تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



اگه باغ دل پر از جوونه شد
اگه حرفای من عاشقونه شد

اگه دفتر قصیده های دل
یه دفعه پر از غزل ترونه شد

واسه اینه که دلم دربدره
واسه اینه که نگات دل می بره

*

اگه عمریه که من دربدرم
اگه وا شده بازم بال و پرم

اگه که به شوق گلدستة نور
افتاده هوای پرواز به سرم

واسة اینه که دل نیست تو دلم
که باشم منم کبوتر حرم

*

اگه شعله می زنه به جون من
آتیش عشق تو ! مهربون من

اگه با دیدن یک گوشه نگات
ناخودآگاه بند میاد زبون من

تو شب غم آخه مهتاب منی
توی دنیا تنها ارباب منی

*

اگه عشق تو بی خونه‌م می کنه
اگه همرنگ جنونم می کنه

اگه شوق دیدن صحن و سرات
اگه کربلات دیوونه‌م می کنه

آخه تنها عشق تو برام بسه
بسکه آسمونی و مقدّسه

*

وقتی که عشق تو اعجاز می کنه
منو دیوونة پرواز می کنه

وقتی که یه گوشة نگاه تو
حتی بال سوخته رو باز می کنه

من چرا آروم بگیرم یا حسین
من چرا برات نمیرم یا حسین

* 

این شبا که دیدنیه حال من
بوی آسمون گرفته بال من

می دونم منو تا معراج حرم
می بره این اشکای زلال من

دلم از اشک غمت توشه داره
آرزوی قبر شش گوشه داره

*

سحر و صفای صحن خلوتش
شمیم آسمونی تربتش

رواقای سرتاسر آینه پوش
شب جمعه و ضریح حضرتش

یاد اون پنجره فولادش به خیر
صبح روشن حرم یادش به خیر

*

شب من پر شده از شمیم صبح
رفته باز دلم با یاکریم صبح

ببینه پرچم سرخ حرمو
که رهاست روی پر نسیم صبح

دیدنیه شکوه گنبد تو
به خدا بهشتمه مرقد تو

*

هوای حرم که دلفریب می شه
هر دلی شیدا و بی شکیب می شه

کی می شه نصیب من زیارتت
وقتی صحنت پر بوی سیب می شه

آخرش منم فدات می شم حسین
زائر کرب و بلات می شم حسین

*

وقتی چشم دل می شه باغ بلور
چشمه چشمه می جوشه تو سینه نور

به خدا کربلایی می شه دلم
یه سلام تا که میدم از راه دور

عشق تو انیس دیرینة ماست
به خدا کربلا تو سینة ماست

*

کاش با اسمت دلمو تکون بدی
یا بیای به قلب مرده جون بدی

کاش یه شب برای دل گرمی به ما
آقاجون یه گوشه چشم نشون بدی

کی میشه قسمت من کنی حسین
جون دادن میون بین الحرمین

* 

قسمت می دم با اشک و التماس
قسمت می دم به غنچه های یاس

آقا جون با اینکه رو سیاهمو
نبودم نوکری که دلت می خواس

دستمو رها نکن تو مشکلات
به خدا تویی سفینه النجات

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 17:19;  توسط خادمين;  | 

به هنگام پیری مرانم ز پیش 

كه صرف تو كردم جوانی خویش 

الا ای جگر گوشه‌ی فاطمه 

كه بردی دلِ اهل دل را همه 

كی‌ام من؟ كه باشم هوادار تو 

هوادار تو هست دادار تو 

من از كودكی عاشقت بوده‌ام 

قبولم نما، گرچه آلوده‌ام 

به عشق تو هر كس كه منسوب شد 

اگر بود بد، عاقبت خوب شد 

غمت حاصل زندگانیّ من 

به راه تو طی شد جوانیّ من 

من از ریزه‌خواران خوان تو‌ام 

اگر چه بدم، میهمان تو‌ام 

ز در راندگانت حسابم مكن 

گدایم، كرم كن، جوابم مكن 

به كوی وفا آشیانم بده 

سگ خانه‌ام استخوانم بده

مبادا برانی مرا از درت 

به بازوی بشكسته‌ی مادرت 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 16:49;  توسط خادمين;  | 

