تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



عاقبت  در  سحر  از غصه   نجاتم   دادند                          وزدم  تیغ  مرا آب  حیاتم  دادند

وه چه فرخنده شبی بود شب وصل حبیب                      بین محراب مرا  اذن مماتم  دادند

عمری از زخم  تن یاس به  خود  پیچیدم                       عاقبت زان غم جانکاه اثراتم دادند

می روم چشم  به راه  است مرا  زهرایم                      سرخوشم  از پس ایام براتم دادند

  نگران  غم  عظمای  حسینم   زیرا                            خبر  از  واقعه  شط   فراتم   دادند

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 12:0;  توسط خادمين;  | 

من امیر کشور دلها بدم          شهسوار عرصه هیجا بدم

من که باب شهر علم وحکمتم    دومین شخص شخیص خلقتم

جانشینم برسفیر آخرین          صاحب عزمی عظیم وآهنین

تک سوارم روزها حین قتال      در عبادت بی بدیل وبی مثال

خطبه هایم در بلاغت اولین      آشنایم بر سما بیش اززمین

سرفرازم سرفرازازهرمحک       قوت من نان جوین است ونمک

راه من راه صراط المستقیم     بی قرار ازاشک چشم یک یتیم

من کیم مولای اصحاب الیمین    ساقی حوضم به روز واپسین

در میان ناروجنات النعیم          مهر من باشد به والله قسیم

یاد من عقده گشای دل بود    نام من مفتاح هر مشکل بود

کعبه از یمن قدومم محترم        ریزه خوار خوان من جودوکرم

با تمام افتخاروصولتم           بی کران باشد محیط غربتم

کس ندیده رهبری را اینچنین    از جفای ناکسین خانه نشین

من چه گویم از غم دیرینه ام     آن غمی کاتش زده برسینه ام

پیش چشمم باغ را آذر زدند      ناسپاسان لطمه برکوثر زدند

استخوانی در گلو خاری به چشم   در غمش اشکم بود جاری  به چشم

حالیا هستم به جنت رهسپار     عازمم من عازم دیدار یار

می کشم پر رو سوی دارالقرار     به خدای کعبه گشتم رستگار

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 12:0;  توسط خادمين;  | 

شمع مى‏سوخت ولى نور نداشت

جمع، بى پرتو او شور نداشت

 

ماهتابى كه به رخ رنگ نداشت

غير ناله به لب آهنگ نداشت

 

لاله‏اى سرخ كه پرپر مى‏گشت

مست از باده كوثر مى‏گشت

 

باغبان و غم مرگ ياسش

ديدن سوختن احساسش

 

كيست اين بحر غم ديرينه

كيست اين كشته زخم سينه

 

مردِ حق باشد و حقش بردند

همه عمر دلش آزردند

 

مغرب عشق عجب پر شفق است

مردِ حق رَهسِپَرِ كوىِ حق است

 

نخلها، زمزمه قرآن كو؟

ناله هر شب نخلستان كو؟

 

كيست بر كوفه دل جان بخشد

نان و خرما به يتيمان بخشد

 

ياد ويرانه نشينان باشد

خسته ازغربت دوران باشد

 

كيست غم درنگهش اوج زند

خون سر در غم او موج زند

 

پر فلك هست ز فرياد دلش

خون سر آمده امداد دلش

 

شهر، پر از غم افزونش شد

كوچه‏ها، گلشنى از خونش شد

 

سيل ايتام سوى خانه او

اوست شمع و همه پروانه او

 

هر يتيمى به لبش ذكر جليست

شير آورده و گريان عليست

 

اى نمازى كه شكستت دادند

سَنَدِ عشق به دستت دادند

 

روزه عمرِ تو افطار شده

با گلت وعده ديدار شده

 

كعبه‏اى، قبله ترا مى‏پويد

روز و شب نام ترا مى‏گويد

 

حج عشاق صفاى قدمت

هفت آفاق مريد كرمت

 

ليلى زينب مجنون، مولا

خيز از بستر پر خون، مولا

 

باده از روى حسن سير بنوش

خيز، مسموم جفا، شير بنوش

 

اين حسين است صدايت بزند

بوسه گهگاه به پايت بزند

 

خيز محراب ترا مى‏خواهد

دل اصحاب ترا مى‏خواهد

 

فاتح بدر، ز پا افتادى؟

ليلةالقدر، ز پا افتادى؟

 

بعد تو قنبر تو مى‏ميرد

شاهِ دين، منبر تو مى‏ميرد

 

مأذنه بانگ اَذان مى‏خواهد

كودكى آمده نان مى‏خواهد

 

كوچه‏ها پر شده از طفل يتيم

همه هستند در اين داغ سهيم

 

شير آورده تو را مى‏جويند

اشك آلوده پدر مى‏گويند

 

مظهر عشق و شهادت خواهى

جرم تو چيست؟عدالتخواهى

 

خسته‏اى را كه تواَش يار شدى

در تب سخت پرستار شدى

 

طرد بود از همه، يارش گشتى

همدم آن دل زارش گشتى

 

در سحرگاه شب نوزدهم

ديد چشمان خدا، آن كژدم

 

نيش زد بر جگر سوخته‏ات

رنگ خون زد رخ افروخته‏ات

 

در يَمِ خون سَرَت نوح شدى

راحت از سينه مجروح شدى

 

باز هم صحبت از آن سينه شده

صحبت غربت ديرينه شده

 

سينه‏اى را كه سِپَر گشت تو را

خرد شد، دفع خطر گشت تو را

 

