تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



 

بهار، رویش او را به صحن گل ها خواند

نسیم، آمدنش را به گوش دریا خواند

 

شبی که آمد و گل شد سپیده می بارید

فرشته بر قدم نورسیده می بارید

 

طلوع طلعت او را بنفشه آذین بست

هزار دسته شقایق هزار نسرین بست

 

سحر ستاره گل را به باغ ها پاشید

زمین غبار ره اش را به آسمان بخشید

 

هزار خرمن خوشرنگ خوشه خورشید

هزار دامن گل از هزار یاس سفید

 

چه دلنشین و شگفت و چه ناز و زیبا گفت

شبی که غنچه لب را گشود و بابا گفت

 

طراوت نفسش جان به باغبان می داد

تبسمش به خداوند عشق جان می داد

 

گرفت تنگ در آغوش و بوسه افشاندش

چو جان رفته زتن روی سینه خواباندش

 

دوباره آتش شوقش ز دل زبانه گرفت

شکفت خنده ارباب و این ترانه گرفت

 

بگو دوباره قرارم بگو بگو بابا

ستاره شب تارم بگو بگو بابا

 

چه عاشقانه به گوش سما ثریا گفت

دل از حسین ربود و دوباره بابا گفت

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388;ساعت 9:58;  توسط خادمين;  | 

آینه در آینه حیرانی ام

پیچ و خم زلف پریشانی ام

اول این قصه کجا بود و کی؟

سوره ی انگورم و آیات می!

رگ رگ من – تاک – جنون در جنون

ریشه ی در – خاک – جنون در جنون

مستم و در خویش شرابم کنید

در خم تشویش شرابم کنید

مستم و از جام شما جرعه نوش

شمعم و در عشق شما شعله پوش

پرسه ی پروانه ی در آتشم

شعله ی شمع است که سر می کشم

دستخوش باده و باد سحر

آتش و خاکستر من در به در

آتش و خاکستر من دست باد

عقل مرا ، عشق تو بر باد داد!

عشق ، مرا باز به طوفان سپرد

عشق ، مرا تا به خرابات برد

گوشه ی ویرانه خرابات من

دخترکی  پیر مناجات من

دخترکی مرد تر از هر چه مرد

خانه خراب دل و خاتون درد

دخترکی نادره در نشئتین

شاهرگ زینب (س) و قلب حسین (ع)

آمد ، حساس تر از یاس ها

در کف دستش دل عباس (ع) ها

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388;ساعت 9:57;  توسط خادمين;  | 

دختری آمد از قبیله ی نور

 نذر راهش سبد سبد احساس

 صورتش مثل قاب نرگس بود

 سیرتش روح صد گلستان یاس

 *

 هر فرشته که می رسید از راه

 یا اگر جبرئیل می آمد

 به پر روسری گلدارش

 تا ببندد دخیل می آمد

 *

 هر سحر بوسه می گرفتند از

 مقدمش کاروانی از خورشید

 یاسها چلچراغ ایوانش

 با همان بالهای سبز و سپید

 *

 تا که لب را به خنده وا می کرد

 دل هر ماهپاره را می برد

 هر دلی را به لطف لبخندش

 به خدا تا خود خدا می برد

 *

 ساره ، آسیه ، هاجر و مریم

 زائر هر شب نگاه او

 و شکوه تمام این دنیا

 گرد و خاک غبار راه او

 *

  به صفات حمیده اش سوگند

 آینه دار حسن زهرا بود

 خاک راهش شفای هر دردی

 او مسیحا تر از مسیحا بود

 *

 در میان قبیلهِ ی خورشید

 در دل هر ستاره جایی داشت

 و روی موج آبی دلها

 مثل مهتاب رد پایی داشت

 *

 آسمان است و گوشواره ی او

 خوشه های طلایی پروین

 مستجاب الدعاست این بانو

 عطر سبز قنوت او آمین

 *

 عطر باغ بهشت دارد او ؟

 که شبیه نسیم می آید

 یا به روی قنوت پرواز

 بال هر یاکریم می آید

 *

 خاک بوسش فرشته ، تا می شد

 او برای نماز آماده

 بال پرواز ربنایش بود

 عطر سیب و ضریح سجاده

 *

 آسمان مدینه ی دل را

 مهر و ماه و ستاره ، کوکب بود

 بین این خانواده این دختر

 همه ی عشق عمه زینب بود

 *

 نه فقط عشق حضرت زینب

 آرزو و امید عباس است

 زینت آسمان آبی

 شانه های رشید عباس است

 *

 جلوه دارد میان چشمانش

 همه ی مهربانی ارباب

 گل بریزید آمده از راه

 دختر آسمانی ارباب

 *

 آسمانها ستاره می ریزد

 جبرئیل از جنان به پای او

 دسته گل می فرستد از جنت

 فاطمه مادرش برای او

 

