تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



دریا غریق مرحمت بی کران تو

هفت آسمان تجلی رنگین کمان تو 


خورشید ناز می کشد از ذرهای خاک

آنجا که صبح می گذرد کاروان تو 


صدها فرشته بال نهادند بر زمین

تا دامن خدیجه شود میزبان تو 


بهتر شد آن زنان قریشی نیامدند

حوا و مریم اند پرستار جان تو 


بر قلبهای خسته ما هم نزول کن

ای جبرئیل تا به سحر هم زبان تو 


یک شاخه یاس در دل مجروح کاشتیم

تنها به احترام مزار نهان تو 


در بارش است رحمت بی حد ابر تو

پنهان شده است مثل شب قدر قبر تو 


تسبیح تو که تربت حمزه به قاب داشت

در سینه اش شمیم دعاهای ناب داشت 


از کور نیز وقت سخن رو گرفته ای

هر چند چهره تو ز نور احتجاب داشت 


در شکر روز ه ا ی که در سه افطار با تو بود

دستت برای خواهش سائل جواب داشت 


جسمت نخواست رخت عروسی به تن کند

از بسکه از بساط جهان اجتناب داشت 


با عطر یازده سحر این باغ آشنا ست

هر چند عمر مادر گلها شتاب داشت 


بیتی به شعر صائب تبریزی آمده است

آن شاعری که طبع روان همچو آب داشت 


((چون صبح زندگانی روشندلان دمی است

آن هم دمی که با عث احیای عالمی است )) 


ای جلوه شکوه و جلال پیمبری

تو حجت همیشه به آل پیمبری 


قد راست کرده بود و تنومند مانده بود

از آب چشمه ی تو نهال پیمبری 


آنجا که بحث کیفیت عرش می شود

جز سینه ی تو نیست مثال پیمبری 


مرهم به زخم های احد بیشتر بنه

تو با خبر همیشه ز حال پیمبری 


کمتر به سینه جای بده بوسه ی نبی

جاری شده است اشک زلال پیمبری 


این لحظه های اخر از احمد جدا مباش

اسوده نیست بی تو خیال پیمبری 


قدری صبور باش بهشت دل نبی

تو زود می رسی به وصال پیمبری 


چون تو تمام آینه خلق احمدی

هر روز روز تو ست به سال پیمبری 


ایام شادمانی و روز ولادت است

هنگام شاد بودن و وقت عبادت است 


در مصحف خدای تعالی نوشته بود

این نور با طهور ولایت سر شته بود 


پیش از شروع خلقت این خاک و آسمان

این دانه را به مزرعه عرش کشته بود 


از بسکه بود دست توسل به سمت تو

هر گوشه ای ز چادر تو رشته رشته بود 


چندی به التماس زمین کرده ای نزول

این آخرین مسافرت یک فرشته بود 


عالم هنوز طعم محبت به جان نداشت

حب تو در صحیفه مومن نوشته بود 


ما را ببخش مدح تو کوثر نداشتیم

ما غیر چند واژه ابتر نداشتیم 


هر دختری که ام امامت نمی شود

یا مادر پیمبر رحمت نمی شود 


در مجمع خلایق حق فاطمه یکی است

این وحدت است شامل کثرت نمی شود 


آنجا که پای کفو علی هست در میان

هر دختری که لایق وصلت نمی شود 


از اینکه آب مهریه ات بود روشن است

هر خانه ای که خانه رحمت نمی شود 


فردا بیا که باز قیامت بپا کنی

ای بانویی که بی تو قیامت نمی شود 


با اشتیاق سمت صراط آورید رو

زهرا بدون برگ شفاعت نمی شود 


این سینه باز حال و هوای مدینه خواست

یا رب دعای کیست اجابت نمی شود 


آخر مدینه راز پس پرده داشته است

آخر مدینه یار سفر کرده داشته است 


لطف مدام حضرت یاسین به دست توست

آری دعا به دست تو آمین به دست توست 


آنجا که سینه در تب اندوه سوخته است

آرامش دوباره وتسکین به دست توست 


پیر خمین جلوه ی فرزندی ی تو داشت

یعنی که عزت و شرف دین به دست توست 


آنجا که ابر فتنه گری سایه گسترد

نابودی تمام شیاطین به دست توست 


اسلام با دعای تو پیروز می شود

آری کلید فتح فلسطین به دست توست 


این انقلاب جلوه ای از کوثر تو بود

بر روح تو سلام خدا و دو صد درود
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388;ساعت 14:25;  توسط خادمين;  | 

شنيده مي شود از آسمان صدايي كه...

كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه ...

نبود هيچ كسي جز خدا،خدايي كه...

نوشت نام تورا ،نام اشنايي كه ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد

و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد

نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد

نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد

دليل خلق زمين و زمان معين شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است

غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد

ز درك خاك مقام فراتري دارد

خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد

درون خانه بهشت معطري دارد

پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت

براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت

چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست

و شأن وصف تو اوصاف اينچنيني نيست

و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست

و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست

خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تورا

گمان كنم كه تورا، اصلا آفريده تورا

كه گرد چادر تو آسمان طواف كند

و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند

ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند

كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند

كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد

مرور كوثر و تطهيرو نور بايد كرد

در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود

درون خانه ی تو نان فقر آجر بود

شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برايت آماده است

حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است

به حكم عشق بنا شد در آسمان علي

علي از آن تو باشد... تو هم از آن علي

چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!

به نان خشك علي ساختي، به نان علي

از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم

اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم-

به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم

كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم

شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم

و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادري كن و اينبار هم اجازه بده

به افتخار بگوييم از تبار توايم

هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم

كنار حضرت معصومه در كنار توايم

فضاي سينه پر از عشق بي كرانهء توست

(كرم نما و فرود آ كه خانه خانهء توست)

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388;ساعت 14:19;  توسط خادمين;  | 

دوباره سفره ی اشک مرا تو گستردی       

                                                 چرا محدثه تابوت خانه آوردی ؟

اثر نداشت مگر دستمال زرد نبی           

                                              هنوز مثل گذشته دچار سر دردی؟

تمام پنجره ها را گشوده ام زهرا            

                                               کمی نسیم بیاید چقدر تب کردی!

اگر چه دنده ی یک دنده با تو لج می کرد  

                                                صبور بوده به روی خودت نیاوردی

چه آمده به سر چشم هایت ای بانو ؟        

                                             که با دو دست پی جانماز می گردی

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388;ساعت 6:40;  توسط خادمين;  | 

دو پلک شب شکنت گریه می کند زهرا

                                                   برای سوختنت گریه می کند زهرا

چقدر آب شدی این دو هفته ی آخر!!!