تو كه با محنت و غم خو دارى

ماتم سينه و بازو دارى

 

غم مخور، هست عيان از حالت

فاطمه آمده استقبالت

 

زائر غنچه و ياسى ديگر

غير زهرا نشناسى ديگر

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 11:40;  توسط خادمين;  | 

اين جزر و مد چيست كه تا ماه مي رود؟

درياي درد كيست كه در چاه مي رود؟

 

اين سان كه چرخ مي گذرد بر مدار شوم

بيم خسوف و تيرگي ماه مي رود

 

گويي كه چرخ بوي خطر را شنيده است

يك لحظه مكث كرده، به اكراه مي رود

 

آبستن عزاي عظيمي است، كاين چنين

آسيمه سر نسيم سحرگاه مي رود

 

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان

يا آفتاب روي زمين راه مي رود؟

 

در كوچه هاي كوفه صداي عبور كيست؟

گويا دلي به مقصد دلخواه مي رود

 

دارد سر شكافتن فرق آفتاب

آن سايه اي كه در دل شب راه مي رود
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 11:39;  توسط خادمين;  | 

اولین مظلوم عالم آه را گم کرده است

رهبر راه خدا همراه را گم کرده است 


یک توقف پشت در صد بغض مانده در گلو

تا کنار قبر مخفی چاه را گم کرده است 


هیچ فانوسی دگر در کوچه ها روشن نبود

نیمه شب خورشید یثرب ماه را گم کرده است 


انتهای شب صدای زخمی اش آید بگوش

اختیار از ناله ی شبگاه را گم کرده است 


تا اذان صبح از بس ناله زد خوابش گرفت

خواب دید آن شب حسینش راه را گم کرده است 


ابرهای بی صدا از دیده اش دریا گرفت

رعد و برق نعره اش ناگاه را گم کرده است 


یاد آن روزی که گفتا مجتبی نجوا کنان

گامهای مادرم درگاه را گم کرده است 


درد تنهایی خود را با که گوید مرتضی

با که گوید شیعه ای آگاه را گم کرده است 


شهر اشباه الرجال اینجاست ای زهرائیان

امت بی درد اردوگاه را گم کرده است 


کاش از این بیشتر پنهان نماند منتقم

عصر عاشورائیان خونخواه را گم کرده است

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 11:37;  توسط خادمين;  | 

بعد از رکوع رکعت دوم شهید شد

در پیش چشم این همه مردم شهید شد

 

جرمش همین که نان جو میخورد سفره اش

این مرد هم به خاطر گندم شهید شد

 

عمری از آشتی خدا گفت و عاقبت

در راه رفع سوء تفاهم شهید شد

 

او چشم بست از کلمه بیست و پنج سال

تا خواست پا دهد به تکلم شهید شد

 

این شصت و سومین سحر بیست و پنجم است

پیدا کنید در شب چندم شهید شد

 

تنها نگین در نجف رفت زیر خاک

این دُر آبدار نشد گم ، شهید شد

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 9:12;  توسط خادمين;  | 

آزرده طعم دورى از يار را چشيده

روى سحر قدم زد با كسوت سپيده

 

روى زمين قدم زد با آسمان سخن گفت

از ابرها بپرسيد از گفته و شنيده

 

مى‏رفت سوى مسجد امّا نه مثل هر شب

چون عاشقى كه وقت وصل دلش رسيده

 

تكبير گفت و الحمد تا انتهاى سوره

بهر ركوع خم شد با قامتى خميده

 

بر خاست از ركوع و آرام رفت سجده

اشك خداست اين كه روى زمين چكيده

 

تيغى فرود آمد كعبه شكست و تسبيح

محراب ماند و تيغى كاين كعبه را دريده

 

او سجده كرد امّا سر بر نداشت ديگر

سجده به اين طويلى مسجد به خود نديده

 

كعبه شكست برداشت امّا نه بهر ميلاد

نزديك شد زمان ديدار يك شهيده

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 9:11;  توسط خادمين;  | 

سرچشمه ی عشق با علی امده است

گل کرده بهشت تا علی آمده است

شد کعبه حرمخانه ی میلاد علی

کز کعبه صدای یا علی آمده است

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388;ساعت 16:47;  توسط خادمين;  | 

بر مولود کعبه از دل و جان صلوات

تقدیم به ارواح شهیدان صلوات

میلاد امیر مومنان آمده است

بفرست بر آن گوهر تابان صلوات

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388;ساعت 16:46;  توسط خادمين;  | 

قاصد آمد امشب از ره با شتاب

پس زد از رخسار زیبایش نقاب

گفت هستم حامل پیغام دوست

نامه ای آورده ام از آن جناب

نامه ای با عطر گل آمیخته

نامه ای خوشبو تر از مشک و گلاب

نام دلبر صبر و تاب از من ربود

گشت در ملک وجودم انقلاب

با دلی لبریز از عشق و امید

مهر از نامه گشودم با شتاب

متن آن نامه ز خط نور بود

این چنین از دوست بر من شد خطاب

بعد بسم الله رحمان رحیم

با درود بر حضرت ختمی معاب

مجلس جشنی است امشب در نجف

از شما دعوت شده با انتخاب

بار دل را جمع کن بهر سفر

عشق هم مسئول ایاب و ذهاب

مجلس امشب به صرف مستی است

ساقی میخانه امضاء بوتراب

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388;ساعت 14:46;  توسط خادمين;  | 

نقطه سر خط با شتاب بنویسید

با خط درشت بی حساب بنویسید

تکلیف شب شماست در دفتر دل

صد مرتبه از ابوتراب بنویسید

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388;ساعت 14:44;  توسط خادمين;  | 

