تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



باز عالم پر ز غوغاى که شد؟
باز دلها مست و شیداى که شد؟

باز گوش اهل دل پر زمزمه
از طنینِ شور و آواى که شد

باز سر دارد هواى عاشقى
طالب روى دل آراى که شد

باز دیده سوى دامم مى‏کشد
پایبند چشم گیراى که شد

باز دل سرشار از شوق که شد
باز این ویرانه مأواى که شد

دل به شوق ازیاد زینب آمده
تهنیت میلاد زینب آمده

نان زینب لرزه بر دل افکند
غیر آن دل که ز سنگ و آهن‏است

گفت‏خیرالناس امر واجبى
احترام او به هر مرد و زن است

کسیت زینب جلوه عشق خدا
عشق او سرمایه دین من است

هست سرى منجلى در روح او
جمع زهرا و على در روح او

هیچ گنجى با غمت‏ همپایه ‏نسیت
غیر عشقت‏شیعه ‏را سرمایه ‏نیست

خواست دل آید به زیر سایه‏ایت
دید اما نور حق را سایه نیست

غیر تو که شیعه زهرا خورده‏اى
هیچ کس با فاطمه همپایه نیست

غیر نام دلربایت زینب
در کتاب عشق حیدر آیه نیست

غیر اشکى که نثارت مى‏کنم
عاشق بى‏مایه‏ات را مایه نسیت

عزت حیدر مدد کن عاشقت
دختر کوثر مدد کن عاشقت

اى درخشنده‏تر از الماس‌ها
اى صفا بخش وجود یاس‌ها

اى تجلى امامت در زنان
مایه‌ی ترس على‌نشناس‌ها

حوریان از درک تو عاجز همه
کى شناسندند یقین خناسها

لطف تو شد شامل هر شیعه‏اى
اى صفا بخشیده بر احساسها

عبد زینب واقعاً عبد خداست
مدعى بگذار این وسواسها

خسته بال دام عشقِ زینبم
من پرستوىِ دمشق زینبم

اى خدا من دوست‏دار زینبم
خسته جانم جانثار زینبم

سال‌ها پرسه به کویش مى‏زنم
کوچه گرد و خاکسار زینبم

مى‏تپد در سینه دل با یاد او
دردمند و بیقرار زینبم

کاش بودم من کبوتر اى خدا
تا نمایى همجوار زینبم

در دم مرگم سوى شامم کشید
آن زمان در انتظار زینبم

کاش من قربان زینب مى‏شدم
خادم طفلان زینب مى‏شدم

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388;ساعت 14:23;  توسط خادمين;  | 

کربلا بیت الحرام زینب است
رکن آن مات مقام زینب است
در کتاب عشق بازی با حسین
بعد بسم الله نام زینب است

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388;ساعت 7:25;  توسط خادمين;  | 

شکر حق این دل سرای زینب است

ذکر یا رب هم ثنای زینب است

حضرت عیسی که هر اسمش دواست

خود به دنبال دوای زینب است

صوت داوودی قشنگ ودلرباست

لیک خود محو صدای زینب است

روضه رضوان حق گر باصفاست

خرمیش از صفای زینب است

حاتم طائی بود جایش بهشت

خوش به حالش چون گدای زینب است

تربت کرببلا داروی ماست

چونکه آنجا جای پای زینب است

تا قیامت خویش را عاشق مخوان

عشق تنها ادعای زینب است

گر به دربار حسینبعلي دیوانه ایم

خوب دانیم از دعای زینب است

اوست اول روضه خوان و سینه زن

زین جهت دل مبتلای زینب است

صحنه ی شام غریبان را نگر

دختر سلطان عصای زینب است

مدح زینب کی توان وکار ماست

مادح زینب خدای زینب است

بنده درباره او گردیده ام

چون خداوندی سزای زینب است

گر حسین بن علی ارباب ماست

مطمئنان از عطای زینب است

عاشقان لطمه زدن بازیچه نیست

چونکه این کار از برای زینب است

وای وای از ظلم و جور اشقیا

روی نیزه دلربای زینب است

خیزران ولعل شاهنشاه عشق

گوئیا اصل عزای زینب است

عمه جان این چیست بین طشت زر

دخترم این سر جدای زینب است

تا توانی هیئتی قرآن بخوان

چونکه تفسیرش ولای زینب است

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388;ساعت 7:24;  توسط خادمين;  | 