ملكي باش كه تسخير سليمان نشوي
خاتمي باش كه دزديده ي ديوان نشوي

گاه فتنه كه در آن قحطي علم و هنر است
لقمه اي باش كه بلعيده ي آسان نشوي

گرچه كشته شدن از مرگ به است اما تو
سعي فرما بجز از كشته ي يزدان نشوي

هرگز از عشق نزايد بجز از عزت نفس
در پي هر هوسي دست به دامان نشوي

عاشقي باش كه معشوقه ي معشوقه شوي
عابر هرزه ي هر كوي و خيابان نشوي

طي اين مرحله بي همرهي خضر مكن
تا كه بازيچه ي هر غول بيابان نشوي

عشق و احساس و خرد هرسه چراغ اند كه تا
خارج از دايره ي فطرت انسان نشوي

مخبر از راز مگو نيست مگر مومن پاك
نشوي محرم اسرار چو سلمان نشوي

من نگويم كه چنين باش و چنان ليكن تو
آنچنان باش كه شرمنده ي وجدان نشوي

عاشق سوخته دل را به نوايي بنواز
تا پس از مرگ من خسته پشيمان نشوي

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 8:53;  توسط خادمين;  | 

اي ابتداي شعرهاي عاشقانه
وي منتهاي آرزوي عارفانه

اي خشك لب ! مستغني از امواج دريا
وي در عطشناكي سروده صد ترانه

اي هفت دريا همچو قطره پيش قدرت
اي بحر نا پيدا ، كران بي كرانه

از بهر گلخند لبان غنچه لبخند
وي بهر آواز تر بلبل ، بهانه

اي سرالاسرار تمام آفرينش
در بهت سرگرداني عرفان نشانه

در خشكي سُكر لبانت راز مستي
كز هرم آن خيزد ز خُمّ مي زبانه

ماييم و قلبي پر نياز و سوز و سازي
در پيشگاه حس ناب شاعرانه

ما را نيايد وصف تو با شعر لالي
هيهات زين سوداي خام كودكانه

در قاف قدر شامخت ما را گذر نيست
كانجا بجز عنقا ندارد آشيانه

صد كهكشان چون نقطه اي محو تو هستند
اي خارج از حد تصور در ميانه

با تو ازل آغاز گرديد و روان شد
تا انتها جاري شد و مانا زمانه

در لامكان بي زماني عشق جاويد
در بهت "لا ادري" مايي جاودانه

اي "مطلع الانوار" اشراقات شرقي
اي غرب عرفان ابتداي شهر قانه

لاف تجرد مي زند صوفي و ليكن
مانند ابجد خوان مكتب ناشيانه

اما به لطف مهر تو گشته مجسم
تصوير تو در شعر چشمانم شبانه

آنك تو و موج عطا اي بحر احسان
اينك گداي عاشقي بر آستانه

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 8:49;  توسط خادمين;  | 

دل به دلبری بستم کو دل از خدا دارد

دیده بر دری داری کان سر عطا دارد

گر چه صاحب آن در صد گدا چو ما دارد

بهر هر یک از آنها برکتی جدا دارد

فطرس از پر مهدش تا به هم زند بالی

نیست خوان عشاقش از کرامتش خالی

رحمتش وسیع و هست بنده پروری کارش

از همان طفولیت گرم بوده بازارش

کودک و جوان و پیر هر یکی هوادارش

او خودش خریدار هر که شد خریدارش

تا حسین زهرا هست غم به دل نمی ماند

چون خدا به همراه او مرا نمی راند

باد بند قنداقش فطرسی دهد پرواز

بود روی زیبایش حوری و بهشتی ساز

هر چه می دهد فرمان هر چه میکند اغاز

گر که می شود تسلیم یا که می کند اعجاز

بندگی کند هر دم در لباس روحانی

چون خدا ازو خواهد سر دهد به آسانی

خُلق نیکویش بوی عِطر سرمدی دارد

در شجاعت و حِدّت عِرق احمدی دارد

چون پدر شبانگاهان در عطا یدی دارد

به ز کعبه در غربت ،صحن و مرقدی دارد

کربلای اربابم خود بهشت احباب است

من محبم و جایم در بهشت ارباب است

واکن از سر ای انسان ریسمان ظلمانی

آنچنان که مقدور است آنچه را که بتوانی

باب معرفت باز است همچنان که می دانی

حرّ دیگری باید ای اسیر زندانی

با حسین زهرا کن توبه چون بُرِش دارد

دل مکَن از ین خانه تا که او چه فرماید

فخر عالَم و آدم سرور همه عالم

بضعه تن احمد میوه دل خاتم

مِهر او کند امضا،توبه!توبه آدم!

