تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



درود اي کنار علي مير بدر
سلام اي شهيد احد شيربدر
به خيل شهيدان حق مقتدا
گرامي عموي رسول خدا
شهادت زآغاز، پابست تو
شجاعت زده ‌بوسه‌ بر دست تو
وجود تو از بحر لبريزتر
خدنگت ز تيغ اجل تيزتر
به بدر و احد همچو حيدر يکي
به بازوت ختم رسل متکي
شنيدم که چون آمدي از شکار
غبارت به رخسار بود آشکار
سرشکي که برسينه زد آذرت
روان بود از ديده همسرت
کنار تو بنشست و بگريست زار
که اي شير باز آمده از شکار
شکار و بيابان و صحرا بس است
محمّد تو چون نيستي، بي‌کس است
نبودي که از چارسو آمدند
محمّد عزيز دلت را زدند
بر او ضربه‌ها خصم نااهل زد
فزون‌تر ز هرکس ابوجهل زد
توچون رعد از دل کشيدي خروش
زخشم وغضب‌ خونت آمد به جوش
گرفتي ره خصم نااهل را
شکستي سر نحس بوجهل را
زدي ضربه‌اش از يسار و يمين
که گرديده چون مرده نقش زمين
پس از اين نبُد زهره کس را دگر
که گردد به ختم رسل حمله‌ور
تو خود پاي تا سر همه جان شدي
به دست محمّد مسلمان شدي
تو شير احد بودي و شير بدر
به دست تو گرديد شمشير بدر
دريغا دريغا که دشمن شتافت
دل و پهلو و سينه‌ات را شکافت
چو آمد به خاک زمين پشت تو
بريدند بيني و انگشت تو
تو را چون جگرپاره در جنگ شد
به کام عدو آن جگر، سنگ شد
به زخم تنت دشت و صحرا گريست
احد نيز با چشم زهرا گريست
کجا بودي؟ اي بر نبي تيغ و دست
در آن دم که پهلوي زهرا شکست
کجا بودي آندم که با ضرب در
پسر از براي پدر شد سپر
نبودي که حقِّ علي غصب شد
صمد گشت تنها، صنم نصب شد
کجا بودي آندم که در علقمه
ندا داد عباس: يا فاطمه
اگر کربلا بودي اي نورعين
چو عباس بودي براي حسين
نبودي ببيني که در قتلگاه
شد از کعب ني جسم زينب سياه
سکينه، رباب، عاتکه، فاطمه
غريبانه در دشت و صحرا همه
چو ني ناله در ني‌نوا مي‌زدند
تو را در بيابان صدا مي‌زدند
اميـد دل سيّـدالنـاس تـو
تو عباس بودي و عباس تو
ز «ميثم» زخلق و خداي ودود
به عباس و تو، تا قيامت درود

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388;ساعت 10:14;  توسط خادمين;  | 

حمزه‏اى مير و علمدار اُحد

سيد و سالار و سردار اُحد

اى يگانه پشتوان مصطفى

وى بلا گردان جان مصطفى

اى مدار غيرت و مردانگى

جان نثار حكمت و فرزانگى

اى صداى تو به خاطر ماندنى

وى ثناى تو به دوران خواندنى

اى حماسه ساز ميدان نبرد

در دفاع دين و عترت پايمرد

بازوانت حامى اسلام بود

هر زمان آماده اقدام بود

تا تو در خون تنت غلطان شدى

ميهمان حضرت جانان شدى

حمله‏هاى رعد آسايت چه شد؟

آن رساى قد و بالايت چه شد؟

نعره اللَّه اكبرهاى تو

لرزه مى‏افكند بر اعداى تو

اى كمانت در كمين انتقام

وى كه تيغت بود بيرون از نيام

جاى تو خالى پس از مرگ من است

در كمين دين احمد دشمن است

گر تو بودى كِى على تنها شدى؟

كِى انيس فاطمه غمها شدى؟

گر تو بودى دست كين سيلى نداشت

باغ عصمت يك گل نيلى نداشت

حال روى خاك گلگون خفته‏اى

پيش رويم غرق در خون خفته‏اى

سخت باشد در كنار مقتلت

شرحه شرحه صورت و زخمى دلت

بسكه دارى زخم بر پيكر وفور

خواهرت را منع كردم از حضور

تا نبيند خواهرت در قتلگاه

غرق خون نعش تو را اى بيگناه

آه از احوال زينب دخترم

از براى داغهايش مضطرم

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388;ساعت 8:3;  توسط خادمين;  | 

هماي نور شده راه مكه را پوييد
به آب چشمه زمزم، زبان و دل شوييد
سپس به زمزمه لا اله الا الله
دهيد دست به هم لا شريك له گوييد
ز خلق بانگ هوالهو جدا جدا شنويد
درون كعبه ز بت‌ها خدا خدا شنويد

به چشم دل همه جا نقش جاي پاي خداست
به ني نواي وجودم چو ني، نواي خداست
الا تمام جهان گوش، گوش تا شنويد
زبان، زبان محمد، صدا صداي خداست
ز كوه و سنگ و ز هامون دعاي دل شنويد
نداي ختم رسل از حراي دل شنويد