مدينه باز مدينه در خود آرايي است**مدينه چه زيبا و تماشايي است

غرق سرورند همه قدسيان**مست نشاطند سماواتيان

خنده شادي همه جا بر لب است**سرودشان نام خوش زينب است

دميده نوگلي به گلزار عشق**گلي كه شد قافله سالار عشق

گلي كه رنگ و بوي كوثر از اوست**گلي كه عالمي معطر از اوست

گلشن دين يافت طراوت از او**عشق از او هست و محبت از او

گل علي چو لعل لب باز كرد**به جاي خنده گريه آغاز كرد

گريه او گريه مهر و وفاست**نهفته در گريه او رازهاست

بروي دست مادرش گريه كرد**به سينه برادرش گريه كرد

گرفت چون حسين او را به بر**در بر ديدگان مام و پدر

گره از اين مسئله چون باز شد**عشق حسين و زينب آغاز شد

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388;ساعت 7:20;  توسط خادمين;  | 

ای بحر کمال گوهر آوردی
ای کوثر وحی کوثر آوردی
ای نخل امید نوبر آوردی
ای ماه خجسته اختر آوردی
ای دخت رسول دختر آوردی
زینب؟ نه، حسین دیگر آوردی
بر نفس رسول زیب و زین است این
سر تا به قدم همه حسین است این

تو وجه خدایی و تجلا او
تو روح محمدی و اعضا او
تو بحر کمال و در یکتا او
تو باغ بهشت و نخل طوبا او
او با تو بود شبیه و تو با او
الله الله تو زینبی یا او
بانوی زنان عالم آوردی
بعد از دو مسیح مریم آوردی

آیات خداست نقش رخسارش
در چشم رسول حسن دادارش

شمشیر علی است تیغ گفتارش
زهرا شده محو چشم بیدارش
هم مرغ دل حسن گرفتارش
هم چشم حسین محو دیدارش
آیینة احمد است این دختر
قرآن محمد است این دختر

هم مام ائمه را بهین دختر
هم عصمت و زهد و صبر را مادر
هم فلک نجات را بود لنگر
هم خون حسین را پیام آور
هم در یم خون امام را یاور
هم قافلة قیام را رهبر
هم خون شهید جرعه نوش او
هم خشم حسین در خروش او
آیینة پنج تن، جمال او
شرمنده جلال از جلال او
پرواز کمال از کمال او
یک فاطمه حلم در خصال او
عاشور حسین شور و حال او
پیشانی غرقه خون مدال او

خون شهدا هماره مدیونش
در صبر و رضا حسین ممنونش

ای کوفه و شام کربلای تو
ای سینة خلق نی نوای تو
ای صورت صبر نقش پای تو
ای آیة کاف و ها ثنای تو
حق شیفتة خدا خدای تو
فریاد علی است در صدای تو
میراث کمال از رسل داری
استاد ندیده علم کل داری

تو عالمة ندیده استادی
ویران گر کاخ ظلم و بیدادی
صد کرب و بلا خروش و فریادی
با کوه ملال سرو آزادی
زهد و شرف و عدالت و دادی
در موج غم از وصال حق شادی
با آن همه داغ از شکیبایی
چشم تو ندید غیرزیبایی

بر چهره جمال دادگر داری
اعجاز خطابه از پدر داری

اسرار علوم را ز بر داری
ارثی است که از پیامبر داری
تقدیم حسین دو پسر داری
دو مهر ز ماه خوب تر داری
تو باب حسین و باب زهرایی
تو ماه دو آفتاب زهرایی
تو ام مصائبی و مام صبر
زیبد که بخوانمت امام صبر
در دست اراده ات زمام صبر
با صبر تو زنده گشت نام صبر
مرهون تو تا ابد نظام صبر
ای هر نفس تو یک پیام صبر
بر صبر تو از هزار زخم تن
در مقتل خون حسین گفت احسن
سوگند به ذات قادر بی چون
شکرانه سرودنت به موج خون
با جسم کبود و گیسوی گلگون
کاری است ز حد وهم ما بیرون
ای نهضت کربلا به تو مدیون
ای داده شکست ها به خصم دون

تو خون حسین را بقا دادی
حتی به شهید ارتقا دادی

محبوبة حی داوری زینب
زهرا و حسین و حیدری زینب
هم سنگر دو برادری زینب


تا حشر حسین پروری زینب
دردانة ناب کوثری زینب
پیوسته پیام کربلایی تو
تفسیر تمام کربلایی تو