 ***

 

 مریم است این و یا خود زهراست

 که حریمش پر از کرامات است

 تا قیام قیامت این بانو

 افتخار تمام سادات است

 *

 از ضریح بهشتی اش هر دم

 عطر جانبخش لاله می آید

 تا همیشه صدای جانسوز

 گریه ی یک سه ساله می آید

 *

 اعتکاف بنفشه و لاله

 روی لبهای او چه دیدن داشت

 و حدیث دل شکسته ی او

 از زبانش بسی شنیدن داشت

 *

 کربلا بود و نیزه و شمشیر

 کربلا بود و خنجر و دشنه

 کربلا بود و هرم آن صحرا

 کربلا بود و کودکی تشنه

 *

 کربلا بود و ناله ی طفلی

 که چه غمگین به گوش می آمد

 کودکی که ز هوش می رفت و

 به چه سختی به هوش می آمد

 *

 کربلا بود و مشک خالی و

 دست از تن جدای سرداری

 ماند روی زمین نمناکی

 بیرق خاکی علمداری

 *

 کربلا بود و بین آن گودال

 آیه های شکسته ی یاسین

 جامه ی پاره پاره ی یوسف

 بدن غرق خون بنیامین

 *

 اسبی از سمت سرخی گودال

 خسته و بی سوار می آمد

 و دلم با حقیقت تلخی

 داشت کم کم کنار می آمد

 *

 پیش چشمان خون گرفته مان

 از حرم عطر سیب را بردند

 به روی نیزه ها سر هفتاد

 سینه سرخ غریب را بردند

 *

 دستهای کبود و خسته مان

 بین زنجیر ها که بسته شدند

 بعد با نعل تازه ی مرکب

 سینه ی لاله ها شکسته شدند

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388;ساعت 9:53;  توسط خادمين;  | 

آینه دار فاطمه ، تموم حاصل باباست
شبا صدای لالائیش ، تپشهای دل باباست

می دوخت به چشمای بابا ، نگاه صاف و ساده شو
وقت نماز که می رسید ، زود می آورد سجاده شو

یه گوشه توی خیمه ای ، تنگ غروب کربلا
جانماز کوچیکشو ، پهن کرده بود واسه بابا

باد سیاهی وزرید و ، به جای بابا شمر اومد
به صورت نحیف گل ، با دست سنگی سیلی زد

پیش چشای نیمه جون ، دشت و به آتیش کشیدند
پای برهنه بچه ها ، روی خارا می دویدند

زخم زبون و هلهله ، جای کبود سلسله
دلهره و وحشت شب ، دست سیاه حرمله

با التماس و اشک و آه ، می پرسید از راه نجف
می گفت کجاست قبر بابام ، رو بکنم کدوم طرف

یتیم نواز کوفیا ، حالا کجاست تا ببینه
سایة تازیانه ها ، به روی گلهاش می شینه

شده پاهای کوچیکش ، اسیر زخم آبله
از روی ناقه افتاده ، خدایا رفته قافله

دامن دشت پر شده از ، یه بغض و احساس کبود
زائر روی هم شدند ، آخه دو تا یاس کبود

نگاهاشون شبیه هم ، رو چهره شون یه هاله بود
صورتشان بنفشه پوش ، کنج لباشون لاله بود

روی یکی نیلی شده ، تو قصة غصب فدک
ولی یکی از کوفیا ، بی بهونه خورده کتک

یکی غریب و بی پناه ، با گریه و خسته دلی
ولی یکی تو کوچه ها ، جلوی چشمای علی

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 9:13;  توسط خادمين;  | 

با سر رسیده ای بگو از پیکري كه نيست
از مصحف ورق ورق و پرپري كه نيست

شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گلزخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه !
شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشمهای تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلکها و گفت :
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