فرشتگان همه در دستشان صحیفة نور
جهانيان شده غرق نشاط و مست و سرور
ز قبضه قبضة خاك حجاز مي‌شنوم
كه اي تمام پري چهره گان زنده به گور
طلوع صبح سفيد شما مبارك باد
محمد آمده عيد شما مبارك باد

به جسم مردة هستي دميده جان امروز
مكان شده يم انوار لامكان امروز
طلوع كرده ز غار حرا مگر خورشيد
و يا زمين شده مسجود آسمان امروز
رسد ز كوه و در و دشت و بام و نخل و گياه
صداي اشهد ان لا اله الا الله

جهان بهشت وصال محمد است امشب
چراغ ماه، بلال محمد است امشب
زمين مكه گل انداخته ز بوسه نور
خديجه محو جمال محمد است امشب
در آسمان و زمين اين ترانه گشته علم
بخوان به نام خدايت كه آفريد قلم

الا تمامي خلق خدا به هوش، به هوش
محمد است كه گويد سخن، سرا پا گوش
كه فرد فرد شما را بود دو رشته به دست
و يا دو كوه بلند امانت است به دوش
محمدي كه دو عالم گواه عصمت اوست
همه سفارش او در كتاب و عترت اوست

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388;ساعت 13:34;  توسط خادمين;  | 

جهان نبود و تو بودی نشانه خلقت

همای اوج سعادت به شانه خلقت

جهان نبود و خدا با تو گفتگو می کرد

به حسن خاتمت از آستانه خلقت

فرشته ها صلوات و درود می گفتند

به خاندان تو در کارخانه خلقت

جهان و هرچه درآن پیش تار مویت هیچ!

چگونه از تو بگویم بهانه خلقت؟!

 

برای از تو نوشتن اجازه با عشق است

همیشه حرف و مضامین تازه با عشق است

 

خدا سری به زمین زد،سری زدی به زمین

دلش برای زمین سوخت،آمدی به زمین

تو آمدی به جهانی که عشق را کم داشت

هزار پنجره از آسمان زدی به زمین!

ااز آسمان که به جز چند طرح زود گذر

ندیده بود مگر نقشی از بدی به زمین

به یمن آمدنت مژدگانی آوردند

سبد سبد گل سرخ محمدی به زمین

 

به یمن آمدنت سنگ مهربان می شد

چهان پیر پس از قرنها جوان می شد

 

بهار عطر تو را در گلابدان می ریخت

زلال نام تو را در دل جهان می ریخت

دو بال داشت به پهنای آسمان و زمین

فرشته ای که مکان را به لامکان می ریخت

"بخوان به نام خدایت که خلق کرده تو را"

هزار مژده و معنا ازآن "بخوان" می ریخت

جهان چه داشت اگر روشنایی تو نبود

چگونه از سر گلدسته ها اذان می ریخت؟!

 

بهشت چیست به جز آفتاب چشمانت

گرفته است زمین را عقاب چشمانت

 

"ستاره ای بدرخشید و …"آن ستاره تویی

ستاره ای که به آن می شود اشاره تویی

ستاره ها و زمین دانه های تسبیح اند

و خیر اول و آخر در استخاره تویی

زمین کتاب خودش را دوباره می خواند

به هرکجا برسد مقصدش دوباره تویی

بدون نور تو راهی به سمت پایان نیست

بتاب بر سر دنیا که راه چاره تویی

 

بتاب آینه گردان آشنایی ها

بتاب روشنی هر چه روشنایی ها

 

دعای حضرت آدم قسم به نام توبود

نجات نوح پیمبر به احترام تو بود

عصای حضرت موسی به نامت آذین داشت

دم مسیح مسیحایی از سلام تو بود

خلیل دوش به دوش تو رفت در آتش

که شعله "بَرد و سلام" از طنین گام تو بود

ااگر عزیز جهان بود یوسف از خوبی

ااسیر حسن تو دلداده کلام تو بود

 

بیا سری به درختان پیر باغ بزن

به روی شانه شان چارده چراغ بزن

 

علی پس از تو چراغ ولایت عشق است

کنار حضرت کوثر که آیت عشق است!

دو چلچراغ،دو سرو جوان باغ بهشت

که راز خلقت آنها امامت عشق است

دوازده غزل سبز ناکرٌر ناب

که هرکدام به نحوی روایت عشق است

کسی شبیه تو می آید از اهالی نور

کسی که آمدن او نهایت عشق است!