باید به جهان پیمبری آید
در ملک وجود حیدری آید

چون فاطمه باز مادری آید
مانند حسن برادری آید
میلاد حسین دیگری آید
تا چون تو خجسته خواهری آید

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388;ساعت 7:19;  توسط خادمين;  | 

رسید مژده که ماه جمادی الاولی ٰست
مه مبارک میلاد زینب کبراست
دهید مژده به ختم رسل که این مولود
ولادت دگر پارة تنت زهراست
خدا به کوثر خود داد کوثری دیگر
که خیر، قطره و، خیر کثیر او دریاست
سزد چو فاطمه مصداق کوثرش خوانم
که او به فاطمه آیینة تمام نماست
محمد و علی و فاطمه، حسین و حسن
جمال انورشان در جمال او پیداست
هنوز شیر ننوشیده چشم نگشوده
به سینه اش طپش قلب سیدالشهداست
مرا چه زهره که گویم ثنای دخت علی
خدا گواست که اوصاف او کلام خداست
مقام یذهب عنکم گرفت این دختر
یقین کنید که قرآن به عصمتش گویاست
نماز شب به نماز شبش نماید فخر
دعا به هر نفس او نیازمند دعاست
خجسته چهرة او مصحفی به چشم حسین
چه مصحفی که پر از آیه های کرب و بلاست
چه دختری که وجودش همیشه زین اب است
چه زینبی که بلاها به چشم او زیباست
زبان حیدریش کار ذوالفقار کند
خطابه های بلندش به شام و کوفه گواست
به صبر و همت و ایثار و اقتدار و کمال
اگر حسین دگر خوانمش رواست رواست
خدا جلال و، محمد کمال و، فاطمه زهد
علی خصال و، حسین آیت و حسن سیماست
چنان که یک دم او بی حسین ممکن نیست
یقین کنید که بی او حسین هم تنهاست
جمیل دیدن سیل بلا به دیدة او
گواه فوق جلالش ز مریم عذراست
سرور سینة مریم وجود عیسی بود
مدال سینة او داغ هیجده عیساست
نظام دین بود از گیسوی پریشانش
هزار نکتة باریک تر ز مو اینجاست
ز شعله نفس زینب است تا صف حشر
حرارتی که ز خون حسین در دل هاست
قسم به دین خدا می خورم که دین خدا
به صبر زینب و خون حسین پا بر جاست
خطابه اش همه آیات وحی و تفسیرش
نیازمند هزاران قصیدة غراست
سر بریدة فرزند فاطمه می گفت
که خون پاک مرا خطبة تو آب بقاست
امین وحی بیا و به اهل کوفه بگو
که این صدای خداوندگار بی همتاست
زبان شکر گشودن کنار مقتل خون
خدا گواست که فوق مقام صبر و رضاست
به موج خون تن صد پاره را گرفت به دست
که ای خدا بپذیر این یگانه هدیة ماست
شبی نشد که نماز شبش رود از دست
که لحظه لحظة شب هاش لیلة الاحیاست
الا قیام تو قد قامت قیام حسین
تویی که قامت دین با قیامتت شد راست
تویی که خطبة شامت یزید را لرزاند
تویی که شام ز نطقت به خصم شام عزاست
تویی که هر نفست یک خطابة پر شور
تویی که هر قدمت یک قیام عاشوراست
اگر که فاطمه خوانندت از جلال درست
اگر به غیر حسینت مثل زنند خطاست
جمال روح فزایت بهشت روح علی
نگاهت از دل پاک حسین عقده گشاست
هنوز حنجره ات را طنین صوت علی است
اگر چه گوش دل اهل کوفه ناشنواست
حسین بر سر نی گوش، پای خطبة تو
سر بریدة او مجلس تو را آراست
حسین کعبه و حج تو دور او گشتن
صفا و مروة تو قتلگاه و طشت طلاست
جبین شکستن عشاق در رسالة تو است
عذار شسته به خون تو بهترین فتواست
من و ثنای شما خانواده یا زینب
هزار شکر که طبعم هماره وقف شماست
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388;ساعت 7:18;  توسط خادمين;  | 