حتي صبور قافله بي صبر مي شود
با خاطرات خسته ترين دختري كه نيست

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 9:12;  توسط خادمين;  | 

رانده‌ام‌ از ديدة‌ مجروح‌ امشب‌ خواب‌ را 


ميهمان‌ ديده‌ كردم‌ تا سحر مهتاب‌ را 



گرچه‌ بي‌ فيض‌ از حضور يار بودم‌ 


مدتي‌ كرده‌ام‌ آرام‌ با يادش‌ دل‌ بي‌ تاب‌ را 



دُرِّ درياي‌ ولايم‌ ساحل‌ اميد كو؟ 


مُردم‌ از بس‌ خورده‌ام‌ شلاِق اين‌ گرداب‌ را 



شد حديث‌ رزم‌ من‌ افزون‌تر از جنگاوران‌ 


گرچه‌ طفلم‌ من‌ ندارم‌ قدمت‌ اصحاب‌ را 



پاي‌ مجروحم‌ ندارد تاب‌، برخيزم‌ ز جا 


اي‌ پدر سيلي‌ نبرده‌ از سرم‌ آداب‌ را 



باغبان‌ عشق‌ رفتي‌ تا بهشت‌ آرزو 


دست‌ گلچين‌ از چه‌ دادي‌ غنچه‌ شاداب‌ را 



اجر ذكرت‌ را رخم‌ از ضربة‌ سيلي‌ گرفت‌ 


پاك‌ كن‌ با دست‌ خود از چهره‌ام‌ خوناب‌ را 



طاق ابروي‌ تو محراب‌ نماز عمه‌ بود 


اي‌ پدر جان‌ كي‌ شكسته‌ حرمت‌ محراب‌ را 



تشنه‌ مي‌ميرم‌ به‌ ياد كام‌ عطشانت‌ پدر 


تا كنم‌ رسواي‌ داغ‌ تو به‌ عالم‌ آب‌ را

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 9:0;  توسط خادمين;  | 

برای نتظر مرگ چاره لازم نيست 


شب خرابه نشين را ستاره لازم نيست 



به همجواري اعماق آبي تو خوشم 


براي ساكن دريا ستاره لازم نيست 



صداي كهف تو از گوش من نمي افتد 


به گوش پاره مگر گوش واره لازم نيست 



نگاه مضطربت حرف ميزند با من 


تكلم از سر لبهاي پاره لازم نيست 



اگر چه سجده زنجيري ام فراوان است 


براي بردن من استخاره لازم نيست

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:59;  توسط خادمين;  | 

كي ميگه بلبلا لونه ندارن 


كي ميگه يتيما خونه ندارن 



كي ميگه بچه يتيم دل نداره 


هر كي شد آواره منزل نداره 



كي ميگه چلچله بايد بميره 


كي ميگه كنج خرابه دلگيره 



كي ميگه غنچه تبسم مي كنه 


لب چوب خورده تكلم مي كنه 



كي ميگه مشك عمو آب نداره 


عمو هر شب برامون آب مياره 



كي ميگه بچه يتيمو بزنند 


كي ميگه گوشواره هاشو بكنن 



كي ميدونه صورت نيلي چيه 


چه ميدونه سه ساله سيلي چيه 



بدنم يه جاي سالم نداره 


هر كجا دست ميزاري ورم داره 



تا حالا بچه يتيم و كي زده 


چادر كوچولو كي خاكي شده 



به خدا اين كوفي ها خيلي بدند 


من و از كربلا تا كوفه زدند 



روي نيزه سر بابا رو ديدم 


توي صورت مي زدم مي دويدم 



به همه بگين كه بي پدر شدم 


توي دشت و صحرا در به در شدم

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:58;  توسط خادمين;  | 

در دلش قاصدکی بود خبر می آورد 


دخترت داشت سر از کار تو در می آورد 



همه عمرش به خزان بود ولی با این حال 


اسمش این بود : نهالی که ثمر می آورد 



غصه می خورد ولی یاد تو تسکینش بود 


هر غمی داشت فقط نام پدر می آورد 



او که می خواند تو را قافله ساکت می شد 


عمه ناگه به میان حرف سفر می آورد 



دختر و این همه غم آه سرم درد گرفت 


آن طرف یک نفر انگار که سر می آورد 



زن غساله چه ها دید که با خود می گفت 


مادرت کاش به جای تو پسر می آورد 



قسمت این بود که او یک دفعه خاموش شود 


آخر او داشت سر از کار تو در می آورد

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:56;  توسط خادمين;  | 

آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود 


داغ نهفته در جگرش بی شماره بود 



در قاب خون گرفته ی چشمان خسته اش 


عکس ِ سر بریده و یک حلق ِ پاره بود 



شیرین و تلخ خاطره های سه سال پیش 


این سر نبود بین طبق ، جشنواره بود 



طفلک تمام درد تنش را زیاد برد 


حرفی نداشت ، عاشق و گرم نظاره بود 



با دست خسته معجر خود را کنار زد 


حتی کلام و درد ِ دلش با اشاره بود 



زخم نهان به روسری اش را عیان نمود 


انگار جای خالی یک گوشواره بود 



دستش توان نداشت که سر را بغل کند 


دستی که وقت خواب علی گاهواره بود 



در لابه لای تاول پاهای کوچکش 


هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود 



ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد 


دریای حرف های دلش بی کناره بود 



کوچکترین یتیم خرابه شهید شد 


اما هنوز حرف دلش نیمه کاره بود

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:55;  توسط خادمين;  | 

زرد و کبود و سرخ شد اما هنوز هم 


دارد عزای دیدن بابا هنوز هم 



تا تاول دوباره ای از راه می رسد 


با گریه آه می کشد آن را هنوز هم 



آهسته بغض می کند و خیس می شود ... 


... زخم کبود گونه اش : « آیا هنوز هم 



مهمان چوبدستی شهر جسارتی 


من مانده ام به حسرت لب ها هنوز هم » 



من درد های روسری ام را نگفته ام 


با چشم های غیرت سقّا هنوز هم 



از صحبت کنیزی مان گریه می کنم 


می لرزم از خجالتش امّا هنوز هم 



مُحرم شدم ، طواف کنم ، بوسه ها زنم 


آنجا که هست کعبۀ دنیا هنوز هم 



دلتنگ بود و رفت و نگفتید خوب شد 


گوش بدون زینت او یا هنوز هم ... ؟!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:54;  توسط خادمين;  | 