                                                  لباس در بدنت گریه می کند زهرا

کبودتر شده ای پس نفس عمیق بکش

                                                 تلاش کن حسنت گریه می کند زهرا

دوباره راز گل سرخ سینه افشا شد

                                                دوباره زخم تنت گریه می کند زهرا

کفن سوا مکن از گنجه ی جهیزیه ات

                                                حسین بی کفنت گریه می کند زهرا

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388;ساعت 6:39;  توسط خادمين;  | 

تا پای مرگ اهل مدینه مرا زدند

ممنون این محبت و این مهربانیم

آن مادر جوانیم که روز و شب

سیر از بهار زندگی و این جوانیم

قامت رشید بوده ام تا رفتن پدر

از جور اهل ستم قامت کمانیم

صدیقه ام منو هم یار حیدرم

با اول شهیده امام زمانیم

هر کو نشان ز تربت مخفی من گرفت

اشک است نشان قبر بی نشانیم

من سوختم ز آتش کینه تو ای پدر

کی می شود زاهل مدینه رهانیم

آتش گرفت درب و زهرا به پشت در

کس درک نکرد کوثر آسمانیم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388;ساعت 6:37;  توسط خادمين;  | 

شانه بر دیوار محکم کرده و سر را به در

«وای» اگر دستی بکوبد کوبهٔ در را به در

 

مثل گل در دست طوفان تکّه‌تکّه بسته است

چادری از باغ میخک‌های پرپر را به در

 

شانهٔ دیوار از یک‌سو و باد از یک‌طرف

میخ کرده بال‌های این کبوتر را به در

 

در، دهانش از شگفتی باز مانده، گوییا

موبه‌مو گفته است پهلو حرف آخر را به در

 

خون تراوش کرده و حک کرده با خطّی درشت

حرف‌های آتشین نام مادر را به در

 

باز خواهد شد پس از این از سرِ شرمندگی

هر زبانی تا بگوید نام حیدر را به در

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388;ساعت 6:36;  توسط خادمين;  | 

چون‌که می‌فهمد غم دیوار را در بیشتر

در... کشیدت یا تن دیوار در بر بیشتر

 

گوش کن تا بشنوی از بادهای بی‌قرار

گل‌ترند از غنچه‌ها آن‌ها که پرپر بیشتر

 

دست‌های بسته می‌دانند بالی مثل عشق

می‌کند پرواز را سهم کبوتر بیشتر

 

زودتر در دست‌های باد پرپر می‌شود

هر گلی که کرده دنیا را معطّر بیشتر

 

خاک‌ها بر پای تو فهمیده‌اند این راز را

پیش بالای شما آن‌کس که کمتر بیشتر

 

حال می‌فهمم همین که نام تو گل می‌کند

درد می‌گیرد چرا پهلوی مادر بیشتر؟!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388;ساعت 6:35;  توسط خادمين;  | 

به دلم افتاده مادر دردتو دوا می گیره

خوب می شی مادر دوباره خونمون صفا می گیره 


به دلم افتاده مادر دوری از اجل می گیری

زخم پهلوت می شه درمون باز منو بغل می گیری 


باغبون رحمی به ما کن چشماتو دوباره وا کن

جون زینب تو برای خوب شدن فقط دعا کن 


به دلم افتاده مادر ای که چشمات مهربونه

خوب می شه دست شکسته می زنی موهامو شونه 


به دلم افتاده مادر بابای ما که امیره

از غریبی در میادو ذوالفقار به کف می گیره 


به دلم افتاده مادر مثل دوره پیمبر

به زبونا باز می افته اسم باصفای حیدر 


بعضی وقتا هم می ترسم سراغ از اجل بگیری

پیش چشمای تر ما تو نفس نفس بمیری 


الهی زنده نباشم تا برات ماتم بگیرم

یا می شد به جای محسن من به پای تو بمیرم 


ای عزیز آسمونی تو بمون قد کمونی

بابامون علی جوونه خودتم هنوز جوونی 


یه نگاهی به حسن کن مادرا رحمی به من کن

لااقل برا حسینت ،مهربون فکر کفن کن 


به دلم افتاده مادر می رسه جمعه موعود

پسرت مهدی می آد و می شه دشمن تو نابود 


او میاد با تیغ حیدر روی لب می گه مکرر

مادرم که بی گناه بود چرا شد زکینه پرپر

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388;ساعت 9:54;  توسط خادمين;  | 

یه روز و یه روزگاری، مادرم خیلی جوون بود

مایه فخر ملائک ، تو زمین و آسمون بود 


آسمونی ها همیشه، مادرو نشون می دادن

که درخشش نمازش، تا شعاع کهکشون بود 


نیمه شبها تو نمازش، دستشو بالا می آورد

تک تک همسایه هارو، یاد می کرد و یادشون بود 


همه منت گدایی، درخونمونو داشتن

خاطر اونو می خواستن، بسکه خوب و مهربون بود 


افتخار مادر ما ،تو بهار زندگانیش

پاکی و صفا به پیش، دشمنان بد زبون بود 


تا یه روز یه عده نامرد آتیش و هیزم آوردن

خونشو آتیش کشیدن، تا دیدن تو آشیون بود 


یه طرف صدای ناله، یه طرف صدای ضجه

خودمونو تا رسوندیم، مادرم غرقه ی خون بود 


با تن مجروح و خونی، خودشو سپر قرار داد

تا که دید امام عصرش، با طناب و ریسمون بود 


دشمنا امون ندادن، راهشو یک باره بستن

شلاق مغیره ای وای، سد راه تو اون میون بود 


اشکای چشمای بابا، گریه هامو در میاره

آخه چشمای پر آبش ،نشون مظلومی مون بود 


گلای باغ نبوت ، با دو چشمای پر از اشک

نگاشون تو این میونه، به نگاه باغبون بود

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388;ساعت 9:41;  توسط خادمين;  | 

زانو بغل گرفته ام و مات چشم تو

يعنی منم تلاطم اوقات چشم تو

يک زخم تازه روی تنت کشف کرده ام

هر بار آمدم به ملاقات چشم تو

درد کبود صورت تو داد می زند

سيلی کمی نکرده مراعات چشم تو

سرتا به پای عرش همگی گوش می شدند

تا می رسيده وقت مناجات چشم تو

حالا همه شبيه دلم بغض کرده اند

از هاله کبود جراحات چشم تو 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388;ساعت 9:41;  توسط خادمين;  | 

اين چه غوغايى است كاندر ماسوا افتاده است

لرزه بر عرش خدا زين ماجرا افتاده است

اين چه آشوبى است كز طوفان غم بار دگر

نوح با كشتى به گرداب بلا افتاده است

آتش نمروديان افتاده در جان خليل

كز شرارش آتشى بر جان ما افتاده است

گريه كن اى آسمان كز فرط غم در رود نيل

زين مصيبت از كف موسى عصا افتاده است

ناله كن اى دل كه از سوز دل و اشك مسيح

لرزه بر اركان عرش كبريا افتاده است

شهپر جبريل مى سوزد كه از بيداد خصم

آتشى در مهبط وحى خدا افتاده است

باغبان در خواب و گل در باغ و گلچين در كمين

بلبل شوريده از شور و نوا افتاده است

يا رسول الله برخيز و ببين كز ضرب در

پشت درب خانه زهرايت ز پا افتاده است

در بهار زندگى از يورش باد خزان

غنچه نشكفته اى از گل جدا افتاده است

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388;ساعت 9:41;  توسط خادمين;  | 

به بخت نازك پيغمبرش لگد مي زد
كسي كه پشت سرم حرفهاي بد مي زد

تبر شد و به سوي ساقه ام هجوم آورد
براي كندن من دائما لگد مي زد

براي اهل تدين حديث هم مي خواند !
به استناد احاديث بي سند مي زد

و با جسارت مخصوص جاهليت خويش
نفس كشيدن من را نفوس بد مي زد

نشست شيهه ي شلاق ، روي صورت من
مرا به جرم كدامين گناه ، حد مي زد ؟!

