تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



 طنين هق هق بادو فغان كوچه ي سرد

 صداي خنده ي نحس سواره اي ولگرد

 دوباره روضه ي تلخ طناب و دست امام

 زمانه مثل علي با شما چه بد تا كرد!؟

 در درون حجره عبا و عصاش جا مانده

 نكش!نه! محض رضاي خدا، نرو برگرد

 زبان به طعنه گشود آن نواده ي ابليس

 به اهل بيت نبي بارها جسارت كرد

 چقدر بي ادبانه!!! عزيز فاطمه را

 كشان كشان دل شب مجلس شراب آورد

 شكست حرمت موي سپيد آقايم

 كنار ميز قمار جماعتي نامرد

 همه نشسته و او ايستاده مي بيند

جنون رقص غرور دو طاس تخته ي نرد

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388;ساعت 12:44;  توسط خادمين;  | 

پيربزرگ طايفه بود و كريم بود

 در اعتلاي نهضت جدش سهيم بود

 مسندنشين كرسي تدريس علم ها

 شايسته ي صفات حكيم وعليم بود

 نوح وخليل جمله مريدان مكتبش

 استاد درس حكمت و پند كليم بود

 بر مردمان تب زده ي شهر شرجي اش

 عطر مبارك نفسش چون نسيم بود

 زحمت كشيدو باغ تشيع شكوفه داد

 مسئول باغباني باغي عظيم بود

 قلبش شبيه شيشه ي تنگ بلور بود

 عمری به فکر نان شب هر یتیم بود

  از ابتداي كودكيش تا دم وفات

 نزديكي محله ي زهرا مقيم بود

 منت نهادو آمدو ما پيروش شديم

 امروز اگر نبود، شرايط وخيم بود

 تازه سروده ام غزل مدحتش ولي

 يادش ميان قافيه ها از قديم بود 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388;ساعت 12:43;  توسط خادمين;  | 

من انعکاس جلوه انوار کوثرم                          من حجت خدایم و از نسل حیدرم
گرچه ز زهر کینه به لب جان رسیده است             اما پر از شراره غمهای مادرم
از یک طرف شکسته پر داغ مادر و                   از یک طرف غمین قضایای دیگرم
چون شعله میکشید شراره ز خانه ام                    آمد به خاطرم غم جد مطهرم
دیدم در ازدحام شعله و مشغول در فرار        اطفال و کودکان هراسان و مضطرم
آمد به خاطر من غمدیده آنغروب             وقتی شکست حرمت یک صحن محترم
وقتی ندا رسید (علیکن بالفرار)                       وقتی که بود عمه من حافظ حرم
هر جا دوید یک گل قامت خمیده دید             از کودکان شنید فقط (عمه معجرم)

نصير حسني

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388;ساعت 12:3;  توسط خادمين;  | 

من نه از زهر شرربار دلم میسوزد                که ز داغ در و دیوار دلم میسوزد
از تب زهر اگر پیکر من تیر کشد                    بخدا از غم مسمار دلم میسوزد
دشمنم برد مرا مثل علی از خانه                  آری از غصه دلدار دلم میسوزد
بسته شد دست منو خصم چو میبرد مرا          از غم حیدر کرار دلم میسوزد
هر زمان خاطره آتش و در زنده شود          از غم هیزم و اشرار دلم میسوزد
مادرم عصمت حق بود و تجلای عفاف          بین نامحرم و انظار دلم میسوزد
وای از آن لحظه که بیهوش میان کوچه      بود آن خسته و بیمار دلم میسوزد
هنر فضه و عشق علی و حفظ امام     زنده اش کرد و دوصد بار دلم میسوزد
در هجوم شرر و دود و چهل مرد پلید         یک تنه عصمت دادار دلم میسوزد
پهلوی زخمی و قد خم و بازوی کبود       وای کز پنجه و رخسار دلم میسوزد

به قلم نصير حسني

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388;ساعت 11:53;  توسط خادمين;  | 

غروب سرخ نگاهش به رنگ ماتم بود 

غريب شهرِ خودش نه ، غريب عالم بود


چقدر روضة كرب و بلا بپا مي داشت ! 