بذل و جود او بسته دست مُعطی حاتم

بنده سرایش را سرفراز بین و شاد

بنده می خرد گاهی تا کند ورا آزاد

درس دولتش دوری از مرام درباری است

حکم محکمش نفی روح ذُلّ و سرباری است

خوی ذلت از بار راه و نهضتش عاری است

سر سپردگی ظلم در نگاه او خواری است

در مذاق او مردن خوشتر از حقارت بود

او و ترس از مردن؟! عاشق شهادت بود

هر که شد هوادارش تا خدا پری واکرد

هر که شد فنای او در بقا تجلّی کرد

هر که دید رخسارش کو خدا تمنا کرد

هر که رفت از راهش اعتبار پیدا کرد

بایدش بمیری تا وا کند برت جایی

خیمه اش ندارد جا بر مریض سرپایی

عاقبت شهادت رو سوی ان جناب اورد

زانوی فرات از غم سست گونه آب آورد

چشم شیر خوار از تیر ،در دمار خواب اورد

ساقی از خضاب خون جرعه های ناب آورد

عصر روز عاشورا غصه شعله می افروخت

گفتگوی غیرت رفت شرمها در اتش سوخت

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 8:39;  توسط خادمين;  | 

ای دلنواز قاری قرآن خوش آمدی

در بیت وحی با لب خندان خوش آمدی

ای العطش ترانه ی قبل از ولادتت

مادر فدات با لب عطشان خوش آمدی

ای تشنه! شیر مادرت از غصه خشک شد

از بس که بود صوت تو سوزان خوش آمدی

گریه مکن که کشته اشک خدا شدی

خون خدا ! به جمع شهیدان خوش آمدی

اشک تو از تلاطم دریاست بیشتر

ای آشنای ابر بهاران خوش آمدی

میلت لبن زدست پیمبر مکیدن است ؟

ای جرعه نوش ختم رسولان خوش آمدی

اینجا مدینه است سر آغاز کربلا

شش ماهه ! آمدی ؟ چه شتابان ؟ خوش آمدی

اینگونه که تو سر زده از ره رسیده ای

گویا حدیث غربت مادر شنیده ای

دریای رحمتی که به آیات گفته اند

چشمان تست جان روایات گفته اند

طوفان ترنُمی ز نفسهای گرم تست

این را یکی زخیل کرامات گفته اند

چشم طمع به دست کریم تو بسته اند

آنانکه از بضاعت مزجات گفته اند

صدها هزار حور و ملک مدحت ترا

با صد هزار فخر و مباهات گفته اند

آئینه را مقابل بابا گذاشتی

وقتی سخن زمومن و مرآت گفته اند

پیش از فَیاسُیوف خُذینی به محضرت

شمشیرها سلام ملاقات گفته اند

آنانکه با نوای تو پیمان گذاشتند

لبیک تو به نغمه ی هیهات گفته اند

ای عالمی فدای تو لبیک یا حسین

گوید به تو خدای تو لبیک یا حسین

تو کوه نور را به تماشا کشیده ای

موسی و طور را به تماشا کشیده ای

باید حدیث عشق تو فهمید و جان سپرد

درک و شعور را به تماشا کشیده ای

از بس نبی به غبغب تو بوسه بوسه زد

جشن و سرور را به تماشا کشیده ای

استادگی کوه ز اوج وقارتت

مجد و غرور را به تماشا کشیده ای

با استقامتی که تو داری به راه عشق

قلب صبور را به تماشا کشیده ای

هر کس تو را شناخت خدا را شناخته

درک و حضور را به تماشا کشیده ای

بعد از پدر وجود امامان ز نسل تست

صبح ظهور را به تماشا کشیده ای

تو با شفای فطرس بشکسته بال وپر

غلمان و حور را به تماشا کشیده ای

با قطره های آب ز دست مبارکت

چشمان کور را به تماشا کشیده ای

نجوایت از حبیب مسیحی دوباره ساخت

تا نفخ و صور را به تماشا کشیده ای

بی خود نبود محرم اسرار شد زهیر

رمز عبور را به تماشا کشیده ای

با روضه ات قیامت کبرا بپا مکن

شور و نشور را به تماشا کشیده ای

ای هم اراده ی تو خدا یابن بوتراب

توحید نیست از تو جدا یابن بوتراب

ای آبشار چشم غزل یا اباالعطش

وی اعتبار صبح ازل یا اباالعطش

نو شانده ای به لشکر خود روز تشنگی

شیرین تر از شراب عسل یا اباالعطش

حبَ تو هم پیاله ی حبَ خدا حسین

ای تشنه ات تمام ملل یا اباالعطش

شش ماهه ی تو ساقی آب حیات شد

وقتی چشید طعم بغل یا اباالعطش

طفل رضیع سخت تر از ذوالفقار شد

وقتی رسید روز عمل یا ابا العطش

 سقَای تو به تیغ امان نامه کشته شد

 این شرم داشت هُرم اجل یا ابالعطش

آخر به روی ماه امان نامه می زنند؟

ماه حرم کجا و دغل یا ابالعطش

ای اکبرت پیمبر اعظم به کربلا

احمد نداشت این همه یل یا اباالعطش

گر زینب تو آینه ی فاطمی نبود

بودی تو بی شبیه و بدل یا اباالعطش

بی پنج تن مباهله ات با صفا نبود

آورده ای مثل به مثل یا اباالعطش

این کوفیان همان سپه نهروانی اند

دارند بغض روز جمل یا اباالعطش

ای دجله و فرات عطشناک حنجرت

آب حیات مانده ز امساک حنجرت

زیبا ترین ترانه دم نینوای تو

قالوا بلی همان شرف کربلای تو

نجوای استغاثه ات آهنگ نوحه داشت

وقتی رسید سینه زن خیمه های تو

تو یک تنه تمام طنین ولایتی

قرآن نشسته با همه عترت به پای تو

بی عشق تو بهشت خدا فلسفه نداشت

احیا گر ولای علی شد ولای تو

دین خدا بدون تو بی سرنوشت بود

ای تا بهشت دین خدا مبتلای تو

دین خدا که تکیه گهش نیزه ی تو بود

احیا شد از غریب ترین روضه های تو

از ساربان ناقه ی بی ساربان مپرس

شد تازیانه قاتل نام و صدای تو

بی خود نبود بر همه اعضات بوسه رفت

تکثیر شد به کرب و بلا  دست و پای تو

تیغ ستم گلوی تو را شرحه می کند

جاری است در گلوی تو خون خدای تو

در خون خویش غسل شهادت کنی حسین

ای بی کفن  فدای تو و بوریای تو

روز ولادتت به تن تو حریر بود

روز شهادتت کفن تو حصیر بود

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 8:35;  توسط خادمين;  | 

فقیر روی حسینم که قبله ام عشق است

گدای کوی حسینم که قبله ام عشق است

به لطف دوست منم از تبار احبابش

محب کوی حسینم که قبله ام عشق است

به رسم عشق دعا گوی جمع عشاقم

که راه پوی حسینم که قبله ام عشق است

چو پرچمی که نشان از طریقتی دارد

رهی به سوی حسینم که قبله ام عشق است

سر قنوت نماز هر آنچه می گویم

به گفتگوی حسینم که قبله ام عشق است

من از سبوی ولایت شراب می نوشم

خراب خوی حسینم که قبله ام عشق است

مرا پناه به جز کشتی نجاتش نیست

پناه جوی حسیننم که قبله ام عشق است

حسین کیست که در هر بلا هوَالتسلیم

همان در صف قالو بلا هوَالتسلیم

من از دیار حبیبم که مست دلدارم

هزار بار برای حسین جان دارم

 من آن غلام سیاهم که رو سفید شوم

چو سر به خاک قدوم حسین بگذارم

ز جان نثاری عابس گرفته ام الهام

که در جهاد شجاعانه راه بسپارم

منم که فطرس پر سوخته به محضردوست

همیشه وقت سلامش گرفته آمارم

قسم به بوسه احمد به زیر غبغب او

برای بوسه ای از گرد پاش بیمارم

به زلف باد صبا آشیانه می سازم

که هست حامل انفاس قدسی یارم

دخیل باده ی سقَای تشنه می بندم

چنانچه تشنه ی صهبای آن علمدارم

خوشم که بر سر خود تاج انَّما دارم

ز ال فاطمه ارباب انبیا دارم

زکوی دوست خوشم هر بلا بگیرم من

دلی دهم جگری مبتلا بگیرم من

هزار سر شوم و روی نیزه بنشینم

پیاله‌ای چو ز جام بلا بگیرم من

به اعتبار چهل سال نوکری اینک

سزاست تذکره ی کربلا بگیرم من

خدا نیاورد آندم که در همه عمرم

به غیر راه شهیدِ ولا بگیرم من

نه در خوشی بشوم گم نه در بلا ناشکر

پیام لطف زهر ابتلا بگیرم من

پل صراط که مشکل ترین گذرگاه است

به سادگی ز حبیبم صلا بگیرم من

چوداد  فاطمه هم وزن موی او نقره

نشسته ام ز قدومش طلا بگیرم من

سئوال رزق خدا هم سلیقه می خواهد

گدا زلقمه از آن عقیقه می خواهد

میان خانه ی زهرا عجب صفایی بود

سرور و شور و شعف ورد آشنایی بود

ز طاق عرش معلَی ستاره می بارید

هبوط نور در آن بیت روشنایی بود

ز آسمان به زمین نه که از زمین به سما

شعاع تابش خورشید ماجرایی بود

قدوم عرشی سلطان عشق در یثرب

به روی بال ملائک عجب خدایی بود

پای روضه از آنجا گذاشت پیغمبر

که بوسه زد به گلویش چه روضه هایی بود

به سینه می فشرد مصطفی حسینش را

که روی سینه ی احمد چه کربلایی بود

چه مایعی زسر انگشت جد خود نوشید!