 

نهایت همه خوابهای خوب تویی

چراغ روشن دنیا پس از غروب تویی!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388;ساعت 13:30;  توسط خادمين;  | 

آنچه در دل بود هوس دارم

هوس او به هر نفَس دارم

 

مبريدم ز كوى او به رحيل

كاروانى پر از جرس دارم

 

بى مغيلان هواى كعبه چه سود

در رهش ميل خار و خس دارم

 

گر شوم صيد ابرويت، سوگند

رغبت گوشه قفس دارم

 

آنچنانم به زلف تو دربند

نه ره پيش و راه پس دارم

 

آرزويم زيارت است بيا

دل مهيّاى غارت است بيا

 

بى تو روح الامين چه سود دهد؟

بى جمالت يقين چه سود دهد؟

 

دستگيرم نباشد ار شالت

لفظ حبل‏المتين چه سود دهد؟

 

گر نباشد على خطيب دلم

خطبه متّقين چه سود دهد؟

 

گر تو چوپانى مرا نكنى

لقبى چون امين چه سود دهد؟

 

نرود گر سرم به مقدم دوست

پينه‏هاى جبين چه سود دهد؟

 

بى عروج تو بهر من هر شب

دست، كوتاه و بر نخيل، رطب

 

كو خليلى كه نار باز شود

در لطف از كنار باز شود

 

امر كن دلبر خديجه پسند

تا دلم سوى يار باز شود

 

در مقامى كه شاهد است على

كى لبم سوى كار باز شود

 

گر، به غم مونس توأم اى كاش

درِ غم صدهزار باز شود

 

تو، به دارم كشى و من ترسم

نكند حبلِ دار باز شود

 

كاش من هم قتيل تو باشم

يا كه ابن‏السبيل تو باشم

 

اى سقايت به دوش تو ارباب

تشنه‏ام تشنه پياله آب

 

ديده شد جويها تماشا كن

رفت خاكسترم مرا درياب

 

همه جا صُنع گوشه لب توست

پس چه حاجت كه بينمت درخواب

 

اى كه پيچيده‏اى به حب على

«قم فأنذر» كه سوخته محراب

 

دل قوى‏دار، مرتضى دارى

نفْسِ تو كرده‏اند فصل خطاب

 

صوت حيدر چو گشت رشته وحى

بالها سوزد از فرشته وحى

 

كهف من خانه گلين شماست

كلب اين خانه مستكين شماست

 

دين تو گر شكستن دلهاست

دل من بيقرار دين شماست

 

آنچه معراج مى‏برد ما را

خطى از صفحه جبين شماست

 

فرع بر اصل خود رجوع كند

زوجم از مانده‏هاى تين شماست

 

چهارده نور اگر يكى دانم

دل من از موحدين شماست

 

اى به ارض و سماء، نور نخست

عرش را محدقين، سلاله توست

 

كوه نور از پگاه تو پر نور

صد حراء در نگاه تو مستور

 

زادگاه على است قبله تو

قدس، كى بود، كعبه معمور

 

تا امامت كند زكات و ركوع

صبر كن تا غدير و وقت حضور

 

مرتضى شاهد تو و جبريل

كيست غير از على حضور و ظهور

 

با «اَرِحْنى» بخوان بلالت را

تا كند نام تو ز سينه عبور

 

مرتضى منتهى رسالت توست

امر بر حب او عدالت توست

 

اى رها گشته‏ات به عالم تك

اى گرفتارت انس و جن و ملك

 

وعده يك دو بوسه مى‏خواهم

تا بسنجم عيار قند و نمك

 

اى كه گفتى ز يوسفم «اَمْلَح»

ناز كن تا زنم به ناز محك

 

رب تويى مالك حيات تويى

كافرم گر كنم به مُلك تو شك

 

پيش از اين بر لبت دعا بودم

استجابت شده دعا اينك

 

پى يك بوسه حلال توام

گوييا كاسه سفال توام

 

اى به تأديبِ بنده به ز پدر

وى به ما مهربانتر از مادر

 

اى علمدار حُسن تو حمزه

وى سفير ملاحتت جعفر

 

غزوه موى توست در دل من

حال اسير توأم بكُش ديگر

 

دخترت را بخوان كه پاك كند

خون ز تيغ دو پهلوى حيدر

 

تا كند پاك جاى اين احسان

مرتضى خون ز پهلوى همسر

 

غير احسان جواب احسان نيست

كار حيدر به غير جبران نيست

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388;ساعت 13:6;  توسط خادمين;  | 

