تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



خورشيد کبود و نيلي و مخمل کوب                 ديديم تو را چه دير در سمت غروب
در مغرب شانه هاي ترکان سياه                  بي غسل وکفن به روي يک تخته ي چوب
روح القدسي که بر صليبت زده اند                      اي کشته ي زهر، اي شهيد مصلوب
 اين تخته ي پاره چيست!تابوت کجاست؟            در شهر شما مگر شده قحطي چوب؟
 بر پيکرتان چقدر گل مي ريزند!!                   با چشم به خون نشسته نوح و يعقوب
 با ضربه ي تازيانه ها روي تنت                        شرح غم  جانگدازتان  شد مکتوب
 در سوره ي صبر عمرتان آمده است                     يک  آيه ي  کوتاه  ز رنج  ايوب
 زنجير به  زخم  ساق ها  چسبيده                     زنگار به مغز استخوان کرده رسوب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388;ساعت 7:17;  توسط خادمين;  | 

توفيق فغان دارم چون چاك گريبانها

خاكستر من مانده بر دامن نيرانها

شده دانه زنجيرم با پيكر من همخون

سخت است براى من پيمودن زندانها

همچون شجرى هستم تا نيمه ميان خاك

شد غربت افزونم سر لوحه عنوانها

آويخته ساق من از تخته تابوتم

بشكسته مرا ساقه چون گل به گلستانها

تا بر روى زهرايم شلاق اثر بنمود

شلّاق يهودى شد تأديب مسلمانها

سيلى است بجاى خون زندان عوض طشت است

خون مى‏چكد از لعلم بشكسته چو دندانها

افتاده ميان راه جسمى كه به زنجير است

افسوس از اين بيداد، فرياد ز دورانها

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388;ساعت 10:45;  توسط خادمين;  | 

در شبی بارانی، با دل سوزانم،دیده ی گریانم
پله پله به ملاقات خدا می رفتم
 پله ها برعکس است جای آنکه برود رو به در عرش خدا
 در سراشیبی بود وای برمن چه سیه چالی بود
 بین این چاه جفا یوسفی گرم دعا، چه ضعیف است صدا
 گوش من تیز شده
 -لا معبودَ سِواک
لا معبودَ سِواک
لا معبودَ سِواک 
 حلقه های زنجیر؛ مثل یک تسبیح است؛ ذکر: سبحان الله
 چه غریب است این مرد
 لب او گرم نیایش باشد با دعا و قرآن؛ وقف او لحظه ی سوزش باشد
 -سوزش زخمانش- . همه جایش زخم است
 بین زنجیر ستم می لرزید بین آن ظلمت محض، مثل خورشید فقط می تابید
 آسمان را مَثَل سقف سیاهی می دید
 دل او پر تب بود؛ صبح و ظهر و سحر و عصر برایش شب بود
 و کمی هم شده مثل عمه...عاشق زینب بود
 بی حبیب و خسته، نافله بنشسته، ساق او بشکسته
 چه غریب است این مرد
 جای آنکه برسد یک نفر یاری او، بهر غمخواری او، به پرستاری او...
 زن رقاصه سراغش آمد
 شهوت از دامن او می بارید، بی حیا می رقصید، دور آقای جهان می چرخید
 ذکر می گفت آقا:....وای از روز جزا........
 زن رقاصه تکانی خورد و به همان شکل که او می چرخید......
 ناگهان حاجی شد و امامش کعبه.
 آنکه با نیت عصیان آمد، مثل شیطان آمد، به دلش پرتو ایمان آمد ...
 یک زن مومنه شد.نادم و گریان رفت.
 چه غریب است این مرد
 یک یهودی شده زندانبانش و بلای جانش
 آن زمانی که به زندان آمد، چار شانه، مثل یک مرد دلیر؛ ولی افسوس!!!!شده خسته و پیر
 بین زنجیر اسیر و از این زندگی سخت شده آقا سیر
 گل امید دلم پرپر شد، نفس آخر شد، زائرش مادر شد... سر او را به روی دامن برد ...
 و نوازش می کرد چشمهایش را بست...و دل عشق شکست
 و دل عشق شکست
 و دل عشق شکست
 چه غریب است این مرد
 روز بعدش در زندان وا شد، عالمی غوغا شد، چشمها دریا شد 
 روی تخته پاره جسدی پیدا شد
 یک نفر داد زنان لا اله...
 دیگری دادی زد : مگر این مرد مسلمان بوده؟ آری او بوده امام، لیکن او رهبر هر رافضی است و به این نام صدایش کردند و به روی پل بغداد رهایش کردند
 چه غریب است این مرد
 سینه ها زار و غمین، دیده ها شد گریان، بدن ذریه ی فاطمه بر روی زمین، آفتاب سوزان
 چه کفنها که برای بدنش آوردند تن او پوشاندند
 و رضا آمد و بر جسم پدر خواند نماز...
 دلتان رفته کجا؟؟؟؟؟؟ کرببلا؟؟؟؟؟
 وای از روز حسین.....لا یوم کیومکْ، یا اباعبدالله.......