نسیم پرده ی گهواره را تکان می داد          برای عرض ارادت,خودی نشان می داد

ستاره های درخشان خوشه ی پروین          کنار پنجره مبهوت کودکی شیرین

شمیم  قدسی  او  در  مدینه  پیچیده              بهار آمده,  بلبل به غنچه خندیده

چکاوکان به در باغ ریسه می بندند            شکوفه ها همه دیوانه وار می خند ند

نشانه های ظهور مسیح ظاهر شد              مدینه مرکز ثقل خیال شاعر شد

نسیم گرد سر نو رسیده دف می زد             بنفشه داخل گلدان مدام کف می زد 

صدای خواندن پروانه ها چه زیبا بود          تبسم لب شیر خدا چه زیبا بود

ز نور طلعت رویش ستاره حیران شد          وماه با عجله پشت ابر پنهان شد

ستاره گفت به خورشید:- بی خبر ساده -      خدا به فاطمه خورشید دیگری داده

زمان سیطره وسلطه گشته طی خورشید     شکسته حرمت پوشالی تو ای خورشید

حریر جاذبه ی چشمان او اهوراییست        طلوع خنده ی زینب عجب تماشاییست

بساط  فخر فروشی ز آسمان بر چین         بیا زمین به تماشای دخترک بنشین

بیا ببین که ندیدی کسی به این پاکی            شدند خادمه اش, حوریان افلاکی

نگاه حیرت خورشید تا بر او افتاد              اسیر بند جنون گشت و نعره ها سر داد

هوارمی زدومی گفت:وه چه نوری داشت     شبیه مادر خود چهره ی صبوری داشت

بدون شبه وشک از قبیله ی نور است       میان هاله ی انوار خویش مستور است

وقارونور جبینش به مصطفی رفته              ولی غرور نگاهش به مرتضی رفته

چه کودکیست! که خود اشهدین می گوید      وگاه خنده کنان یا حسین می گوید

چه کودکیست! که گوید ثنای رب جلی        دوچشم اوشده خیره به ذوالفقار علی    

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388;ساعت 7:6;  توسط خادمين;  | 

تا مونسم آيد ز ره من بيقرارى مى‏كنم

بهر تماشاى رخش چشم انتظارى مى‏كنم

بهر صفاى مقدمش من لاله كارى مى‏كنم

تا كه شود غمخوار من هر گونه كارى مى‏كنم

من زاده زهرايم و نامم حسين ابن على است

عشقم براى زينبم در هر دو عالم منجلى است

حق عشق را همراه او يكجا عطايم كرده است

با نام زينب تشنه كرب و بلايم كرده‏است

با صوت زينب از ازل يزدان صدايم كرده است

او را گرفتار و اسير و مبتلايم كرده‏است

ما عاشقيم و بهر هم تا پاى جان استاده‏ايم

تا عشق را رونق دهيم از لطف حق آماده‏ايم

حق بار ديگر كوثرى اهدا به طاها مى‏كند

عشقى كه دارد بر على اينگونه افشا مى‏كند

اين نازنين اين جمع را هم مست و شيدا مى‏كند

او چشم خود تنها به روى چشم من وا مى‏كند

با گريه آغازيش گويد حسين من كجاست

دارد اشاره در نهان نور دو عين من كجاست

گر او نمى‏آمد، ظهور من دگر كامل نبود

كس بر غريبى من و اولاد من قائل نبود

بى او چنين دلها به سوى كربلا مايل نبود

بى خلقت او در جهان عشقى ميان دل نبود

كرب و بلا از خون من با اشك او زيبا شود

از حرمت او مرقد من قبله زهرا شود

همراه زينب خواهرم من صاحب دلها شوم

از ناله‏اش در هر دلى چون پرچمى بر پا شوم

از حسن خطبه خواندش من تا ابد احيا شوم

با او شفيع عاشقان مادرم زهرا شوم

بى او خدا داند كه خون من اثر هرگز نداشت

از بعد عاشورا كسى از من خبر هرگز نداشت

او زينت بالاترين مخلوق اين عالم عليست

او همدم شير خدا و بهر او همدم عليست

او محرم غيب الغيوب و بردلش محرم عليست

در كوفه و شام بلا ذكر لبش هردم عليست

خَلقاً و خُلقاًمنطقاً همچون علىِ مرتضاست

از بعد زهرا مادرم دارم يقين خيرالنساست

او اولين زائر به صحن قتلگاهم مى‏شود

او بهرمند از آخرين برق نگاهم مى‏شوم

وقت جدايىِ سر از جسمم پناهم مى‏شود

حِصن حَصين كودكان و خيمه‏گاهم مى‏شود

مانند زهرا مادرم در شعله‏ها غوغا كند

تا حفظ جان رهبرى از عترت طاها كند

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388;ساعت 7:4;  توسط خادمين;  | 