با يک دعا به سوی حرا رهبری شدم ...... صاحب کلام صد سخن دلبری شدم

با يک اشاره جانب سينا سری زدم ....... همچون کليم شامل پيغمبری شدم

پيغام حق رسيد به پيغمبر درون .......... روح القدس دميد و علی محوری شدم

از هر طرف به بزم رسولان سری زدم .......... تنها سوی صراط علی رهبری شدم

چون معرفت به منسب اعلی رسيد گفت ......... سر تا به پا محمدی و حيدری شدم

اينجاست آن حريم که دريافتم ز عشق .......... روز ازل به دست علی کوثری شدم

اينک که بر حقيقت مطلق رسيده ام

من از علی به بندگی حق رسيده ام

بعثت نه اين سرور، سرور ولايت است .......... مبعث نه اين چراغ، چراغ هدايت است

خورشيد چون ز شرق حرا پرتو افکند ......... احمد نه اين فروغ، فروغ رسالت است

انوار عشق از فلق کوه بر دميد ......... اين نور، نور کيست که کوهی ز هيبت است

روز خريد مزد رسالت بود بيا ........... ای دل بهای مزد رسالت محبت است

هر کس به گونه ای شه مشغول تهنيت .......... تبريک ما به صاحب نور نبوت است

نور علی است باعث تعظيم کائنات .......... تعظيم کائنات به معنای بيعت است

عالم به نور پاک علی سجده می کند

آدم به سوی خاک علی سجده می کند

بعثت بنای فلسفه اش نصرت علی است ......... تکميل دين معرفی دولت علی است

احمد نه از مکارم اخلاق خويش گفت ........ خلق محمدی همه از طينت علی است

اقرا باسم ربک الاعلی به اسم کيست؟ ........ نام علی، مقام علی، عصمت علی است

اسلام بی ولای علی کفر محض بود ............ قرآن کتاب زندگی حضرت علی است

ای شيعيان فضائلتان را شماره نيست ........ زيرا فضائل دل ما محنت علی است

نازم به دختری که درخشنده نام او .......... چون طينت مبارکه اش زينت علی است

اين ذکر از ازل همه جا گشته منجلی

يا مصطفی محمد و يا مرتضی علی

فرمود ذوالجلال که خلاق مطلق است .......... نور علی ز خلقت کونين اسبق است

سر علی که کنت مع الانبياء ، نيست...... حق با علي، نه بلکه علی مع الحق است

هر مرسلی ولايت خود دارد از علی ........... اما ولای او چو خداوند مطلق است

هر کس که ذکر قلب و زبانش علی علی است ........ انگار بر لب و دل او ذکر حق حق است

بعثت بدون نام علی زينتی نداشت ........ زيرا که اسم او ز خداوند منشق است

معراج هم که اوج سفرهای احمد است ........ والله با حضور علی زير بيرق است

دانيد سر مخفی عيد الکبير چيست؟

مبعث بجز معرف يوم الغدير نيست

اين دل هميشه ساکن ميخانهء علی است........ مست و خراب و عاشق و ديوانهء علی است

يک قطره هر که عشق علی نوش جان کند ....... ديوانه وار عاشق و مستانه علی است

ميخانه را ز عشق علی زير و رو کنم ....... درمان من نگاه طبيبانهء علی است

گيرم کنيد يک شبه زنجيری ام خطاب ......... عالم تمام وقت جنون خانهء علی است

اينک دلم به اوج تولاست يا علی .......... قلبم ببين که کاسهء پيمانهء علی است

چون در ازل نگاه تو بر طينتم فتاد ........ اين سينه تا به حشر چو خم خانهء علی است

همچون من فقير چه کس ميزبان توست ......... چون من تو را اسير چه کس ميهمان توست

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388;ساعت 13:3;  توسط خادمين;  | 