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388;ساعت 10:33;  توسط خادمين;  | 

مهر و مه گرچه رو به شاه نکرد         روز را ازشب اشتباه نکرد
به کدامین گنه به زندان رفت        او که در عمر خود گناه نکرد
رگ به رگ شد تمام پیکر او            رگ غیرت ولی تباه نکرد
زن رقاصه مو پریشان شد                 سر مویی ولی نگاه نکرد
واقعاً موی او خضاب نداشت           خلق را هیچ گه سیاه نکرد
غل از او رخصت جدایی خواست  شه به حرفش ولی نگاه نکرد
به همه سینه ی پناه گشود          کس به او صحبت از پناه نکرد
چهارده سال آفتاب نخورد            رشد,جایی چنین گیاه نکرد
رد شلاق مانده بر بدنش               بر تنش رخت راه راه نکرد
چار غل بست و چار قل وا کرد        لیک قطع دل از اله نکرد
جز دو ابرو و خیل مژگانش             هیچ گه رغبت سپاه نکرد
روزه اش را به اشک دیده ی خود     گاه افطار کرد و گاه نکرد

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388;ساعت 10:30;  توسط خادمين;  | 

رباعيات
 
 هر گه كه نسيم از ره بغداد آيد
 ما را ز حديث عشق و خون‏يادآيد
 اى گل كه به گردن تو غل افكندند
 از صبر تو زنجير به فرياد آيد
 ***
 آنچنان ز هر ستم انداخت مرا
 كه اجل ره سپر باغ جنان ساخت مرا
 عجبى نيست اگر وقت عيادت پسرم
 ديد با اين تن كاهيده و نشناخت مرا
 ***
 حجت هفتم پناه دين ولى كردگار
 موسى كاظم كه باشد يك تن از هشت و چهار
 آنكه آمد موسى عمران پى كسب شرف
 بر سر خوان عطايش چون سليمان ريزه خوار
 ***
 اى بر همه خلق مقتدا ادركنى
 اى روح و روان مرتضى ادركنى
 اى موسى كاظم اى امام محبوس
 اى يوسف آل مصطفى ادركنى
 ***
 امشب رضا ز سوز جگر گريه مى‏كند
 مانند سيل ز ابر بصر گريه مى‏كند
 تنها پسر نه، دختر چشم انتظار هم
 از داغ جانگداز پدر گريه مى ‏كند
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388;ساعت 9:27;  توسط خادمين;  | 

بر در دروازه‏ ى حاجات دل
تا سحرم مست مناجات دل
راز و نیاز دل ما ذکر دوست
نیست کسى هر آنچه باشد از اوست
دست طلب به سوى او روز و شام
مسئلت از غیر جمالش حرام
هر که اسیر بى قرار یار است
به شوق او همیشه ره سپار است
دیده ببندد همه دم به راهش
جان بدهد بر سر یک نگاهش
به سر رود به سوى جانانه ‏اش
تا که رسد بر در میخانه اش
بر در میخانه گدایى رواست
اگر که ساقى کرم مرتضاست
ز مرتضى اگر کرم بخواهید
اگر که لطف دم به دم بخواهید
دل به طهوراى ولایت برید
حاجت خود به باب حاجت برید
نگویم این را که خدا عالم است
باب حوائج به خدا کاظم است
ز کاظمینش که ندیدم بسى
نیامده به دست خالى کسى
اگر که دستى برود به سویش
نمى‏ رسد مگر به آرزویش
یوسف زهرا که به زندان شدى
به قلب من همیشه مهمان شدى
به کاظمین تو اسیرم اسیر
جان رضا بیا و دستم بگیر