ما ریزه خوار سفره ی احسان زینبیم
مدیون لطف و فضل فراوان زینبیم
بال ملخ به شانه ی چشم فقیر ماست
عمریست مور ملک سلیمان زینبیم
ما را پیام خطبه ی زینب نجات داد
شکر خدا که جمله مسلمان زینبیم
پیغمبرانه سینه زنان را بهشت برد
ما قوم دربه در شده،سلمان زینبیم
ما را غلام حلقه به گوشش نوشته اند
فرموده کردگار:که از آن زینبیم
ما مثل زلف نیزه نشینان قافله
از کربلا به کوفه پریشان زینیبم
جان می دهیم عاقبت از غصه اش که ما
کشتی شکست خورده ی طوفان زینبیم
در زیر کوه غم به خدا شکوه ای نکرد
حیران و مات عصمت و ایمان زینبیم
با خیمه های سوخته معجر درست کرد
مبهوت ابتکار درخشان زینبیم

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388;ساعت 6:58;  توسط خادمين;  | 

باورت می شد ببینی خواهرت را یک زمان

دست بسته، مو پریشان، مو کنان، مویه کنان

باورت می شد ببینی دختر خورشید را

کوچه کوچه در کنار سایهی نامحرمان

نه لبی مانده برای تو نه جای سالمی

من که گفتم این همه بالای نی قرآن نخوان

چه عجب!طشتی برای این سرت آورده اند

ای سر منزل به منزل ای سر یحیی نشان

تا همین که چشم تو افتاده بر چشمان ما

چشم ما افتاده بر لبهای زیر خیزران

ای تمامی غرور من فدای غیرتت

لطف کن این مرد شامی را از این مجلس بران

این قدر قرآن مخوان این چوب ها نامحرمند

شب بیا ویرانه هرچه خواستی قرآن بخوان

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387;ساعت 8:13;  توسط خادمين;  | 

عبور قافله را بين شام مي بينم

ودر حوالي آن ازدحام مي بينم

مگر چه چيز تما شايي است اينجا

حضور اين همه فرد بنام مي بينم

كجاست شهر يهود است يا ديار كفر؟

به روي نيزه سر يك امام مي بينم

در اين زمين پي يك قطره معرفت بودم

ولي چه سود كه قحط مرام مي بينم

به چشمها ي پر از خون مردم شامي

نشان آتش يك   انتقام مي بينم

مگر چه دين جديدي ميان اين شهر است

كه بر يتيم كمك را حرام مي بينم

خريد سنگ در اين شهر سنگ دل غوغاست

وهركه سنگ گرفته به بام مي بينم

به هر طرف سر خويش را بچر خانم

غريب تشنه لبي را مدام  مي بينم

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387;ساعت 8:5;  توسط خادمين;  | 

يا اخا درد هم آغوش من است 


پرچم عشق تو بر دوش من است 



شکوه ای نيست در اين ابرازم 


به حديث غم تو می نازم 



نه غم و رنج کنون می کشدم 


شوق ديدار رخت می کشدم 



مرغ بشکسته پر و بال 


من راوی مقتل گودالم من 



زائر تشنه لب علقمه ام 


سند مستند فاطمه ام 



آنکه با خصم تو جنگيده منم 


بانی عشق پسنديده منم 



صاحب نافلهء زندانم 


شاهد قافلهء طفلانم 



ناظر چشم گهربار منم 


روح آرامش بيمار منم 



بر حرم حملهء مردم ديدم 


خيمه ها را به تلاطم ديدم 



ديده ام سيلی نامردان را 


طفل گم گشته و سرگردان را 



پيش مجنون گل ليلی چيدند 


راس معشوق مرا ببريدند 



ماجرايی که ز محمل دارم 


خاطراتی است که در دل دارم 



چون که انگشت نما شد سر تو 


باز شد تازه لب خواهر تو 



دامنم خيس شد از چشم ترم 


چوبه محملم از خون سرم 



آن زمان ناطقم از حيدر بود 


اثر خطبه ام از کوثر بود 



کاخ ها را همه ويران کردم 


ز غم آزاد اسيران کردم 



ليک از شام شده خم کمرم 


من نگويم که چه آمد به سرم 



تهمت دشمن و لبخند پليد 


چوب خزران و لب سرخ شهيد 



از همان روز پريشان ماندم 


تا کنون يکسره گريان ماندم 



منکه عمری است تو را می جويم 


. اينکه از وصل سخن می گويم 



آمدم روی حسينم بينم 


چهره نور دو عينم بينم 



ذکرت ای يار بر اين لب دارم 


شوقت ای هستی زينب دارم

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387;ساعت 12:38;  توسط خادمين;  | 

