تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



اي بحر شرف، گهر مبارك
اي شمس ضحي، قمر مبارك
اي بانوي شهر، شهر بانو
ديدار رخ پسر مبارك
اي مادر نه امام تبريك
اي نخل ولا ثمر مبارك
اين دسته گل حسين بر تو
از خالق دادگر مبارك
اين آيت محكم حسين است
قرآن مجسم حسين است

خورشيد سپهر پرور است اين
يا عبد خداي منظر است اين
دوم علي حسين زهرا
سر تا به قدم پيمبر است اين
لبخند بزن به ماه رويش
زيرا كه حسين ديگر است این
دردانه چار بحر توحيد
منظومه هشت اختر است اين
اين سيد كل ساجدين است
مولاي همه مجاهدين است
 
شعبان به ولادتش معظّم
قرآن به ولايتش منظّم
در هر ورق صحيفه او
قرآن نخوانده‌اي مجسّم
خوانند فرشتگان ثنايش
مانند دعاي نور با هم
بخشد به دعا تلاوتش روح
همچون نفس مسيح مريم
رويش كه بهشت عالمين است
گلخانه بوسه حسين است

گل آينه‌دار خلق و خويش
دل تشنه كوثر سبويش
در طور دعا، هزار موسي
مدهوش به شوق گفتگويش
دست همه اوليا به دامن
چشم همه انبيا به سويش
لبخند زند عزيز زهرا
هر صبح به بوستان رويش
جان مست نواي دلنوازش
آغوش حسين مهد نازش

اي آينه جمال سرمد
سر تا به قدم تمام احمد
فرزند حسين، نجل زهرا
سجاد، علي، ابا محمد
تو دست خدا و گردش چرخ
پيداست كه با يَد تو بايد
از خالق ذوالجلال و از خلق
بر جان و تنت سلام بي‌حد
مشتاق نياز بي‌نيازت
سجاده عشق جانمازت

قرآن خط حُسن نازنينت
گلبوسه سجده بر جبينت
تنها نه ملائكه، خدا هم
مشتاق دعاي دلنشينت
هم روي ملك در آستانت
هم دست خدا در آستينت
هنگام دعا صداي آمين
خيزد ز يسار تا يمينت
تكبير و قيام سر فرازت
جبريل مكبِّر نمازت

اي در دهنت زبان قرآن
وي هر سخنت بيان قرآن
هم صورت تو صحيفه نور
هم در تن تو است جان قرآن
هم ميوه و هم درخت توحيد
هم روحي و هم روان قرآن
ارکان تو كعبه ولايت
رخسار تو بوستان قرآن
آمين خداست در دعايت
وحي است تمام خطبه‌هايت

فرماندة ملك لامكاني
سلطان زمين و آسماني
در پيكر شرع روح روحي
در جسم نماز جان جاني
معصوم ششم وليِّ چارم
مولا و امام انس و جاني
در تنگي حلقه‌هاي زنجير
بخشنده به وسعت جهاني
تو كل وجود را امامي
در سلسله هم امیر شامی

اي قله عرش جايگاهت
جنّ و بشر و ملك سپاهت
در دايره خرابه شام
بر وسعت آسمان نگاهت
چون سير كني به سوي معبود
بال ملك است فرش راهت
با رفتن گوشه خرابه
كي كم شود از جلال و جاهت؟
تو مظهر حيّ داور استي
از وهم بشر فراتر استي

ای سجده عرشيان به خاكت
اي روح خدا به جسم پاكت
تو سلسله‌دار عالم استي
از سلسله عدو چه باكت
صد مصر وجود خاك راهت
صد يوسف مصر سينه چاكت
تا هست لواي عدل بر پا
هستند ستمگران هلاكت
اوصاف تو بر زبان ميثم
باشد به بدن روان ميثم

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388;ساعت 16:16;  توسط خادمين;  | 