ای دل بيا مناقبی از اصفيا بخوان .............. يک شمه ای ز تاج سر اوليا بخوان

با خاکيان ، کواکبيان ، آسمانيان ............... يک دم حديث کنت مع الانبيا بخوان

از مظهرالعجائب عالم نمی بدان ............. وز مظهرالغرائب حق کيميا بخوان

در مصحف خدا لقبش هل اتی ببين ................ واندر زبور نام ورا ايليا بخوان

سرمايه ولای علی را به جان بخر ................. خود را فراتر از همه اغنيا بخوان

خاک در سراچهء قنبر غلام او .................. بر ديدگان خويش چنان توتيا بخوان

                نيت علی است ، حلقه علی ، ذکر ما علی است

              برتر علی است ، خواجه علی ، ذوالعلی علی است

قفلی که بی کليد بود وا نمی شود .............. بيت خدا بغير خدا جا نمی شود

خانه بغير صاحب خود ره نمی دهد ............ کعبه بدون نام علی وا نمی شود

ديوار هم برای علی باز می شود ............. کاری که بهر هيچ کس امضاء نمی شود

تنها ميان بيت خدا آشنا بود ................... اين خانه غير خوبش پذيرا نمی شود

بنت اسد نه، ام اسد ، راه وا کنيد ............. جز ماده شير مادر مولا نمی شود

             خلقت علی است ، قبله علی ، عشق ما علی است

                     فرياد کعبه هم به خدا ذکر يا علی است

مادر به زادگاه علی خيره مانده است ..... کعبه به پيشگاه علی خيره مانده است

اطراف بيت، گرد حرم، دور تا به دور ........ يک امتی به راه علی خيره مانده است

ناگه خبر رسيد که هجران به سر رسيد ...... عالم از اين پگاه علی خيره مانده است

آمد برون ز کعبه خداوند نوريان ........... مادر به روی ماه علی خيره مانده است

لبخند آشنا به پيمبر نشاط داد ............. احمد از اين نگاه علی خيره مانده است

حجاج اگر هنوز طواف حرم کنند ......... خلقت به زادگاه علی خيره مانده است

               جنت علی است ، کوثر علی ، مصطفی علی است

                      ذکر نبی و فاطمه يا مرتضی علی است

تبريک ای خلايق سرمد علی رسيد .......... خيزيد ای سپاه محمد علی رسيد

خيزيد ای گروه رسولان به پای عشق ........ بر انبياء مبصر و ارشد علی رسيد

گيرم گواه آيهء پاگ مباهله ................ جان جهان و هستی احمد علی رسيد

بر طاق عرش بر در جنت به آسمان ......... بنوشته با خطوط زبرجد علی رسيد

سر عباد، رکن بلاد، آيه رشاد .............. مقصود را تجسم مقصد علی رسيد

               عزت علی است ، شوکت علی ، جانفزا علی است

             فرقان علی است ، طارق علی ، والضحی علی است

عشقش بود شراره ولی حر نار نيست ......... مهرش بود هماره غمی گه گدار نيست

نامش اگر علی است ز اعلی گرفته است .... منشق ز حی و دور ز پروردگار نيست

دست خدا، جمال خدا، ديدهء خداست ...... پس کيست آن نگار اگر کردگار نيست

ما چون مسافريم و علی ساربان عشق ..... ديگر غم و فراز و نشيب و حصار نيست

آن مجمعی که ذکر علی نيست زينتش ...... دارای هيچ منزلت و افتخار نيست

پيداست از رخی که ندارد غم علی .......... هر چند آدمی است ولی مايه دار نيست

                    زينت علی است ، منجی علی ، مه لقا علی است

                    يعسوب علی است ، قائد علی ، مقتدا علی است

سرمايه ولايت مولاست هستی ام ......... جام می ولای علی داده مستی ام

پيمانهء محبت او جرعه جرعه نيست ........ درياست باده ای که کند مست مستی ام

هيئت بهانه نيست که ميخانهء دل است ........ محکم کند به ميکده عهد الستی ام

با خصم او به غير برائت نمی شود ...... بيعت به دشمنش نکند پاک دستی ام

ما خلق برتريم که با مهر حيدريم ........ اين است رمز و راز سويدای هستی ام

دست مرا بگير علی جان هزار جای .... کز سوی توست نعمت يکتا پرستی ام

                عصمت علی است ، پاکی علی ، با صفا علی است

                    کعبه علی است ، مکه علی و منا علی است

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388;ساعت 9:19;  توسط خادمين;  | 