دلش نسوخت برايم ، كسي نكرد كمك
اگر كه خسته نمي شد ، الي الابد مي زد

خدا گواست كه زهرا به مرگ رو انداخت
ولي به سينه ي او ، مرگ ، دست رد مي زد

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388;ساعت 9:41;  توسط خادمين;  | 

حدیث ما بود قصه ی در و دیوار
زبان روز بود بین کوچه و بازار

حدیث شهر مدینه ، حدیث هیزم و دود
که عرض تسلیت مردمش بود آزار

حدیث یک در گلشن ، حدیث یک آتش
حدیث یک گل طاها میان یک گلزار

حدیث چادر خاکی ، حدیث کوچه ی تنگ
حدیث ضربه ی سیلی ، حدیث یک مسمار

حدیث یک گل پرپر ، حدیث یک گلچین
حدیث غنچه ی نشکفته در هوای بهار

حدیث دامن مولا ، حدیث ضرب غلاف
حدیث این همه مهر و صداقت و ایثار

حدیث شکوه ی مردم ، حدیث همسایه
حدیث زاری بانو ، حدیث بانوی زار

حدیث غصب خلافت ، حدیث غربت مرد
حدیث خانه نشینی حضرت دلدار

حدیث رفتن ناموس حضرت حق است
حدیث بانوی زائر به خانه ی انصار

کسی که بود پی اخذ بیعت مردم
کسی که بود روی اشتران شبانه سوار

به خانه گوش به زنگ صدای پای اجل
دو چشم خسته نشسته به حسرت دیدار

برای سر زدن ماه مرگ ، یک زهره
به شوق دست کشیدن ز عمر ، لحظه شمار

همان که تکیه به دیوار می دهد در راه
به دست خویش کمک می ستاند از دیوار

حدیث روز خداحافظی با مولاست
حدیث بستر سرخ شفیعه ی بیمار

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388;ساعت 9:41;  توسط خادمين;  | 

جارو بدست مي شوي و كار مي كني

داري براي خانه غذا بار مي كني

شكر خدا كه پا شده اي راه مي روي

مثل قديم با همه رفتار مي كني

فضه براي تو اينجاست فاطمه

تقسيم كار با تن بيمار مي كني

لبخند مي زني دلم آرام تر شود

يا سقف خانه بر سرم آوار مي كني

وقتي سوال مي كنم امروز بهتري

جارو بدست مي شوي و كار مي كني

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388;ساعت 9:41;  توسط خادمين;  | 

از آسمان آمدم من از سمت عرش يگانه 

از آن طرفـها كه بامش هرگـز ندارد كرانه 


اول بنـا بود چندين و چنـد روزي بمانم 

در گوشه اي از مدينه در برهـه اي از زمانه 


نزديك هجده نفس بود عمرم در اين خاك خاكي 

يك عمر هجده بهاره يك عمر پيغمبرانـه 


مي خواستم پر بگيرم برگردم آنجـا كه بـودم 

بالم شكست و نشستم دو ماه در كنج لانه 


كردند كاري كه هر شب پيش نـگاه مدينه 

سر مي زدم كوچه كوچه ، در مي زدم خانه خانه 


هم دستم از شانه افتـاد هم شانه از دستم افتـاد 

تـا كه پريشان بمانـد اين گيسوي دختـرانه 


بالم اگر پربگيرد پـرواز از سر بگيـرد 

ديگـر نمي ماند از من حتي نشان ِ نشانه 


من مال اينجـا نـبودم تـا كه در اينجـا بمانـم 

از آسمان آمدم من پس مي روم سمت خـانه

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388;ساعت 9:37;  توسط خادمين;  | 

امشب شب سرور خدا و پیمبر است
امشب به جمع حور و ملک شور دیگر است
امشب فرشتگان همه سرمست و پایکوب
جبریل همچو گل پر و بالش معطر است
امشب تمام ارض و سماوات هرچه هست
بزم سرور ذات خداوند اکبر است
امشب ستارگان همگی نقل مجلس اند
دامان سبز رنگ زمین پر ز اختر است
امشب شب ولادت سادات عالم است
امشب شب عروسی زهرا و حیدر است
امشب به عرش زمزمه شادی علی است
امشب شب مبارک دامادی علی است


پیغمبران تمام امم را خبر کنید
امشب همه به سوی مدینه سفر کنید
اسفند دود کرده و مشعل به روی دست
از چار سو به چهره مولا نظر کنید
خوانید بر علی همگی مدح فاطمه
شب را به دور حجره زهرا سلام الله علیها سحر کنید
قرآن به دست دور و بَر ناقه عروس
تطهیر و قدر و سجده و کوثر ز بر کنید
بر حفظ این امانت پیغمبر خدا
امشب دعا به جان علی بیشتر کنید
بنت اسد سلام الله علیها که بوده ملک دست بوس تو
عیدی بده که فاطمه سلام الله علیها گشته عروس تو

این مهر و مه که هر دو شریف و مکرّمند
با نورشان محیط به عرش معظّمند
پیش از وجود خلقت، تا بعد روز حشر
با هم هماره بوده و پیوسته با هم اند
پیش از هبوط آدم و حوا در این زمین
امّ و اب و سلاله حوا و آدمند
منظومه مبارکه آسمان وحی
مصداق نور و معنی آیات محکم اند
محصول این زفاف بود یازده پسر
عالم فدایشان که امامان عالم اند
اولادشان به روی زمین بی شماره اند
در چشم کل عرش نشینان ستاره اند

عقدی که بسته بود خداوند لایزال
تبدیل شد به شام زفاف و شب وصال
جبریل ساربان شده و ناقة عروس
آمد به سوی بیت علی با دو صد جلال
یک سو زمام ناقه گرفته، ز یک طرف
چون سایه بان گشوده به فرق عروس بال
وقتی ز روی فاطمه سلام الله علیها مولا کشد نقاب
جا دارد ار به مأذنه گوید اذان بلال
خورشید رقص می کند امشب در آسمان
مه چون هلال خم شده در بزم دو حلال
جشن سرور عترت و قرآن مبارک است
وصل دو بحر لؤلؤ و مرجان مبارک است

داماد کیست اسوه زهد و اطاعت است
شغلش دو کار، حفر قنات و زراعت است
مهر عروس چیست؟ زمین است و چار نهر
مهر دگر؟ به عرصه محشر شفاعت است
داماد را هنر چه بود غیر این دو کار؟
شیر خدا به بیشه سرخ شجاعت است
در بین این دو یار چه خطی است مشترک؟
زهد و نماز و صبر و رضا و قناعت است
شیرینی هماره این زندگی ز چیست؟
مهر و وفا و عاطفه، ساعت به ساعت است
مهر عروس زیرلب آهسته یا علی است
کل جهاز او زره مرتضی علی است

این هر دو زوج کآمده قرآن به شأنشان
داده خدا به خیل ملایک نشانشان
جبریل جای دسته گل از جانب خدا
تطهیر هدیه آورد از آسمانشان
کردند سر اگر چه سه شب در گرسنگی
رمز نزول سوره دهر است نانشان
اطعامشان برای خداوند بود و بس
اینجا خداست مفتخر از امتحانشان
خلق جهان به پیروی این دو زوج پاک
باغ جنان شود به حقیقت جهانشان
نه سال زندگانی شان عمر عالم است
دانشگه تمام کمالات آدم است

تا مهر و ماه در یم هستی شناورند
عالم پر از سلاله زهرا و حیدرند
محصول این عروسی و این عقد با شکوه
دو قرص آفتاب، دو تابنده اخترند
گر نیک بنگری دو محمد، دو فاطمه
یا دو کتاب وحی خدا یا دو کوثرند
سوگند می خورم به اَب و اُم و جدشان
کاین چارتن ز خلق دو عالم نکوترند
آن دو پسر به آدم و ذریه اش پدر
وین دو به شیعه تا ابدالدهر مادرند

