تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



بعد حمد ملک ملک احد، نعت بود در خور سلطان صمد، قدر محمد، نبی امی مرسل، فلکی سیر و مزمل، به شرف صادر اول، به جلال الکمل و اجمل، به همه مرتبه اعقل، ثمر گلشن هستی، به می‌ناطقه هستی، ازل عمل فصاحت، ابد حلم رشاقت، پدر رحمت و رأفت، قلم و لوح مروت، رقم فقر و مودت، قدم اقدم اکرم، شیم پرچم اعظم، دو جهان زنده به جودش، همگی خم به سجودش، پی ایثار نمودش، سر نه طاق زر اندوده بود گرم فرودش،‌ بگشا گوش در نوش، به سر گربودت هوش، شوی سرخوش و مدهوش، از این نکته‌ی فرخنده، دل پیر و جوان زنده شود هست روایت که چو شد حضرت صدیقه اکبر، گل گلزار پیمبر، ز صفا در خور همسر، همه اصحاب نبی را بدی این شوق بسر، در بر آن سید سرور، سخنان گشت مکرر، به جز از حیدر صفدر، ولی خالق اکبر، اسدالله فلک فر، علی آن معنی داور، نگشودی لب چون زمزم و کوثر، ولی اندر دل خود داشت ا زاین واقعه آذر، ز حیا داشت مناجات به درگاه خدا تا کندش کام روا. الغرض از هر طرفی صاحب جاه و شرفی، در پی آن گوهر بحر عظمت دم زدی از دولت و ثروت، شه اورنک جلالت، به جواب همه فرمود که این در کرامت، بود از بحر هویت، سزد او را به معیت، مهی از چرخ فتوت، یکی از جمله‌ی اصحاب که بد مالک مال و حشم و سیم و زر و اسب و کنیز و شتر و حله‌ی دیبای فراوان، بر شاهنشه خوبان شد و شد مشتری مهر درخشان، چو بسی دم ز زر و زیور خود زد، نبی از قهر بدو گفت که با خازن گنجینه هستی، نسزد فخر زمال و حشم این خویش پرستی، بنه آنگاه یکی مشت گران سنگ به دامان وی افکند که این را به سر مال بنه تا به زیادت شود، آن مرد نظر کرد که آن سنگ همه لعل و گهر گشته ز جا خاست به صد خجلت و گفتا شه اورنگ رسالت که بود فاطمه محبوبه یزدان و هر آن را خدا خواست کند. همسر او جمله ببندید دم از لاونعم تا چه بود حکم در این کار خدا را

ناگهان حضرت جبریل امین، در بر سلطان مبین، آمد و آورد سلامی و پیامی ز خدا، کای ز وجود تو نمود همه اشیا، سزد از هستی تو فخر نماید همه ارض و شما، گوی به انصار و مهاجر که شما راست به سر همسری دختر نیک اختر من، در شب یکشنبه این مه ز سما زهره به هر خانه فرود آید و ساید به زمین روی بود، بود صاحب آن خانه سزاوار، بدین گوهر شهوار، زاصحاب و زانصار، شنیدند چو از احمد مختار، پیامی که بد از حضرت جبار، همه بر در و دیوار، شدند از پی دیدار، مدینه شده ز ابخار، یکی طبله‌ی عطار، پراکنده ز هر سوی بسی لوءلوء شهوارف ولی حیدرکرار، بدی گرم مناجات به درگاه مهین حضرت دادار، که ای واحد غفار، تویی از دل این بنده خبردار، نوازی اگرم یا که بسوزی و بسازی به همه شئی تویی قادر و مختار، مرانیست به غیر از تو و پیغمبر اکرم نه کسی یار و مددکار، نه یک درهم و دینار، وز آنسوی دگر، فاطمه با دیده‌ی خونبار، مناجات کنان گفت که ای واهب ستار، پسر عم مرا ساز به من یار، بر خلق تو او را منما خوار، به یک بار زسکان سماوات وز ارکان زمین بر در دادار مبین، خاک نشین گشته گشودند زبان کای ببرت راز همه خلق عیان، این دو گل گلشن خود را به هم از لطف رسان، نیست ز رحم و کرمت دور که مرهم نهی از جود و عطا بر دل ناسور و نمایی به جهان شاد دل فاطمه و شیر خدا را.