هر جا ز علی(ع) مدد گرفتیم

خیریت بی عدد گرفتیم

هرجا پی غیر او پریدیم

خیری ز عروجمان ندیدیم

هر جا به علی(ع) امید بستیم

از مهلکه های راه رستیم

هر جا که امیدمان جز او بود

چون آب مضاف بر وضو بود

هر جا که علی(ع) نگاهمان کرد

سر زنده و رو به راهمان کرد

مخفی خود از آن نگاه کردیم

تا سر به دل گناه کردیم

هر جا ز علی(ع) سوال کردیم

از نفس سوال حال کردیم

هر جا که علی(ع) جوابمان داد

از دست خودش شرابمان داد

هر جا که علی(ع) به ما نظر کرد

شیطان ز فریب ما حذر کرد

ما لیک ورا رها نکردیم

یک عمر جز ادعا نکردیم

هر جا ز علی(ع) طلب نمودیم

باب دگری به او گشودیم

فی الجمله علی جوابمان داد

خیریت بی حسابمان داد

ما چون به علی(ع) امیدواریم

از مرگ غمی به دل نداریم

هرکس به علی(ع) امیدوار است

بر شانه ابرها سوار است

هر کس پی جز علی(ع) قدم زد

بد عاقبتی به خود رقم زد

ما عبد ولایت علی(ع) ایم

سرخوش ز عنایت علی(ع) ایم

ما ریزه خوران خان اوییم

دیری است که میهمان اوییم

جز آنچه علی(ع) دهد نپوشیم

جز آنچه علی(ع) دهد ننوشیم

پرداخته خرج خانه مان را

داده همه آب و دانه مان را

یک عمر به ما هر آنچه شد داد

ما را به خودش نمود معتاد

معتاد به دانه علی(ع) ایم

مستاُجر خانه علی(ع) ایم

ما کفتر جلد بام اوئیم

ماُوا به جز از نجف نجوئیم...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388;ساعت 8:34;  توسط خادمين;  | 

نصيبم شد غمت الحمدللَّه

دلم شد محرمت الحمدللَّه

 

من و درماندگى صد شكر يارب

من و بيش و كمت الحمدللَّه

 

تبارم كوثر و از طيف نورم

سرشكم زمزمت الحمدللَّه

 

دلم در صيقل دستت جلا يافت

فتادم در يَمَت الحمدللَّه

 

تو را تا وسعت رب مى‏پرستم

اگر مى‏گويمت الحمدللَّه

 

تويى كه ريشه هر ذوالمعالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

 

به دشت سينه‏ها اُلفت نشينم

كه مدّاح اميرالمؤمنينم

 

گره بند قباى مرتضايم

پى يك رشته از حبل المتينم

 

اگر خواهى بسوزان يا كه بردار

هر آنچه كشت كردى در زمينم

 

تملّك نيست حتى در حياتم

تصرّف كن دلم را مستكينم

 

يمينى گم شده، اندر يسارم

يسارى نيست گشته در يمينم

 

غمت باده، دلم جام هلالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

 

مرا در ظلّ نامت آفريدند

ملائك را غلامت آفريدند

 

دل مؤمن اگر عرش خدا شد

دل از دارالسّلامت آفريدند

 

پيمبر را به وادى محبّت

گرفتار مَرامت آفريدند

 

تو را «المؤمنون» محتاج ذكر است

كه مصحف را كلامت آفريدند

 

نبوت گر چه شد پيش از امامت

تو را پيش از امامت آفريدند

 

مبادا سينه از شوق تو خالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

 

جنون آشفته موى تو باشد

لطافت ليلىِ خوى تو باشد

 

تماماً جز تو را تكفير كردم

خدا در طاق ابروى تو باشد

 

نه اينكه ما برايت خاكساريم

نبى هم كُشته روى تو باشد

 

تو آن بابى كه گشتم مبتلايت

حساب و رجعتم سوى تو باشد

 

تو را ايزد براى خود على گفت

خدا دلداده هوى تو باشد

 

تو بالاتر ز هر اوج كمالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

 

تو را با جامه‏هايت مى‏شناسند

ز تمكين گدايت مى‏شناسد

 

تو را همراه پيغمبر به معراج

ملائك از صدايت مى‏شناسند

 

تمام انبياء حتى محمّد

خدا را با ولايت مى‏شناسند

 

نه تنها حق به تو معروف گشته

تو را هم با خدايت مى‏شناسند

 

تمام خاكهاى راهت اى يار

تواضع را ز پايت مى‏شناسند

 

تو هجرى و تو شوقى و وصالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

 

اگر زخم است دل، دارو تويى تو

وگر زشت است دل نيكو تويى تو

 

نمى‏خواهد دلم الا غمت را

اگر من لااِلهم، هو تويى تو

 

اگر كه مصطفى خُلق عظيم است

قسم بر مصطفى آن خو تويى تو

 

مُراد من تويى از هر اشاره

خط و خال و لب و ابرو تويى تو

 

به هر در مى‏زنم وجه تو بينم

به هر جا بنگرم، هر سو تويى تو

 

تو مُنْشَقْ گشته از حىِّ تعالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

 

نگاه نخلها چشم انتظارت

تمام مستمندان بيقرارت

 

امامت كن به بانوى مدينه

كه گيرد خون ز تيغ ذوالفقارت

 

ميان خانه خود عرش دارى

كه دُخت مصطفى شد خانه دارت

 

تو كه خود صاحب فصل بهارى

طلوع فاطمه باشد بهارت

 

كنار مصطفى لب بسته ماندى

سَلونى بعد احمد شد شعارت

 

نباشد در ولاى تو زوالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

 

بده بر انتظار ديده تسكين

مرا هم بهر يك ديدار بگزين

 

ركوعى تازه كن سائل رسيده

نگينى لطف كن همراه تمكين

 

اگر نذرى ميان خانه دارى

دوباره قرص نانى ده به مسكين

 

به وقت آن طلوعات سه گانه

دمى هم يار اين شوريده بنشين

 

زكاتى گر دهى ما مُستحقّيم

اگر بذلى كنى گرديم تأمين

 

ندارم جُز شما از حق سؤالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

 

ميان خطبه‏ها حرفم كن ايدوست

نگاه لطف بر طَرْفم كن ايدوست

 

بِكن در سينه‏ام چاه غمت را

چو آمد خونِ دل  وقفم كن ايدوست

 

از آن خرما كه سلمان را چشاندى

كمى در بين اين ظرفم كن ايدوست

 