زرنگ آن می الوان لبش حنایی بود

ولادت پسر فاطمه تماشایی است

شهادت پسر بوتراب غوغایی است

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 8:33;  توسط خادمين;  | 

اگر چه بال و پر ناتوانمان دادند

ولی برای پریدن زمانمان دادند

خبر دهید دوباره به بال فطرس ها

مجال پر زدن آسمانمان دادند

به احترام ملائک امانت حق را

به دست فاطمه ی مهربانمان دادند

بدون واسطه امشب کنار سجاده

تمام حسن خدا را نشانمان دادند

قسم به بوسه ی لبهای سبز پیغمبر

برای بردن نامت زبانمان دادند

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

برای آنکه بیابیم ما خدایت را

گرفته ایم نشانی ردَپایت را

برای آنکه به سمت خدایشان ببری

گرفته اند ملائک نخ عبایت را

دل خدای تو هم تنگ می شود ای آقا

نمی شنید اگر یک شبی صدایت را

فرشتگان مقرب هنوز حیرانند

تو را به سجده درآیند یا خدایت را

زمین به دور خودش چرخ می زند تا که

نشان دهد به سماوات کربلایت را

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

خدای عشق به مژگان تر کشید تورا

به وقت نافله های سحر کشید تورا

نه از برای زمین ها و آسمانها بود

فقط برای خودش بود اگر کشید تورا

تو را مشاهده کرد و اسیر رویت شد

که از جمال خودش خوب تر کشید تورا

تو مثل جام پر از عشق و عاشقی بودی

که زینب آمد و یکباره سر کشید تورا

برای آنکه نشان زمینیان بدهد

سوار نی شدی و در سفر کشید تورا

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

تو آسمان بلندی و ما کبوتر ها

نمی رسند به بالای بامتان پرها

بدون بردن نام تو بی نتیجه بود

توسَل سر سجاده ی پیمبرها

شریعت از سخن تو حیات می گیرد

تویی که جاذبه بخشیده ای به منبرها

تو جای خود که قیامت کسی نمی داند

کجاست حدَ نصاب نوکرها

تو مثل کعبه‌ی سیَار آسمان بودی

که در طواف تو بودند جمله‌ی سرها

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

تو بی کران، تو بلندی، تو آسمان، تو صعود

تو آفتاب، تو دریا، تو آب هستی و رود

حکایت من و چشمم حکایت عبد است

حکایت تو و چشمت حکایت معبود

و قبل از آنکه شود جبرئیل حاجی عشق

کبوتر حرمت بود و کربلایی بود

یکی ز گریه کنان مُحرمت موسی

یکی ز مرثیه خوانان ماتمت داود

به نیَت همه‌ی خانواده ی پیغمبر

(حسین منی انا من حسین )می فرمود

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

رسیده است  زمان غروب عاشورا

چه می کشد زوداع تو زینب کبری

تو روی شانه‌ی جبرئیل منزلت داری

به زیر این همه نیزه چه می کنی آقا ؟

میان این همه که رو به پایین اند

صدای زینب کبراست می رود بالا

حسین توست جدَا ولی بدون سر است

مُرمّل بدماء و مُقطّعُ الأعضا

کنار چشم ملائک به سمت تو خم شد

گذاشت روی گلوی بریده لبها را

امام سوم دنیا، امام عاشورا

اگر تویی هدف عشق، خوش به حال خدا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 4:57;  توسط خادمين;  | 

دردها مى‏چكد از حال و هواى سفرش

گرد غم ريخته بر چادر مشكى سرش

تك و تنها و دو تا چشم كبود و چند تا ...

كودك بى پدر افتاده فقط دور و برش

ظاهراً خم شده از شدت ماتم امّا

هيچ كس باز نفهميده چه آمد به سرش

روزها از گذر كوچه آتش رفته

اثر سوختگى مانده سر بال و پرش

با چنين موى پريشان و بدون معجر

طرف علقمه اى كاش نيفتد گذرش

همه بغض چهل روزه او خالى شد

همه كرب و بلا گريه شد از چشم ترش

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:28;  توسط خادمين;  | 

دردها مي چكد از حال و هواي سفرش

گرد غم ريخته بر چادر مشكي سرش

تك و تنها و دو تا چشم كبود چند تا

كودك بي پدر افتاده فقط دور و برش

ظاهراً خم شده از شدت ماتم اما

هيچ كس باز نفهميده چه آمد به سرش

روزها از گذر كوچه آتش رفته

اثر سوختگي مانده سر بال و پرش

با چنين موي پريشان و بدون معجر

طرف علقمه اي كاش نيفتد گذرش

همه بغض چهل روزه او خالي شد

همه كرب و بلا گريه شد از چشم ترش

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:27;  توسط خادمين;  | 

برگشتم از رسالت انجام داده ام

زخمي ترين پيمبر غمگين جاده ام

نا باورانه از سفرم خيل خارها

تبريك گفته اند به پاي پياده ام

يا نيست باورم كه در اين خاك خفته اي

يا بر مزار باور خود ايستاده ام

بارانم و زبام خرابه چكيده ام

شرمنده سه ساله از دست داده ام

زير چراغ ماه سرت خواب رفته ام

بر شانه كجاوه تو سر نهاده ام

دل مي زدم به آب بر آتش براي تو

از خيمه ها بپرس كه پروانه زاده ام

چون ابر اب مي شدم از آفتاب شام

تا ذره اي خلل نرسد بر اراده ام
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:26;  توسط خادمين;  | 

اي امام عاشقان عشقت اسيرم كرده است

وي امير عارفان داغ تو پيرم كرده است

من اسير داغ عشقم ني اسير دست خصم

شعله هاي داغ هاي تو اسيرم كرده است

آرزوهاي محال دشمنان بر باد رفت

قدرت خون تو بر دشمن دليرم كرده است

ظهر عاشورا در آن ميدان شور انگيز عشق

دست جان بخش ولايت غم پذيرم كرده است

گر چه محنت ديده هفتاد و چند آلاله ام

داغ پيري سه ساله سخت پيرم كرده است

كربلا تا شام صدها كربلا كردم به پا

 خصم حيرت از سپاه بي نظيرم  كرده است

كوه مي لرزيد از فرياد هاي زخمي ام

كوفه تمكين از پيام  ناگزيرم كرده است

انقلاب سرخ تو با خطبه هاي ناب من

پاسدار خطبه ظهر غديرم كرده است

دشمن مكار من رسوا تر از ابليس شد

رو برو هر جا كه با مهر منيرم كرده است

قاري قران تو  و ايينه تفسير،من

مادرم تعليم اين خير كثيرم كرده است

خيزران چوبي كه زخمي كرد چشمان مرا

بس جسارت بر سر و روي اميرم كرده است

با وجودي كه قدم خم گشت و مويم شد سپيد

من نگويم داغها خرد و خميرم كرده است

«لا ارالموت» رسايت حكم «جاء الحق» گرفت

تا پيام غربت خونت سفيرم كرده است

با علي همره شدم از كربلا تا كربلا

او مرا ياري در اين  راه خطيرم كرده است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:25;  توسط خادمين;  | 

آن باده اي كه روز نخستش نه خام بود

يك اربعين گذشت و دوباره به جام بود

شكر خدا كه صبح زيارت دميده است

هر چند افتاب حياتم به بام بود

اين خاك زنده مي كند آن عصر تشنه را

وقتي مكه آسمان رخت سرخ فام بود

بين من و سرت اگر افتاد فاصله

امام هنوز سايه تو مصتدام بود

سرها به نيزه بود ولي هجم سنگها

معلوم بود حمله كنان بر كدام بود

دنام و هتك حرمت مهمان اسلام ميهمان!