شاید که خواب دیده ام ، این سر خیالی است 


اما نه خواب هم که بود باز هم عالی اَست 



مهمان من قدم به سر چشم ما گذار 


هر چند دست سفرۀ این طفل خالی اَست 



خون لاله های گیسویم از لطف سنگ هاست 


فرش سپید تو پُر گل های قالی اَست 



با من زبان ِ سیلی شان حرف می زند 


یعنی جواب هر چه بپرسم سؤالی اَست 



تنها زدند و در دل خود هم نگفت کس 


این کودک یتیم کدامین اهالی اَست 



باب سری شبیه عمو چند وقتی اَست 


از روی نیزه خیره به من این حوالی اَست 



عمه گرفته دست مرا راه می برد 


بابا بگو به خاطر کم سن و سالی اَست

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:54;  توسط خادمين;  | 

نوشته بود : که باید کبوتری بشوی 


و آنقدر بپری تا که یک پری بشوی 



سلام دختر پروانه های نا آرام 


درون پیله مبادا که بستری بشوی 



ورق بزن که به فهرست عمر من برسی 


به هر اشاره بسوزی و دفتری بشوی 



اگر چه شهر پر از مین های آلوده است 


به احتیاط گذر کن که معبری بشوی 



که هرچه کوچه بن بست را عبور دهی 


... که آن طرف تر از این کوچه ها ، دری بشوی 



بکوش چادر باغ نجابتت باشی 


و سایه ی سر گلهای روسری بشوی 



شب تولد تو جشن رفتن من بود 


تو آمدی که شب خوش خبر تری بشوی 



شب تولد تو رحمت شهادت داشت 


خدا برای همین خواست " دختری " بشوی 



کنار سنگرم آن شب مُنوّری افتاد 


و عشق گفت : که باید منوّری بشوی - 



که نسلهای پس از تو ، تو را بسوزند و 


برای محفلشان شمع باوری بشوی 



بیفت روی منور؛ به نام ابراهیم 


بسوز تا که گلستان دیگری بشوی 



گریست روی تنم عشق و گفت : می باید 


تو جزو سوخته های معطری بشوی - 



که خاک لاله به لاله تو را ببوید و تو 


میان دشت گل بی نشان تری بشوی 



سلام دختر بابا ؛ سلام بارانم 


دلم نخواست که بغض شناوری بشوی 



از اینکه " آه " کشیدم تمام دردم را 


نه اینکه ! آینه ی من : "مکدّری " بشوی 



برات نامه نوشتم برای روزی که 


کبوترانه پری نه ، پیمبری بشوی
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:53;  توسط خادمين;  | 

شمع هر جا كه انجمن دارد

پر پروانه سوختن دارد

 

بخدا نيست خارجى پدرم

دين به قلب پدر وطن دارد

 

گرچه در كربلاست پيكر او

دست اغيار پيرهن دارد

 

چوب تأديب خوب مى‏داند

كه چه بوسيدنى دهن دارد

 

سوى اغيار، ليكن انظر گرفت

بهر احباب بانگ «لن» دارد

 

معجرى هست بر سرم امروز

پدر من اگر كفن دارد

 

نيمه باز است كام خونى او

به گمانم پدر سخن دارد

 

گر بيايى ز جان بپردازم

ديدنت هر قدر ثمن دارد

 

«لن ترانى» مگو كه از هوسم

«اَرِنى» مى‏رسد ز هر نفسم

 

غير احياء نمى‏كنم امشب

جز «خدايا» نمى‏كنم امشب

 

منكه دل كنده‏ام ز عقبى دوش

ميل دنيا نمى‏كنم امشب

 

قرب دختر به بوسه پدر است

جز تمنا نمى‏كنم امشب

 

من زبونى نمى‏كشم از چرخ

من مدارا نمى‏كنم امشب

 

بايد امشب كنار من باشى

بى تو «فردا» نمى‏كنم امشب

 

چند بوسه به من بدهكارى

صبر از آنها نمى‏كنم امشب

 

نوبتى هم بود زمان من است

پس تماشا نمى‏كنم امشب

 

ناز طفل مريض بيشتر است

بى تو «لالا» نمى‏كنم امشب

 

خواب، بى بوسه پدر تا كى؟

دور از خانه، در بدر تا كى؟

 

اللَّه اللَّه عجب سحر دارم

سحرى در بر پدر دارم

 

آنچه ديشب به طشت زر ديدم

حاليا در طبق به بر دارم

 

دست افكنده‏ام به گردن او

عمه جان عمه جان پدر دارم

 

ليك چشمى نمانده بنگرمش

ليك دستى نمانده بر دارم

 

آمده همرهش مرا ببرد

بخدايش قسم خبر دارم

 

تو مپندار اى پدر كه كنون

سُرمه بر ديدگان‏تر دارم

 

لخته خون گرفته چشم مرا

لخته خونى كه از سفر دارم

 

گره در موى من چو ابروى‏توست

تو ز سنگ و من از شرر دارم

 

تا نريزم به سيلى از لب خون

لب نمى‏گيرم از لب تو كنون

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 8:51;  توسط خادمين;  | 

چه‌قدر بي تو شكستم ، چه‌قدر واهمه كردم !
چه‌قدر نام تو را مثل آب زمزمه كردم!

خيال آب نبستم به جز دو دست عمويم
اگر نگاه به رؤياي نهر علقمه گردم

سرود كودكيم در خزان حادثه خشكيد
پس از تو قطع اميد اي بهار از همه كردم

نكرده هيچ دلي در هجوم نيزه و آتش
تحملي كه از آن اضطراب و همهمه كردم

شكفت غنچه‌ي خورشيد از خرابة جانم
همين كه با تو دلم را به خواب زمزمه كردم

چه شرم دارم از اين درد و جاي آمدنت را
كه سر بريده تو را ميهمان فاطمه كردم

پدر ، به داغ د ل عمّه‌ام ، به فاطمه سوگند
مرا ببخش اگر شكوه بي مقدّمه كردم

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387;ساعت 10:8;  توسط خادمين;  | 