وسيعم كن به شرح سينه خود

شبيه چشم خود ژرفم كن ايدوست

 

نگاهم جنبه خواهش گرفته

نگاهى از در لطفم كن ايدوست

 

تو خود بهتر ز هر رزق حلالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388;ساعت 8:3;  توسط خادمين;  | 

سکان زمین و آسمان است علی

سلطان همه جهانیان است علی

گلواژه ی منشق از علی اعلاست

سر چشمه ی فیض بی کران است علی

آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد

مشهور به هفت آسمان است علی

سر سلسله خلیل عبادالرحمن
آن بنده ی سر به آستان است علی

برتر ز علی رب جلی خلق نکرد

آقای همه بهشتیان است علی

از بعد نبی بر همه ی مخلوقات

از جانب دوست ارمغان است علی

اول وصی پیمبر اعظم اوست

بر دین رسول روح و جان است علی

شاگرد محمد امین است ولی

استاد همه پیمبران است علی

دستور تمام انبیا در دستش

حق را شب معراج لسان است علی

هستند امامان مبین رهرو او

یعنی که امیر کاروان است علی

همتای امیر عشق تنها زهرا ست

با دخت رسول همزبان است علی

بر هر نبی و ولی ولی الله است

مولای جمیع انس و جان است علی

در نور محبتش پر از جاذبه است

محبوب قلوب شیعیان است علی

بر غیب و شهود حاکم و سلطان است

آگاه ز راز کهکشان است علی

جنت یکی از صنایع دستانش

صنعتگر آفریدگان است علی

ایمان و نماز و اصل اسلام علی است

توحید و معاد عارفان است علی

مفتاح علوم ایزدی در نزدش

دیباچه ی علم لا مکان است علی

این است گواه لا مکان بودن او

یک شب به چهل مکان عیان  است علی

مولا و امام متقین کیست علی است

حقا که امیر مومنان است علی

سلمان که سبو از می منّا نوشید

او ظرف و در آن قطره چکان است علی

میثم سر دار از علی می گوید

با لله می وصل عاشقان است علی

قنبر که غلامی علی منصب اوست

او سالک و پیر راهدان است علی

در مرکز وحی کاتب وحی علی است

بر حامل وحی تر جمان است علی

گنجینه ی مخفی معارف مولاست

آئینه ذات مستعان است علی

تفسیر مبین فطره الله علی است

عشقش به دل پیر و جوان است علی

آیات مبین مدیحه اوصافش

هر سوره و آیه آرمان است علی

قرآن بدون او به قرآن جعلی است

تا ناطق و منطق و بیان است علی

دانید که سرّ اسم اعظم در چیست

اکسیر به رمز کن مکان است علی

در اولُ الاولین عیان کیست علی است

در آخر الآخرین نهان است علی

احسان قدیم و حکم فرمای ازل

مسجود همه فرشتگان است علی

موسای قلندر از علی نیل گشود

بر کشتی نوح پشتوان است علی

عیسا نه به خویش مرده را زنده کند

تجدید حیات مردگان است علی

میزان و قسیم نار و جنت حیدر

آری به صراط میزبان است علی

عنوان علی به چهره ها منقوش است

نامش به رخ موالیان است علی

با این همه مظهر العجائب  بشر است !

یا اینکه خداوند جهان است علی

افتاده بیا که دستگیر تو علی است

بر بازوی نا توان توان است علی

بر سائل خود زکات بخشد به رکوع

با قاتل خویش مهربان است علی

نیروی ولایتش محک بر همگان

بر جمع خلایق امتحان است علی

در روز نبرد تک سوار عرب است

در عرصه صبر قهرمان است علی

خیبر شکن و صف شکن و بت شکن است

هنگام مصاف پهلوان است علی

هر ضربه که می زند به شیطان رجیم

تضمین بهشت جاودان است علی

لشگر عددی نبود در حرب علی

 تشنه به قتال کافران است علی

در معرکه چشم فتنه را کور کند

شمشیر به فرق دشمنان است علی

با خنده مظلوم علی خشنود است

ویران گر ظلم پیشه گان است علی

با اشک یتیم دیده اش بارانی

با قوْتِ فقیر شادمان است علی

قانع به نمک و قرص نانی باشد

با اینکه نعیم آب و نان است علی

آن زاهد شب که شیر روزش خوانند

سالار همه دلاوران است علی

آری سه طلاقه کرد دنیایی را

الحق که امام زاهدان است علی

هر ذائقه با ولای او شیرین است

عطر گل و طعم زعفران است علی

او را نشناخت جز خدا و احمد

از بس که لطیف و دلستان  است علی

آن میر مهیمنی که ما را در حشر

از دوزخیان نگاهبان است علی

روزی که کسی به داد امت نرسد

آنکس که به فکر دوستان است علی

امضای شفاعت است با مهر علی

در حشر جواز مومنان است علی

آرامش شیعیان عا لم مهدی است

آرامش صاحب الزمان است علی

از عدل علی که می توان گفت سخن

جایی که شهید هر زمان است علی

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388;ساعت 7:50;  توسط خادمين;  | 

شاهنشهی و شد نجفَت مرکز شاهی

ایوان تو نور است و جهان جمله سیاهی

 

گر پای کسی در حرمت جای بگیرد

از لطف خریدارشوی تو به نگاهی

 

من رعْیَتِ مُلک توام ای شاه ولایت

شاهی بنما و بده بر ما تو پناهی

 