پر من بال و بال من پر شد

پر و بالی زدم کبوتر شد

سحر پنجم عبادت بود

کوچه های خدا معطر شد

مردی از سمت ابرهای دعا

آمد و خشکی لبم تر شد

آمد و با خودش کتاب آورد

او امام آمد و پیمبر شد

مردی از سمت آفتاب آمد

با مفاتیح مستجاب آمد

آمده تا مرا تکان بدهد

چشم گریان به این و آن بدهد

به روی پشت بام سحر

یا صدای خدا اذان بدهد

بشکند میله قفس را تا

بال ما را به آسمان بدهد

با خودش نر مصحف آورده

تا خدا را به ما نشان بدهد

به نگاهش دخیل می بندیم

تا مناجات یادمان بدهد

ای مسیح سبز نجات

بر مناجات کردنت صلوات

ای مناجات ای نسیم دعا

راه نزدیک ما به سمت خدا

ای که دریا کنار تو قطره

قطره با یک نگاه تو و دریا

نذر سجاده قدیمی توست

چهارمین رکعت نوافل ما

ای امام ای علی دوم من

ای امام چهارم دنیا

مرد شب زنده دار سجاده

مرد محراب التماس دعا

از تو بوی نماز می آید

بوی راز و نیاز می آید

مادرت آفتاب حجب و حیاست

 شرف و شمس سید الشهداست

مایه آبروی ایران است

افتخار همیشه شامل ماست

از تو  و مادر تو این دل ما

عاشق خانواده زهراست

یک سفر پیش ما نمی آیی

وطن مادری تو اینجاست

تو عجم زاده ای تو فامیلی

پس حرم سازی ات به گردن ماست

تو در این سرزمین گل کاری

به خدا حق آب و گل داری

بی تو سجاده ای اگر هم بود

فرش رسوایی دو عالم بود

بی تو  یا حرفی از بهشت نبود

یا که جنت همان جهنم بود

خطبه های گلوی زخمی تو

انعکاس غروب ماتم بود

تو اگر خطبه ای نمی خواندی

خانه هامان بدون پرچم بود

تو اگر روضه ای نمی خواندی

سال ما بی محرم بود

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388;ساعت 14:24;  توسط خادمين;  | 

سلام اى چارمين نور الهى

كليم وادى طور الهى

 

تو آن شاهى كه در بزم مناجات

خدا مى‏كرد با نامت مباهات

 

تو را سجاده داران مى‏شناسند

تو را سجده گزاران مى‏شناسند

 

تو سجادى تو سجاده نشينى

تو در زهد و ورع تنهاترينى

 

قيامت مى‏شود پيدا جبينت

به صوت «اين زين العابدينت»

 

شبيه تو خدا عابد ندارد

مدينه غير تو زاهد ندارد

 

تو با درماندگان خود شفيعى

تو با خيل جذامى‏ها رفيقى

 

سحرها نان و خرما روى دوشت

صداى سائلان تو به گوشت

 

فرزدق را تو شعر تازه دادى

تو بر شعر ترش آوازه دادى

 

تو ميقاتى تو مشعر زاده هستى

عزيز من پيمبر زاده هستى

 

تو كز نسل امير المؤمنينى

پيمبر زاده ايران زمينى

 

سزد شاهان فتند اينجا به زانو

على‏بن الحسين شهر بانو

 

تو را ايرانيان رب مى‏شناسند

تو را با نام زينب مى‏شناسند

 

تو در افلاك زين العابدينى

تو روى خاك با ما همنشينى

 

قتيل تار گيسوى تو اصغر

فدايى تو باشد همچو اكبر

 

ابوفاضل همان ماه مدينه

كنارت دست دارد روى سينه

 

تو كوه عصمتى، لرزش ندارى

تو از غير خدا خواهش ندارى

 

تو در بالاى منبر چون رسولى

تو در محراب خود گويا بتولى

 

تو بابايى چنان شمشير دارى

تو بابايى ز نسل شير دارى

 

تو را شب زنده داران مى‏پرستند

لبت را روزه داران مى‏پرستند

 

تو جنس‏ات از نيستان غدير است

تو نامت روى ديوان غدير است

 

تو بر پيشانى خود پينه دارى

تو بر حق خدمتى ديرينه دارى

 

تو آنى كه به كويت هر كه آمد

غلام مستجاب الدّعوة باشد

 

تو اشك مطلقى، گريه تبارى

تو از روز ازل ابر بهارى

 

تو مقتل سيرتى از جنس آهى

تو مثل حنجر گل بى گناهى

 

رعيت‏هاى تو شه زادگانند

اسيران درت آزادگانند

 

تو بزم روضه را بنيانگذارى

تو در دل روضه ماهانه دارى

 

تو از جنس غرور دخترانى

تو آه سينه بى معجرانى

 

تو منبر رفته‏اى اما به ناقه

سخن‏ها گفته‏اى امّا به ناقه

 

تو آن يعقوب يوسف زاده هستى

تو آن از دست يوسف داده هستى

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388;ساعت 14:21;  توسط خادمين;  | 

از روزهاي قافله دلگير مي شوي

هر روز چند مرتبه تو پير مي شوي ؟

در شام شوم زخم زبانها چه مي كشي ؟

كز روشناي عمر خودت سير مي شوي

زخمي ست لحظه هاي تو مانند پيكرت

از بس اسير طعنة زنجير مي شوي

آيات صبح از لب قرآن شنيدني ست

در كوچه هاي شام كه تكفير مي شوي

خون جگر كه مي خوري از دستِ درد و داغ

بي تاب بغضهاي گلوگير مي شوي

با آه آهِ روضة ما اي امام اشك

در هر نگاه آينه تكثير مي شوي

خون گريه مي شوي تو و تا آخر الزمان

از چشمها هميشه سرازير مي شوي

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387;ساعت 12:10;  توسط خادمين;  | 