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387;ساعت 14:6;  توسط خادمين;  | 

کسی که آسمونیا              حاجت می گیرن از نگاش
غنچة غم گل
داده تو
                 
    باغچة دلواپسیاش
خدا می دونه چقدر قلبش بی شکیبه
میون زندان آقا مون خیلی غریبه
توی باغ خشک و خالی و سرخ لبهاش
گلی که سبز مونده تنها أمن یجیبه

***
چه طوری آروم بگیره                    تلاطم گریه هامون
که جون داده کنج قفس
               
غریب و تنها آقامون
همه عالم پرشد از
عطرو بوی غربت

دعای اون خسته دل شد آخر اجابت
همه تا دیدند تنش رو خون گریه کردند
روی دستاش مونده بود زنجیر اسارت
***
شکر خدا که دخترش            ندیده اون صحنه ها رو
طاقت نمی آورد دلش              ببینه  اشک  بابا  رو
خالی بود جاش بین اون دشت اشک و ناله
که پرپر می شد با شمشیرها باغ لاله
امون از اون لحضه ای که با گریه می دید
سر باباش و به روی نیزه سه ساله

سبک : تامشکتو تو آب زدی

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387;ساعت 9:9;  توسط خادمين;  | 

به سیاه چال زندان چه خوش است شور و حالم

بگذشــــته با تو یـارب ، شب و روز و ماه و سـالم

ز ســــماء گذشــته آهم به زمیـن چکـیده اشـــکم

زنفــس فـتاده قلـبم بـه قفــس شـــکـــسته بالـم

سـر و جان به کـف نـهادم به عـدو شکســت دادم

شـــد از آن به دســـت و گـردن غل آهـنـین مـدالم

وطـنــم بـود مدینـــــه غــم غربتـــــم بـه ســــــــینه

زکـــــدام غـصـــــه گـــــویم زکـــدام غــــم بنـــــــالم

بـه ســرشــک چشــــم زهــرا به شرار قلب حیــدر

بـه رســول و اهل بیـتــش بـه فــدای ذوالـجـــلالم

کـه اگـر  هــــزار نـوبــت  بکـشــنـد و  زنـده گـــردم

چو بـه راه دوســت باشــد  نرســد بـه  دل  مــلالم

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387;ساعت 15:44;  توسط خادمين;  | 

کنون که گوشه زندان به بند زنجیرم

خدا گواست چو زهرا ز زندگی سیرم

شبیه مادر مظلومه تا ورود اجل

دو دست بسته خود سوی آسمان گیرم

شکسته پا و کمان قد رسیده جان به لبم

شکنجه های عدو کرده اینچنین پیرم

ز تار کعب نی و پود تازیانه کین

به باغ یاس ولایت بنفشه تصویرم

عدو بدون جهت ناسزا به من می گفت

اگر چه گفته خدا از تبار تطهیرم

ز جانب من خسته به دخترم گوئید

اسیر سلسله ها نی ، اسیر تقدیرم

رضا بیا که نگاهم به چهار چوب در است

بیا که کنج قفس بی شکیب می میرم

به یاد کرببلا بی قرار می گریم

به یاد حنجر شش ماهه و سر تیرم

به یاد ساقی بی دست و مشک علقمه ام

به یاد راس جدا از جفای شمشیرم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387;ساعت 9:10;  توسط خادمين;  | 