دیوار حرم، سنگ حرم، صحن و سرایت

دل را ببرد تا به خدا، گر که بخواهی

 

گر قسمت من بوسه به خاک نجف افتد

سخت است بیارم به حرم، بار گناهی

 

از دور اگر چشم من اُفتد به ضریحت

گویم که بگردم به فدای تو الهی

 

گمگشته طوفان بلاها به سراغت

آید نشود در دو جهان غرق تباهی

 

دریا مَثَلِ کوچک بحر کرم توست

می میرد اگر آب ننوشد لب ماهی

 

از کودکی‌ام حب تو با شیره ی جان داد

مادر به امیدی که که شوم آنچه تو خواهی

 

یک عمر دلم را به تو بستم که از آن رو

گویی بمن ای شاه، تو هم جزء سپاهی

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388;ساعت 7:49;  توسط خادمين;  | 

عالم ز ازل یکسره اظهار علی(ع)بود
هر ذره که دیدیم ز آثار علی(ع)بود

کنکاش نمودم چو صداهای دلم را
دیدم ضربانش همه تکرار علی(ع)بود

هر کس به مقامات رسید از همه دهر
در زندگی اش نوکر دربار علی(ع)بود

حاضر شود آزاده به صحرای قیامت
آن کس که همه عمر گرفتار علی(ع)بود

هر نغمه که بیرون شده از سینه عود و
تنبور و دف و چنگ و نی و تار،علی(ع)بود

آن کس که به خورشید نگه کرد و پس از آن
خورشید پر از نور شد انگار علی(ع)بود

صد بار نگه کردم و دیدم که ز مشرق
خورشید نه بر آمد و هر بار علی(ع)بود

هر کس که شهید ره حق شد ز علی(ع) شد
ذکر لب منصور سر ِ دار، علی(ع)بود

از پل به سلامت گذرد روز قیامت
آن کس که به عمرش همه بیمار علی(ع)بود

هر لطف و عنایت که به من شد همه عمر
کاویدم و دیدم که همه کار علی(ع)بود

هر جا سخن از عشق شنیدیم برفتیم
مقصود فقط زین همه دیدار علی(ع)بود

در خانقه افسوس ولی هرچه که دیدم
_ بی پرده بگویم _ همه انکار علی(ع)بود

بی معرفتش ذکر علی(ع) بر لبشان سرد
ذکر لبشان مایهء آزار علی(ع)بود

در عالم ذر خود به علی(ع) عرضه شدیم و
ما برده بازار و خریدار،علی(ع)بود

"تا الله لقد آثرک الله علینا"
از روز ازل مجد سزاوار علی(ع)بود

اسرار خدا را به پیمبر شب معراج
گفتند و گویندهء اسرار،علی(ع)بود

آیات الهی تهی از نور علی(ع)نیست
هر صفحه قرآن همه سرشار علی(ع)بود

در وصف خدا بس که علی(ع) بندهء او بود
در وصف علی(ع)بس که خدا یار علی(ع)بود

در اوج همه خواسته هایم فقط این است
گویند که این برده بازار علی(ع)بود

ای کاش بگویند مرا روز قیامت
گر شیعه نبوده است هوادار علی(ع)بود

این بیست و یک بیت که من زمزمه کردم
_گفتم که بدانی_ همه اشعار علی(ع)بود...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387;ساعت 9:41;  توسط خادمين;  | 

علي (ع) مولاي ما و شاه دين است



شفيع امت و حبل المتين است



به او ايمانم از روي يقين است



نگاه من به دنيا اين چنين است:



تمام لذت عمرم همين است



که مولايم اميرالمومنين است



به دنبال علي (ع) افتاده ام من



چه راهي بهتر از اينگونه رفتن



زبانم از بيان اوست الکن



همي گويم پس از يک عمر گفتن:



تمام لذت عمرم همين است


که مولايم اميرالمومنين است


 


من از دلدادگان کوي اويم



که جز حب علي (ع) راهي نپويم



و جز ذکر علي (ع) چيزي نگويم



و اين است آنچه باشد در گلويم:



تمام لذت عمرم همين است


که مولايم اميرالمومنين است 



بگويم با علي (ع) هر مشکلم را



که معني داده عمر باطلم را



ز او بگرفته اند آب و گلم را



بگويم گر هم حرف دلم را :



تمام لذت عمرم همين است


که مولايم اميرالمومنين است


 


بدون اذن مولا (ع) من نبودم



که من قائم به او باشد وجودم



به هر شعري به نام او سرودم



همين يک نکته را هي مي گشودم :



تمام لذت عمرم همين است


که مولايم اميرالمومنين است


 


از اول خاکم از خاک علي (ع) بود



خدا آب محبت را بيفزود



که نوح و موسي و عيسي و داوود



وحتي خضر را ديدم که فرمود:



تمام لذت عمرم همين است


که مولايم اميرالمومنين است


 


چو در اين آسمان قدري پريدم



نگه کردم به هر چيزي رسيدم



تعجب کردم از آني که ديدم



که از هر ذره اي اين را شنيدم :



تمام لذت عمرم همين است


که مولايم اميرالمومنين است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387;ساعت 8:46;  توسط خادمين;  | 

قصه هاي زورمندان ديدم و بسيار ديدم


چون علي در عرصه ي عالم هماوردي نديدم


از بزرگان داستانها خواندم و بسيار خواندم -


راستي در آفرينش چون علي مردي نديدم .


 


هرچه خواندم از علي سرمايه ي توحيد من شد


من بنور شاه مردان يافتم راه خدا را


مکتب پيغمبران را او معلم بود و منهم -


در جمال پاک او ديدم جمال انبيا را .