پرده از دیده اگر دست خدا بردارد

دیده بیند که خدا هم غم حیدر دارد

دل اگر چشم خدا بین بخرد از بازار

فاش بیند که خدا یوسف دیگر دارد

سر اگر شور دگر از سر خود باز کند

فکرش آن است که دلشوره ی کو ثر دارد

دل عشاق اگر عارف لولاک شود

تازه فهمد که خدا از چه پیمبر دارد

با رسولان اولوالعزم و رسولان مبین

گر اوالامر نیاید ره ابتر دارد

بی علی ذره ای از سوی نبی معجزه نیست

ورنه در ندبه سخن از شجر واحده نیست

حال عشاق عوض می شود از نام علی

عارف عاشفته الله شود از کام علی

مصطفی می شود انذار به ان لم تفعل

گر به خم کام نگیرد ز لب جام علی

کاتب وحی اگر غیر علی هست بگو

وحی منزل به نبی می رسد از بام علی

سر بعثت نه که این مرتبه سر ازلی است

که خدا سکه خلقت زده با نام علی

اول و آخر خلقت به علی ختم شود

همه اقدام فلک بسته به اقدام علی

جان پیغمبر اعظم به خدا جان علی است

مومنون سوره ی زیبای محبان علی است

به خلیل آتش اگر برد و سلامش دادند

چونکه شد یار علی اذن قیامش دادند

بس بهم ریخته از عشق علی بود نبی

چون سرازیر شد از غار سلامش دادند

آدم و نوح دو آزاده ی دست علی اند

هر که دنبال علی رفت مقامش دادند

رتبه ی حضرت موسی که کلیم اللهی است

با تولای علی ذکر و کلامش دادند

یا علی داشت به لب حضرت عیسی از مهد

این چنین بود دم گرم به کامش دادند

علی آقای دو دنیاست خدا می داند

کفو او حضرت زهراست خدا می داند

از ازل حافظ  سر ازلی بود علی

روح سر خفی و سر جلی بود علی

غیر زهرا که بود مادر خلقت بخدا

هیچ مخلوق نمی بود ولی بود علی

آن زمانی که پیمبر نه نبی بود و ولی

به دم قدسی لولاک ولی بود علی

در شب روشن معراج به هر غیب و شهود

همره یار به انوار جلی بود علی

آنچه در غار حرا بین چهل روز گذشت

مشق پیغمبر و سرمشق علی بود علی

دین و قر آن به تولای علی می نازد

حکم اسلام به امضای علی می نازد

گره از کار فلک شیعه اگر باز کند

فاش با غیر نبایست که این راز کند

راز ما راز علی عقده گشا ناز علی است

چاره اش هدیه ی جان است اگر ناز کند

ما به دستور علی یاور حزب اللهیم

مرد نیست آن که به کس راز دل ابراز کند

بی علی راه کسی جز به تباهی نرود

که تولای علی این همه اعجاز کند

راه اسلام علی بود و علی هست نه غیر

که محمد به علی بت شکنی ساز کند

طائر قدس دل از پیک ازل می خواند

این قصیده است که ترکیب غزل می خواند

ای دل و روح هراسان شب عید است بیا

زائر ماه خراسان شب عید است بیا

این شب لیله محیاست که دل زنده شود

شب میلادی قرآن شب عید است بیا

کنج ایوان طلا یکشبه بیتوته خوش است

ای دل یکشبه مهمان شب عید است بیا

صحن قدس است مهیّای نماز پرواز

طائر روضه ی رضوان، شب عید است بیا

دیده از پنجره فو لاد نمی گیرد چشم

که شب حاجت و غفران شب عید است بیا

شب رحمت شب دیدار شب یار خوش است

شب احیا شب دلبر شب دلدار خوش است

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388;ساعت 13:0;  توسط خادمين;  | 

دُردي كِش بلاي تو ام يا محمدا

ديوانة ولاي تو ام  يا محمدا

 

گويند هركه را تو بخواهي بلا دهي

مستانة بلاي تو ام  يا محمدا

 

بيمارم و نگاه تو اعجاز مي كند

مبهوت چشمهاي تو ام  يا محمدا

 

من از ازل در عافيتم زان كه تا ابد

در ساية لواي تو ام  يا محمدا

 

مولاست بندة تو و  من بندة علي

من ، بندة خداي تو ام  يا محمدا

 

اي اسم اعظم اسم تو يا احمدا مدد

وي قلبها طلسمِ تو يا احمدا مدد

 

اي مكه از فروغ تو پاينده   احمدا

مِهر و قمر ز روي تو رَخشنده  احمدا

 

اي كِسوت خِتام رسالت به راستي

بر قامت رساي تو زيبنده  احمدا

 

كو دايه اي كه كامِ تو را مايه اي دهد

بر دايه ات ، تو داية بخشنده احمدا

 

ساطِع شود چو نور ز پيشاني ات ،، شود

خورشيد از جمال تو شرمنده احمدا

 

رضوان و حوريان و همه خازِنانِ آن

حيرانِ آن تبسُّمِ تابنده احمدا

 

گويا نمك زخندة تو آفريده شد

دريا به وجد رفت و نمكزار ديده شد

 

وقتي سخن ز كشف و كرامات مي شود

كَسري تو را گواهِ  مقامات مي شود

 

اينجا سخن ز خشت و سرشت و بهشت نيست

جنت يكي تو را ، ز كرامات مي شود

 

اي نسلِ تو ستارة دنباله دارِ عشق

روشن رَهت ز نورِ علامات مي شود

 

حُبِّ تو را چگونه شود  شعله كارگر

آتشكده ز ديدنِ تو مات مي شود

 

اي هاديِ سُبُل نرود هر كه راهِ تو

بي شك دچار رنجش و طامات مي شود

 

اي سنگِ سخت زير قدومِ تو نرمِ نرم

دلهاي ماخَلَق به وجودِ تو گرمِ گرم

 

اي ماية ازل و ابد ، آية شَرَف

انسانِ كامل ، اي به بشر ماية شرف

 

خورشيد جاوداني و بي سايه اي ، ولي

افكنده اي به كون و مكان ساية شرف

 

ايمانِ تو ، پيمبريِ تو ، كتابِ تو

اسلامِ تو نباشد بر پاية شَرَف

 

اينك پس از گذشتنِ دهها هزار سال

ايران شده از دعاي تو همساية شرف

 

تو ماندي و ، عدوي فرومايه ات ، نمانْد

اي تا اَبَد ولاي تو سرماية شرف

 

عالم ز تو تصرّفِ هستي گرفته است

دلها ز تو تشرّفِ مستي گرفته است

 

در شعرِ عشق و عقل ، اميرِ غزل تويي

در خُلق و خوي و عاطفه ، حُسنِ اَزَل تويي

 

ديباچة امانت و ديوان عاشقي

تأويلِ حمد و آية بيت الغزل تويي

 

در وحدتِ كلام ، اگر لم يَلِد خداست

در محور معانيِ آن ، لم يَزل تويي

 

غارِ حَراسْت ميكدة حق شناسي ات

در خانة ولاي علي ، مُعتزَل تويي

 

چونكه دلت سِرشتْ خدا  ،  بر گِلت نوشت

زيبا تويي ، جميل تويي و گُزَل تويي

 

كامل ترين محبتِ ما نذرِ مقدمت

جان و جهان و باغِ جنان بذرِ مقدمت

 

حقِّ تو را به شيوة عاشق ادا كنيم

دِين تو را به رسمِ شقايق ادا كنيم

 

