تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



سرچشمه ي تمامي انديشه هاي ناب           دانش پژوه مدرسه ي عشق بو تراب

اوصاف پاكتان چقدر بي نهايت است!            يك خط ز مدحتان شده موضوع صد كتاب

 شك كرده ايم! اهل زمين باشي اي عزيز          اي جلوه ي جلال خدا در پس حجاب

 امشب دوباره حضرت خورشيد اهل بيت               از ماوراي فاصله ها بر دلم بتاب

 ما را دعا كنيد همين لحظه از بهشت               آقا دعايتان همه دم هست مستجاب

 اين چهره ي سياه مرا هم نگاه كن                     شايد به ياد آوريم در صف حساب

 من از پل صراط جزا با نگاهتان                          مانند باد مي گذرم تند و پر شتاب

 

                                     ساعي ترين مدرس آداب زندگي

                                     شيوا سخن، مفسر آيات بندگي

 

 قله نشين دانش و دين، اي طلايه دار                     كاوشگر رموز سماوات كردگار

 تيغ كلام نغز شما در مناظره                             پي كرده است مركب دجال روزگار

 هر كس كه خواست پيش شما قد علم كند        گشته ميان معركه ي بحث تارومار

 كوه بزرگ حادثه را بر زمين زدي                  انگشت بر دهان شده اين چرخ كجمدار

 اين چه تواضعي ست امام فرشته ها!            داري به پاي خويش دو نعلين وصله دار

 آقا شما كه واسطه ي فيض عالميد          حيف است مانده ايد در اين شهر بي يهار

 اي كاش سمت كشور ما هم مي آمدي           پس لا اقل به خانه ي قلبم قدم گذار

 

                      اي خضر مست ميكده ي چشمه ي حيات

                         من تشنه ام‌‌ـ شبيه خودت ـ تشنه ي فرات

 

 آموزگار مبحث جغرافياي دين                         استاد فقه و خارج دانش سراي دين

 دار و ندار زندگي ات را تو ريختي                      تا آخرين دقايق عمرت به پاي دين

 از ابتداي كودكي ات خونجگر شدي                 زخم زبان و طعنه شنيدي براي دين

 با خشت خشت اشك نماز شب شما            مستحكم است تا به ابد پايه هاي دين

 اي يادگاركرببلا، زير كعب ني                       سهمي عظيم داشته اي در بقاي دين

 ديدي سر بريده ي عباس را به ني                   بر شانه ي كبود نهادي لواي دين

 از ناي زخم خورده تان مي رسد به گوش           در مجلس يزيد، صداي رساي دين

 

                                با اشك و آه، شعله به آيينه مي زدي

                                عمري به ياد كرببلا سينه مي زدي

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388;ساعت 7:7;  توسط خادمين;  | 

باز هم طبع دل شکوفا شد   بزم عشق و طرب مهيا شد
مردي آمد ز خانواده ي نور   مهر او در دل همه جا شد
آسمان در مقابلش خم شد   خاک هم نزد مقدمش پا شد
آفتاب آمد و همه ديدند      چه شکافي به علم پيدا شد
و کسي نيست مثل خوي او
وحده لا اله الاهو
جبرئيل آمده به کف سيني   پر ز ميوه,گلاب و شيريني
مهد او روي دست حورا بود  بين تور و روبان تزئيني
دست شيطان به بند قنداقه    نشود اهل توبه؟! بدبيني!
يک کفه عشق و يک کفه مولا   چه عياري چه شان سنگيني
با تجلاي کوثر آمد او
با سلام پيمبر آمد او
آمده تا که پرده بردارد             بهر افشاي حق نظر دارد
وقت ميلاد او همه گفتند       «چه قدر فاطمه پسر دارد»
او ز نسل سلوني است،بپرس!        از تمام فنون خبر دارد
دست تاريخ مي نويسد که   چه کسي مثل او جگر دارد-
-پيش ظالم ز مدح خود خواند
وسر جاي خويش بنشاند
از دل ما صفا رود؟! هرگز          مهر اين مقتدا رود؟! هرگز
زاهدي بي ولايت و عشقش         تا وصال خدا رود؟! هرگز
از در خانه اش کسي ديده        دست خالي گدا رود؟! هرگز
وقت جولان نشد,دلاوري است!     تير آقا خطا رود ؟! هرگز
کاش تيري به قلب ما بزند
بر مزار من و تو پا بزند
پدرش مقتداي اذکار است            مادرش در پناه ديوار است
ازدحامي به پشت بيت حسين       هر دلي در خيال ديدار است
برو فردا بيا دگر دير است          گوش عاشق مگر بدهکار است
همه او را زيارتش کردند             اي خدا نوبت علمدار است
گفت در گوش او به غمخواري
جانشين مني علمداري
کربلا آمد و قيامت شد            وقت بي ياري و اسارت شد
ديده هاي امام باقر ديد            که به زينب چسان اهانت شد
عمه هايش به بند زنجيرند          ناله اي کرد و غرق غيرت شد
آه
افسوس! دست او بستند             آرزومند روز عزت شد
نيزه اي قهرمان جنگ سر است
اشک مي ريزد و نظاره گر است