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387;ساعت 10:1;  توسط خادمين;  | 

روشن تر از شکوه تو هفت آسمان نداشت
دریای پر تموج روحت کران نداشت
یوسف تر از حضور تو ای مصر منزلت
سیر هزار منزل این کاروان نداشت
مهریه زلال تو بانو اگر نبود
این باغ های معرفت آب روان نداشت
دیدند یازده چمن از دامنت شکفت
یعنی که باغ نسل محمد خزان نداشت
این روزگار پیر که شعر امید خواند
پیش از طلوع شرق تو طبع روان نداشت
گردِ به باد رفته صحرای غفلت است
هر کس به دیده ، خاکی از این آستان نداشت
آنجا که قدر تو چو شب قدر شد نهان
دیگر شگفت نیست که قبرت نشان نداشت


عطر مزار تو به دل عاشقان توست
در جلوه زار تو همه هستی از آن توست


پیر خرد به محفل تو خرد سال بود
استاد عشق، بی مددت بی کمال بود
بی تو زمین جهنم نارنج درد بود
بی تو بهشت باغچه سیب کال بود
شوقی به هر مَجاز که حتی مُجاز شد
غیر از تو ای حقیقت روشن ، خیال بود
در غیر آسمان تو، ای آبی نجات !
بالی اگر گشود دل ما وبال بود
اشکی اگر به گونه معراجی ات نشست
بال فرشتگان خدا دستمال بود
گفتند نقد مهریه ات آب بوده است
یعنی تمام زندگی تو زلال بود
از این بساط خاک سه فالی که می زدی
دستاس و چهار بالش و ظرف سفال بود
مدح تو خارج از قفس واژه های ماست
این ها که گفته ایم تماماً مثال بود


واژه کجا مقام تو ترسیم می کند
وقتی نبی زفاطمه تکریم می کند


خورشید و جلوه های معطر به دست توست
رقص و سماع کوکب و اختر به دست توست
طوبا به پای شیعه اشکت نوشته شد
ای بانویی که جنت و کوثر به دست توست
امروز محشری است عنایات بی حدت
فردا همه شفاعت محشر به دست توست
باب سخن به بطن خدیجه گشوده ای
آرامش هماره مادر به دست توست
مشتاق بوسه بود به پهلوی تو پدر
یعنی بهشت وصل پیمبر به دست توست
لبخندِ با شکوه که اندوه می برد
از شانه های خسته حیدر به دست توست
هنگامه را به خطبه خود گرم کرده ای
آری ،کلید فتح مکرر به دست توست


با خطبه حماسی خود در سخن شدی
نسل خلیل بوده ای و بت شکن شدی


شب رخت بست و تیرگی اش در حجاب شد
شد صبح و دولت شرفِ آفتاب شد
بزم حسینیان زمین غرق نور عشق
کاخ یزیدیان زمانه خراب شد
خورشیدی از خمین که پور حسین بود
پرچم به دوش نهضت اسلام ناب شد
هر کس به نسل فاطمه لبخند می زند
مست شمیم رهبر این انقلاب شد
هر روز با طلوع دعای امام عصر(عج)
سیر و صعود قافله شان پر شتاب شد
آثار دولت علوی باز جلوه کرد
یا رب دعای خسته دلان مستجاب شد


میلاد فاطمه است ، قرین با خمینی است
این انقلاب فاطمی است و حسینی است


+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387;ساعت 9:42;  توسط خادمين;  | 

رؤیای شبهای عشق مولا      بانوی بانی خَلق دنیا
بی بی زهرا مدد بی بی زهرا
اولین عشق حیدر
      آخرین عشق حیدر
یک کلام حرف آخر
    بهترین عشق حیدر

 

طی شده فصل پاییز     دل ز عشقت شد لبریز
سینه ام دربند تو
                بانوی اسرار آمیز

 

محشر روز محشر          یادگار پیغمبر
پا میذارم رو ابرا
       تا به تو میگم مادر

 

عقل تو کارش حیرونه      عشق ز مادر ممنونه
مثل دسته ی دستاس
        دنیا رو می چرخونه

 

هرکی با تقوا میشه         شیعه ی مولا میشه
حجت الاسلام نه..نه
        حجت الزهرا میشه

 

با تو کی میشم گمراه          ای عزیز آل الله
هرکی می دیدت می گفت
         لا اله الاالله

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387;ساعت 9:35;  توسط خادمين;  | 

روشن شده است چشم شب از انتظار تو                 اي آفتاب سايه نشين در مدار تو

هر صبحدم به تيرمناجات مي شود                          چابكترين غزال اجابت شكار تو

ديگرشگفت نيست مسيح آفرين شوي                    گل هاي مريم اند هميشه كنارتو

باشد فدك به دست تو يا دست ديگري                     سبز است باغ هاي خدا ازبهارتو

افطارتو نخواست كه انفاق جان دهد                        هرچند جان نداشت لب روزه دارتو

گفتي امام نيزهمانند كعبه است                            اي پاسدار قبله شدن افتخار تو

جوشيد درزلالي انديشه حسن                              صلحي كه جاري است چنان چشمه سارتو

آري چه خوش نشست درآيينه حسين                     تصويري ازحماسه خورشيد وارتو

جاي توراكه هيچ كسي پرنمي كند                         زينب مگر هماره شود يادگارتو

آن دست كه صلابت روزوشب آفريد                         ازباغ پرطراوت تو زينب آفريد

دارند عقل وعشق اگرچه جدال ها                          گفتند ما كجا و مقام محال ها

صحراچگونه شوق تورا تاب آورد                              وقتي كه مي رمند به سويت غزال ها

عيسي به گاهواره اگر لب گشوده است                  داري به بطن مادرت ازاين كمال ها

گفتي كه آب ها همه مهريه تواند                           اي روشناي خانه تواز زلال ها

اينجا نشد به كنه كمال تو پي برند                          يعني كه تنگ بود برايت مجال ها

اين قدرخانه ساده مگر مي شود بگو                       رازي مگر نهفته به قلب سفال ها

جبرييل هم براي تسلي خاطرت                             برخاك مي نهد به كنارتو بال ها

با واژه ها مقام تومعني نمي شود                          نتوان به بي مثال رسيد از مثال ها

ماييم و مدح روح به جان ها روان شده                      آن قبل آفرينش خود امتحان شده

هرحاتمي كه دامن احسان گرفته بود                      ازدست پركرامت تونان گرفته بود

تا پانهاد تورتو درخانه علي                                    آيينه تو جلوه دوچندان گرفته بود

آري يهودي از تب خورشيد چادرت                           عطر هزار سائقه ايمان گرفته بود

خورشيد بود خيس خجالت كه هرسحر                    درآسمان چشم توباران گرفته بود

عمرت كمي بلندتراز سوره تو بود                            آن هم درابتداي تو پايان گرفته بود

سجاده ديد پاي ورم كرده تورا                                ازبس تب عبادت توجان گرفته بود

برجانماز خويش اگر سايه ميكني                                  اول دعا چقدر به همسايه ميكني       

ازبس كه روشن است طلوع پگاه تو                         خورشيد ذره اي زخيل سپاه تو

ازخاطرات شعب ابي طالبت بگو                                        آنجا كه بوي درد شكفته است پگاه تو

خيره شده است ديده كروبيان عرش                                   وقتي كه نورمي دمد از سمت  ماه تو