 


هيچگه در آفرينش بي علي سيري نکردم


من به نور صبحگاهي ديده ام نور علي را


از خدا هرگز ندانستم جدا او را که ديدم


روز و شب در گردش چرخ زمان دست ولي را .


 


قصه ها از پهلوانهان خوانده ام ، اما چه گويم ؟


پهلوان هرگز نريزد اشک پيش مستمندان


ليکن اي آگه دلان ! تاريخ ميداند که هردم


ديده اند اشک علي را پيش روي دردمندان .


 


عاجزي در دست ظالم ، ظالمي بدخواه عاجز


هر که را غير از علي ديدم ، بدين هنجار ديدم


شاه مردان را بکوي دردمندان اشکريزان


ليک با گردنکش خودکامه ، در پيکار ديدم


 


داستان پهلوانان را بسي خواندم و ليکن


زورمندان را نباشد رسم و راه مهرباني


جز علي شير خدا کس را نانم کز سر مهر -


اشک ريزد بر يتيمان در شکوه پهلواني


 


روزها شير خدا بود و دل مردم نوازش


شامها اندوه مردم بود و چشم اشکبارش


در جوانمردي فريد دهر بود آن بي همانند


لا فتي الا علي ، لا سيف الا ذو الفقارش .


 


اي علي اي تکسوار پهن دشت آفرينش !


من چه گويم ، قطره وصف پهن دريا کي تواند ؟


تو ابر مردي ، يگانه گوهر بحر وجودي


بي قريني در جهان ، و ين نکته را تاريخ داند .


 


آيه ي « اليوم اکملت لکم دين » فاش گويد :


تو اميد امتي ، شاهنشه خم غديري


اي علي ! بر شانه ي پاک محمد پا نهادي -


تا بداند عالمي ،‏ در آفرينش بي نظيري .


 


گر بشر گويم تو را از گفته ي خود شرمگينم


ور خدا خوانم تو را ، ز انديشه ي خود بيمناکم


فاش گويم ، در تو ديدم جلوه ي ذات خدا را


و ين سخن حق است و از آن نيست نه شرمم نه باکم .


 


چشم در راه تو دارم ، اي شه آزاد مردان !


تا بتابي نوري از ملک ولايت در ضميرم


راه حق پويم اگر نور تو گردد راهبانم


فيض حق يابم اگر دست تو باشد دستگيرم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387;ساعت 8:41;  توسط خادمين;  | 

تاريخ مثل ساقي کوثر نداشته است


اعجاز خلقت است و برابر نداشته است


وقت طواف دور حرم فکر مي کنم


اين خانه بي دليل ترک بر نداشته است


ديديم در غدير که دنيا به جز علي


آيينه اي براي پيامبر نداشته است


سوگند مي خورم که نبي شهر علم بود


شهري که جز علي در ديگر نداشته است


طوري ز چهار چوب در قلعه کنده شد


انگار قلعه هيچ زمان در نداشته است 


يا غير لا فتي صفتي در خورش نبود


يا جبرئيل واژه ي بهتر نداشته است


چون روز روشن است که در جهل گم شده است


هرکس که ختم نادعلي بر نداشته است


اين شعر استعاره ندارد براي او


تقصير من که نيست  برابر نداشته است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387;ساعت 8:36;  توسط خادمين;  | 

شاهنشه اريكه ي قدرت ابا الحسن                اسطوره ي صلابت وغيرت اباالحسن

 ياوالي الولي، يدحق، بنده ي خلف                 يا مظهر العجايب عالم، شه نجف

 يعسوب دين ملك زمين تا الي الابد                  يا قاهرالعدو، يل خيبر شكن مدد

 تو خانه زاد حضرت سبحاني اي علي            پرچم به دست قله ي عرفاني اي علي

حبل المتين وحصن ِحصيني بدون شك              راه نجات اهل يقيني بدون شك

 وَسابقون واقعه يعني ابوتراب                           درياي فيض واسعه يعني ابو تراب

 فرمانرواي عالم امكان اباالحسن                      اي پادشاه دولت شاهان اباالحسن

 اي شرزه شير، اي اسدالله غزوه ها                   استاد درس رزم علمدار كربلا

 دستان تو ستون سماوات و كائنات                   سكان چرخ دادن و چرخاندن كرات

 همزاد گردبادي و از نسل آتشي               وقتي به روي دشمن دين تيغ مي كشي

 آري تو ذوالفقار خداوندي اي علي                        تمثال اقتدار خداوندي اي علي

 پا روي شانه هاي پيمبر گذاشتي                       حتي ز عرش، پاي فراتر گذاشتي

 مرآت جلوه هاي كريمانه ي خدا                        اي ساقي قمررخ ميخانه ي خدا

من از بهشت رانده شدم با گناه عشق       هو مي كشم به عشق تودرخانقاه عشق

 از باغ هاي خلد خداوند با يقين                     تنها به عشق شيعه شدن آمدم زمين

 من كافر نگاه اهورايي توام                              من جان گرفته از دم عيسايي توام

ملحد تر از هميشه به بتخانه آمدم                    امشب براي سجده ي شكرانه آمدم

 آن تيغ تان واين سرما يا ابوتراب                           مولا بزن فداي شما، يا ابوتراب

 اينجا به جرم حب شما سنگ خورده ام               دنيا نهاده خيش ملامت به گرده ام

مرغ جنون دل سر گلدسته ي شماست        منصورشهرعشق توام، دارمن كجاست؟

اي شب شكن، اميرقلندر مرام مرد            اي خرقه پوش خسته نفس، پيركوچه گرد

 آقا تو آفتاب فروزان كوفه اي                         شب ها هميشه فكر يتيمان كوفه اي