من کرببلا را چو خزان دیدم و رفتم

چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم

ای باغ که داری تو بسی گل بگلستان

این خرمن گل را بتو بخشیدم و رفتم

در کرببلا زینت آغوش نبی را

آوردم و غلطیده بخون دیدم و رفتم

ممکن چو نشد حنجر پاک تو ببوسم

آن حنجر پرخون تو بوسیدم و رفتم

یاد آمدم آنروز که گفتی جگرم سوخت

چشم از تن صدچاک تو پوشیدم و رفتم

چون همره ما هست سر غرقه بخونت

من یاد لب تشنه تو بودم و رفتم

بگسست اگر دشمن دون ریشة دین را

با موی پریشان همه سنجیدم و رفتم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387;ساعت 10:48;  توسط خادمين;  | 

اگر چه هستی خود را فراهم آوردم

ولی دوباره به پیش شما کم آوردم

از ابتدای تولد کبوترت بودم

کبوترانه ترین هدیه را هم آوردم

برای زخم دلم با همان غریبی تو

ببین که داغ دو گل چو مرهم آوردم

برای آنکه شود آتش دلم خاموش

ببین دو کاسه لبریز شبنم آوردم

در این کویر بلا هر که سهم دارد و من

برای قافله‌ی خود دو پرچم آوردم

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387;ساعت 9:34;  توسط خادمين;  | 

اى فداى دل منوّرتان

اى به قربان چشم كوثرتان

 

واى بر حال جبرئيل، او را

گر برانيد، روزى از درتان

 

اى سليمان، مورى آمده است

تا مشرف شود به محضرتان

 

من كيم؟ دوره گرد چشمانت

زينبم من همان كبوترتان

 

كودكانم چه ارزشى دارند؟

جان عالم، تصدق سرتان

 

كرده‏ام يا اخا دو آئينه

نذر چشم على اصغرتان

 

ظهر ديدى چگونه خوش بودند

در صفوف نماز آخرتان

 

به اميدى بزرگشان كردم

تا به دستم شوند، پرپرتان

 

گر بگويى بمير، مى ميرند

دست برسينه‏اند و نوكرتان

 

پاى تفسير، شيرشان دادم

پاى تفسير گريه آورتان

 

پاى تفسير سوره مريم

سوره زخمهاى پيكرتان

 

تا كه راضى شوى و اذن دهى

پر بگيرند در برابرتان

 

يادشان داده‏ام، قسم بدهند

بر ضريح كبود مادرتان

 

بگذار اينكه ذبحشان سازم

پاى رگهاى سرخ حنجرتان

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387;ساعت 9:19;  توسط خادمين;  | 

 

زینب فرشته بود و پر خویش وا نکرد

این کار ار برای رضای خدا نکرد

پر می گشود اگر همه را باد برده بود

سیمرغ بود جلوه بی انتها نکرد

این کربلا چه بود که جز این مسافرت

او را زجان عزیزتر خود جدا نکرد

گیسوی آیه های نجیبی که می وزید

با معجر شکسته زینب چه ها  نکرد

یاد رقیه حرف گلو گیر زینب است

حرفی که تار صوتی او خوب ادا نکرد

آری غذا نداشت و لی در تمام راه

یکبار هم نماز شبش را قضا نکرد

بیگانه بر غریبی زینب سلام کرد

کاری که هیچ رهگذر اشنا نکرد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387;ساعت 10:17;  توسط خادمين;  | 

كسيكه رنج فراوان كشيد زينب بود
 كسيكه مهر ز دنيا نديد زينب بود
 كسيكه روز و شبش آه و ناله و غم بود
 كسيكه رنج اسيرى كشيد زينب بود
 كسيكه وقت اسيرى به همراه اسرا
 بروى خار مغيلان دويد زينب بود
 كسيكه كعب نى و تازيانه بر تن خويش
 براى حفظ يتيمان خريد زينب بود
 كسيكه كنج خرابه ز ظلم و جور يزيد
 قدش كمان شد و از غم خميد زينب بود
 كسيكه كه نعش پر خون عزيزانش را
 در خاك و خون آغشته بديد زينب بود
 كسيكه طشت طلا و تلاوت قرآن
 به چشم ديد و، به گوش شنيد زينب بود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387;ساعت 9:20;  توسط خادمين;  | 