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388;ساعت 6:53;  توسط خادمين;  | 

فصل بهار آمد و عالم معطر است
بوى نسيم صبح بسى روح پرور است
گويا ز خلد مى ‏وزد اين باد مشكبيز
كاين سان دماغ ابر ز بوى خوش‏تر است
هم اين زمين مرده شده احيا ز فيض او
هم اين جهان پير، جوان بار ديگر است
چندان نموده عقد عقد جواهر نثار يار
كز فيض او فضاى زمين، پر ز گوهر است
گستره است فرش ز مرد به صحن باغ
دهقان باغ را ندانم چه بر سر است
در بزم بلبل آمد گل، باز بى نقاب
اما به سوز حسن رخش طرفه چادر است
نرگس گشوده چشم تماشا به روى گل
سوسن به صد زبان، پى مدحش ثناگر است
بنگرد مى به شاخه نيلوفر از شعف
در پيچ و خم، چو زلف عروسان دلبر است
ريحان تو گويى آمده از خطّه خطا
مجموع بار او همه از مشك اسفر است
در پاى قصر گل زده خوش خيمه نسترن
گويا طلب نموده چه درويش بر در است
از صوت سار و صلصل و بلبل، به گلستان
چشم حسود كور و همى گوش او كر است
با صد نوا به شاخ گل ارغوان، هزار
طوطى به نعمه بر سر شاخ صنوبر است
من هم زبان گشوده به مدح شهنشهى
كو بر علم حجله موجود، بائر است
نور خدا، امام هدى، باقرالعلوم
هادى دين و وارث علم پيمبر است
بابش على و جد كبارش بود حسين
زين العابد را پسر و باب جعفر است
كى عقل مى‏ رسد به در قصر قدر او
جايى كه عشق، مات رخ آن فلك فر اشت
در جاه و رتبه صد چو سليمان، به عّز و جاه
در زير بال طايرى از كويش اندر است
هم لطف اوست مونس يو
نس، به بطن حوت
هم در طريق، هادى خضر و سكندر است
نعلين مصطفى است به پايش كه عروج
كو قصر جاه و رتبه
‏اش از عرش برتر است
دراعه و قار على هم بر دوش اوست
به تاركش ز نور حسينى هم افسر است
در پيش حر جود و سخايش كجا و كى
بحر محيط قلزم و عمان برابر است
مفتاح قفل گنج سعادت، به دست ست
بر پا از او بناى شفاعت، به محشر است
كى با شهان، گداى درش را مثل زنم
چون بر در گداى درش، صد چو قيصر است
مى
‏خواست تا هشام، حقيرش كند ز كين
با علم آنكه حجت خلاق اكبر است
وقتى طلب نمود به بزم خود آن لعين
كو ايستاده با همه اعيان برابر است
تير و كمان، بهانه خود ساخت آن شقى
با آن عناها كه به قلبش مخمر است
گفتا كمان كشى نبود كار هر كسى
چون كار آزموده يلان دلاور است
شاها تو چون به علم كما ندار اكملى
اكنون كمان و تير در اين بزم حاضر است
بايد كمان كشى بنشان تا كه بنگرم
فضل و هنر، به شان كه امروز در خور است
تير تو چون ز تير قضا مى‏
برد گرو
چشمم به چوب و تير تو شايق چه منظر است
مولاى دين، ز خصم دنى، عذر خواست ليك
راضى نشد ز بغض كه جانش در آذر است
آنكه فكند تير پس آن شاه بر نشان
با آنكه تير از پى حكمش چه چاكر است
با سوزن قضا، به دل خال آن چنان
پيوسته دوخت تير، كه دور از تصور است
نه جوب تير، دوخت به بالاى يكديگر
آنسان كه ذهن و عقل، ز ادراك قاصر است
هر كس كه ديد گفت تعالى از اين هنر
اين دست، دست قدرت خلاق اكبر است
دست ولى خالق كون و مكان بود
تير اين چنين، به راست ى از دست داور است
اما به حيرتم ز چه آن شه به كربلا
مغلوب كوفيان شرير ستمگر است
همراه باب خويش برندش به شهر شام
بر چشم شاميان، چو اسيران مضطر است
با آنكه خود مروج دين خدا بود
با آنكه نور ديده زهراى اطهر است
گاهى به شهر كوفه و گاهى به شهر شام
گه در خرابه، گاه به زندان بى در است
گاهى ز ابتلاى پدر، مى‏
زند به سر
گه فكر دستگيرى آل پيمبر است
فائز ز سوز ماتم او دم مزن دگر
كز آه آتشين تو عالم در آذر است