اُمُّ القُري به يُمنِ تو مَهدِ تشيُّع است

حقِّ تو را به حضرت صادق ادا كنيم

 

اي عقلِ كُل ، سلوك ، چو زاهِق نمي كنيم

سِيرِ تو با مُلازمِ لاحِق ادا كنيم

 

در معركه چو امر تو دائر شود به حَرب

تكليف را به كُشتن فاسِق ادا كنيم

 

با دشمنان برائتِ دل را وفور كن

تا دِين خود به نعمتِ رازق ادا كنيم

 

در بندگي اگر صَنَما ، لايقت شويم

در شيعگي شهيدِ رهِ صادقت شويم

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387;ساعت 10:32;  توسط خادمين;  | 

امشب دل ديوانه را ديوانه‏تر كرده خدا

بر هر دلى كه عاشق است اينك نظر كرده خدا

 

نخل دل پژمرده را پر باروبر كرده خدا

تا كاسه ما پركند ما را خبر كرده خدا

 

رحمت فراوان آمده ظلمت بپايان آمده

زيباترين مخلوق ربّ احمد نمايان آمده

 

او آمده تا رحمت حق را به ما اهدا كند

تنها زحق دم مى‏زند تا سرّ حق افشا كند

 

يعنى كه نام شيعه را با مرتضى انشا كند

ما را گداى حضرت صدّيقه كبرى كند

 

اى كاش بتهاى دل آلوده‏ام را بشكند

قادر بود تا عادت بيهوده‏ام را بشكند

 

يك اربعين سال او نشست تا وحى حق نازل شود

سنگ عدو را مى‏خريد تا نهضتش كامل شود

 

با دست حيدر قصد كرد بتخانه‏ها باطل شود

اى كاش لبخندى از او در عمر ما حاصل شود

 

با مقدم زيباى او خلقت تكامل يافته

عبدالمطلب در بر خود دسته‏اى گل يافته

 

آداب او آبادى دنيا و هم عقبى بود

فرمايشاتش جملگى برنامه مولا بود

 

يك دل مطيع و بنده‏اش آيا ميان ما بُوَد

تا در رهش سيلى خورد اين هديه زهرا بُوَد

 

بى درد گر هستى برو گر اهل دردى خوش نشين

خود را كنار سفره پر بركت احمد ببين

 

فخرش بود بس حاصل ايثار او شد فاطمه

مانند مادر مهربان دلدار او شد فاطمه

 

زيباترين آئينه رفتار او شد فاطمه

بشكسته سينه محرم اسرار او شد فاطمه

 

گر چه محمد بانى ميخانه كوثر بُوَد

او دست‏بوس فاطمه تا لحظه آخر بُوَد

 

در هر كجا ميزد قدم بوده على پروانه‏اش

مانند حيدر كس نشد از صدق دل ديوانه‏اش

 

گويد على فخرم بود هستم غلام خانه‏اش

شكر خدا گرديده‏ام من ساكن ميخانه‏اش

 

دلدار و دلبر مصطفى محبوب داور مصطفى

از عشق برتر مصطفى استاد حيدر مصطفى

 

اى كاش عكس روى او در چشم ما جامى گرفت

اشكش بروى نامه ما حكم امضا مى‏گرفت

 

اى كاش شيعه بيش از اين با نام او پا مى‏گرفت

وحدت بود اينكه جهان الگو ز زهرا مى‏گرفت

 

دين و سياست در همه بُعد جهان جارى شود

با اين درايت يوسف صحرانشين يارى شود

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387;ساعت 10:31;  توسط خادمين;  | 

انتظار آمد به سر اى بيقراران تهنيت

شد خزان سر، آمده فصل بهاران تهنيت

 

جلوه گر گرديده حق اى حق شعاران تهنيت

ساقى از ره مى‏رسد جمع خماران تهنيت

 

پرمشام جان شد از عطر نكوى تُفْلِحوُا

ميگساران باده نوشيد از سبوى تُفْلِحوُا

 

شد ربيع الاول و خوش رنگ و بو دارد ربيع

ازبهار و عيش و مستى گفتگو دارد ربيع

 

عيد زيباى برائت از عدو دارد ربيع

عيد ميلاد دو دلدار نكو دارد ربيع

 

موسم سرمستى دلهاى شيدا آمده

مصطفى با حضرت صادق به دنيا آمده

 

بشنو از بال ملائك نغمه توحيد را

در افق بنگر بروز واژه اميد را

 

حق طلب، از سينه ات بيرون نما ترديد را

اخذ كن از رهبران زنده دل تأييد را

 

با ولايت شو عجين و بر سر ميثاق باش

يا على برگو، به وصل يار خود مشتاق باش

 

دو نهال بارور در باغ دين روئيده شد

ياسهاى آسمانى در زمين روئيده شد

 

نخل حق در سرزمين مشركين روئيده شد

لاله در باغ دل اهل يقين روئيده شد

 

گلشن جان را ز عطر اين دو گل خوشبو ببين

رو نما سوى حجاز و جلوه يا هو ببين

 

