تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



در دلم انداخته حالِ رجا و بيم را

جذبه ذِي القَعده آتش مي زند تقويم را

دارد امشب از شمالِ شرق احسان مي وزد

مي شناسد اين گدا سلطانِ آن اقليم را 

مي شود آقا بدان زائر سرا راهم دهد؟

مي نشينم تا محقق سازد اين تصميم را

يا رضا(ع)! اذن دخول ماست، نام مادرت

مرحمت کن رخصت پا بوسي و تعظيم را

دوري از ايوان طلايت، نقره داغم کرده بود

خوب شد کندم ز دل اين غُده بدخيم را

پاي سقّا خانه ات مخلوط کردم در سبو

زمزم تکريم را و چشمه تسنيم را

 گوشه دارالشّفايِ پنجره فولادِ تو

خوب مي شد نذر مي کردم همه هستيم را

بايد اسماعيل را در طوس قرباني کند

تا خدا مقبول سازد حج ابراهيم را

بيرق سبز رضا، قصدِ هلاکم داشت ...حيف

کاش بالا برده بودم پرچم تسليم را !

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388;ساعت 7:26;  توسط خادمين;  | 

شبي خيال خودم را به آستان توبردم

                      کبوترانه دلم را به آسمان تو بردم

منم پرنده ي تنها که گنبدت وطنم بود

                      هزاربار تنم را به آشيان تو بردم

شبيه پيچک مرده...لجن گرفته تنم را

                      گناه نامه ي خود را به بوستان تو بردم

من آن ستاره ي دورم که با ضمانت چشمت

                       شهاب ناقص جان را به کهکشان تو بردم

من از کنار ضريحت پلنگ گونه پريدم

                      و آهوانه سرم را به ريسمان تو بردم

تو هشتمين غزلي از ميان شاه غزل ها

                       وشاه بيت غزل را به خانمان تو بردم

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388;ساعت 7:25;  توسط خادمين;  |