گرديد فلك و اله و حيران رقيه
گشته خجل او از رخ تابان رقيه

آن زهره جبينى كه شد از مصدر عزت
جبريل امين خادم و دربان رقيه

هم وحش و طيور و ملك و عالم و آدم
هستند همه ريزه خور خوان رقيه

خواهى كه شود مشكلت اندر دو جهان حل
دست طلب انداز به دامان رقيه

جن و ملك و عالم و آدم همه يكسر
هستند سر سفره احسان رقيه

كو ملك يزيد و چه شد آن حشمت و جاهش
اما بنگر مرتبت و شان رقيه

يك شب ز فراق پدرش گشت پريشان
عالم شده امروز پريشان رقيه

ديدى كه چسان كند ز بن كاخ ستم را
در نيمه شب آن دل سوزان رقيه

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387;ساعت 10:5;  توسط خادمين;  | 

شناخت چشم تر عمه اين حوالي را
شناخت تك تك اين قوم لا ابالي را
چقدر خون جگر خورد مرتضي شبها
ز يادشان ببرد سفره هاي خالي را
هنوز عمه برايم به گريه مي گويد
حكايت تو و آن فصل خشكسالي را
نمي شود كه دگر سمت معجرش نروي؟
به باد گفته ام اين جمله ي سئوالي را
عطش به جاي خودش،كعب ني به جاي خودش
شكسته سنگ ملامت دل سفالي را
دلم براي رباب حزينه مي سوزد
گرفته در بغلش كودك خيالي را
شبيه مادرتان زخمي ام،زمين گيرم
بگو چه چاره نمايم شكسته بالي را؟
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387;ساعت 10:4;  توسط خادمين;  | 

