تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



بند اول :  
مى كند از دل و جان و زبان ، غمزده وصاف حزين ، وصف ميهن ، يكه سوار فرس شير دلى ، فارس ميدان يلى ، زاده سلطان ولى ، حضرت عباس على ، ماه بنى هاشم و سقاى شهيدان ز وفا، شير صف معركه كرب و بلا، مير و علمدار برادر، كه شه تشنه لبان را همه جا يار و ظهير است ، به هر كه مشير است ، گه بزم و زير است ، گه رزم چو شير است ، به رخسار منير است ، زهى قوت بازو و زهى قدرت نيرو، كه به پيكان عدو چون فرس عزم برون تاخت ، ز سهم غضبش شير فلك زهره خود باخت ، ز هول سخطش گاو زمين ناف بينداخت ؛ اميرى كه اگر روى زمين يكسره لشگر بود و پشت به هم در دهد و بهر جدالش ‍ بستيزند، ز يك نعره او زهره بريزند، بدين قوت و شوكت ، بنگر بهر برادر، به صف كرب و بلا تا به چه حد برد به سر شرط وفا را.
بند دوم :  
ديد چون حال شه تشنه و بى يار و مدد كار، جگر گوشه و آرام دل احمد مختار، سرور جگر حيدر كرار، در آن وادى خونبار، نه يار و نه مدد كار، بجز عابد بيمار و بجز عترت اطهار، همه تشنه لب و زار،، كشند آه شرر بار، فرو ريخته لخت جگر از ديده خونبار، كه ناگاه سكينه گل گلزار برادر، ز سرا پرده چو بلبل به نوا آمده و چون در يتيم از صدف خيمه به بيرون شد و در دست يكى مشك كه اى عم وفادار، ابوالفضل ، تو سقاى سپاهى و، فلك رتبه و جاهى ، به حسب غيرت ماهى ، به نسب زاده شاهى ، چه شود گر به من امروز نگاهى كنى و بهر حرم جرعه اى آب آرى و سيراب كنى تشنه لبان را...؟
بند سوم :  
چو ابوالفضل ، نهنگ يم غيرت ، اسد بيشه همت ، در درج فتوت ، سمك بحر شهادت ، يل ميدان شجاعت بشنيد اين سخن از طفل عزيز پسر شافع امت ، چو نيك قلزم دخاز به جوش آمد و چون ضيغم غران به خروش آمد و بگرفت از او مشك ، فرو بست به فتراك ، چنان شير غضبناك ، عرين گشت و مكين ، بر زبر زين و بزد هى به سمندى كه گرش سست عنان خوانى و خواهد كه به يك لحظه اش از حيطه امكان بجهاند، به جهان دگرش باز رساند، كه جهان هيچ نماند، به دوصد عزت و فر، مير دلاور، چو غضنفر به عدو تاختن آورد. دليران ويلان سپه از صولت آن شير رميدند، ره چاره به جز مرگ نديدند. ابوالفضل سوى شط فرات آمد و پر كرد از آن مشك و به رخ كرد روان اشك ربود آب كه خود را از عطش سازد سيراب ، كه ناگاه به يادش آمد از اهل حريم