حجّت حقّ، آيت مطلق ، علىّ بن الحسين

مظهر شمس الضّحى و زاده طاها و ياسين


گوهر بحر امامت ، آن كه مى بودش صدف

دخت كسرى ، شاه بانو، بانوى ايران زمين 



پنجم شعبان چو طالع شد به امر پروردگار

شهر يثرب نورافشان گشت از آن ماه جبين



مهر رخسارش عيان گشتى چو از شاه زنان

ماه و خورشيدِ فلك آمد ز نورش خوشه چين



چيره بر ابليس دون گرديد چون گاه نماز

اين ندا آمد ز رحمان اَنْتَ زين العابدين



صاحب دعوت چو جدّش خاتم پيغمبران

وارث بابش علىّ در خطبه هاى آتشين


خديو دين كه بغضش باعث نار سقر آمد

ولىّ حقّ كه حُبّش موجب ماء معين آمد


جهان را شهريار و خلق آن را سيّد و سرور

خدا را حجّت و ختم رسل را جانشين آمد


مُعين انبياء از ابتدا تا انتها بودى

امين اوليا از اوّلين تا آخرين آمد


چو جدّش مصطفى فرمانده ارض و سماء گشتى

چو بابش مرتضى شاهنشه دنيا و دين آمد


مطيع امر و فرمانش قضا همچون قدر آمد

غلام حلقه بر گوشش فلك همچون زمين آمد


بهر عيدى نمود آزاد، يك سر بندگان خود

غلامان و كنيزان را چنين يار و معين آمد



چو باشد مادر نيك اختر وى دختر كسرى

سزد ايران زمين را فخر بر چرخ برين آمد

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387;ساعت 12:5;  توسط خادمين;  | 

سلام اى چارمين نور الهى

كليم وادى طور الهى

 

تو آن شاهى كه در بزم مناجات

خدا مى‏كرد با نامت مباهات

 

تو را سجاده داران مى‏شناسند

تو را سجده گزاران مى‏شناسند

 

تو سجادى تو سجاده نشينى

تو در زهد و ورع تنهاترينى

 

قيامت مى‏شود پيدا جبينت

به صوت «اين زين العابدينت»

 

شبيه تو خدا عابد ندارد

مدينه غير تو زاهد ندارد

 

تو با درماندگان خود شفيعى

تو با خيل جذامى‏ها رفيقى

 

سحرها نان و خرما روى دوشت

صداى سائلان تو به گوشت

 

فرزدق را تو شعر تازه دادى

تو بر شعر ترش آوازه دادى

 

تو ميقاتى تو مشعر زاده هستى

عزيز من پيمبر زاده هستى

 

تو كز نسل امير المؤمنينى

پيمبر زاده ايران زمينى

 

سزد شاهان فتند اينجا به زانو

على‏بن الحسين شهر بانو

 

تو را ايرانيان رب مى‏شناسند

تو را با نام زينب مى‏شناسند

 

تو در افلاك زين العابدينى

تو روى خاك با ما همنشينى

 

قتيل تار گيسوى تو اصغر

فدايى تو باشد همچو اكبر

 

ابوفاضل همان ماه مدينه

كنارت دست دارد روى سينه

 

تو كوه عصمتى، لرزش ندارى

تو از غير خدا خواهش ندارى

 

تو در بالاى منبر چون رسولى

تو در محراب خود گويا بتولى

 

تو بابايى چنان شمشير دارى

تو بابايى ز نسل شير دارى

 

تو را شب زنده داران مى‏پرستند

لبت را روزه داران مى‏پرستند

 

تو جنس‏ات از نيستان غدير است

تو نامت روى ديوان غدير است

 

تو بر پيشانى خود پينه دارى

تو بر حق خدمتى ديرينه دارى

 

تو آنى كه به كويت هر كه آمد

غلام مستجاب الدّعوة باشد

 

تو اشك مطلقى، گريه تبارى

تو از روز ازل ابر بهارى

 

تو مقتل سيرتى از جنس آهى

تو مثل حنجر گل بى گناهى

 

رعيت‏هاى تو شه زادگانند

اسيران درت آزادگانند

 

تو بزم روضه را بنيانگذارى

تو در دل روضه ماهانه دارى

 

تو از جنس غرور دخترانى

تو آه سينه بى معجرانى

 

تو منبر رفته‏اى اما به ناقه

سخن‏ها گفته‏اى امّا به ناقه

 

تو آن يعقوب يوسف زاده هستى

تو آن از دست يوسف داده هستى

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387;ساعت 12:2;  توسط خادمين;  |