اين از رسوم تازه تر احترام بود

چوب از لبان تو حجرا الأسود آفريد

دست سه ساله بود كه در استلام بود

بين نهيب كوفي و فرياد اهل شام

ان لهجه حجازي تو آشنام بود
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:24;  توسط خادمين;  | 

ابری آمد و ناگهان خون بارید

از چشم و دل فرشتگان خون بارید

ای خون خدا، خون خدا، خون خداوند

بعد از تو چهل شب آسمان خون بارید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:20;  توسط خادمين;  | 

صدا در سینه ها ساکت که اینک یار مى اید  

ز راه شام و کوفه عابد بیمار مى آید  

غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش  

به چشم آیینه ایزدنمایى تار مى آید  

الا اى دردمندان مدینه با دو صد حسرت  

طبیب دردمندان با دل تبدار مى آید  

الا اى بانوان اهل یثرب پیشواز آیید  

که زینب بى برادر با دل غمخوار مى آید  

بیا ام البنین با دیده گریان تماشا کن  

که اردوى حسینى بى سپهسالار مى آید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:19;  توسط خادمين;  | 

چل روز شد که چشمم تطهیر گشت با غم              با   واژه های خونین  می خواندم  محرم

بر  سینه  می زند  غم  در  دسته های  ماتم             می  آورد  اگر   چه دستان  خسته ام  کم

مرثیه ی غریبی است بر نیزه  ذکر  قرآن                بر  گونه های  شعرم  باران  نشسته  نم نم

وقتی رقیه گم شد  ،  در  آسمان  وحشت               بر  زخمهای  بالش ، دستی نگشت  مرحم

پر   می زند   کبوتر  ،  بر   دستهای   بابا                   در جستجوی باران ،خون شد گلویش ازغم

طوفان نشست اما ، او مانده  بود  تنها                     زینب،  هماره  بشکوه ،  اسطوره  مجسم

در آن غروب دلگیر ، با هر نگاه سرخش                      آتش  گرفت  عالم  ،  در  سوگ  ماند  آدم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 10:18;  توسط خادمين;  | 

چوب حراج زد به عقيق لب شما

يك ضربه و دو ضربه وباقي ضربه ها....

 

هرچه گذشت،هيچ كسي مشتري نشد!

بي قيمت است،گوهر گنجينه ي خدا

 

گوهرشناس واقعي قصر زينب است

تخمين زده است ارزش در كبود را

 

با ديدن جلال وشكوهت سفير روم

انگشت بر دهان تعجب گرفته تا....

 

مانده سر دو راهي فرياد يا سكوت!

آيا قدم جلو بگذارد؟ و اينكه يا؟

 

افتاد ياد خواب شب قبل كه نبي

فرمود بود: اهل بهشتي كنار ما

 

دل رابه آبهاي خروشان عشق زد

سر رابغل گرفت، و شد راز بر ملا

 

پيغمبرو مسيح برايش گريستند

وقتي سفير خنده كنان شد سرش جدا

 

از پله هاي قصر سرش غلت خورد وگفت:

در راه دوست جان چقدر هست بي بها!

 

پايين پاي حضرت زهرا رسيد وبعد

با خون خود نوشت كه الوعد الوفا

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387;ساعت 7:51;  توسط خادمين;  | 

با اين شتاب فكر كنم سر مي آورد!

با اين شتاب،حوصله را سر مي آورد

 

مي تازد و غنيمت جنگ غروب را

از چنگ سي هزار نفر، در مي آورد

 

حس مي كنم كه داخل خورجين غصبي اش

يك باغ سيب سرخ معطر مي آورد

 

سرمست سود دادوستدهاي كربلاست

دارد چقدر چادرومعجر مي آورد!!!

 

نرخ طلاي كوفه سقوطش مسجل است

از بسكه گوشواره و زيور مي آورد

 

دود و تنورروشن و عطري شبيه عود

اينجاي روضه داد مرا در مي آورد

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387;ساعت 7:44;  توسط خادمين;  | 

خدا صداي خودش را شنيد از دهنت

دويد داخل گودال و ديد از دهنت....

 

تلفظ لغت يا غياث مشگل بود

به گريه نيزه اي بيرون كشيد از دهنت

 

به سمت پهلوي تان راه تيغ ها كج شد

همين كه نام مدينه پريد از دهنت

 

تو تشنه و جگر نيزه ها خنك مي شد!

نسيم باغ فدك مي وزيد از دهنت

 

خدا براي بهشت خودش،شقايق را

غروب روز دهم آفريد از دهنت

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387;ساعت 7:44;  توسط خادمين;  | 

  ظهر عاشورا

  از اين كوير چرا عطر سيب مي آيد؟

 نسيم رايحه اي دل فريب مي آيد؟

 

 صداي نيزه و شمشير اگر اجازه دهد

 صداي ناله ي مردي غريب مي آيد

 

 گمان كنم كه مسيح است داخل گودال

 صداي ميخ زدن بر صليب مي آيد

 

 درست پشت سر رد خون يك دشنه

 زني خميده به اين سوي شيب مي آيد

 

 خبر دهيد به زينب-كه چشم تان روشن-

 جناب حضرت شيب الخضيب مي آيد

 

 عصر عاشورا

 فـوراه هـایِ سـرخی از گــودال زد بالا

 مردی عبای خویش را خوشحال زد بالا

 

 تا بـیـن مقـتـل معـدن المـاس پـیدا شد

 در صنـف لشـکر قیمـت خـلـخال زد بالا

 

 مـرد کمـان داری یـکـی از تیـرهایش را

 نـا بــاورانـــه انـــدکـی  از خـــال زد بالا

 

 دیگر حساب کیسه های درهـم پاداش

 از چـوب خـط سـهـم بیـت الـمال زد بالا

 

 آتشـفشـان نـور بـود و شعـله های طور

 نـاگــاه قـقـــنوسی پــریــد و بال زد بالا

 

 خـورشید چشمش برغروب نیزه ها افتاد

 وقـتـی عبــایــش را کـمی  دجال زد بالا

 

 می سو خت دامن های دختربچه ها اما

 آمــــارِِ  ســـرخــیِ رخ  اطــفـال زد بــالا

 

 خــورشــید را ازدست هم صدبار دزدیدند

 شــب در ســپاه کـوفیــان جنجال زد بالا

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:50;  توسط خادمين;  | 

سبکباران به سوي کربلا بستند محمل ها
در آن واديّ پر خوف و خطر کردند منزل ها
جوانان بني هاشم به پا کردند محفل ها
چه محفل کز محبت تار و پودش رشته ي دل ها
زدند آسان و ليکن عاقبت افتاد مشکل ها

شترها زير بار عشق با وجد و طرب واله
روان بودند در خار مغيلان چون گل و لاله
زنان در محمل عصمت روان از ديدگان ناله
بگرد بانوان نور رسالت حاجب و هاله
فرو بردند سر خورشيد و مه در برج و محمل ها