پسر ساقى كوثر! به جوانمردى آن شير دلاور بنگر؛ بهر برادر، چو يم باز بخوشيد، چو ضيغم بخروشيد، از آن دجله به بيرون شد و هى زد به تكاور، كه تو اى اسب نكوفر، چه تو برقى و تو صرصر، هله امروز بود نوبت امداد، ببايد كه به تك بگذرى از باد كنى خاطر نشاد مرا شاد، كه ناگه پسر سعد دغا، پيشرو اهل زنا، بانگ برآورد: كه اى لشگر كم جرئت و ترسنده سراپا، ز چه از يك تن تنها، بهراسيد و فراريد؟! چرا تاب نياريد؟! آيا اسلحه داريد، و فرسها بدوانيد سر راه ، بر آن شاه زير دست ، كه گر از كفتان رست ، نياييد بر او دست ، برد آب و شود شاه گلو سوخته سيراب ، بتازد به صف معركه چون باب ، نياريد دگر تاب جدال پسر شير خدا را...
بند چهارم :  
بدانيد ابوالفضل دلير است ، در اين معركه شير است ، بلا مثل و نظير است ، ولى يك تن تنها به ميان صف هيجا، چه كند قطره به دريا؟! گرتان قدرت يارى برابر شدنش نيست ، مرا اين وحشت بيچارگى چيست ؟! بيكباره بر او تيغ بباريد، ز پايش بدر آريد، به هر حيله كه باشد نگذاريد برد جان و خورد آب ...
القصه :  
چو آن لشگر غدار، به سردار خود اين حرف شنيدند، چو سيلاب سيه جانب آن شاه دويدند. زهر خيل و زهر فوج ، بباريد بر او بارش پيكان و نناليد ابوالفضل ز انبوهى آن موج ، لعينى ز كمينگاه يكى تيغ بر آخت ، كه دستش ز سوى راست بينداخت ؛ ولى حضرت عباس وفادار، چو مرغى كه به يك بال برد دانه سوى لانه به منقار، به دست چپ او تيغ شرربار، همش مشك به دندان و بدريد ز عدوان زره و جوشن و خفتان ، كه ناگاه لعين دگر از آن زنا، دست چپش ساخت جدا، شد به ركاب هنر از كوشش و تا كرد دليران دغا از برخود دور، از زخم بدى خانه زنبور بد او خرم ومسرور، كه شايد ببرد آب بر كودك بى تاب ، سكينه كه بد آرام دل باب ، كه ناگاه لعينى ز كمينگاه دغا، تير رها كرد بر آن مشك و فرو ريخته شد آب ، نياورد دگر تاب ، سوارش نماند، از زبر زين به زمين گشت نگونسار، يكى ناله بر آورد، كه اى جان برادر، چه شود دگر به دم بازپسين شاد كنى خاطر ناشادم و بستانى از اين لشگر كين دادم و، سر وقت من آيى كه سرم شق شده از ضربت شمشير، دگر گر به تن اندر رمقى هست ، كه فرصت رود از دست . دگر اى غمزده وصاف مكن وصف شه تشنه لب كرب و بلا را...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388;ساعت 9:24;  توسط خادمين;  | 