????? ????...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388;ساعت 10:57;  توسط خادمين;  | 

یک مرد وزن مکمل هم در کنار هم

آیــینه وار هـــردو یشان بیـــقرار هم

مـعنای اصـلی لغـت خـانـواده انـــد

مست نگاه یکدلی و می گسار هم

این زندگی بنا شده بر پایه های عشق

بی اعـتنا به ثــروت و دار ونـدار هم

یک خـــانه محقر و یک قطـعه حصیر

سـرمایه های اصلی شان اعتبار هم

کانون گـرم پروش غنچه های یاس

پیــوندشان وقوع و طــلوع بهار هم

در آسـمان عـاطفه این ماه و آفتاب

چرخیـده اند تا به ابد در مدار هم

عاقد خـدا و مهریه آب و سکوت محض

آری شدند هم نــفس روز گار هم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388;ساعت 10:18;  توسط خادمين;  | 

امشب شب سرور خدا و پیمبر است
امشب به جمع حور و ملک شور دیگر است
امشب فرشتگان همه سرمست و پایکوب
جبریل همچو گل پر و بالش معطر است
امشب تمام ارض و سماوات هرچه هست
بزم سرور ذات خداوند اکبر است
امشب ستارگان همگی نقل مجلس اند
دامان سبز رنگ زمین پر ز اختر است
امشب شب ولادت سادات عالم است
امشب شب عروسی زهرا و حیدر است
امشب به عرش زمزمه شادی علی است
امشب شب مبارک دامادی علی است


پیغمبران تمام امم را خبر کنید
امشب همه به سوی مدینه سفر کنید
اسفند دود کرده و مشعل به روی دست
از چار سو به چهره مولا نظر کنید
خوانید بر علی همگی مدح فاطمه
شب را به دور حجره زهرا سلام الله علیها سحر کنید
قرآن به دست دور و بَر ناقه عروس
تطهیر و قدر و سجده و کوثر ز بر کنید
بر حفظ این امانت پیغمبر خدا
امشب دعا به جان علی بیشتر کنید
بنت اسد سلام الله علیها که بوده ملک دست بوس تو
عیدی بده که فاطمه سلام الله علیها گشته عروس تو

این مهر و مه که هر دو شریف و مکرّمند
با نورشان محیط به عرش معظّمند
پیش از وجود خلقت، تا بعد روز حشر
با هم هماره بوده و پیوسته با هم اند
پیش از هبوط آدم و حوا در این زمین
امّ و اب و سلاله حوا و آدمند
منظومه مبارکه آسمان وحی
مصداق نور و معنی آیات محکم اند
محصول این زفاف بود یازده پسر
عالم فدایشان که امامان عالم اند
اولادشان به روی زمین بی شماره اند
در چشم کل عرش نشینان ستاره اند

عقدی که بسته بود خداوند لایزال
تبدیل شد به شام زفاف و شب وصال
جبریل ساربان شده و ناقة عروس
آمد به سوی بیت علی با دو صد جلال
یک سو زمام ناقه گرفته، ز یک طرف
چون سایه بان گشوده به فرق عروس بال
وقتی ز روی فاطمه سلام الله علیها مولا کشد نقاب
جا دارد ار به مأذنه گوید اذان بلال
خورشید رقص می کند امشب در آسمان
مه چون هلال خم شده در بزم دو حلال
جشن سرور عترت و قرآن مبارک است
وصل دو بحر لؤلؤ و مرجان مبارک است

داماد کیست اسوه زهد و اطاعت است
شغلش دو کار، حفر قنات و زراعت است
مهر عروس چیست؟ زمین است و چار نهر
مهر دگر؟ به عرصه محشر شفاعت است
داماد را هنر چه بود غیر این دو کار؟
شیر خدا به بیشه سرخ شجاعت است
در بین این دو یار چه خطی است مشترک؟
زهد و نماز و صبر و رضا و قناعت است
شیرینی هماره این زندگی ز چیست؟
مهر و وفا و عاطفه، ساعت به ساعت است
مهر عروس زیرلب آهسته یا علی است
کل جهاز او زره مرتضی علی است

این هر دو زوج کآمده قرآن به شأنشان
داده خدا به خیل ملایک نشانشان
جبریل جای دسته گل از جانب خدا
تطهیر هدیه آورد از آسمانشان
کردند سر اگر چه سه شب در گرسنگی
رمز نزول سوره دهر است نانشان
اطعامشان برای خداوند بود و بس
اینجا خداست مفتخر از امتحانشان
خلق جهان به پیروی این دو زوج پاک
باغ جنان شود به حقیقت جهانشان
نه سال زندگانی شان عمر عالم است
دانشگه تمام کمالات آدم است

