كن
*

به قفل بسته كليد اجابت است اينجا
كه آستانة جود و كرامت است اينجا

به دلنوازي جان در رواق او بنشين
چرا كه قبر مسيحاي عترت است اينجا

بكوش تا پرِ پروانه اش شوي ،‌ زيرا
پر از تلأ لؤ شمع هدايت است اينجا

زلال اشك تو از چشمة خلوص دل
هميشه إذن دخولِ زيارت است اينجا

نه ديدن حرم و قبر و صحن و گلدسته
هدف وصال حقيقي حضرت است اينجا

دوباره كسبِ ثواب هزار حج كردم
طواف قبرِ تو يا ثامن الحجج كردم
*

ببين كه حال و هواي حرم چه عرفانيست
پر از بلور و كبوتر پر از چراغانيست

به لطف گنبد و گلدسته هاي زر پوشش‌
هميشه صحن حرم پر فروغ و نورانيست

كجاست روضة رضوان به غير از اين مرقد
كجاست جنت الأعلي اگر كه اينجا نيست

صداي پر زدن بال جبرئيل است اين
در ازدحام حرم گرمِ عطر افشانيست

حديث سلسله از يادمان نخواهد رفت
ولايتت به خدا شرطي از مسلمانيست

هزار مرتبه شكر خدا كه نور تو
چراغ زندگي مردمان ايرانيست

كتاب رأفت و مهرت پر از حكايتها
نظيرِ قصة آن پير مرد سلمانيست

ز يادِ مردمِ سايه نشين ايوانت
نرفته خاطره هاي نماز بارانت
*

سلام ! مظهر يكتاي « ليس إلا هو »

سلام ! حضرت خورشيد ! ماهِ يوسف رو

مقام عصمتتان « إنما يريد الله »
قسم به اشهد أن لا اله الا هو

شبي نشان بده از باب « يطمئن قلوب »
به چشم خسته­ مان گوشه اي از آن ابرو

دخيل گريه ببنديد زائران اينجا
به حلقه هاي ضريح مطهر از هر سو

چگونه ضامن دلهاي ما نخواهد شد
رئوف شهر كه كرده ضمانت آهو

خوشا به حال كسي كه شبيه اهل نظر
به خدمت حرمش گيرد از مژه جارو

غباري از اثر رفت و آمدش شايد
شبيه فرش حرم بر روي سرش باشد
*

هميشه باغ لبش غنچة تبسم داشت
كه خنده با لب نورانيش تفاهم داشت

تمام عمر شريفش ، مكارم الأخلاق
به لحظه لحظة  اوقات او تجسم داشت

اگر امام رئوف است ، بسكه همواره
به سينه دغدغة مشكلات مردم داشت
           

براي رزق تمامِ كبوتران شهر
حياط خانة آقا هميشه گندم داشت

هر آنكه جرعه اي از جام معرفت نوشيد
سري به خاك قدوم امام هشتم داشت

و هر فرشته براي تبرك بالش
به خاك راه امامِ رضا تيمم داشت

براي ما به جز اين آستان پناهي نيست
از آسمانِ حرم تا بهشت راهي نيست

*
تويي كه اين همه دارالشفايِ دل داري
نرفته از حرمت نا اميد بيماري

دوباره نغمة نقّاره خانه مي آيد
شفا گرفته كسي با تفضّلت ! آري

كجاست گوش دلي تا كه بشنود هر روز
از اين ترنم نقاره بانگ بيداري

دو بال پر زدنت را قنوت اشكت كن
ببين براي پريدن عجب سبكباري

دوباره پنجره فولاد و إذن كرب و بلا
ميان صحن حرم شد چه گريه بازاري

دوباره روضه گرفتند زائران اينجا
بياد مشك عطش نوش و خشك سرداري

رهاست در نفس اين حرم شميم ياس
به ياد علقمه و قبر حضرت عباس

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388;ساعت 10:7;  توسط خادمين;  | 

با این که پر شده قلم از واژه های تو

طبعم نمی کشد چه بگویم برای تو

لکنت گرفته است زبان قصیده ام

ماندم چگونه شعر بریزم به پای تو!

جا مانده از شتاب تو این پای ناتوان

دستم نمی رسد به غبار عبای تو

این بار کرم کن و مضمون نو بده

تا یک غزل شوم، بپرم در هوای تو

از آن سوی ضریح به سویم اشاره کن             شبهای تار شعر مرا پر ستاره کن

 

امشب دوباره شور تغزل گرفته ام

حس شروع نغمه بلبل گرفته ام

مثل نسیم روی چمن ها دویده ام

هر جا رسیده ام خبر از گل گرفته ام

بر دامن همیشه بهاری و سبز تو

با نور اشک دست توسل گرفته ام

از آسمان برای همه ناز می کنم         تا گنبد طلایی تو پرواز می کنم

 

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند

مردم صدای آمدنت را شنیده اند

این زائران خسته،به عشق ولادتت

با عرض تهنیت به حضورت رسیده اند

زیباتر از همیشه شده آستان تو

آقا چقدر ریسه برایت کشیده اند!