هرچند كه راه هنر مدح نپويم 

حيف است ز اوصاف اباالفضل نگويم 

پرسند اگر سرور و سلطان ادب كيست 

جز نام اباالفضل به هر بزم نگويم 

روزى اگر از شهر وفا گم شوم آن روز 

كويى بجز از خانه عباس نجويم 

امروز اگر خار سر راه وفايم 

فردا چو گلى پيش ره يار برويم 

وقت است كه ساقى، مِى اخلاص و صفا را 

ريزد به سر و صورت و حلقوم و گلويم 

صد مخزن ديوان چه كنم مدح و ثنايش 

جز غنچه وصفش نتوان هيچ ببويم 

عمري است به درگاه اباالفضل گدايم 

همواره ثنا خوان خداوند وفايم 

من ساقى ام و باده من مدح نگار است 

مديون اباالفضل بود هركه خمار است 

لب تشنه از اين در اَحَدى دور نگردد 

ميخانه عشاق مگر بى كس و كار است 

هربتكده را حاوى يك‏صورت و معنى‏است 

مقصود من از بت رخ زيباى نگار است 

امشب كه پرى خانه معشوق گشودند 

رخسار مگو صورت او باغ بهار است 

او جن و پرى نيست كه انسان كريم است 

مشغول خداوند به هر ليل و نهار است 

شب قائم زهد است و سحر عازم هيجا 

گه عابد سجاده و گه شير شكار است 

دلدار من آن است كز او عيد بريزد 

از قامت او يكسره توحيد بريزد 

من تا به ابد دامن عباس بگيرم 

خواهم كه سر برگ گل ياس بميرم 

او داده مرا سر خط جانبازى و ايثار 

اينگونه ز استاد وفا درس بگيرم 

استاد مسلم به على اكبر ليلاست 

هرچند كه فرمود: تويى مرشد و پيرم 

ما در كَنَف يار چه گوئيم كه ارباب 

فرمود: كه عباس بود پشت و مجيرم 

او دست على؛ دست على دست خداوند 

هيهات من از دست خدا دست نگيرم 

جا داشت رُخ كعبه دوباره بشكافد 

گويد چو پدر بر پسر امروز اسيرم 

آن ماه كه خيزد به قدش جا زد خورشيد 

آمد ز نهان خانه خمخانه توحيد 

خمخانه توحيد همين جاست بيائيد 

ميخانه اميد همين جاست بيائيد 

كيل نظر و سنجش نور است جمالش 

پيمانه خورشيد همين جاست بيائيد 

آن معجزه را چشم مگو باغ ستاره است 

گلخانه ناهيد همين جاست بيائيد 

گر در طلب زندگى خُلد برينيد 

آن خانه جاويد همين جاست بيائيد 

آنجا كه شنيديد ازل تا به قيامت 

مستانه مستيد همين جاست بيائيد 

اين است به واللَّه خداوند مجسم 

پايانه تمجيد همين جاست بيائيد 

آن پاكدلانى كه به خلقت چو عروسند 

جا داشت كه دستان اباالفضل ببوسند 

موساست عصايش نى دستان اباالفضل 

عيساست خود از جُرگه مستان اباالفضل 

الياس كه بر مجمع درياست مُوكِّل 

خود تشنه يك جرعه مستان اباالفضل 

ايوب كه صبرش به جهان است زبانزد 

در صبر بُود مات غمستان اباالفضل 

ذوالكفل، كه مى‏كرد كفالت به رسولان 

خود تحت تكفل پى دستان اباالفضل 

يوسف كه بود بين رسل جلوه خورشيد 

باشد رخ او شمع شبستان اباالفضل 

ادريس كه درسش همه بود آيه حكمت 

در درس وفا طفل دبستان اباالفضل 

آن شكه كه مخول تب نمرود، شكسته 

حيران بت روى اباالفضل نشسته 

دل تشنه افراطى لبخند اباالفضل 

سر، طالب خطاطى سربند اباالفضل 

خواهند چو بخشند قداست به كلامى 

آيد به زبان آيه سوگند اباالفضل 

اوتاد اگر همت عباس بخواهند 

بايست ببندند كمربند اباالفضل 

قامت نه قيامت نه، امامت به پناهش 

خلّاق نياورد همانند اباالفضل 

دانيد كه نسل قمر نور كدامند؟ 

آرى مه و خورشيد دو فرزند اباالفضل 

چون صاحب تيغ علوى باز بيايد 

باشد علمش دست توانمند اباالفضل 

زيباست كمى روضه عباس بخوانيم 

سخت است ز پرپر شدن ياس بخوانيم 

در ميكده كام عطش آشام كه ديده؟ 

ميخانه بى ساقى و بى جام كه ديده؟ 

از دست كريمى ز بلندى كرامت 

بر پاى كريم اين همه اكرام كه ديده؟ 

بر روى زمين گرد علمدار رشيدى 

مشك و علم و بيرق گمنام كه ديده؟ 

در گرد طواف حرم خون خدايى 

بر جسم شفق لاله احرام كه ديده؟ 

از بعد رجز خوانى خونين حماسه 

بالين سر يار، دل آرام كه ديده؟ 

دو ديده و يك قلب به يك تير ندوزند 

اين شكل معمايى اهرام كه ديده؟ 

تا قامت اللهى آن ماه دو تا شد 

اى واى، ستون كمر شاه دو تا شد

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388;ساعت 9:6;  توسط خادمين;  | 

الا اى مادر باب الحوائج

تويى تاج سر باب الحوائج

 

تويى سرچشمه جود و سخاوت

كه هستى مصدر باب الحوائج

 

تو هستى ريشه اين نخل پر بار

بقاى كوثر باب الحوائج

 

بيا امشب كه چشمت گشته‏روشن

ببر ما را بر باب الحوائج

 

بخوان ما را در اين ميلاد عباس

غلام و نوكر باب الحوائج

 

بگو از اين عزيز آل حيدر

بگو در مقدمش از حال حيدر

 