توفيق فغان دارم چون چاک گريبانها

خاکستر من مانده بر دامن نيرانها

شد دانهء زنجيرم با پيکر من همخون

سخت است برای من پيمودن زندانها

همچون شجری هستم تا نيمه ميان خاک

 شد غربت افزونم سر لوحهء عنوانها

آويخته ساق من از تختهء تابوتم

بشکسته مرا ساقه چون گل به گلستانها

تا بر روی زهرايم شلاق اثر بنمود

 شلاق يهودی شد تاديب مسلمانها

سيلی است بجای خون، زندان عوض طشت است

 خون می چکد از لعلم، بشکسته چو دندانها

افتاده ميان راه جسمی که به زنجير است

 افسوس از اين بيداد، فرياد ز دورانها

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387;ساعت 9:5;  توسط خادمين;  | 

ای شيعه بر تو باد درود و سلام من

وقت است بشنويد فرازی کلام من

عمرم نه صرف شد به سيه چالها عبث

کز بهر شيعه بود همه اهتمام من

در انزوا نبود همه عمر من که بود

در سجده گاه گوشهء زندان قيام من

روزی که غصه خلق شد از حکمت خدا

بگزيد غصه را دل والا مقام من

چون جام عشق فال به نام حسين زد

 از غبطه رفت در طلب درد جام من

من آن امام مفترض الاطاعه ام که شد

از اقتدار کنج سيه چال دام من

تنها نی ام (نيستم)، غريب نی ام، بی نوا نی ام

 زهراست آنکه بود انيس مدام من

بی جرم و بی گناه به زندان گذشت عمر

نه بلکه بود نسل علی اتهام من

زندان مرا به خويش چه خوش داد عادتم

 ديگر نداشت فاصله ای صبح و شام من

همچون درخت ريشه دواندم به قعر خاک

 خلصنی ياربم شده بود التيام من

از بس که مانده ظاهری از استخوان و پوست

 ديگر نبود طاقتی از استلام من

بغض يهود قدرت سيلی فزون کند

زهراست باخبر ز رخ نيل فام من

هر ناسزا و فحش نثارم حلال بود

 هرگونه لطف و جود و نوازش حرام من

هارون بدست ظلم نگهبان کافرش

 می خواست بشکند حرم احترام من

با کام روزه زير شکنجه لبان خشک

 افطار زهر بود بهشتی طعام من

امضای نيلی غل و زنجير بر تنم

 تاکيد ديگری است به حسن ختام من

با کام تشنه بر همهء شيعيان خود

 همراهی حسين يگانه پيام من

مهدی کجاست تا که بگيرد ز دشمنان

با ضرب ذوالفقار علی انتقام من

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387;ساعت 9:4;  توسط خادمين;  | 

در این زندان که ره بسته است پرواز صدایم را

نمی بینم کسی را جز خودم را و خدایم را

سرم را می گذارم روی زانوهای لرزانم

یکایک می شمارم غصه های زخمهایم را

پریشان حالم و از استخوانم درد می ریزد

نمی جویم زدست هرکس و ناکس دوایم را

اگر چه زخم تن دارم کبودی بدن دارم

ولی خرج عبادت می نمایم لحظه هایم را

حضور دانه ی زنجیر  در راه گلوگاهم

دو چندان  می نماید بغض سنگین دعایم را

نمی گویم چه کردم تازیانه با وجود من

ببین پُر کرده خون پیکرمن بوریایم را

اگر بنشسته می خوانم نمازم را در این زندان

غل زنجیرها کوبیده کرده ساقی پایم را

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387;ساعت 9:2;  توسط خادمين;  | 

در دل خاکم و امّید نجاتی دارم

در دل امید و به لبها صلواتی دارم

مرگ،همسایه ی دیوار به دیوار من است

منم آن زنده که هر شب سکراتی دارم

هشت معصوم عیان شد زمصیبات تنم

از شهیدان خداوند صفاتی دارم

منم آن نخله ی در خاک که بر خوردن آب

جاری از دیده ی خود نهر فراتی دارم

ساقم از کوتهی تخته به رسوایی رفت

ورنه بشکسته ستون فقراتی دارم

کفن آوردن این قوم عذابی دگر است

اندر این هفت کفن تازه نکاتی دارم

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387;ساعت 9:2;  توسط خادمين;  |