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388;ساعت 6:13;  توسط خادمين;  | 

 

ای داده در ماه جمادی فیض از دست

برخیز که از جام رجب گردی مست

ماه دعا ماه نیایش ماه توحید

هر شام آن شام دعا هر صبح آن عید

برخیز که از نهر رجب آبی بنوشی

از دست ساقی باده نابی بنوشی

آغاز ماه است و زمین دریای انجم

تابیده از برج ولا خورشید پنجم

میلاد فرزند امام الساجدین است

در جلوه روی ماه زین العابدین است

بنت الحسن ای عالمی را کرده گلشن

امشب پیمبر زاده ای چشم تو روشن

این ، چهار خورشید ولا را نور عین است

نجل علی مهر حسن ماه حسین است

نسل امامان همام از باب و مام است**

آری امام ابن امام بن امام است

این نازنین فرزند و دلبند حسین است

محو خدا و مات لبخند حسین است

تا ماه رویش را حسین ابن علی دید

چون مصحف ختم رسل وی را ببوسید

این است فرزندی که از جد گرامش

آورده جابر با ادب عرض سلامش

هفت آسمان خشتی ز ایوان رفیعش

گلبوسه‌ی جبریل بر باب البقیعش

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388;ساعت 6:8;  توسط خادمين;  | 

خواهم امشب باز شیدایى کنم

از در رحمت تمنّایى کنم

تا شوم دور از تمام هرچه زشت

سیر، در گلزار زیبایى کنم

گرچه خوارم، دم ز گلها مى‏زنم

یاد گل، یاد گل آرایى‏کنم

مدت کوتاه عمر خویش را

صرف خدمت نزد مولایى کنم

از همین کوتاه خدمت، تاابد

زندگى در لطف و آقایى کنم

 

آمدم نوشم مى‏از  شیر و رُطب

بر در میخانه ماه رجب

 

اى رجب میخانه حیدر تویى

مِى تویى، باده تویى، ساغر تویى

طعم تو گردیده احلى من عسل

گوشه‏اى از وسعت کوثر تویى

راه درک لیلةالقدر على

بهر شیعه تا صف محشر تویى

ماه شعبان بر تو کرده اقتدا

باعث توفیق پیغمبر تویى

مطلعت زیباترین روز خداست

میزبان حجت داور تویى

 