عاشقان بُستان جانبخش دعا را بنگريد

اين دو نور عالم آراى خدا را بنگريد

 

باده نوشان مِى قالوابلى را بنگريد

وجه صادق را، جمال مصطفى را بنگريد

 

صد سلام و صد درود اين دو گل دلخواه را

سر دهيد اى عاشقان آواى صلى اللَّه را

 

سينه شد نورٌ عَلى نُور امتزاج نورشد

ديده حق روشن و چشمان باطل كور شد

 

بركليم ذى المعارج قلب عالم طورشد

بت پرستى در جهان منكوب شد مقهور شد

 

آتش آتشكده بى شعله و خاموش شد

طاق كسرى ريخت، ذكر يا اَحَد منقوش شد

 

آسمان عاشقى شد پر ستاره زين دو گل

عشقبازى با تداوم شد هماره زين دو گل

 

بر دل عشاق صادق شد اشاره زين دو گل

ديده دل شد گشوده بر نظاره زين دو گل

 

بر جمال اين دو ياس بى قرينه بنگريد

گاه سوى مكه گه سوى مدينه بنگريد

 

محور اسلام و قرآن در ثبات از اين دو مَه

مكتب توحيد باشد در حيات از اين دو مه

 

روشن آفاق تمام كائنات از اين دو مه

منجلى اوصاف بى پايان ذات ازاين دو مه

 

مِى فروشان مِى يكتا پرستى را ببين

جرعه‏اى يا هو بزن دنياى مستى را ببين

 

پرتوِ نور نبوت با امامت ديدنى ست

غنچه اخلاص از باغ ولايت چيدنى ست

 

وارد حصن ولايت هر كه شد در ايمنى ست

رمز عترت دوستى، بيزارى از نفسِ دَنى ست

 

نفس بگذار و ولاى آل ياسين را گزين

شو برى ازاهل بِدعَتْ روح آيين راگزين

 

مستى دل از مِى لولاك آل احمد است

هستى ما بسته بر خاك نعال احمد است

 

چشم ما در سير آفاق جمال احمد است

مركز پرگار خلقت كنج خال احمد است

 

دست ما در بر سراى آل احمد مى‏زند

قلب ما در هر طپش با يا محمد مى‏زند

 

كيستم من؟ ذره‏اى در آستان اهل بيت

آشناى دستهاى مهربان اهل بيت

 

شكر حق باشد دلم محتاج نان اهل بيت

گاه دستم گاه پايم گه زبان اهل بيت

 

من اُويسم بوذَرَم سلمانم و مِنّاستَم

بنده آشفته كوى اباالزهراستم

 

من اباالزهرايى‏ام نسل و تبار احمدم

گنبدالخضرايى‏ام شمع مزار احمدم

 

شيعه‏اى فارغ ز خويش و بيقرار احمدم

آرزو دارم كند حق همجوار احمدم

 

بنگريد اين از منيّت خسته گمراه را

عبد زهرا عبد طاها عبد آل اللَّه را

 

حمْيَرىِ دوره خويشم گداى صادقم

با همه نقصم اسير و مبتلاى صادقم

 

معصيتكارم ولى عبد سراى صادقم

خوب يا بد آرزومند دعاى صادقم

 

كاستى‏هاى مرا درمان كند خاك بقيع

كاش بودم ذره‏اى در بين خاشاك بقيع

 

كاش منهم يك پرستو در مدينه مى‏شدم

زائر كوى نبى بى قرينه مى‏شدم

 

كاش منهم كشته يك زخم سينه مى‏شدم

مرهمى بر درد بانوى حزينه مى‏شدم

 

كاشكى از جام زهرايى مرا شهدى رسد

دست من بر دامن نور خدا مهدى رسد

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387;ساعت 10:29;  توسط خادمين;  | 