تا مهر و ماه در یم هستی شناورند
عالم پر از سلاله زهرا و حیدرند
محصول این عروسی و این عقد با شکوه
دو قرص آفتاب، دو تابنده اخترند
گر نیک بنگری دو محمد، دو فاطمه
یا دو کتاب وحی خدا یا دو کوثرند
سوگند می خورم به اَب و اُم و جدشان
کاین چارتن ز خلق دو عالم نکوترند
آن دو پسر به آدم و ذریه اش پدر
وین دو به شیعه تا ابدالدهر مادرند

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388;ساعت 10:1;  توسط خادمين;  | 

طائر عرشم ولى پر بسته‏ام

ياد دلدارم ولى دلخسته‏ام 

آسمانم بى ستاره مانده است

درد من را سوى غربت رانده است 

ناله‏ها مانده است در چاه دلم

قاتلى دارم درون منزلم 

من رضا را همچو روحى بر تنم

هستى و دارو ندار او منم 

ضامن آهو مرا بوسيده است

خنده‏ام را ديده و خنديده است 

بر رضا هركس دهد من را قسم

حاجتش را مى‏دهد بى بيش و كم 

لاله‏اى در گلشن مولا منم

غصه دار صورت زهرا منم 

زهر كين كرده اثر رويم ببين

همچو مادر دست بر پهلو غمين 

در ميان حجره‏اى در بسته‏ام

بى قرارم، داغدارم، خسته‏ام 

اين طرف يا فاطمه باشد جواد

آن طرف دشمن ز حالش گشته شاد 

اين طرف درد و غم و آه و فغان

آن طرف هم دختران كف زنان 

كس نباشد بين حجره ياورم

من جوانمرگم، شبيه مادرم 

ريشه‏ها را كينه‏ها سوزانده است

جاى آن سيلى به جسمم مانده است 

حال كه رو بر اجل آورده‏ام

ياد باباى غريبم كرده‏ام 

نيست يك درد آشنا اندر برم

خواهرى نبود كنار پيكرم 

تشنه لب در شور و شينم اى خدا

ياد جدّ خود حسينم اى خدا

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388;ساعت 9:7;  توسط خادمين;  | 

جواد آل طاها در جوانى

سفر كرده از اين دنياى فانى

زبان روزه اندر شهر غربت

به كامش گشته زهر آلوده شربت

جوادالعالمين از ما جدا شد

سپهر دين پيغمبر دوتا شد

بزير خاك پنهان شد كه آن ماه

به زهرا و على مهمان شد آن شاه

ز داغش اختران آسمان سوخت

كواكب، مهر و مه يكباره افروخت

ستون اعظم دين تا فرو ريخت

همه ترتيب عالم در هم آويخت

ملايك در غم او گريه كردند

همه افلاك بهرش نوحه كردند

نه تنها نوريان غوغا نمودند

كه بر او ناريان آوا نمودند

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388;ساعت 10:30;  توسط خادمين;  | 