حسن مطلع در تو باشد لطف یار

شد رخ زیباى باقر آشکار

 

او شعیب عترت پیغمبر است

باقر دریاى علم داور است

مفتخر بر نام او هستیم ما

این کلام یک امام و رهبر است

اول خیر آخر خیر اصل خیر

این محمد، سفره دار کوثر است

بى روایاتى که از او آمده

دین ما تا روز محشر ابتر است

سائل علمش مراجع گشته اند

وسعت علمش ز هرکس برتر است

 

او که باشد بهترین مولاى من

مادرش  شد فاطمه بنت الحسن

 

مادرش از فاطمه تصویر داشت

دربرش آئینه تقدیر داشت

پاکتر از آب زمزم خُلق او

رزق و سهم از آیه تطهیر داشت

او که باشد دختر بیت کریم

حُسن بابایش در او تأثیر داشت

نِى به دامانش گرفته کودکى

او به دامان خضر راهى پیر داشت

تا کند مارا غلام درگهش

در نگاه چشم خود زنجیر داشت

 

ما غلام حضرت باقر شدیم

                                      بر مَرام غیر او کافر شدیم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388;ساعت 6:3;  توسط خادمين;  | 

باقر علوم عا لم ،  عا لم آ ل پیمبر 

غربت و مظلومیت رو ، برده ارث از بابا حیدر

دلش از غصه گرفته ، غم و دردش بی شماره

غیر اشک چشم خیسش ، دیگه همدمی نداره

از شرار زهر دشمن ، آب شده پیکر خسته ش

غیر آه دل نداره ، مرحمی دل شکسته ش

یه کبوتر غریبه ، بی سر و سامونه حالش

می خواد پر بگیره اما ، سنگ غم خورده به بالش

   *

پسرم بیا کنارم ، که دیگه رفتنی ام من

بیا تا برات بگم از ، ظلم و کینه های دشمن

به خدا یادم نمی ره ، اون همه ماتم و آزار

دشنام و سنگهای کینه ، خنده های سر بازار

مونده بود به زیر نعلِِِِِِِِِِِِِ  اسبها لاله های چیده

روی نیزه های بی رحم ، می دیدم سر بریده

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387;ساعت 12:0;  توسط خادمين;  | 

تنها تر ین غر یب  دیار  مد ینه  بود

او مرد علم و زهد و وقار و سکینه بود

صد باب علم از کلماتش گشوده شد

در بین عالمان به  خدا بی قرینه بود

این خا نواده  نسل نجات و هدایتند

او نا خدای پنجمی  این  سفینه  بود

نا ن آور  همیشة  هر  کو دک  یتیم

بر شانه های خستة او جای پینه  بود

آتش گرفته باغ  دلش  از  شراره ای

سهم  امام  خستة  ما  زهر  کینه بود

همواره آسمان دلش رنگ لاله داشت

هفتاد و چند داغ  شقایق به سینه بود

دشت نگاه  او پُرِ گلهای اشک  بود

یاد آور حکایت  سقا و مشک  بود

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387;ساعت 11:58;  توسط خادمين;  | 

بين نماز ، وقت دعا گريه مي كني
با هر بهانه در همه جا گريه مي كني


در التهاب آهِ خودت آب مي شوي
مي سوزي و بدون صدا گريه مي كني

هر چند زهر قلب تو را پاره پاره كرد
اما به ياد كرب و بلا گريه مي كني

اصلاً خود تو كرب و بلاي مجسّمي
وقتي براي خون خدا گريه مي كني

آب خوش از گلوي تو پايين نمي رود
با ناله هاي وا عطشا گريه مي كني

با ياد روزهاي اسارت چه مي كشي ؟
هر شب بدون چون و چرا گريه مي كني

با ياد زلفِ خوني سرهای ني سوار
هر صبح با نسيم صبا گريه مي كني

هم پاي نيزه ها همه جا گريه كرده اي
هم با تمام مرثيه ها گريه مي كني

ديگر بس است « چشم ترت درد مي كند ! »  
از بس كه غرق اشك عزا گريه مي كني

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387;ساعت 11:56;  توسط خادمين;  | 