همه دانند كه از بهر پدر
هست كانون محبّت، دختر

پدري را كه خدا دختر داد
در محبت ز پسر ـ بهتر داد

پدري ـ كو را، دختر نَبُوَد
در سپهر دلش اختر نَبُوَد

نه همين چشم و چراغ پدرند
گل صد برگ به باغ پدرند

يك جهان عاطفه و احساسند
هيچ جز مهر پدر نشناسند

جايشان دامن و آغوش پدر
بعد آغوش پدر دوش پدر

روشني‌بخش سراي دل اوست
نُقلِ هر مجلس و هر محفل اوست

هر چه گويد همه شيرين باشد
هَست شيرين و ـ نمك مي‌پاشد

با نگاهش ز پدر، دل بِبَرد
ناز او را پدر از جان بخرَد


تا پدر مي‌رَوَد، از دُنبالش
وقتِ برگشت، به استقبالش

چشم او دوخته بر در گردد
تا پدر كي به برش برگردد

تا صدايش ز پس دَر شِنَوَد
بي‌خود از خود، به سوي در، بدَوَد

بيش‌تر از همه گردد خُوشحال
پيش‌تر، از همه در استقبال


دختري هم پسر زهرا داشت
كه به دامان و بَرِ ا وجا داشت


تا بر او طرح جفا ريخت فلك
تيغ بيداد برآهيخت فلك

پدرش، كُشته‌ي آزادي شد
بَر رخش بسته ـ دَرِ شادي شد

باري از كينه‌ي عُمّالِ يزيد
كس چه داند كه در اين راه چه ديد

جا ـ به ويرانه‌ي شامش دادند
روز او برده و شامش دادند

روز و شب بود به فكر پدرش
بود رخسار پدر در نظرش

اشك مي‌ريخت چنان از غم باب
كه دل سنگ، ز غم مي‌شد آب

همه وِردِ لبِ او بابا بود
ذِكر روز و شبِ او بابا بود

عمّه‌اش گاه، تسلّي مي‌داد
وعده‌ي ديدن بابا مي‌داد


تا شبي ياد پدر تابش بُرد
گريه‌ها كرد و سپس خوابش بُرد

ساعتي بود به خواب آن دُرِ ناب
گشت بيدار ولي بخت به خواب

داده آنديده كه بر نرگس ـ رشك
خالي از خواب شد و پُر از اشك


خود به هر سوي بيانداخت نگاه
نااُميدانه كشيد از دل، آه

گشت ويرانه و ... گم كرده نيافت
در بَرِ عمّه‌ي سادات شتافت

كودك از عمّه پدر مي‌طلبيد
مهر را، قرص قمر مي‌طلبيد

چه كند عمّه چه گويد به جواب؟
ريخت اختر دل شب، بر مهتاب

لاجرم ناله ز بس، دختر زد
سرباب آمد و او را سر زد


همچو آن هجر كشيده بُلبل
كه فتد ديده‌ي او بر رُخ گل

ميزبان گرم پذيرايي شد
كنج ويرانه تماشايي شد


گفت اي عمّه بيا در بر من
سايه افكند هُما بر سر من

ديگرم رنج به پايان آمد
گنج ـ خود ـ گوشه‌‌ي ويران آمد

ولي امشب تو، به ويرانه بساز
تا كنم با تو دَمي راز و نياز

اشك چشم من اگر بگذارد
درد دل‌هام شنيدن دارد


مي‌نشاندي تو مرا در دامن