على بار دگر زيور گرفته

عطا از حضرت داور گرفته

 

به مقصودش رسيده شكر گويد

دو چشمش بويى از كوثر گرفته

 

ببوسد دستهاى نازنينش

چو اين نوزاد را در بر گرفته

 

اگرچه نيست زهرا هست زينب

برادر را بغل خواهر گرفته

 

حسين و مجتبى مدهوش اويند

كه دل از هر دل و دلبر گرفته

 

كريمى حسن دردستهايش

كه او را ذوالكرم كرده خدايش

 

كسى همپايه آن باوفا نيست

كسى مانند او اهل دعا نيست

 

به پيشانى نشان سجده دارد

دلى چون او گرفتار خدا نيست

 

به كامش ريخته علم لدنى

اگر چه اوج علمش بر ملا نيست

 

بدون نام او سوگند بر عشق

كه نامى از حسين و كربلا نيست

 

ز بس از خود نشان داده كرامت

دلم باور ندارد او خدا نيست

 

خدايى خدا در دست عباس

تمام ماسوى سرمست عباس

 

مقامش در سما باب‏الحسين است

براى انبياء باب الحسين است

 

تمام اختيار عشق با اوست

كه از سوى خدا باب‏الحسين است

 

اگر از حضرت زهرا بپرسى

بگويد پور ما باب‏الحسين است

 

براى هركه اشك ديده دارد

شه مشكل گشا باب‏الحسين است

 

ز خاك علقمه گرديده معلوم

كه او در كربلا باب‏الحسين است

 

چو سقّا بود اما تشنه آب

«بنفسى انت» بر او گفته ارباب

 

حماسه آفرين كربلا اوست

امير دومين لافتى اوست

 

نشد شمشير در دستش بگيرد

عيان سازد همان شير خدا اوست

 

حريم علقمه در ياد دارد

عزيز حضرت خيرالنساء اوست

 

بگويد مشك پاره پاره با ما

عطش گويد به عالم باوفا اوست

 

چه لبهايى به دست او نشسته

تقرب آفرين اوليا اوست

 

به وصفش اين كلام آخر بيان‏است

عموى حضرت صاحب‏زمان است

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388;ساعت 8:3;  توسط خادمين;  | 

هرچند كه راه هنر مدح نپويم

حيف است ز اوصاف اباالفضل نگويم

 

پرسند اگر سرور و سلطان ادب كيست

جز نام اباالفضل به هر بزم نگويم

 

روزى اگر از شهر وفا گم شوم آن روز

كويى بجز از خانه عباس نجويم

 

امروز اگر خار سر راه وفايم

فردا چو گلى پيش ره يار برويم

 

وقت است كه ساقى، مِى اخلاص و صفا را

ريزد به سر و صورت و حلقوم و گلويم

 

صد مخزن ديوان چه كنم مدح و ثنايش

جز غنچه وصفش نتوان هيچ ببويم

 

عمري است به درگاه اباالفضل گدايم

همواره ثنا خوان خداوند وفايم

 

من ساقى ام و باده من مدح نگار است

مديون اباالفضل بود هركه خمار است

 

لب تشنه از اين در اَحَدى دور نگردد

ميخانه عشاق مگر بى كس و كار است

 

هربتكده را حاوى يك‏صورت و معنى‏است

مقصود من از بت رخ زيباى نگار است

 

امشب كه پرى خانه معشوق گشودند

رخسار مگو صورت او باغ بهار است

 

او جن و پرى نيست كه انسان كريم است

مشغول خداوند به هر ليل و نهار است

 

شب قائم زهد است و سحر عازم هيجا

گه عابد سجاده و گه شير شكار است

 

دلدار من آن است كز او عيد بريزد

از قامت او يكسره توحيد بريزد

 

من تا به ابد دامن عباس بگيرم

خواهم كه سر برگ گل ياس بميرم

 

او داده مرا سر خط جانبازى و ايثار

اينگونه ز استاد وفا درس بگيرم

 

استاد مسلم به على اكبر ليلاست

هرچند كه فرمود: تويى مرشد و پيرم

 

ما در كَنَف يار چه گوئيم كه ارباب

فرمود: كه عباس بود پشت و مجيرم

 