آري دوبيت در غزل صائب آمده است                                    آن شاعري كه نور گرفته است ازنگاه تو

بوي گل از ادب نكند پاي خود دراز                           درسايه گلي كه بود خوابگاه تو

فردا چه خاك هاي ندامت به سركند                         امروز هردلي كه نشد خاك راه تو

آري نداشتي توبدون علي نظير                              شايان كوثراست شودهمسر غدير

دريا به ياد نورتودر امتداد بود                                  صحرابه شوروشوق تودرگرد باد بود

شب هاي جمعه اين دل زائر به كربلا                       باشوق عطر سيب حضورتوشاد بود

حتي دمي كه خواستي ازمرتضي انار                      انفاق آن به سايل مسكين مراد بود

در مزرع تو امربه معروف دانه داشت                        درباغ توشكفته ترين گل جهاد بود

حتي ميان آينه خطبه هاي تو                                تصويرهاي روشني ازاتحا د بود

مادر براي امت اسلام بوده اي                               آن سان كه وصف ام ابيها به ياد بود

از يازده ستاره ات امت امام يافت                            اينگونه بود دين خدا انسجام يافت

جز مهر انتظار زجانان نمي رود                               آري كرامت از دل باران نمي رود

آن دل كه با ولاي علي عهد بسته است                  جز در ره ابوذر و سلمان نمي رود

يادحضور روشن فرزند آفتاب                                   ازكوچه باغ هاي جماران نمي رود

با آنكه مي رود زل آنكه زديده رفت                          هرگز زسينه ياد شهيدان نمي رود

دشمن اگر چو ابهره آيد به معركه                           پيروز ازميانه ميدان نمي رود

لطف توبود وغيرت فرزندهاي تو                               ازياد ما حماسه لبنان نمي رود

تا جان به آستانه توحيد برده اي                             چون ذره ايم وبهره خورشيد برده ايم

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387;ساعت 9:20;  توسط خادمين;  | 

شوق عراق و شور حجاز است در دلم

جامه دران و سوز و گداز است در دلم

پل می زنم به خویش مگو از کدام راه 

راهی که رو به آینه باز است در دلم

قد قامت الصلاه من از جای دیگر است

قد قامت کدام نماز است در دلم

شب را چراغ گم شدن روز کرده ام

ذکرت چراغ راز و نیاز است در دلم

تشبیه نارساست  ، حقیقت کلام توست

ابهام و استعاره ، مجاز است در دلم

مجموعه ی نیاز تویی ای نماز ناب

دیگر چه حاجتی به نیاز است در دلم

یاس کبود پیش تو خار است فاطمه (س)

نامت گل  همیشه بهار است فاطمه( س)

شب را خدا ز شرم نگاه  تو آفرید

خورشید را ز شعله ی آه تو آفرید

شمسی تر از نگاه تو منظومه ای نبود

صد کهکشان ز ابر نگاه تو آفرید

آه ای شهیده ای که شهادت سپاه توست

جان را خدا شهید سپاه تو آفرید

هر جا كه نور بود به گرد تو چرخ زد

ما را چو گرد بر سر راه تو آفرید

اي پشتوانه ي دو جهان ، عشق را خدا

با جلوه وجلالت و جاه تو آفرید

 تقوای محض ، عصمت خالص ، گل خدا!

آخر چگونه شعر کنم قصه ی تو را؟

 تو آمدی و زن به جمال خدا رسید

انسان دردمند به درک دعا رسید

تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد

تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید

هاجر  هر آن چه  هروله کرد از پی تو کرد

آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید

احمد (ص)اگر به عرش فرا رفت با تو رفت 

مولا اگر رسید به حق با شما رسید

داغ پدر ،سکوت علی (ع)، غربت حسن (ع)

شعري شد و به حنجره ی کربلا رسید

در تل زینبیه غروبت طلوع کرد

با داغ تو قیامت زینب (س) فرا رسید

با محتشم به ساحل عمان رسید اشک

داغ تو بود بار امانت به ما رسید

تسبیح توست رشته ی  تعقیب واجبات 

قد قامت الصلاتي و حي علي الصلات

بی فاطمه (س) قیامت انسان نبود نیز

عهد الست و معني پيمان نبود نیز                          

چونان تو زن نديد جهان تا كه بود و هست

چونان تو مرد در همه دوران نبود نیز

مولا اگر نبود جهان جلوه اي نداشت

"راز رشید" سوره ی قرآن نبود نیز

گر زنده بود بعد تو پيغمبر خدا

قبر تو مثل مهر تو پنهان نبود نیز

زهرا (س) اگر نبود ، زمين بي بهار بود

در آسمان شکوفه ي  باران نبود نیز

ای برق ذوالفقار علی (ع) –  هیچ خطبه ای

مانند خطبه های تو بران نبود نیز

حيدر اگر نبود ومحمد (ص) اگر نبود

وجد و وجود و جوشش  وجدان نبود نیز

ايمان نبود و عشق نبود و شرف نبود

خورشيد سر بريده ي صحراي طف نبود

نام تو با علي (ع) و محمد (ص) قرينه است

هر جا كه عطر نام تو باشد مدينه است

دستاس كيست چرخ جهان ؟ اين غريب كيست

این دست های کیست که لبریز پینه است؟

آیینه ای که عطر بهشت مدینه بود

نامش هنوز شعله ی سینای سینه است

اي وسعت بهشت ، جهان بی تو دوزخ است

دنيا چقدر مزرعه ي كفر و كينه است

این گونه گنج در صدف هر خزانه نیست

گنجي ست در خزانه اگر اين خزينه است

دريا علي (ع) ست گوهر يكدانه اش تویی

در موج حادثات - حسينت سفينه است

با هر حماسه داغ پدر را سرشته ای

هجده كتاب درد علي (ع) را نوشته اي

زیبایی مدینه به غیر از بتول نيست

بي مهر او نماز دو عالم  قبول نيست

می پرسم از شما که رسولان غیرتید

زهرا (س) مگر خلاصه ي جان رسول نيست ؟

گيرم ولايت علي (ع)  از ياد برده ايد

آيا غدير و دست محمد (ص) قبول نيست ؟

آخر اصول عشق مگر چيست جز ولا ؟

آيا مگر حديث ولا از اصول نيست ؟

مهر علي (ع) ست روزي هر روز  مهر و ماه

وقتي چراغ ، فاطمه (س) باشد ، افول نيست

جبریل را به مرقد مولاي عاشقان

بي رخصتش هر آينه ، اذن دخول نيست

الله اكبر از تو كه الله اكبري

اي مادرپدر كه پدر را تومادري

زهراترین شکوفه ی گلخانه ی رسول

با نام تو مدینه مدینه ست یا بتول

ای  مردمی که زایر راز مدینه اید         

آه اي مجاوران حرم حج تان قبول

اينجا كنار حجره ي پيغمبر خدا

آيينه خانه اي ست پر از تابش اصول

آيينه اي كه ماه در آن مي كشد نفس

آيينه اي كه مهر در آن مي كند حلول

 دربین ماه های خدا چون تو ماه نیست 

ای بین فصل هاي خدا بهترين فصول

اينجا نماز خانه ي مولا و فاطمه (س) ست

اينجاست خانه ي علي (ع) و خانه ي رسول

زهرا شدی که نام علی (ع) را علم کنی

پنهان شدی که هر دو جهان را حرم کنی

يك عمر بود با غم و غربت قرین علي (ع)

آن قصه ي حسين و حسن بود و اين علي (ع)

وقتی ابوتراب شدی خاک پاک شد

 تا زد به خاک بندگی او جبين علي (ع)

درخانقاه نوري و در كعبه چلچراغ

بر خاتم رسول رسولان نگين علي (ع)

آيينه اي برابر انسان و كائنات

آيين عشق و آينه ي راستين علي (ع)

شمشير حق كه چرخ زنان است و خطبه خوان

دست خداست بر شده از آستين علي (ع)

زهرا(س) نداشت بعد پدر جز علي (ع) كسي

احمد(ص) نداشت جز تو کسی همنشين ، علي(ع) !