چاك شده سينه گل از غمت

اى همه شب ناله گل همدمت

سينه به سينه غم تو راز شد

شاهد شب هاى پر آواز شد

گوهر درياى عفافى شما

در حيايى و عزيز خدا

آن كه دلش با تو هم آوا شده

موج شكن در دل دريا شده

با تو حديث غم ياران شنيد

نغمه پر درد بهاران شنيد

وارث اشك و غم و آه على !

دفتر صبرى و نگاه على

با تو شده كاخ ستم واژگون

گشته به درياى عدم رهنمون

در حيا را چو تو خود مظهرى

آينه دار ره هر باورى

با تو زمين فخر فروشد به صبر

دست بشويد ز تمناى ابر

غيرت آن دست بريده تويى

ناله آن زخم چكيده تويى

گرچه برادر به فراتش رسيد

آب بديد و لب خود را نديد

تشنه اگر وارد پيكار شد

سير به دست شه كرار شد

كرب و بلا بود و عطش در خروش

ناله گل بود و غرورى خموش

طفل عطش سينه خون را مكيد

كرب و بلا در شطى از خون دميد
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387;ساعت 11:44;  توسط خادمين;  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
زينب كبرى (س ) روز پنجم جمادى الاول سال 5 يا 6 هجرت در مدينه چشم به جهان گشود. خبر تولد نوزاد عزيز، به گوش رسول خدا (ص ) رسيد. رسول خدا (ص ) براى ديدار او به منزل دخترش ‍ حضرت فاطمه زهرا (س ) آمد و به دختر خود فاطمه (س ) فرمود: ((دخترم ، فاطمه جان ، نوزادت را برايم بياور تا او را ببينم )).
فاطمه (س ) نوزاد كوچكش را به سينه فشرد، بر گونه هاى دوست داشتنى او بوسه زد، و آن گاه به پدر بزرگوارش داد. پيامبر (ص ) فرزند دلبند زهراى عزيزش را در آغوش كشيده صورت خود را به صورت او گذاشت و شروع به اشك ريختن كرد. فاطمه (ص ) ناگهان متوجه اين صحنه شد و در حالى كه شديدا ناراحت بود از پدر پرسيد: پدرم ، چرا گريه مى كنى ؟! رسول خدا (ص ) فرمود: ((گريه ام به اين علت است كه پس از مرگ من و تو، اين دختر دوست داشتنى من سرنوشت غمبارى خواهد داشت ، در نظرم مجسم گشت كه او با چه مشكلاتى دردناكى رو به رو مى شود و چه مصيبتهاى بزرگى را به خاطر رضاى خداوند با آغوش باز استقبال مى كند)).
در آن دقايقى كه آرام اشك مى ريخت و نواده عزيزش را مى بوسيد، گاهى نيز چهره از رخسار او برداشته به چهره معصومى كه بعدها رسالتى بزرگ را عهده دار مى گشت خيره خيره مى نگريست و در همين جا بود كه خطاب به دخترش فاطمه (س ) فرمود: ((اى پاره تن من و روشنى چشمانم ، فاطمه جان ، هر كسى كه بر زينب و مصايب او بگريد ثواب گريستن كسى را به او مى دهند كه بر دو برادر او حسن و حسين گريه كند)).(1)
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387;ساعت 11:38;  توسط خادمين;  | 

السلام علیک یا زینب یا عقیله العرب

پرورش یافته دامن زهرا هستی

دانش آموخته مکتب مولا هستی

مریم از محضرتان در حیا آموزد

چونکه محجوب ترین دخترحواهستی

جان گرفته شجر طیبه از آمدنت

فصل سرسبز تولاوتبری هستی

خطبه ات معجزه ات منجی موسی صفتان

تو کلیمی که فقط بی ید بیضا هستی

بانگ کوبنده تان بر همگان ثابت کرد

با ابالفضل علمدار هم آوا هستی

طینت مرده یشان زنده شدو فهمیدن

علوی زاده ای و مثل مسیحا هستی

دل دریایی تان در تب امواج غروب

معنی واقعی هیبت در یا هستی

واژه ها پیش مقامت همه تعظیم کنند

تو خداوند نمادین غزل ها هستی

روضه هامون همه با یاد شما ختم شود

از همه زاویه ها روشن وپیدا هستی

بعد هفتاد ودو زخمی که به جانت زده اند

باز در بحبوحه حادثه سرپا هستی

راز آن عصر غم انگیز چرا فاش نشد

تو مه آلودترین فرد معما هستی

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387;ساعت 9:1;  توسط خادمين;  | 