يك نفر از اهل‏بيت فاطمه

يك نفر زين چارده تن قائمه

در امامان هدى رعناترين

در نگاه شاعران زهراترين

شعله موروثى شده در دامنش

عشق مى‏سوزد ز گرماى تنش

مى‏دود تب در تمام جان او

مى‏خورد بر هم لب و دندان او

بسكه مى‏سوزد تن طوفانى‏اش

بستر خورشيد شد پيشانى‏اش

رنج بى آبى توانش را گرفت

درد، ملك استخوانش را گرفت

گرگها خون خدا را خورده‏اند

جاى پيراهن، تنش را برده‏اند

مه ميان حجره زندانى شده

شه گرفتار پريشانى شده

ضعف را با ناتوانى مى‏كشد

بار پيرى در جوانى مى‏كشد

خلسه‏اى دارد كه از عرفان پر است

در سماعش پيچش يك چادر است

اى غرور ناله هَل مِن مُعين

اى بلور، اين سنگباران را ببين

پشت اين در سايه‏ها كف مى‏زنند

در غم ابن الرضا كف مى‏زنند

پس سيادت را حسادت كرده‏اند

كينه توزى با سعادت كرده‏اند

تو شهيد دستِ بازِ خود شدى

عطر عيد جا نمازِ خود شدى

آب گرچه رهن ايوان شماست

تشنگى شش دانگش از آن شماست

حيف از آن رنگ كبودين لبت

حيف از آن گلهاى يارب ياربت

حيف از آن چشم سياه بسته‏ات

حيف از آن لبهاى خشك و خسته‏ات

آفتاب من لب بام آمده

صاحب منسب، چه بى نام آمده

گر چه بى نام آمدى بر روى بام

از كبوترها ببينى احترام

پيكرت اقليم باغ دردهاست

عطر جسمت رهبر شبگردهاست

باغ ما از بام افتاده به خاك

اى بهارِ عاطفه روحى فداك

استخوانت گر شكست از اين فرود

بر تو و جدّ غريبِ تو درود

گفت «اُسقونى» ولى سنگش زدند

گفت هر چه يا على سنگش زدند

بر تنش دعوا، كه تاراجش كنند

بر سرش غوغا به معراجش كنند

عاقبت از هيبت چشمان او

از قفا قاتل گرفته جان او

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388;ساعت 10:24;  توسط خادمين;  | 

رزمنده عشقم مرا همسنگرى نيست

مادر نه، فرزندى نه، يار و همسرى نيست

جز مرگ غربت با دل صد پاره ازغم

بهر نجات از غصه راه بهترى نيست

غربت ببين فرياد من بر آسمان است

اما چه سازم قاتلم را باورى نيست

جان دادم و دست خودى در كار باشد

زهر خودى خوردم كه زهر ديگرى نيست

جز خاكهاى حجره در بسته و جز

خون جگر از بهر اين دل ياورى نيست

هر قطره خون دلم اين نكته گويد

ياس سپيد عشق كه نيلوفرى نيست

با نيش خند طعنه‏ها سوراخ شد دل

وا حسرتا گر ضربت ميخ درى نيست

من مرغ عشق كوثر از نسل رضايم

كنج قفس از من به جز مشت پرى نيست

تا كه بدامانش بگيرد اين سرم را

جان مى‏دهم اما كنارم مادرى نيست

بالاى جسم نيمه جانم كف زنانند

شادى چرا، گر شيوه غم پرورى نيست

با ياد جدم از عطش مى‏سوزد اين دل

لبها ترك خورده ولى آب آورى نيست

در آفتاب بام، جسمم را گذاريد

بهر سم اسبان مرا گر پيكرى نيست

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388;ساعت 10:12;  توسط خادمين;  | 

علاقه‏مند دلدارى غريب و با وفا هستم

نماز درد مى‏خوانم بر او در اقتدا هستم

بُود عمرى كه ميگريم بياد دلبرى مظلوم

گرفتار غم و درد جواد ابن الرضا هستم

زبان حال مى‏گويد: مرا در بى كسى كشتند

به وقت مرگ تنهاتر ز بابايم رضا هستم

ميان خانه و بادست همسر زهر كين‏خوردم

غريب و بى كس و تنها شبيه مجتبى هستم

گل رخسار ماهم را به زهر كينه خشكاندند

لب تشنه جگر پاره به ياد كربلا هستم

صداى ناله‏ام گم شد ميان شادى دشمن

غريب شهر بغدادم فدايى خدا هستم

به روى خاك مى‏غلطم بياد مادرم زهرا

جوادم وارث ياس كبود مرتضى هستم

ندارم خواهرى يا مادرى يا خادم خوبى

گرفتار جفاى همسرى اهل جفا هستم

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388;ساعت 10:2;  توسط خادمين;  | 

سلام من به نور عین زهرا

جواد ، ماه کاظمین زهرا

سلام من به غربت حریمش

به کاظمین و صاحب کریمش

سلام من به قلب بیقرارش

که سوخته ز یار نابکارش

سلام من به غربت نگاهش

به چشم های منتظر به راهش

سلام من به حال احتضارش

به لحظه های سخت انتظارش

دلش به دام عشق مبتلا بود

در انتظار مقدم رضا بود

به حال مرگ فتاده محتضر بود

منتظر هم پدر و پسر بود

درون حجره بسکه ناله ها زد

شراره بر تمام لاله ها زد

قتلگهش میان مسکنش بود

وای خدا قاتل او زنش بود

سیلی کین به چهره شرف زد

کنار پیکرش نشست و کف زد

درون حجره قلب لاله میسوخت

برون حجره خصم شعله افروخت

شروع به پایکوبی از جفا کرد

فاطمه را به غصه مبتلا کرد

دل ببرد به راه کاظمینم

زائر بارگاه کاظمینم

همان سرا که زائری ندارد

همان وطن که غم از آن ببارد

دو یاس خسته در نهاد دارد

امام کاظم و جواد دارد

عاشق پر بسته کاظمینم

کبوتر خسته کاظمینم

خدا کند رسم به کوی یارم

که تشنه می از سبوی یارم

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388;ساعت 10:0;  توسط خادمين;  |