حال، بنشين به روي دامنِ من

در بر غمزده دختر بنشين
ماهِ من در بَر اَختر بنشين

سايه‌ي خود چو گرفتي ز سرم
من همان طاير بي‌بال و پرم

ياد آغوشِ تو بُرد از دل تاب
ديدم آغوش تو، امّا در خواب

كي به پيشانيِ تو سنگ زده‌ست؟
كي ز خون بر رخِ تو رنگ زده‌ست

سر پُر شور تو در نزد كه بود
كي لبِ لعلِ تو را كرده كبود؟

تو كه مهمان، بَرِ بيگانه شدي
چه خطا رفت كه بر ما نشدي

رُخِ تو شرح دهد كُنجِ تنور
بوده اسباب‌ پذيرايي، جور

دارم ـ اي كرده به دل كاشانه
دل ويرانه‌تر، از ويرانه

آن‌قدر ضعف به پيكر دارم
كه سرت را نتوان بردارم

جان طلب مي‌كُني از من، جان كو
بر تو جاني كه كنم قربان كو

 هديه‌ي خويش به جانان جان كرد
جان فداي قدم مهمان كرد
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387;ساعت 10:52;  توسط خادمين;  | 

گُلي كه خاك خرابه مزار و تربت اوست
سه ساله‌اي است كه زينب اسير همّت اوست

ز نسل بت‌شكن مكّه است اين دختر
شكستنِ بت شامي به دست قدرت اوست

مسير خطبه‌ي زينب به اشك او وا شد
كه انقلاب حسيني رهين منّت اوست

به جاي رخت عزا پيكري سيه دارد
كه اين سياهي پيكر خود از محبّت اوست

رهي كه با قدمِ پُر ز اَبله بگشود
به سوي كرب و بلا باشد و عنايت اوست

فدايي سحر است و گل مناجات است
كه بوسه از لب بابا فقط عبادت اوست

اگر كفن شده پيراهنِ اسيريِ او
قسم به عصمت كبري، نشان عصمت اوست

چنان گريست كه رأس پدر پريشان شد
حسين هم به خرابه پيِ زيارت اوست
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387;ساعت 10:47;  توسط خادمين;  | 

بود و در شهر شام از حسين دخترى
آسيه فطرتى ، فاطمه منظرى
تالى مريمى ، ثانى هاجرى
عفّت كردگار، عصمت اكبرى

لب چو لعل بدخش ، رخ عقيق يمن


او سه ساله ولى عقل چلساله داشت
با چهل ساله عقل روى چون لاله داشت
هاله برده ز رخ ، رخ چو گل ژاله داشت
لاله روى او همچو مه هاله داشت

 
ژاله آرى نكوست ، بر گل نسترن

 
شد رقيّه ز باب نام دلجوى او
نار طوركليم ، آتش روى او
همچو خير النساء، خصلت و خوى او
كس نديده است و چون چشم جادوى او

 
نرگسى در ختا، آهويى در ختن

 
گرچه اندر نظر طفل بود و صغير
گر چه مى آمدى از لبش بوى شير
ليك چون وى نديد چشم گردون پير
دخترى با كمال ، اخترى بى نظير