اندوه بی شمار مرا ديده اي ، بيا

انسان روزگار مرا هم ببین ، علی (ع)!

دنیا چقدر تشنه ی نام  زلال توست

هر ماه ماه آینه هر سال سال توست

شب گريه های غربت مادر تمام شد

زینب (س) به گریه گفت که دیگر تمام شد

امشب اذان گریه بگويد بگو، بلال

سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد

طفلان تشنه هروله در اشک می کنند

ایام تشنه کامی مادر تمام شد

آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسین (ع)

چشم حسین (ع) گفت : برادر! تمام شد

تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد

محراب خون گريست كه منبر تمام شد

زاینده است چشمه ی زهرایی رسول

باور مكن که سوره ی کوثرتمام  شد

باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است

باور مکن حماسه ي حیدر تمام شد؟

زهرا (س) اگرنبود حدیث کسا نبود

زینب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود

شب آمده ست گريه كنان بر مزار تو         

دریا شکست موج زنان در کنارتو

بعد از تو چله چله علي (ع) خطبه خواند و سوخت

چرخيد ذوالفقار علي (ع) در مدارتو

زينب (س) كجاست ؟ همسفر خطبه های خون

دنيا چه كرد بعد تو با  يادگار تو

باران نيزه ، نعش غريبانه ي حسن (ع)

آن روزگار زينب (س) و اين روزگار تو

گل داد روي نيزه ، سرتشنه ی حسين (ع)

تا شام و كوفه رفت دل داغدار تو

تو سوگوار زينب (س)  و زينب (س)غريب شام    

تو سوگوار زينب (س)  و او سوگوار تو

بعد از تو سهم آينه  درد و دريغ شد            دست نوازشي كه كشيدند تيغ شد

اي ناخداي كشتي درد - اي خداي درد

تنها تويي كه آمده اي پا به پاي درد

زين پيش درد و داغي اگر بود با تو بود

درد آشناي داغي و داغ آشناي درد

زان شب كه غرق خطبه ي چشم تو شد علي (ع)

مانند رعد مي شكند با صداي درد

شعر تو را چگونه بخوانم كه نشكنم؟

آخر بگو كه قصه كنم از كجاي درد ؟

اي قطعه ي بهشت ، غزلگريه ي زمين

با چشم خود سرود تو را هاي هاي درد

مگذار مردگان شب عافیت شویم

ما را ببر به آینه ی کربلای درد

تو آبروي داغي  و تو آبروي اشک

تو ابتداي دردی و تو انتهاي درد

یوسف اگر برای پدر درد آفرید          زهرا (س) شكست و درد پدر را به جان خرید

ای سرپناه عارف و عامی نگاه تو

آتش گرفت خیمه ی گردون ز آه تو

آیا چه بود قسمت تو غير درد و درد  

آیا چه بود غیر محبت گناه تو

ساقي علی (ع) ست - كوثر جوشان حق تويي

ما تشنه ايم تشنه ي لطف نگاه تو

در چشم من  تمام زمین سنگ قبر توست

گردون کجا و مرقد بی بارگاه تو

 در کربلای چند شهید غمت شدیم

سربندهای فاطمه(س) بود و سپاه تو

 از خانه ی تو می گذرد راه مستقیم

 را هي نمانده است به حق - غير راه تو

دنيا اگرغدير تو را خم نكرده است       روح مدینه  رد  تو را گم نكرده است

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387;ساعت 9:43;  توسط خادمين;  | 

گفتند وزن و قافیه تعطیل میشود

قحطی استعاره و تمثیل میشود                      

قوت گرفت شایعه ، میگفت بعد از این

هر صورتی به آینه تحمیل میشود

حتی خبر رسید که از سردی هوا

گلدسته چند ثانیه قندیل میشود

پرگار تا نود درجه رفت ناگهان

مژده: شعاع دایره تکمیل میشود

یک حوریه به قالب انسان حلول کرد

از این حلول هر چه که تشکیل میشود

در مصرعی خلاصه کنم حرف خویش را:

زهرا به قلب فاطمه تنزیل میشود

از آن شبی که روی زمین کرده ای نزول

هر آیه با شئون تو تحلیل میشود

تو چشمه ی شگفتی و انجیر میدهی

تحریف قطره های تو انجیل میشود

گاهی درخت میشوی و میوه های تو

خامش غذای سفره ی جبریل میشود

تو سیب میشوی و تو را میل میکند

سرخی گونه هاش که تکمیل میشود

تو میشوی خدیجه و او با وجود تو

حس میکند به آمنه تبدیل میشود

وقتی شما شدی نخ تسبیح قطره ها

هم مشرب فرات ، لب نیل میشود

وقتی تو ای الهه ی دریا غضب کنی

ماهی بالدار ، ابابیل میشود

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387;ساعت 9:7;  توسط خادمين;  | 

ای نخست همیشگی یکتا

آفتاب قدیمی ی دنیا

سیب سرخ بهشت پیغمبر

یک سبد یاس بر جمال شما

ابتدایت همیشه نا معلوم

انتهای تو نیز نا پیدا

راستی گر نباشی ای بانو

چه غریب است حرفهای خدا

خانه ات پایتخت این عالم

حجت من حدیث سبز کسا

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

چشمهایت ستاره می بارد

مثل خورشید روشنی دارند

نور ماه و ستاره و خورشید

چقدر پیش چشم تو تارند

جلوه کردی و از مکان خودت

 آمدی وفرشته ها دارند ...

از بلندا ی عرش تا مکه

سر راه تو یاس می کارند

آمدی و تمام هر چه که  هست

به مقام تو سجده می آرند

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

ای خداوندی تجسم ما

 کعبه بی نشان مردم ما

صبح روز نخست ریخته اند

جای انگور سیب در خم ما

سوره ی مکی رسول خدا

نذر چشمانتان تبسم ما

بامتان پشت بام جبرا ئیل

خانه ات آسمان هفتم  ما

گردش مهربان این دستاس

آرد داری برای گندم ما

فاطمه ای فرشته خیرات

بر توو خاندان تو صلوات

تو فرادا تو فرد تو تو حید

تو مساوی سیزده خورشید

تو همان سیب روشنی که از ل

از درخت خدا پیمبر چید

تو رسولی ولی به طرز دگر

مرتضایی ولی به شکل جدید

معجر روشن تو هجده سال

به خودش رنگ آفتاب ندید

شب ندارد مدینه ام با تو

السلام علیک یا خورشید

فاطمه ای  فرشته خیرات

بر توو خاندان تو صلوات

سر تو روی بالش پر بود

جلوه ات جلوه ای معطر بود

نان تو از بهشت می آمد

آب نوشیدنیت کوثر بود

مثل یک گنبد طلایی شهر

پشت بامت پر از کبوتر بود

آمدی و ملائک بالا

عرض تبریکشان به حیدر بود

روز میلاد تو برای رسول

به خداوند "روز مادر "بود

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندا ن تو صلوات

ای خدای جمالی ی دنیا

جلوه بی مثالی ی دنیا

نام تو بی وضو نمی آید

بر زبان اهالی دنیا

ای پری ای فرشته بالا

تو کجا و حوالی دنیا

 تو کنار خدای خویش، خوشی

کوری جای خالی دنیا

ما همیشه پی جواب توایم

ای غروب سئوالی دنیا

فاطمه ای فرشته برکات 

بر تو و خاندان تو صلوات

بی تو این سفره ها کریم نداشت

بی تو این بادها نسیم نداشت

تو اگر جلوه ای نمی کردی

طور موسای ما کلیم نداشت

با وجود وجود تو دیگر

حضرت آمنه یتیم نداشت

بی تو ذکر رئوف " بسم اله "