او دست على؛ دست على دست خداوند

هيهات من از دست خدا دست نگيرم

 

جا داشت رُخ كعبه دوباره بشكافد

گويد چو پدر بر پسر امروز اسيرم

 

آن ماه كه خيزد به قدش جا زد خورشيد

آمد ز نهان خانه خمخانه توحيد

 

خمخانه توحيد همين جاست بيائيد

ميخانه اميد همين جاست بيائيد

 

كيل نظر و سنجش نور است جمالش

پيمانه خورشيد همين جاست بيائيد

 

آن معجزه را چشم مگو باغ ستاره است

گلخانه ناهيد همين جاست بيائيد

 

گر در طلب زندگى خُلد برينيد

آن خانه جاويد همين جاست بيائيد

 

آنجا كه شنيديد ازل تا به قيامت

مستانه مستيد همين جاست بيائيد

 

اين است به واللَّه خداوند مجسم

پايانه تمجيد همين جاست بيائيد

 

آن پاكدلانى كه به خلقت چو عروسند

جا داشت كه دستان اباالفضل ببوسند

 

موساست عصايش نى دستان اباالفضل

عيساست خود از جُرگه مستان اباالفضل

 

الياس كه بر مجمع درياست مُوكِّل

خود تشنه يك جرعه مستان اباالفضل

 

ايوب كه صبرش به جهان است زبانزد

در صبر بُود مات غمستان اباالفضل

 

ذوالكفل، كه مى‏كرد كفالت به رسولان

خود تحت تكفل پى دستان اباالفضل

 

يوسف كه بود بين رسل جلوه خورشيد

باشد رخ او شمع شبستان اباالفضل

 

ادريس كه درسش همه بود آيه حكمت

در درس وفا طفل دبستان اباالفضل

 

آن شكه كه مخول تب نمرود، شكسته

حيران بت روى اباالفضل نشسته

 

دل تشنه افراطى لبخند اباالفضل

سر، طالب خطاطى سربند اباالفضل

 

خواهند چو بخشند قداست به كلامى

آيد به زبان آيه سوگند اباالفضل

 

اوتاد اگر همت عباس بخواهند

بايست ببندند كمربند اباالفضل

 

قامت نه قيامت نه، امامت به پناهش

خلّاق نياورد همانند اباالفضل

 

دانيد كه نسل قمر نور كدامند؟

آرى مه و خورشيد دو فرزند اباالفضل

 

چون صاحب تيغ علوى باز بيايد

باشد علمش دست توانمند اباالفضل

 

زيباست كمى روضه عباس بخوانيم

سخت است ز پرپر شدن ياس بخوانيم

 

در ميكده كام عطش آشام كه ديده؟

ميخانه بى ساقى و بى جام كه ديده؟

 

از دست كريمى ز بلندى كرامت

بر پاى كريم اين همه اكرام كه ديده؟

 

بر روى زمين گرد علمدار رشيدى

مشك و علم و بيرق گمنام كه ديده؟

 

در گرد طواف حرم خون خدايى

بر جسم شفق لاله احرام كه ديده؟

 

از بعد رجز خوانى خونين حماسه

بالين سر يار، دل آرام كه ديده؟

 

دو ديده و يك قلب به يك تير ندوزند

اين شكل معمايى اهرام كه ديده؟

 

تا قامت اللهى آن ماه دو تا شد

اى واى، ستون كمر شاه دو تا شد

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388;ساعت 7:2;  توسط خادمين;  | 

تمام غصه ام این است , پشت پا بخوری

 تو هم شبیه خودم نیزه بی هوا بخوری

 

 خـدا کند  که به فرقـم نـظر نـینـدازی

 هراس دارم از این عمق زخم جا بخوری!