بوی غذای حضرتی واین همه گدا

مهمان نوازهای حرم سفره چیده اند

ای کاش در ضیافت تو دعوتم کند       امشب خدا نگاه تو را قسمتم کند

 

من با تو از حصار غم آزاد می شوم

با خواندن سرود تو دلشاد می شوم

یکبار از خرابه ی دل بگذر و ببین

از برکت قدوم تو آباد می شوم

تا آن زمان که بیشه پر از رد پای توست

آهوی دل سپرده ی صیاد می شوم

از سنگ هم گذشتم و آهن شدم ولی!

دارم ز جنس پنجره فولاد می شوم!

عمریست زیر سایه ی دستت نشسته ام              جز تو رضا به هیچ کسی دل نبسته ام

 

هرگز زعشق خویش جدایم نمی کنی

محتاج بنده های خدایم نمی کنی

گفتی سه بار دیدن زوار می رسی

یا ایها الرئوف رهایم نمی کنی

دلتنگ روضه های حسین و محرمم

راهی خاک کرب و بلایم نمی کنی؟

این حرف آخریست که من با تو می زنم

مهمان سفرۀ شهدایم نمی کنی

خورشید من بتاب و دلم را سفید کن     وقت زیارت است مرا هم شهید کن

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388;ساعت 10:4;  توسط خادمين;  | 

اين دلم فرمانروايى مى‏كند

محو حق گشته خدايى مى‏كند

اين دلم فكر وصال دلبر است

دلبرم فكر جدايى مى‏كند

هر كه دل در دام او انداخته

بهر او زهرا دعايى مى‏كند

باز شد ميخانه حق در سحر

ساقى كوثر ندايى مى‏كند

سفره جشنى مهيا گشته است

دل در آنجا فكر جايى مى‏كند

كاش ما هم جزء مهمانها شويم

ميزبان آنجا عطايى مى‏كند

با همان صوت حجازى رضا

اين دلم نغمه سرايى مى‏كند

موسى جعفر كنار بانويش

از دلش عقده گشايى مى‏كند

محو رخسار عزيزش گشته است

شكر لطف كبريايى مى‏كند

اين رضا جان على و فاطمه است

جلوه‏هاى مرتضايى مى‏كند

اين رضا پيغمبر ديگر بود

بار ديگر مصطفايى مى‏كند

او كريم است و رئوف است و رحيم

او عطاى مجتبايى مى‏كند

او كه چشمش ساقى دلهاى ماست

گريه خير النسايى مى‏كند

كام او شد باز با آب فرات

ناله‏هاى كربلايى مى‏كند

غم مخور هر قدر اگر آلوده‏اى

باز بر تو اعتنايى مى‏كند

چون به جمع عاشقانش بنگرد

حق بود شاهد صفايى مى‏كند

ابرها با چشم او ميزان شوند

رحمت از اين در گدايى مى‏كند

گرچه با او كرده‏ام بيگانگى

با گدايش آشنايى مى‏كند

من چه گويم از عبادتهاى او

بر عبادت هم خدايى مى‏كند

ركن توحيد الهى نام اوست

او بحق كهف الورايى مى‏كند

يادگار دستهاى بسته اوست

دست او مشكل گشايى مى‏كند

آن قدر زيباست مولانا رضا

از دو عالم دلربايى مى‏كند

گر اذان گويد به سوز سينه‏اش

از جهان محنت زدايى مى‏كند

اى ضمانت نامه ما دست تو

حق ز تو بر ما عطايى مى‏كند

دل كه روزى بسته بر دام تو بود

حاليا فكر رهايى مى‏كند

شرح اينكه نام تو بر لب بود

يا من اسمه دوايى مى‏كند

زينت مجلس اگر نام تو شد

جلوه دارالشفايى مى‏كند

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388;ساعت 9:56;  توسط خادمين;  | 

بنازم عزت باب الحوائج

گل بابركت باب الحوائج

گذشت از ماه ذيقعده چو ثلثى

پدر شد حضرت باب الحوائج

*******************

نسيما رو شبى سوى خراسان

بياور نفخه بوى خراسان

كنار خيمه پور محمد

منم سرگشته، آهوى خراسان

*******************

تو مه، من شام تاريكم رضا جان

كند عشق تو تحريكم رضا جان

دلم باشد رواقى از حريمت

من از دوران نزديكم رضا جان

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388;ساعت 9:53;  توسط خادمين;  | 

قلبى شكست و دورو برش را خدا گرفت

نقاره مى‏زنند...  مريضى شفا گرفت

 

ديدى كه سنگ در دل آئينه آب شد

ديدى كه آب حاجت آئينه را گرفت

 

خورشيدى آمد و به ضريح تو سجده كرد

اينجا براى صبح خودش روشنا گرفت

 

پيغمبرى رسيد در اين صحن پر ز نور

در هر رواق خلوت غار حرا گرفت

 

از آن طرف فرشته‏اى از آسمان رسيد

پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت

 

زير پرش نهاد و به سمت خدا پريد

تقديم حق نمود و سپس ارتفاء گرفت

 

چشمى كنار اينهمه باور نشست و بعد

عكسى به يادگار از اين صحنه‏ها گرفت

 

دارم قدم قدم به تو نزديك مى‏شوم

شعرم تمام فاصله‏ها را فرا گرفت

 

دارم به سمت پنجره فولاد مى‏روم

جايى كه دل شكت و مريضى شفا گرفت

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388;ساعت 9:48;  توسط خادمين;  |