زينب، تنها نوزادى بود كه در سال ششم هجرت، مدينه رسول از آن استقبال كرد. و آن سالى بود كه اوضاع و احوال براى پيغمبر اسلام مستقر شده بود. و در همان سال پيغمبر بر شترى كه كمى از گوشش بريده شده بود - و با آن شتر در روزگار فشار و سختى همراه پيرمردى (1) مخلص از مكه بيرون شده بود - با هزاروپانصد تن ازياران مهاجر و انصارش، در حالى كه جامه هاى سپيد احرام را بر تن داشتند، از مدينه به قصد مكه، پايگاه دشمنان محمد و اسلام، بيرون آمدند. سپس همگى به واسطه پيمان صلح حديبيه كه با ابوسفيان و كفار قريش بستند، پيروزمندانه باز گشتند.

در آغاز، گويا همه چيز به نوزاد خوشبختى زندگى را نويد مى داد. بنى هاشم و ياران پيغمبر تهنيت گويان مى آمدند و شكفتن اين غنچه را در خاندان رسول تبريك مى گفتند. عنبر دودمان پاكش از گهواره اى كه اين گل در آن نهاده شده بود، پراكنده مى شد و از طلعت تابان و چهره درخشانش آثار پدران و نياكانى بزرگوار آشكار بود. ولى ناگهان - اگر خبر راست باشد - حزن و اندوهى بر اين گهواره زيبا سايه افكند! سايه هايى كه شايد بيشترش در كتاب هاى تاريخى كه براى تحقيقات علمى نوشته مى شود جاى نداشته باشد، ولى در روح بشرى و وجدان انسانى موقعيتى بسزا دارد. نقل مى كنند كه هنگام آمدن كودك، سروشى پراكنده شد كه به زندگى سوزان و جانگدازش در فاجعه كربلا اشاره مى كرد و از رنج هاومصيبت هايى كه فردا در انتظار اين كودك است خبر مى داد.

مى گويند: اين فاجعه بيشتر از نيم قرن قبل از وقوع آن معروف بوده، در مسنداحمدبن حنبل (ج1،ص58) آمده است كه جبرئيل، محمد صلّى الله عليه و آله را به كشته شدن حسين و اهل بيتش در كربلا خبر داد.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387;ساعت 8:39;  توسط خادمين;  | 

ولادت زین اب

او تولد یافت طنازی کند

با الفبای جنون بازی کند

او تولد یافت گردد نور عین

تا شود سرمست از جام حسین

او تولد یافت تا زینب شود

در سخن علامه مکتب شود

آری آری زینب آمد بر جهان

تا شود همگام عاشورائیان

در حوادث یار می خواهد حسین

محرم اسرار می خواهد حسین

کیست زینب تابع فرمان دوست

هفت شهر عشق زیر گام اوست

کیست زینب صاحب عنوان عشق

تاج خونین سر سلطان عشق

عشق هر جا خود نمایی می کند

نام زینب دلربایی می کند

هر کجا منشور ضد مکتب است

بی گمان الغاء آن با زینب است

نوحه خوان شعری بخوان زینب پسند

تا شوی در پیش زهرا سر بلند

نکته ای گویم به گوش آویزکن

ازکلام ناروا پرهیز کن

خوانیش آواره , خود آواره ای

دانیش بیچاره , خود بیچاره ای

نسبت آوارگی براو , مده

نسبت بیچارگی بر او , مده

کیست زینب عامل تکمیل عشق

بعد زهرا فارغ التحصیل عشق

کیست او ؟ پروانه پر سوخته

سوختن ازفاطمه آموخته

در فدک صبر علی را دیده است

عشق را با فاطمه سنجیده است

مرحبا زینب که طوفان کرده است

آنچه زهرا گفته بود آن کرده است

او به بحر العشق نوح کربلاست

عشق او فتح الفتوح کربلاست

خلق را زینب شناسی نیست نیست

فاطمه داند که زینب کیست کیست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387;ساعت 10:44;  توسط خادمين;  |