سپاه شاه مظلومان بسوي کربلا عازم
سپهسالار اردو ؛ شمس دين ؛ ماه بني هاشم
سوار توسن اجلال با وجه حسن قاسم
علي اکبر بذکر يا قدير و قادر و قائم
که ما رفتيم سوي دوست بشتابيد مايل ها

علي اصغر به خواب ناز روي دامن مادر
نگاه مادر مظلومه اش بر صورت اصغر
سکينه بنگرد بر قدر و بالاي علي اکبر
رقيه بي خبر از زجر راه و خشت زير سر
جوانان مي روند با پاي خود بر سوي قاتل ها

نهنگ قلزم قهر خدا عباس نام آور
غضنفر خسرو گردان حشم فرمانده لشگر
علم افراشته جولان دهد در ميمن و ميسر
ز سقايي برد ارث البته از ساقي کوثر
الا يا ايها الساقي ادر کاساً و ناول ها 

مسلمانان کوفه شاه را کردند مهماني
و ليکن کافران دارند ننگ از اين مسلماني
نوشته نامه ها آن فرقه ي بدتر ز نصراني
نمي دانم چه بنوشتند خود نا گفته مي داني
هم آن هايي که مي کردند قرآن را حمايل ها

رسيد اردو به دشت کربلا شهر حسين آباد
حسين آباد بود آن سرزمين از اول ايجاد
عزيز حضرت باري در آن جا بارها بگشاد
براي نصرت دين اهل عالم را ندا در داد
به جان و دل بلي گفتند کوشيدند از دل ها

شه ملک امانت فيض بخش مومن و کافر
نشسته بر سرير معدلت با صولت حيدر
به پا نعلين شيث ، عمامه ختم رسل بر سر
عصاي موسوي در کف ، رداي احمدي در بر
همان که حب ّ و بغضش امتحان حق و باطل ها

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387;ساعت 8:0;  توسط خادمين;  | 

فرود آييد ياران وعده گاه داور است اينجا
بهارستان سرخ لاله هاي پرپر است اينجا

چه غم گر از منا و وادي مشعر سفر کردي
خدا داند که بهتر از منا و مشعر است اينجا

فرود آييد اي ياران در اين صحرا که مي بينم
ز بانگ العطش غوغاي روز محشر است اينجا

فرات از چار جانب موج زن اما خدا داند
جواب العطش شمشير و تير و خنجر است اينجا

رباب از اشک و خون دل دو چشم خويش دريا کن
که آب تير زهر آلوده شير اصغر است اينجا

به گل باران چه حاجت دشت و صحرا را که مي بينم
زمينش لاله گون از خون سرخ اکبر است اينجا

مبادا نام آب آريد اي طفلان معصومم
که سقّاي حرم خود از شما تشنه تر است اينجا

عَلَم افتاده، من تنها و اطرافم پر از دشمن
سر و دست علمدارم جدا از پيکر است اينجا

برادر با تن عريان به موج خون و مي بينم
که کعب نيزه عرض تسليت بر خواهر است اينجا

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387;ساعت 7:58;  توسط خادمين;  | 

حـتي خـدا مـيان حسـينيهء غمـش
سوگند خورده است به ماه محرمش

شبهاي قدر محترم و با فضيلت اند
امّـا نمي رسند به شبهاي مـاتمش

امروز نه، غروب همان سال شصت و يك
مـا را گـره زدنـد به نخـهاي پـرچمش

اين دستمال گـريه پر از نـور مي شود
وقتي به دست روضـهء خورشيد مي دمش

چشمي كه از براي تو گريان نمي شود
بايد حـواله داد به دست جـهنمش

جانم فداي ِ محتشم خانواده ات
با اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتمش

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387;ساعت 7:40;  توسط خادمين;  | 

روئیدن هلال که کم کم شروع شد
در نبض واژه ها تپش غم شروع شد
بغض زمان شکست و دل آسمان گرفت
اشک زمین ز چشمه زمزم شروع شد
عالم دوباره رنگ قیامت گرفته است
شاعر بخوان قیامت عالم شروع شد
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه شورش است محرم شروع شد
سال تولد غم او شصت و یک نبود
با گریه های توبه آدم شروع شد

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387;ساعت 7:39;  توسط خادمين;  | 

برآسمان هلال محرم ، چه دیدنی است!
یک حنجرودل همه عا لم ، چه دیدنی است!
مه درمحاق خیمه زده ، مهردرشفق
افلاکیان ، به هیأت ماتم  ، چه دیدنی است!
انجم به روضه خوانی عیوق تشنه اند!
ناهید وزهره ، مشتری غم ، چه دیدنی است!
با نوح ، هودوصالح وآدم به نوحه اند!
این حلقه رانگینی خاتم ، چه دیدنی است!
درسیل ا شک ، یونس ویوسف ، به موج آه!
این قعرچاه واین به دل یم ، چه دیدنی است!
شورنوای موسی عمران ، چه جان گداز!
شال عزای عیسی مریم، چه دیدنی است!
سرخ است ، دیدگان سیاه وسفیدخلق!
یک رنگی سلاله آدم ، چه دیدنی است!
با محتشم بیا وبخوان شعرمقبلش!
بازاین چه شورش است به عالم؟چه دیدنی است!
ذی حجه شدتمام و نشدحج وی ، تمام!
اتمام حج او ، به محرم ، چه دیدنی است!
میدان جنگ ، مروه ، خیام حرم ، صفا!
خودکعبه وشریعه چوزمزم ، چه دیدنی است!
برجنت رضایت او ، دست یافت حر!
بگذشتن ازبهشت وجهنم ، چه دیدنی است!!