 

 عـزیز فـاطـمه مـدیون زیـنبت کـــردم

 اگر  که ثانیه ای غصـه ي  مـرا بخـوری

 

 شبیه من جگرت آب می شود وقتی

 به زیر تیغ وسنان حرص خیمه را بخوری

 

 خلاصه عرض کنم حرف تیرها این است

 قـرار نیست که از آب کـربلا بـخـوری!؟

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:53;  توسط خادمين;  | 

هرچند به یاران نرسیدم که بمیرم 


دیدار تو می داد امیدم که بمیرم 



دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست 


من یک نفس این را دویدم که بمیرم 



با هر طپش افسوس نمردم که نمردم 


در خون تو اینبار طپیدم که بمیرم 



با دیدن هر زخم تو ای مزرعه زخم 


از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم 



می گفتم و می سوختم از ناله زینب 


وقتی زتنت نیزه کشیدم که بمیرم 



شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم 


در پای تو این زخم خریدم که بمیرم

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:47;  توسط خادمين;  | 

افتاد دست بلندي ، مشكي كه خالي خالي

پيش نگاه شريعه ، در همين جا ، اين حوالي



ظرفيت چشم او را ، كيفيت اين سبو را

هرگز نخواهيد فهميد اي ظرف هاي سفالي



اينجا همه تشنه هستند ، اين واقعيت ندارد

اين حرف ها را در آورد از خود فرات خيالي



خوردن ندارد بگوييد ، اين ميوه آبي ندارد

كي ديده سيراب گردد ، لب تشنه از مشكِ كالي



ديگر نمانده عمودي در خيمه ات تا بخيزي

دستي نمانده برايت تا چشم خود را بمالي



تو دست دادي و جايش يك مُشتِ پُر را خريدي

پس بالهايت گرانند بايد به بالت ببالي



گفتي برادر بيايد اين بوي سيب از حسين است

چشمي نداري ببيني : آمد ولي با چه حالي 



گفتند : آيا عمو رفت ، گفتند و آنقدر گفتند

شايد جوابي بگيرند اين جمله هاي سئوالي



ديدم قيامت بپا شد چشمي به حرف آمد و گفت :

اينجا همه آب خوردند از دستهاي زلالي



بعد از تو بايد بخشكد اندام هرچه كه درياست

بعد از تو بايد ببارد اين آسمان ، خشكسالي



تو سفره كردي دلت را تا ما گرسنه نباشيم

ما غافلان باز هر روز دنبال نان حلالي

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:46;  توسط خادمين;  | 

در آب جلوه کردی و موج عطش نشست 


در من ظهور کردی و کردیم خود پرست 



دست مرا گرفتی و چشم تو بسته شد 


در خود خراب گشتم و بند دلم گسست 



گفتم : مخواه سایه نشین علم شوم 


این آفتاب ، مغز حرم را گداخته است! 



روی فرات ، صورت در هم کشیده شد 


تا موج های اشک به چشم تو حلقه بست 



آیینه ای برای تماشا گذاشتم 


سنگی رسید و صورت آیینه را شکست 



دستی نمانده بود که مشکی زنم به آب 


حالا به جای مشک بنوش از لب دو دست
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:45;  توسط خادمين;  | 

سوغات تو از علقمه آیا بخورد تیر ؟ 


یک مشک پر از حسرت لبها بخورد تیر ؟



با دست رشیدت که در آغوش کشیدیش 


این آرزوی توست مبادا بخورد تیر



تا چند قدم مانده به بی تابی طفلی 


تو آمدی و آمدی .... اما بخورد تیر 



حالا که به این خیمه تشنه نرسیدی 


تو خواسته ای آن قد و بالا بخورد تیر



تو خواسته ای دست ترت را که بیفتد ...
 

چشمی که رسیده است به دریا بخورد تیر



تو خواسته ای حال که آبی نرساندی 


سرتا سر شرمندگی ات را بخورد تیر



تو خواسته ای تا همه دار و ندارت 


پیش قدم حضرت زهرا بخورد تیر

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:44;  توسط خادمين;  | 

در آب جلوه کردی و موج عطش نشست

در من ظهور کردی و کردیم خود پرست

 

دست مرا گرفتی و چشم تو بسته شد

در خود خراب گشتم و بند دلم گسست

 

گفتم : مخواه سایه نشین علم شوم

این آفتاب ، مغز حرم را گداخته است!