 آهنگ گام هاي تو شور كليم ها                         زيباترين سرود به گوش يتيم ها

 امشب دوباره كيسه سر دوش مي بري                اي كاش از محله ي ما نيز بگذري

 آقا شما چرا؟ به خدا بنده  نوكرم                       اين كيسه را اجازه بده من بياورم

 ديدم تو را كه بر رخ ماهت نقاب بود                   بر دور دست هاي تو جای طناب بود

 در دست پينه دار تو فانوس ديده ام                در چشم خيس تان غم ناموس ديده ام

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387;ساعت 11:54;  توسط خادمين;  | 

اي شاه نجف فداي لطف و كرمت

جانم به فداي چارگوش حرمت

كي مي شود از لطف بگويي يك بار

بعد از نجفم كربوبلا مي برمت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387;ساعت 10:30;  توسط خادمين;  | 

اي حيدر شهسوار وقت مدد است

اي زبده ي هشت و چار وقت مدد است

من عاجزم از جهان و دشمن بسيار

اي صاحب ذوالفقار وقت مدد است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387;ساعت 10:29;  توسط خادمين;  | 

دل را محب آل پيمبر نوشته‏اند

دارنده ولايت حيدر نوشته‏اند

قرآن كتاب و عترت طاهاست دين ما

بر دل هم اين حديث پيمبر نوشته‏اند

روز ازل على چو گل شيعه مى‏سرشت

نام مرا به مصحف كوثر نوشته‏اند

هر سطر سطر خطبه نهج البلاغه را

بر قلب ما به خط مطهر نوشته‏اند

دل را به وجه روى حسن خيره كرده‏اند

زان رو جمال شيعه منور نوشته‏اند

جان را به زلف سرخ حسينى گره زدند

ما را به امر اوست كه نوكر نوشته‏اند

آن دل حسينى است كه در بند زينب است

دل را به او شكسته و مضطر نوشته‏اند

ما را صحيفه‏ايست كه سجاد با دعا

راه غم و مبارزه يكسر نوشته‏اند

امشب ز شوق تا به سحر نعره مى‏زنم

ما را فقير حيدر صفدر نوشته‏اند

تنها ره نجات بشر كشتى على است

ما را سوار مركب سرور نوشته‏اند

ما از مسير عشق على خسته كى شويم

دل را مسافر ره دلبر نوشته‏اند

ما را على ز كوچه يثرب عبور داد

ديديم يا على به روى در نوشته‏اند

اين جمله را كه اهل تو اى كوفه نيستيم

با خط خون به سينه مادر نوشته‏اند

ما را فدائيان ولايت رقم زدند

فرمانبر اوامر رهبر نوشته‏اند

اين ديده را به چشمه كوثر بشسته‏اند

زان رو هماره چشم مراتر نوشته‏اند

شكر خدا كه با يدِبيضاء فاطمى

او را شفيع عرصه محشر نوشته‏اند

ما را حواله عاقبت كار مهدى است

او را ولى و حجت آخر نوشته‏اند

مهدى بيا كه منتقم فاطمه تويى

اين انتقام با تو ميسر نوشته‏اند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387;ساعت 9:52;  توسط خادمين;  | 

هنگام ظهر وقت اذان نماز بود

درهاى آسمان به روى خلق باز بود

ارواح مؤمنين همه در سجده سر به مهر

اين روح كعبه بود كه روى جهاز بود

مردم براى بار دگر جمع گشته‏اند

آرى غدير خم عرفات حجاز بود

انگار بوى آب به گوشش رسيده بود

ارض غدير يكسره عرض نياز بود

خورشيد در جنون خود از حال رفته بود

ليلاى بى تعيّن ما غرق ناز بود

ديدند از نفس كه كم آورد جبرئيل

گيسوى داستان ولايت دراز بود

يكبار نه دوبار نه بار دگر شنيد

از بسكه آيه‏هاى على دلنواز بود

گيرم كسى نبود تماشاى او كند

اين جلوه در غناى خود آيينه ساز بود

تفريح خردسالى او خلق آدم است

اين مرد در طفوليتش خاكباز بود

يا هرچه ليلى است همه مظهر وى‏اند

يا هرچه جز حقيقت عشقش مجاز بود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387;ساعت 9:50;  توسط خادمين;  | 

امروز مرا به دشمنان غالب کن
واندر طلب حقیقتم طالب کن

فردا که لحد را به سرم بگذارند
ختمم به علی بن ابیطالب کن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387;ساعت 15:58;  توسط خادمين;  | 

یک مرد وزن مکمل هم در کنار هم

آیــینه وار هـــردو یشان بیـــقرار هم

مـعنای اصـلی لغـت خـانـواده انـــد

مست نگاه یکدلی و می گسار هم

این زندگی بنا شده بر پایه های عشق

بی اعـتنا به ثــروت و دار ونـدار هم

یک خـــانه محقر و یک قطـعه حصیر

سـرمایه های اصلی شان اعتبار هم

کانون گـرم پروش غنچه های یاس

پیــوندشان وقوع و طــلوع بهار هم

در آسـمان عـاطفه این ماه و آفتاب

چرخیـده اند تا به ابد در مدار هم

عاقد خـدا و مهریه آب و سکوت محض

آری شدند هم نــفس روز گار هم

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387;ساعت 10:18;  توسط خادمين;  |