داشت رخمن ولی رحیم نداشت

حرمت قبله هم ترک می خورد

خانه ی تو اگر حریم نداشت

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

آینه صفحه کتاب تو

آسمان شیشه گلاب تو بود

اولین عکس در حجاب خدا

دور تا دور عرش قاب تو بود

صبح ها، ظهرها نگاه علی

چشم به راه آفتاب تو بود

روزها نیمه ی جنوب زمین

سنگ زیرین آسیاب تو بود

چادر خاکی زمین خورده

مرتضی هم ابوتراب تو بود

فاطمه ای فرشته خیرات

بر تو و خاندان تو صلوات

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387;ساعت 9:0;  توسط خادمين;  | 

دریا غریق مرحمت بی کران تو

هفت آسمان تجلی رنگین کمان تو

خورشید ناز می کشد از ذرهای خاک

آنجا که صبح می گذرد کاروان تو

صدها فرشته بال نهادند بر زمین

تا دامن خدیجه شود میزبان تو

بهتر شد آن زنان قریشی نیامدند

حوا و مریم اند پرستار جان تو

بر قلبهای خسته ما هم نزول کن

ای جبرئیل تا به سحر هم زبان تو

یک شاخه یاس در دل مجروح کاشتیم

 تنها به احترام مزار نهان تو

در بارش است رحمت بی حد ابر تو

پنهان شده است مثل شب قدر قبر تو

تسبیح تو که تربت حمزه به قاب داشت

در سینه اش شمیم دعاهای ناب داشت

از کور نیز وقت سخن رو گرفته ای

هر چند چهره تو ز نور احتجاب داشت

در شکر روز ه ا ی که در سه افطار با تو بود

دستت برای خواهش سائل جواب داشت

جسمت نخواست رخت عروسی به تن کند

از بسکه از بساط جهان اجتناب داشت

با عطر یازده سحر این باغ آشنا ست

هر چند عمر مادر گلها شتاب داشت

بیتی به شعر صائب تبریزی آمده است

آن شاعری که طبع روان همچو آب داشت

((چون صبح زندگانی روشندلان دمی است

آن هم دمی که با عث احیای عالمی است ))

ای جلوه شکوه و جلال پیمبری

تو حجت همیشه به آل پیمبری

قد راست کرده بود و تنومند مانده بود

از آب چشمه ی تو نهال پیمبری

آنجا که بحث کیفیت عرش می شود

جز سینه ی تو نیست مثال پیمبری

مرهم به زخم های احد بیشتر بنه

تو با خبر همیشه ز حال پیمبری

کمتر به سینه جای بده بوسه ی نبی

جاری شده است اشک زلال پیمبری

این لحظه های اخر از احمد جدا مباش

اسوده نیست بی تو خیال پیمبری

قدری صبور باش بهشت دل نبی

تو زود می رسی به وصال پیمبری

چون تو تمام آینه خلق احمدی

هر روز روز تو ست به سال پیمبری

ایام شادمانی و روز ولادت است

هنگام شاد بودن و وقت عبادت است

در مصحف خدای تعالی نوشته بود

این نور با طهور ولایت سر شته بود

پیش از شروع خلقت این خاک و آسمان

این دانه را به مزرعه عرش کشته بود

از بسکه بود دست توسل به سمت تو

هر گوشه ای ز چادر تو رشته رشته بود

چندی به التماس زمین کرده ای نزول

این آخرین مسافرت یک فرشته بود

عالم هنوز طعم محبت به جان نداشت

حب تو در صحیفه مومن نوشته بود

ما را ببخش مدح تو کوثر نداشتیم

ما غیر چند واژه ابتر نداشتیم

هر دختری که ام امامت نمی شود

یا مادر پیمبر رحمت نمی شود

در مجمع خلایق حق فاطمه یکی است

این وحدت است شامل کثرت نمی شود

آنجا که پای کفو علی هست در میان

هر دختری که لایق وصلت نمی شود

از اینکه آب مهریه ات بود روشن است

هر خانه ای که خانه رحمت نمی شود

فردا بیا که باز قیامت بپا کنی

ای بانویی که بی تو قیامت نمی شود

با اشتیاق سمت صراط آورید رو

زهرا بدون برگ شفاعت نمی شود

این سینه باز حال و هوای مدینه خواست

 یا رب دعای کیست اجابت نمی شود

آخر مدینه راز پس پرده داشته است

آخر مدینه یار سفر کرده داشته است

لطف مدام حضرت یاسین به دست توست

آری دعا به دست تو آمین به دست توست

آنجا که سینه در تب اندوه سوخته است

 آرامش دوباره وتسکین به دست توست

پیر خمین جلوه ی فرزندی ی تو داشت

 یعنی که عزت و شرف دین به دست توست

آنجا که ابر فتنه گری سایه گسترد

نابودی تمام شیاطین به دست توست

اسلام با دعای تو پیروز می شود

آری کلید فتح فلسطین به دست توست

این انقلاب جلوه ای از کوثر تو بود

بر روح تو سلام خدا و دو صد درود

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387;ساعت 8:57;  توسط خادمين;  | 

شب است و همچنان شبهای دیگر        دوباره مادر من درد دارد

شده  باغ  گل  رویش  خزانی               بمیرم  از چه رویی زرد دارد

هنوز از آن هجوم وحشیانه                  گمانم مادر م سردرد دارد

پس از چندی نوازش کرد من را             وحس کردم که دستی سرد دارد

همه اینها گواهی می دهدکه              چرا بر روی چادر  گرد دارد

رخ نیلی مادر آگهم کرد                       که یثرب در خودش نامرد دارد

کنارش تا سحر بیدار ماندم                 بداند دختری همدرد دارد

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387;ساعت 9:53;  توسط خادمين;  | 

یک زن که زخم های دلش بو گرفته بود

صدطفل شیر خوار به بازو گرفته بود

از گونه های عاطفه اش درد میچکید

حتی برای آیینه هم رو گرفته بود

در پشت انتظار نگاهش دری نبود

با ازدحام پنجره ها خو گرفته بود

وقت رکوع چادر وسجاده ای نداشت

از فرط درد دست به زانو  گرفته بود

کشتی اعتقاد دلش ناخدا نداشت

در ساحلی بلد زده پهلو گرفته بود

زن رفت دختر آمد و تکرار این حدیث

یک زن که زخمهای دلش بو گرفته بود

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387;ساعت 8:43;  توسط خادمين;  | 

نمی گویم که تو نا مهربانی

زبس خون رفته از تو ناتوانی

دلم خواهد در آغوشم بگیری

چه سازم که شکسته استخوانی

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387;ساعت 9:37;  توسط خادمين;  | 