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387;ساعت 7:38;  توسط خادمين;  | 

من عاشقم وبی تو به تن تاب ندارم                                                مشغول به ذكر توام و خواب ندارم
فریاد زنم روز قیامت كه حسین جان                                       
          من نوكرم و غیر تو ارباب ندارم

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387;ساعت 13:54;  توسط خادمين;  | 

هميشه تا به ابد دست من به دامنتان
که زنده می‌‌شوم از جود و از کرامتتان
ز کنج خوان شما رزق من بود دائم
منم که ريزه‌خورم از کنار سفره‌تان
قسم به بغض غليظي که بسته را نفس
که جان تازه بگيرم ز روضه غمتان
ز کنج خوان شما رزق من بود دائم
منم که ريزه‌خورم از کنار سفره‌تان
شکسته بالم و خواهم برای پروازم
مدد بگيرم از آن هوی پر عنايتتان
بدون ذکر شما من هلاک خواهم شد
بدون ذکر شما و برون ز مجلستان
به ياد و ذکر شهيدان اگر نوا دارم
که شايد از دمشان من شوم دم پَرِتان
چه افتخار بزرگی است سائلی شما
که شاه مي‌شوم از نوکری محضرتان
السلام علي مرمل بالدما
افتاده روي خاك و همه فكر غارتند
در فكر غارت از گل رعناي خلقتند
افتاده روي خاك و دو لبهاي خشك او
برهم خورند و گرم مناجات و يا ربند
افتاده روي خاك و همه سنگ مي‌زنند
يك عده در خيــــال خيام و تهاجمند
افتاده روي خاك و سپاه حـــــــراميان
آتش بدست در پي خلخال و معجرند
افتاده روي خاك و كسي هم به سينه‌اش
باقي به گرد اوهمه در رقص وخنده‌اند
افتاده روي خاك و سنان مي‌زند سنان
خولي و زجر و شمر در افكار ديگرند
افتاده روي خاك و در آنسوي دشت طف
يك عده در تدارك نعـلند و مركبند
افتاده روي خاك و صداي حزينه‌اي
گويد سرت بريده و آبت نداده‌اند
افتاده روي خاك و ز هول فتادنش
اهل خيام او همه در آه و مويه‌اند

قلم زرين رفيقم نصير حسني

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387;ساعت 14:39;  توسط خادمين;  | 

منكه هستم سائلى بر خوان انعام شما

از ازل شيرين شده كام من از نام شما

 

اينكه من ديوانه باشم آن هم از عشق خدا

بوده در آغاز خلقت حُسن اقدام شما

 

گر شكسته بال مى‏خواهى بيا بنگر مرا

فطرسى بشكسته پر هستم سر بام شما

 

اى كه گفتى آب كم جو تشنگى آور به دست

اى كه مى‏ريزد عطش از باده جام شما

 

تشنگى خواهم من امشب اى خداى‏تشنگى

تا كه جان خود فدا سازم براى تشنگى

 

بى سرو سامان شدم تا كه تو سامانم دهى

كافر محضم من امشب تا كه ايمانم دهى

 

بى سوادم بهره از قرآن ندارم ذره‏اى

آمدم اى روح قرآن فهم قرآنم دهى

 

زنده جاويد گردد هر كه باشد كشته‏ات

دوست دارم تا بميرم از دمت جانم دهى

 

فطرسم، حرّم، گنه كارم، پشيمانم حسين

آمدم تا طعم شيرينى ز گفتارم دهى

 

احتياج من ندارد انتها اى ذوالكرم

مى‏برم نام تو را تا كه شود اينجا حرم

 

اى كه هستى محور حبّ و ولاى اهل بيت

عشق تو ما را نموده مبتلاى اهل بيت

 

بى تو نامى از خدا هم در ميان ما نبود

بى تو مى‏افتاد از رونق صداى اهل بيت

 

اى كه مردانه دل از پروردگارت برده‏اى

نيست عاشق بر تو مانند خداى اهل بيت

 

تا كه نامت مى‏شود جارى به لبها يا حسين

جمع ما گيرد دگر حال و هواى اهل بيت

 

گر نبودى اسم غفّار خدا معنا نداشت

عفو و رحمت‏در ميان ‏هر دوعالم جا نداشت

 

شد مدينه كربلا تا كه به دنيا آمدى

مادرت شد مبتلا تا كه به دنيا آمدى

 

مصطفى شد بوسه چين از حنجر وحلقوم‏تو

چشمها شد پر بكا وقتى به دنيا آمدى

 

گفت اين طفل‏ازمن‏است‏ومن‏ازاويم‏بين‏جمع

رازها شد بر ملا وقتى به دنيا آمدى

 

بهترين معناى رحمان و رحيم امشب بود

مى‏دهد عيدى خدا وقتى به دنيا آمدى

 

عيد عفو و رحمت آمد عيد غفران آمده

ذكر تسبيح ملك زين پس «حسين جان»آمده

 

رمز صبر انبياء عشق تو بوده يا حسين

نام تو صاحبدلان را دل ربوده يا حسين

 

ميهمانى خدا گر خاص مى‏شد بر رسل

حق پذيرايى به روضه مى‏نموده يا حسين

 

اولين بارى كه باب توبه واشد در جهان

نام زيباى تو اين در راه گشوده يا حسين

 

هر كه را حق از براى بندگى كرده جدا

نام تو بر قلب و جان او سروده يا حسين

 

جز سعادت نيست عاشق بر رُخ ماهت شدن

جز شهادت نيست راه خاك درگاهت شدن

 

حق آن لحظه كه بوسيده پيمبر حنجرت

حق آن شورى كه افتاده به قلب مادرت

 

حق بابايت على و گريه مردانه‏اش

حق آن جمعى كه گرديده سراسر مضطرت

 

حق جبريل و سلامى كه ز بالا آورد

حق فطرس آن دخيل گاهوار اطهرت

 

حق آن شيرى كه از كام پيمبر خورده‏اى

حق اسمى كه تو را گشته نصيب از داورت

 

يك گره بر دل بزن تا صد گره را واكنى

زشتى ما را به زيبايى خود زيبا كنى

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387;ساعت 9:6;  توسط خادمين;  | 

اين مثنوى از مثنويهاى بهشت است

اين بيتها ابيات عشق و سرنوشت است

 

اين شعر از اشعار نغز راز دلهاست

اين شاهكار عشق و چاره ساز دلهاست

 

اينك دل شاعر ز رازى بيقرار است

آغاز فصل عاشقى از اين قرار است

 

ياران خطابم با شما مى‏خوارگان است

اين رازها دور از همه دلمردگان است

 

اينك سخن از جام اسرار الستى است

بحث از عجايب خلقت بازار هستى است

 

صحبت سر عشق است و معشوق است و عاشق

آن عاشق صادق كه شد بر عشق لايق

 

آندم كه بحث عشق اول بار شد طرح

آموزگار عشق ميداد عشق را شرح

 

آندم كه معشوق عرضه در بازار غم شد

عشاق در نازلترين ارقام كم شد

 

آن باده گردان سراى جاودانى

مى‏گشت در عرش و نمى‏جست عاشقانى

 

بر هر كه مى‏زد سنجش جام محك را

پيدا نمى‏كرد عاشق معشوقِ تك را

 

كون و مكان را سربسر دلدار گرديد

بسيار در هستى پى يك يار گرديد

 

تا اينكه در اثناء دور كائناتش

اين عشق يكجا شعله ور مى‏شد چو آتش

 

از بين مخلوقات تنها يك بشر بود

وان سومين معصوم از اثنى عشر بود

 

كز آفرينش آفرين بگرفت از عشق

مى اولين و آخرين بگرفت از عشق

 