ديده جانانه‏اى پر ابر بود

لحظه‏هاى واپسين صبر بود

آنكه در ذهنش هجوم دشنه داشت

يادگار آب، كامى تشنه داشت

بود اندر خاطرش آلاله‏ها

آخرين ساعات عمر لاله‏ها

در نگاه آخر پور حسين

موج مى‏زد كربلاى شور و شين

همچو جدش بيقرار بيقرار

روز عاشوراى عمرش ناله دار

روز آتش، روز خون، روز قيام

روز غارت غارت اهل خيام

گه نگاهش بود سوى خيمه‏گاه

گاه مى‏بردش ميان قتلگاه

گاه دستانش به دست عمه بود

گاه آغوشش به بابا مى‏گشود

ز آنچه مى‏آزرد او، بيش از همه

بود غمهاى سه ساله فاطمه

ياد روزى كه هراسان مى‏دويد

دخترى آتش به دامان مى‏دويد

هرم آتش بسكه دامن مى‏گشود

از بيابان تا مدينه شعله بود

گاه قلبش از غم، آتش مى‏گرفت

گاه زهر كين حياتش مى‏گرفت

اشكهاى سرخ امانش را گرفت

ذره ذره داغ جانش را گرفت

دارِ فانى را وداعى خسته داشت

زير لب نامى گران، پيوسته داشت

آخر الامر از تب و تاب ممات

داد ذكر وا حسينايش نجات

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387;ساعت 9:53;  توسط خادمين;  | 

اى كه احمد مبتلاى روى توست

خرّمى باغ زهرا بوى توست

اى تمام اهل عالم سائلت

لعن و نفرين خدا بر قاتلت

اى كه علم از تو دو عالم يافتند

از چه رو قلب ترا بشكافتند

دور از رسم مودّت مانده‏اند

مردم جاهل يهودت خوانده‏اند

اشك صادق در غمت جارى شده

گوييا زهر عدو كارى شده

استخوانهاى تو را فرسوده‏اند

از چه پاهايت ورم بنموده‏اند

اى شده رخسار پر نور تو زرد

كى توان درك غريبى تو كرد

باز برخيز اى عزيز مصطفى

گو تو يا زهرا به اميد شفا

آبروى هر دو عالم اسم توست

رخت احرامت كفن بر جسم توست

اى كه امر بر عزا بنموده‏اى

از مدينه تا مدينه بوده‏اى

خون رگهاى بريده ديده‏اى

در كنار عمه‏ات رنجيده‏اى

آشنا هستى تو با سوز عطش

تشنه بودى خود در آن روز عطش

كام خشك شير خواره ديده‏اى

حنجرى را پاره پاره ديده‏اى

ناظر آن دستهاى بسته‏اى

شاهد آن كودكان خسته‏اى

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387;ساعت 9:52;  توسط خادمين;  | 

شيعه كند مرا صدا كه حجت خدا منم

آنكه شده به كودكى شاهد كربلا منم

ز بعد مرتضى على پس از حسين و مجتبى

از پس زين العابدين ولىّ كربلا منم

وارث علم و دين همه كنز خفىّ فاطمه

شاهد كوى علقمه وصىّ مصطفى منم

آنكه ز بين خاك و خون باغم و غربتى فزون

سر بريده ديده است به روى نيزه‏ها منم

همدم شير خواره‏ام محرم گاهواره‏ام

همسفر رقيه‏ام محرم بچه‏ها منم

همره كاروانيان اسير دست دشمنان

بزير تازيانه‏ها به شام و نينوا منم

آنكه به روضه بانى است عاشق روضه خوانى است

چه در بقيع چه كربلا چه بين خانه‏ها منم

قسم به اين حقيقتم بخاطر مصيبتم

آنكه بود به دست او برات كربلا منم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387;ساعت 9:51;  توسط خادمين;  | 