 
شوخ و شيرين كلام ، خوب و نيكو سخن

 
از نجوم زمين تا نجوم سما
ديد در هجر او تربيت ماسوى
قره العين شاه ، نور چشم هدا
هم ز امرش روان ، هم ز حكمش بپا

 
عزم گردون پير نظم دهر كهن
بر عموها مدام زينت دوش بود
عمّه ها را تمام زيب آغوش بود
خواهران را لبش چشمة نوش بود
خرديش را خرد حلقه در گوش بود

 
از ظهور ذكا، وز وفور فتن

 
بس كه نشو و نما با پدر كرده بود
روى دامان او، از و پرورده بود
بابش اندر سفر همره آورده بود
پيش گفتار او، بنده پرورده بود

 
از ازل شيخ و شاب تا ابد مرد و زن

 
ديده در كودكى ، سرد و گرم جهان
خورده بر ماه رخ سيلى ناكسان
كتف و كرده هدف ، بر سنان سنان
در خرابه چه جغد ساخته آشيان

 
يا چه يعقوب و در كنج بيت الحزن

 
از يتيمى فلك كار او ساخته
رنگ و رخساره را از عطش باخته
از فراق پدر گشته چون فاخته
بانگ كوكوى او، شورش انداخته


در زمين و زمان از بلا و محن

 
داغ تبخاله را پاى وى پايدار
طوق و درگردنش از رسن استوار
وز طپانچه بُدَش ارغوانى عذار
گريه طوفان نوح ، ناله صوت هزار


نه قرارش بجان ، نى توانش به تن


در خرابه سكون ساخته در كرب
شور اَيْنَ اءبى ؟ كار او روز و شب
شامگاهان به رنج ، روزها در تعب
اى عجب اى سپهر از تو ثمّ العجب

 
تا كجا دون نواز شرمى از خويشتن

 
قدرى انصاف و كن آخر از هرزه گرد
عترت مصطفى وينقدر داغ و درد
شد زنانشان اسير يا كه شد كشته مرد
آخر اين بيگناه طفل بيكس چه كرد

 
تا كه شد مبتلا اينقدر در فتن

 
در خرابه شبى خفته و خواب ديد
آفتابى به خواب رفت و مهتاب ديد
آنچه از بهر وى بود و ناياب ديد
يعنى اندر به خواب طلعت باب ديد

 
جاى در شاخ سرو كرده برگ سمن


شاهزاده به شه مدّتى راز داشت
با پدر او بهرراه دمساز داشت
ناگهانش ز خواب بخت بد باز داشت
آن زمان با غمش چرخ و دمساز داشت


گشت و بيدار و ماند شكوه اش در دهن

 
در سراغ پدر كرد و آن مستمند
باز و چون عندليب آه و افغان بلند
عرش را همچه فرش در تزلزل فكند
ساخت چون نى بلند ناله از بندو بند

 
جامه جان ز نو چاك و زد در بدن

 
زد درآن شب به شام برق آهش علم
سوخت برحال خويش جان اهل حرم
باز اهل حرم ريخت از غم به هم
گشته هريك ز هم چاره جو بهر غم

 
اُمّ كلثوم را زينب ممتحن

 
ناله وى رسيد چون به گوش يزيد
كرد بهرش روان راءس شاه شهيد
آن يتيم غريب چون سر شاه ديد
زد به سر دست غم وز دل آهى كشيد

همچو صامت پريد مرغ روحش ز تن

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387;ساعت 10:43;  توسط خادمين;  | 

گنجشك پر  جبريل پر  بابا سه نقطه
من پر  تو پر  هركس شبيه ما سه نقطه

عمه نه عمه بالهايش پر ندارد
سه نقطه اينكه ما را مي پراند يا

اين محو يكديگر شدن در اين خرابه

 حالابماند در خرابه ياسه نقطه

اصلاً چرا من خواستم پيشم بيايي
باباشما كه پا نداري تا سه نقطه

يادت مي آيد روزهاي در مدينه
دو گوشواره داشتم حالا سه نقطه

وقتي لبت را زير پاي چوب ديدم
خواستم كاري كنم امّـا سه نقطه

انگشت خود را جمع كرد و ناگهان گفت
انگشت پر  انگشتر بابا سه نقطه

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387;ساعت 11:29;  توسط خادمين;  |