او زاده حيدر اميرالمومنين بود

نور دل زهرا و ختم‏المرسلين بود

 

فرزند اسماعيل بود آن عشق پيشه

از نسل ابراهيم بود آن مرد بيشه

 

او كز مى قالوابلى قلبش جلى بود

خون خدا يعنى حسين‏ابن على بود

 

چون عشق بر او عرضه شد اقبال مى‏كرد

او بى درنگ از عشق استقبال مى‏كرد

 

چون باز گفتند از برايش ماجرا را

برداشت مى بگذاشت هر چون و چرا را

 

در پاسخ هر پرسشى كز او روا بود

تنها جوابش جمله قالوابلى بود

 

گفتند عشق عاشق كش است او گفت عشق است

عاشق بوقت غم خوش است او گفت عشق است

 

گفتند اين جام‏بلا گفتا بنوشم

گفتند جان خواهد بها گفتا فروشم

 

گفتند اين تيغ است و جان گفتا شنيدم

عشق است دُرّى بس گران گفتا خريدم

 

گفتند بينى صد جفا گفتا چه بهتر

گردى ذبيحاً بالقفا گفتا چه خوشتر

 

گفتند تنها مى‏شوى گفتا غمى نيست

درياى غمها مى‏شوى گفتا غمى نيست

 

گفتند مى‏گردى غريب او گفت به به

بى طفل و سقا و حبيب او گفت به به

 

گفتند پر خون مى‏شوى گفتا رضايم

از كعبه بيرون مى‏شوى گفتا رضايم

 

گفتند بى رحم است عدو گفتا چه باك است

گفتند تيغ است و گلو گفتا چه باك است

 

گفتند گردى سرجدا گفتا چه خوب است

بر نى تو را خواهد خدا گفتا چه خوب است

 

گفتند دارى راه دور او گفت غم نيست

جايت شود كنج تنور او گفت غم نيست

 

گفتند آن وادى است طف گفتا چه مشكل

خشك است و بى آب و علف گفتا چه مشكل

 

گفتند باشد پر عطش گفتا بدانم

پاى سه ساله پر ز خش  گفتا بدانم

 

گفتند چوب است و لبت گفتا چه زيبا

گردد اسيرت زينبت گفتا چه زيبا

 

گفتند بگذر از پسر گفتا گذشتم

وز پاره قلب و جگر گفتا گذشتم

 

گفتند شش ماهه بده گفتا كه دادم

هستيت الساعة بده گفتا كه دادم

 

گفتند مرگت طالبى فرمود آرى

با شدت  تشنه لبى فرمود  آرى

 

گفتش مبين جان و جهان گفتا اطاعت

بايد هم اين سوزى هم آن گفتا اطاعت

 

گفتند پس آزاده‏اى؟ گفتاكه هستم

بر عشق حق دلداده‏اى؟ گفتاكه هستم

 

گفتند تو پيغمبرى فرمود هرگز

گفتند آيا حيدرى فرمود هرگز

 

گفتند پس نامت بگو گفتا حسينم

گفتند اصحاب تو كو گفتا دو عينم

 

گفتند بر چه كشته‏اى گفتا كه بر اشك

گفتند گريان از چه‏اى گفتا به يك مشك

 

گفتش علمدار تو كيست او گفت عباس

سقا و سالار تو كيست او گفت عباس

 

گفتند غمخوار تو كيست او گفت زينب

بعد از تو سالار تو كيست او گفت زينب

 

گفتند فرزند كه‏اى گفتا پيمبر

گفتند از نسل كه گفت زهرا و حيدر

 

گفتند خوش رخشيده‏اى گفتا منم نور

غم را چه خوش بگزيده‏اى فرمود منظور

 

گفتند دشوار است غم گفتا جميل است

دشمن فراوان يار كم گفتا جميل است

 

گفتند گو تا غم رود گفتا چه حاجت

تا هر كست فرمان برد گفتا چه حاجت

 

گفتند برگرد از رهت فرمود هيهات

هر كوى گردد درگهت فرمود هيهات

 

گفتند حاجاتت بگو گفتا هو الحق

ذكر مناجاتت بگو گفتا هو الحق

 

آخر ملائك باز ماندند از سوالات

او عشق را هم خسته كرد از اين مناجات

 

در پاسخ هر پرسش  و فرمان و هر پيك

گفتا به هل من ناصرِاَللَّه لبيك

 

لبيك لبيك اى سروش باده نوشان

لبيك اى باده فروش مى‏فروشان

 

خوش باده گردانى كن اى ساقى رحمت

آنجا عطش غم نيست اينجا هست محنت

 

وقت است تا اسرار خلقت فاش گردد

با خون سرخم عاشقى كنكاش گردد

 

من آن مسلمانم كه تسليم ولايم

سلطان عشقم من خداى كربلايم

 

آن جرعه نوشم كز غمت اعجاز دارم

خواهم‏كه عشقم را به تو ابراز دارم

 

داغ مسلمانى به زير پوست دارم

اسلام را با داغهايش دوست دارم

 

من شاهكار خلقت سالار عشقم

هم داستان با عشق بانوى دمشقم

 

اى اهل عالم من حسين سر جدايم

در انتظار ذكر لبيك شمايم

 

هر كس حسينى زندگى خواهد نمايد

با جان خدا را بندگى بايد نمايد

 

ميلاد من ميلاد عشق است و قيام است

هركس بود عاشق حسين او را امام است

 

آماده اقدام باشيد اى محبان

تاثبت سازم نامتان جزء شهيدان

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387;ساعت 9:5;  توسط خادمين;  | 

سبک کی گفته من بی کس و کارم

//////////////////////////////////////

الهی من برات بمیرم     به عشق تو ببین اسیرم

حسین من،زیباترین عشق الهی --- به عاشقت کن یه نگاهی

بی تو میشم غرق تباهی (2)

******

الهی من برات بمیرم     به عشق تو ببین اسیرم

می دونی من، به عشق روی تو اسیرم----ذکر تو رو به لب می گیرم

وجود من نذر تو بوده---- اگه بگی بمیر می میرم

******

دیوونه ی کرببلاتم     كبوتر گنبد طلاتم

به عشق تو گذاشت دلم سر به بیابون----برات شده همیشه مدیون

اگه پای عشق تو باشه---- چه ارزشی داره دل و جون

******

یه رخصتی تا پر بگیرم     میدونی من بی تو میمیرم

نیست به خدا، هیچ کجایی مثل تو دلبر----از همه عالمی غریب تر

توئی همون که تا تورو دید----فاطمه گفت غریب مادر

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387;ساعت 11:52;  توسط خادمين;  |