 

روی فرات ، صورت در هم کشیده شد

تا موج های اشک به چشم تو حلقه بست

 

آیینه ای برای تماشا گذاشتم

سنگی رسید و صورت آیینه را شکست

 

دستی نمانده بود که مشکی زنم به آب

حالا به جای مشک بنوش از لب دو دست

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:43;  توسط خادمين;  | 

شرم مرا به خيمه طفلان كه مى‏برد؟

مشك مرا به خيمه سوزان كه مى‏برد؟

 

ادرك اخا سرودم و ناليده‏ام ز دل

اين ناله را به محضر سلطان كه مى‏برد؟

 

سقا به خون نشست و علم بر زمين فتاد

با دختران خبر ز مغيلان كه مى‏برد؟

 

دستم فتاد و پنجه دشمن گشوده شد

اين قصه را به موى پريشان كه مى‏برد؟

 

دشمن به فكر غارت و معجر كشى فتاد

اين شرح را به طفل هراسان كه مى‏برد؟

 

اين غصه سوخت جان مرا صد هزار بار

سادات را به ناقه عريان كه مى‏برد؟

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:42;  توسط خادمين;  | 

وعده‏اى داده‏اى و راهى دريا شده‏اى

خوش به حال لب اصغر كه تو سقا شده‏اى

 

آب از هيبت عباسى تو مى‏لرزد

بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى

 

بى سجود آمده‏اى يا كه عمودت زده‏اند

يا خجالت زده‏اى وه كه چه زيبا شده‏اى

 

يا اخا گفتى و ناگه كمرم درد گرفت

كمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى

 

منم و داغ تو و اين كمر بشكسته

توئى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى

 

سعى بسيار مكن تا كه ز جا برخيزى

كمى هم فكر خودت باش ببين تا شده‏اى

 

مانده‏ام با تن پاشيده‏ات آخر چه كنم؟

اى علمدار حرم مثل معما شده‏اى

 

مادرت آمده يا مادر من آمده است

با چنين حال به پاى چه كسى پا شده‏اى

 

تو و آن قد رشيدى كه پر از طوبى بود

در شگفتم كه در اين قبر چرا جا شده‏اى

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387;ساعت 9:41;  توسط خادمين;  | 

چون خدا داد به ام البنین آن شاه زنان زیب جهان نور عیان سرو خرامان مه تابان گل بستان عرب اصل و نسب فرع و سبب عین و ادب *

از علی شیر خدا حیدر صفدر ولی حضرت داور وصی نفس پیمبر صاحب تیغ دو پیکر فاتح قلعه خیبر قاتل لشکر کافر ناظم نظم دو کشور علی والی اعلی عالم مسجد اقصی مرشد کامل و دانا به همه مردم دنیا

با وفا عین صفا یک پسری سیم و زری چون گهری گل پسری چون قمری پر ثمری پس علی آمد و بنشست و بفرمود به ام البنین ای مادر عباس به کاری که خدا خواست رضا باش *

تو بیاور ز محبت زره عشق و ارادت ببرم نور دو چشمان تر م را پسر م را گهر م را مه تابان قمرم را شجر پر ثمر م را تا بچینم گلی از باغ وصالش به جهان نیست مثالش همه عالم به خیالش نرسد کس به وفایش بخصالش *

ببرش بردن و بگرفت بدامان بنهادش غمی از دل بزدایش بزد بوسه بلعل لب فرزند عزیز ش بدو ابروی هلالش بدو چشمان عزیزش بدو بازوی رشیدش به گل روی جمالش و در اشک چو سیلاب روان کرد دو بنالید و بزارید و بگریید *

که ام البنین گفت که ای شاه سرافراز چرا می کنی آواز بگو مطلب این راز مگر عیبی و نقصی به دو دست پسر م هست که نالید ی و گرئیدی و رنجیدی فرمود نه و الله نبود عیب و عیوبی به دو دست پسر م نیست کسی برتر و بهتر ز عزیز دل حیدر که بود میر غضنفر *