به روي سر در خانه هميشه پرچم بود !


اگر چه زخم جگر تازه مي شد اما باز 

براي داغ دلش روضه مثل مرهم بود


هميشه در وسط كوچة بني هاشم 

پر از تلاطم اشكِ مصيبت و غم بود


شبي كه در تب آتش بهشت او مي سوخت 

شكسته قامت و آشفته حال و درهم بود


شتاب مركب و پاي برهنة آقا ! 

ميان كوچه زمين خوردنش مسلم بود


كبودِ زخمِ طناب و اسارت و غربت 

چقدر در نظرش كربلا مجسم بود


خلاصه لحظة‌ آخر ، زمان تدفينش 

بساط غسل و بساط كفن فراهم بود


در آن زمان به خدا هر دلي پريشانِ 

شهيد بي كفن واديِ محرّم بود


به زخم پيكر گل ، بوريا نمي پيچيد 

اگر كه پيرهن پاره پاره اي هم بود

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388;ساعت 11:8;  توسط خادمين;  | 

مدينه گرمِ حضور معطرت آقا 

پر از شميم بهشت است معبرت آقا 


در آسمان دو عالم هميشه خورشيدي 

مدينه شرقِ طلوع منورت آقا 


تبرك است پر و بال آسمانيها 

به خاك خانة از خُلد ، بهترت آقا 


به لطف حضرت تو شيعه مانده ايم امروز 

به لطف نور تجليّ باورت آقا 


هنوز شيعه و « قالَ الإمامُ صادق » هست 

كنارِ چشمة جاريّ‌ كوثرت آقا 


هزار طالب علم و حكيم و عالم هم 

نبود درخور آن شأن و محضرت آقا 


و ديده ايم به وقت جهاد انديشه 

هزار مرتبه ما فتح خيبرت آقا 



سبد سبد گل لاله به باغِ دل دارم 

به احترام دل داغ پرورت آقا 


فداي آن همه اندوه و خسته حاليتان 

فداي منظرة گريه آورت آقا 


نبود غيرِ گلِ آه و غنچة شيون 

به باغِ بغضِ گلوگيرِ حنجرت آقا 


چه كرد با دل تو كوچة بني هاشم 

كه غرقِ خون جگر بود ساغرت آقا 


اگر بهشت تو آتش گرفت نيمة شب 

نبوده غيرِ همان ارث مادرت آقا 


در آن شبي كه تو را پا برهنه مي بردند 

بهشت عاطفه ها بود پرپرت آقا 


چقدر بر دلتان داغ مانده از اين غم : 

طناب و كوچه و دست مطهرت آقا 


من از حضور شريفت اجازه مي خواهم 

كه روضه خوان شوم امشب برابرت آقا 

 

اگر چه حرمتتان را شكسته اند آن شب 

نبسته اند ولي دست خواهرت آقا 


چه خوب شد كه نشد در حريم خانة تان 

كبود ، چهرة معصوم دخترت آقا 


به حرمت لب تو ، چوب پا نزد آنجا 

و داغ نعل نديده است پيكرت آقا 


گل گلوي تو را دشنه اي نبوسيده 

و ماهِ نيزه نشينان نشد سرت آقا

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388;ساعت 11:2;  توسط خادمين;  | 

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود

میان صحن حسینیه ی دو چشمانش

همیشه خاطره ی ظهر یک محرم بود

دل شکسته ی او را شکسته تر کردند

شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود

اگر تمام ملائک زگریه می مردند

به پای خانه ی آتش گرفته اش کم بود

حدیث حرمت او را به زیر پا بردند

اگر چه آبروی خاندان آدم بود

شتاب مرکب و بند و تعلل پایش

زمینه های  زمین خوردنش فراهم بود

مدینه بود و شرر بود و خانه ای ساده

چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود

امان نداشت که عمامه ای به سر گیرد

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388;ساعت 10:40;  توسط خادمين;  |