من باقر علم اله‏العالمينم

من زيب دامان حسين و عابدينم

با نهضت علمى كه من ايجاد كردم

دين را ز معلومات خود آباد كردم

با اينكه آثار بزرگى مانده از من

با اينكه در اعجاز علمم مانده دشمن

اما تمام عمر ياد كربلايم

با صبر و ايثار و شهادت آشنايم

من از طفوليت ميان جبهه بودم

از كودكى همدرد اهل خيمه بودم

من در سه ساله رنج صد ساله كشيدم

من داغ هفتادو دو آلاله چشيدم

من با نواى سوز سينه انس دارم

با روضه حتى در مدينه انس دارم

من ديده‏ام در يك سفر هول قيامت

اعجاز حق ديدم ز يمن استقامت

كى ديده دستان سه ساله بسته باشد

مويش سپيد و قامتش بشكسته باشد

من ديده‏ام آتش به دامان رقيه

بشنيده‏ام صوت پريشان رقيه

آندم كه من شاهد بحال عمه بودم

دست قضا هم سن و سال عمه بودم

با اينكه من دائم كنار عمه بودم

در محمل و در خيمه يار عمه بودم

آندم شهودم اشك همچون ژاله‏ام بود

دستم به دست عمّه نُه ساله‏ام بود

آنگاه ديدم نيزه در دست مهاجم

از دور سوى خيمه ما بود عازم

او حمله ور شد معجر زنها بگيرد

مى‏خواست خلخال از همه پاها بگيرد

همبازى خود را دگر گم كرده بودم

تن را كمين بوسه سُم كرده بودم

چون ديده بودم اسبها در قتلگاهى

دهها سواره حمله مى‏كردند گاهى

ناگاه ديدم نيزه‏ها مى‏رفت بالا

سرها نمايان شد به نوكّ نيزه حالا

از دور ديدم ابروى جدم شكسته

آنسو نماز عمه را ديدم نشسته

در علقمه ديدم دو دستى كه قلم بود

روى زمين غرقابِ خون، مشك و علم بود

ديدم پس از آن، عصر روز يازده را

اشك ستاره در كنار مِهر و مَه را

زان پس به كوفه با دو صد آلام رفتم

همراه هجده سر، سفر تا شام رفتم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387;ساعت 9:48;  توسط خادمين;  | 

شهر مدينه غرق شادي بود آن شب
آکنده از بانگ منادي بود آن شب
آن شب شفق آيينه دار لطف حق بود
چشم انتظار جلوه دست علق بود
آن شب عَلَم را عِلم بر بام فلق زد
شادي کتاب آفرينش را ورق زد
آن شب قلم شمشير خود را تيز مي کرد
پيمانه پيمانه‌ي انديشه را لبريز مي کرد
کاي اهل عالم قلب عالم منجلي شد
نام محمد زنده از نام علي شد
ماه رجب را عزم جولان ساز گرديد
يعني گره از کار رجعت باز مي کرد
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
باید زمان آیینه دار راز گردد
درهای رحمت بر رخ ما باز گردد
باید سحر شعر طلوع فجر خوانَد
بهر سپیده آیه های قدر خوانَد
اینَک شکوه علم را تفسیر باید
کِلک قضا را قدرت تحریر باید
آلاله باید باده در پیمانه ریزد
گلواژه ها در مقدم جانانه ریزد
که امشب شب مرگ غم و وقت سرور است
هنگامه آزادی و میلاد نور است
جولانِ جشن پنجمین مولاست امشب
عید علوم کل مافیهاست امشب
امشب شب پیدایش بحر العلوم است
آکنده از شور و شعف قلب عموم است
خورشید علم از شهر یثرب سر زد امشب
ارض و سما فریاد شادی برزد امشب
ماه جمادی عزم رفتن ساز کرده
دریای هستی را سراپا ناز کرده
هنگامه شادی زین العابدین است
میلاد مسعود امام پنجمین است

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387;ساعت 10:9;  توسط خادمين;  |