بود این مطلع دیگر که بیاد آمده ما را ز کجا دشت بلا را آن زمانی که به صحرای بلا از ستم قوم دغا از حرم آل عبا تا به سماء ناله اطفال حسینم رود و غیرت عباس بجوش آید و به صف معرکه چون شیر غضبناک زند بر صف آن فرقه بیباک به آن مردم سفّاک بر آن لشکر بیباک به طرّاری و چالاک که از خون لعینان دغا روی زمین را کند او رنگ بسی می کند او جنگ به آن فرقه دل سنگ بیاید لب دریا کند از آب تمنا کفی از آب بگیرد ببرد نزد دهان تا به خیال لب عطشان حسین آید و زان آب ننوشد بخروشد و برون آید از آن آب لبش تشنه و بیتاب ببین شرم و حیا مهر و وفا را *

لشکر کافر خونخوار در آن بادیه بسیار به شمشیر جفا کار به یک بار بگیرند و ببندند سر راه یکسره به میر علمدار و یکی ظالمی از کینه ز جا می جهد از راه کمین می برد از سرور دین دست یسارش می کند باز به دست دگرش چنگ به آن فرقه دل سنگ چه ضرغام کند جنگ یکی ظالم دیگر ز کمینگاه غضنفر بدر آید سگ ابتر ببرد دست شهنشاه جهان فر زمان میر دلاور پسر ساقی کوثر بدم نیزه و خنجر بره دوست دو دستش زمی روی الستش شود او سر خوش صهبا زمی خالق یکتا همه از عشق تو لا صفت آن شه والا قمر هاشمیان حضرت عباس دل آرا که بود باب حوائج به همه  درد علاج است و همه کار رواج

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387;ساعت 11:14;  توسط خادمين;  | 

ای بزرگ خاندان آبها

آشنای مهربان آبها

در مقام شامخ سقائی ات

بند می آید زبان آبها

از حیاط مأذن چشمان تو

تا خدا آمد اذان آبها

با تماشای لب دریائی ات

آب افتاده دهان آبها

مثل دریائی ولیکن می دهی

مشک خشکی را نشان آبها

بر ضریح دست تو پیچیده اند

التماس گیسوان آبها

می رسید از دور بر اهل حرم

جمله سقا بمانِ آبها

زیر بار تیر های مشک تو

خورد گردید استخوان آبها

مشک و ختم و فاتحه هر گز نبود

این تصور در گمان آبها

بعد لبهای تبسم ریز تو

گریه افتاده به جان آبها

از وداع تو حکایت می کند

دستهای پر تکان آبها

گریه امروز مال چشم تو

گریه فردا ازآن آبها

راستی بی تو چه رنگی می شود

شعر های شاعران آبها                              

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387;ساعت 11:4;  توسط خادمين;  | 

داری به یک فرات بدل میکنی مرا

مضمون صد شریعه غزل میکنی مرا

 

من عمق بی کسی تو را درک میکنم

وقتی شبیه مشک بغل میکنی مرا

 

پیش تو هیچ مشکلی آنقدر سخت نیست

در ظرف چند ثانیه حل میکنی مرا

 

اینقدر در مدار خودت دور من مگرد

داری در این مدار ، زحل میکنی مرا

 

اظهار ضعف میکنی و خاک بر سرم

داری خدای عز و جل میکنی مرا

 

صبح است ساقیا و تو آیا به یک نگاه

مهمان دو پیاله عسل میکنی مرا؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387;ساعت 8:23;  توسط خادمين;  | 

آبی نبود اگر که تو سقا نمی شدی

مشکی نبود اگر که تو دریا نمی شدی

از سمت خانواده زهرا به سمت ما

فیضی نبود اگر که تو آقا نمی شدی

حالا که مثل نور شدی و قمر شدی

ای کاش هیچ وقت تو پیدا نمی شدی

این تیر با نگاش نظر می زند تو را

حالا نمی شد این همه زیبا نمی شدی

می خواستی که تیر نگیرد تن تو را

 کاری نداشت، خوش قد و بالا نمی شدی

تو جمع خیمه بودی و تقسیم کردنت

 ورنه در این مزار کمت جا نمی شدی

پیش قد حسین، تمامت شکسته بود

تقصیر تو نبود اگر پا نمی شدی

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387;ساعت 12:31;  توسط خادمين;  |