محمّد ساقي بزم وجود است

جهان مست از مي جود و شهود است

ولايت همچو مي در جام هستي است

غدير خم، خُم اين شور و مستي است

علي عطر و جهان گُلخانه اوست

حقيقت، برگي از افسانه اوست

محمد دين عقل و فطرت آموخت

مرام دوستي با عترت آموخت

شما اي عترتِ مبعوثِ خاتم

شما اي برترين اولادِ آدم

شما از اهل بيتِ آفتابيد

گل جان محمد را گلابيد

جهان جسم و شما جان جهانيد

شما هم آشكار و هم نهانيد

شما اسرار هستي را امينيد

فروغ آسمان، روي زمينيد

امير كشور دل ها شماييد

شما آئينه هاي حق نماييد

شما يك نور در چندين رواقيد

شما نور حجازيد و عراقيد

فروزان مشعل همواره جاويد

شماييد و شماييد و شماييد

ديانت بي شما كامل نگردد

بجز با عشقتان، دل، دل نگردد

كدام عاشق در اين ره، در بلا نيست؟

كدامين دل شما را مبتلا نيست؟

اگر در سوگتان شد ديده نمناك

اگر از عشقتان دل گشت غمناك

گواه عشق ما اين ديده و دل

رساند «اشك» و «غم» ما را به منزل

شما راه سعادت را دليليد

شما مقصودِ هر ابن السّبيليد

شما حقّيد و دشمن ها سرابند

كفي پوچند و چون نقشي برآبند

شما تفسير «نور» و «والضحي» ييد

شما معناي قرآن و دعاييد

اماميد و شهيديد و گواهيد

مصون از هر خطا و اشتباهيد

شما راه خدا را باز كرديد

شهادت را شما آغاز كرديد

فدا كرديد جان، تا دين بماند

به خون خفتيد، تا آئين بماند

شما نور خدا در روي خاكيد

صراط مستقيم و راه پاكيد

توّلاي شما فرض خدايي است

قبول و ردّ آن مرز جدايي است

هر آنكس را كه در دين رسول است

ولايت، مُهر و امضاي قبول است

ولايت با برائت ختم گردد

پس از «لبّيك»، شيطان رجم گردد

اگر پيمان مردم با «ولي» بود

اگر پيوند با «آل علي» بود

نه فرمان نبي از ياد مي رفت

نه رنج و زحمتش برباد مي رفت

نه بر روي زمين مي ماند قرآن

نه «قدرت» تكيه مي زد جاي «برهان»

نه حق، بي ياور و مظلوم مي ماند

نه امّت از علي محروم مي ماند

نه زهرا كشته مي شد در جواني

نه مي شد خسته از اين زندگاني

نه از دست ستم مي خورد سيلي

نه رويش مي شد از بيداد، نيلي

نه بازويش كبود از تازيانه

نه دفن او شبانه، مخفيانه

نه تيغ كينه در دست جنون بود

نه محراب علي رنگين زخون بود

نه خون دل نصيب مجتبي بود

نه پرپر لاله ها در كربلا بود

نه زينب بذر غم مي كاشت در دل

نه مي زد سر زغم بر چوب محمل

بقيع ما نه غم افزاي جان بود

نه ويران و چنين بي سايه بان بود

كنون ماييم و درد داغداري

كنون ماييم و اشك و سوگواري

غدير ما محرّم دارد امروز

محرّم بذر غم مي كارد امروز

ولايت گنج عشقي در دل ماست

محبّت هم سرشته با گِل ماست

شما آل رسولِ خاتم استيد

كه با جود و كرم ميثاق بستيد

كريمان با بدان هم بد نكردند

كسي را از در خود ردّ نكردند

اگر ناقابليم و شرمساريم

بجز عشق شما چيزي نداريم

شما در ظاهر و باطن اميريد

عنايت كرده، ما را دست گيريد

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387;ساعت 10:28;  توسط خادمين;  | 

 باز عالم در غم وماتم شده                            رحلت پيغمبر خاتم شده
 رحلت پيغمبر خاتم شده                                عالمي اندر غم وماتم شده


 امت اسلام روز ماتم است                              يا عزا بهر رسول اکرم است 
اين بود روز عزاي مصطفي                              يا بود اين روز قتل مجتبي


 حضرت خير النساءدر اين عزا                           گاه مي گويد پدر گه مجتبي 
در فغان خلق زمين اهل سماء                          چون ز دنيا رفته خير النبيا                          

 در  عزا اهل سماءخلق زمين                            چون زدنيا رفته خير المرسلين 
وا مصيبت رفته   از دار فنا                                  افتخار حضرت خير النساء                      

 دختر بدر دوجا شد بي پدر                                  امت اسلام گشته بي پدر 
وحش وطير وانس وجان اندر عزا                          در عزاي افتخار النبياء 


در عزا اندر سماء کروبيان                                     همصدا گرديده اند با قدسيان 
 عرش وفرش وکرسي ولوح قلم                          در عزا بر حضرت ختم امم                  

 قابض ارواح عالم در عزا                                       حاملان عرش اعظم در عزا 
جمله محبوبان رب العالمين                                   در عزا با حضرت روح الامين                  

 امت اسلام اندر اين عزا                                        همصدا با حضرت شير خدا 
 شيعيان بر سينه وبر سر زنان                               در عزاي خاتم پيغمبران                  

 حضرت شاه ولايت در عزا                                     قائم  ونخل امامت  در عزا 
در عزاي حضرت بدر دوجا                                      شاه مظلومان بود صاحب عزا                

 بعد فوت حضرت ختمي مآب                                  بي مدد کار ومعين شد بوتراب 
  آتش کين اشقيا افروختند                                     باب وحي کبريا را سوختند 

 ظالمي وانگه بدستور عمر                                    پهلوي زهرا شکست از ضرب در 
 محسنش را سقط ان جلاد کرد                              بدتر از فرعون وشداد کرد 

 آه کان آتش شرارش در جهان                                سوخت مغز استخوان  شيعيان 
بعد از ان بستند رسن اعداي دين                             از ستم برگردن   حبل المتين 

 جمع ديگر آتشي افروختند                                     عالمي را اندر آتش سوختند 
سوخت آن آتش به دشت کربلا                                خيمه هاي خامس آل عبا 

 کوفيان آتش زکين افروختند                                    خيمه هاي شاه دين را سوختند 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387;ساعت 9:17;  توسط خادمين;  |