کاش ثانی ذره ای احساس داشت

احترام باغبان ویاس داشت

کاش زهرا پشت در تنها نبود

مادر سادات هم عباس داشت

       ***

من بی خیال حرمت مادر نمی شوم

باهر که غیر اوست برابر نمی شوم

ما راهمان ز دشمن مرتضی جداست

با دشمن  پليد برادر نمی شوم

        ***

این قدر مزن طعنه بر این احساسم

من پیرو مردانگی عباسم

بیهوده تلاش می کنی ای دشمن 

من غیرتیم به مادرم حساسم

        ***

 نام علی مرتضی ذکر مدام ماست

لعن سه خصم فاطمه در مرام ماست

ما رامحبت علی و آل او بس است

دشمن برو بمیر که حیدر امام ماست

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387;ساعت 10:49;  توسط خادمين;  | 

در شهر مهر و عاطفه پیدا نمی شود

یک تن چو من فدایی مولا نمی شود

هجر پدر غریبی شوهر فراغ طفل

مظلومتر ز فاطمه پیدا نمی شود

می خواستم که حق ترا گیرم از عدو

باور بکن علی بخدا تنها نمی شود

کارم گذشته از شفا وقت رفتن است

دیگر حریف زخم تن اسما نمی شود

برق آنچنان گرفت ز چشم عدوی تو

دیگر دو چشم همسرت بینا نمی شود

مجروح دست و قدِّ کمانی رُخم کبود

زهرا دگر برای تو زهرا نمی شود 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387;ساعت 10:45;  توسط خادمين;  | 

این دل از کوچه سخنها دارد**ماجرای گل بطحا دارد
هست این شعر زبان حالم**که در آن ذره ای افشا دارد
چون که دستان خدا بست عدو**دید که یار چو زهرا دارد
آنقدر زد به بر و بازویش**دید او حالت اغما دارد
آنکه می داد به ضارب فرمان**گفت هر چه بزنی جا دارد
ضارب از اشک حسن می خندید**خنده بر گریه چه معنا دارد
حسن از درد به مردم می گفت**مگر این صحنه تماشا دارد
آن یکی گفت که از خیبر و بدر**عقده در سینه ز مولا دارد
مادرم رفت به دنبال علی**زینبش از پی‌اش آوا دارد
ندهم شرح دگر واقعه را**گر چه این داغ بقایا دارد
با که گویم غم آن مسجد را**شرح این غصه درازا دارد
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387;ساعت 10:38;  توسط خادمين;  | 

وقتش شده نگاه به دور و برت کنی

فکری برای این همه خاکسترت کنی

عذر مرا ببخش، دوایی نداشتم

تا مرهم کبودی چشم ترت کنی

امشب خودم برای تو نان می پزم ولی

با شرط اینکه نذر تب پیکرت کنی

مجبور نیستی، که برای دل علی

یک گوشه ای بنشینی و چادر سرت کنی

من قبله و تو در شرف روبه قبله ای

پس واجب است روی به این همسرت کنی

زحمت مکش خودم به حسین آب می دهم

تو بهتر است، فکری برای پرت کنی

ای کاش از بقیه ی پیراهن حسین

معجر ببافی و کفن دخترت کنی

من، زینب، حسن، همه ناراحت توایم

وقتش شده نگاه به دورو برت کنی

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387;ساعت 10:14;  توسط خادمين;  | 

دوبیتی های بعد از شهادت

(1)

الهى! كوثرم كو؟ دلبرم كو؟

گلم كو؟ هستى ام كو؟ گوهرم كو؟

على تنها و دلخون مانده افسوس

يگانه مونس و تاج سرم كو؟

 (2)

الهى! كلبه ام را غم گرفته

دل محزون من ماتم گرفته

شرار شعله هاى در نديدم

گلم را خصم از دستم گرفته

(3)

الهى! سينه من كوى درد است

گلستان سرورم سرد سرد است

عزيزم فاطمه از رنج مسمار

رخ مهتابى اش غمگين و زرد است

(4)

الهى! غمگسارم، سوگوارم

شب است و طاقت رفتن ندارم

فلك با من سرسازش ندارد

بدون فاطمه نالان و زارم

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387;ساعت 11:10;  توسط خادمين;  | 

چه شد ای مادرمحزون که زمین گیرشدی  چه شده دستخوش این همه تغییرشدی

دودهه نیست زعمرتوگذشته اما                  باورش سخت بود زودچراپیرشدی

زودترازهمه کس مزد رسالت دیدی             کاردنیاست تومظلومه تکفیر شدی

بین قدخم وگیسوی سفید وتن زخم            گوشه خانه ی آتش زده زنجیرشدی

کوثری صاف تر وپاکترازشبنم ها               شعله نزدیک توگردیده که تبخیرشدی؟

قاب چشم علی از دیدن توخالی ماند             بعدکوچه زچه روحالت تصویرشدی؟

خون پهلوی توهم بندنیایدعشق است             به خداتوسندآیه تطهیرشدی

بهرآن مردم نااهل زیادی بودی                 چه کشیدی توکه اززندگی ات سیرشدی

عشق این بودکه از دست تو برمی آمد        پیش روبه صفتان حامی یک شیر شدی

                          

                                بهرحیدرکشی ازراه توواردگشتند

                              خوابشان لطمه به تو بود که تعبیر شدی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387;ساعت 14:15;  توسط خادمين;  | 

من یاس احمدم که خزان زدبه روی من     غم ریخته است شهدبلادرسبوی من

نگذاشتندغنچه من چهره واکند                گلچین شکست شاخه گل آرزوی من

گلچین گلاب جان مرابالگدگرفت             روزی که حمله کردزکینه بسوی من

آتش چودیدپشت درخانه بی کسم              ازمعجرم گذشت وشرر زدبه موی من

میخواستم نفس بکشم میخ دررسید            یکباره قطع گشت نفس درگلوی من

جایی نمانده بودبرای گریز من                افتاد درب شعله گرفته به روی من

                           درزیربار آن همه لطمه به جای عطر

                          بابوی دود وخون شده آغشته بوی من

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387;ساعت 14:13;  توسط خادمين;  | 

حضرت امام صادق (ع):هيچ روزي همچون روز محنت و اندوه ما در كربلا نيست هر چند روز سقيفه و سوزانـدن در خانه اميرالمومنين و حسنين و فاطمه و زينب و ام كـلثوم و فـضـه و كـشـتن محسن با ضرب لگد بزرگتر و وحشتناكتر و تلختر اسـت زيرا آن روز اصل و ريشه عذاب است

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387;ساعت 14:24;  توسط خادمين;  | 

به سبك تو اي عشق و اي تمام اميدم


 


فدك بود و من بودم وتنهايي ، كوچه تنهايي،معبر زهرايي ، كوي دلها


كمين كرده دست دشمن من ، بهر كشتن من


سنگ خود با كينه ، زد بر اين آيينه ، بشكند تا سينه ، قاتل ما


آسمان از غصه ام پر شراره شد**تا كه در دست عدو نامه پاره شد


بي حيا   از جفا


پيش چشم مجتبي دستش چو بالا رفت**آنقدر گويم كه سوي چشم زهرا رفت


------------------------------------------------------------------------------


چو ديدم كه گم كرده مادر لانه ، آن مه كاشانه ، بردم او را خانه ، با نوايم


به او گفتم  اي جان من، مهربان من


تا نيامده حيدر ، خيز و از جا مادر ، غم مخور كه ديگر ، من عصايم


بين كوچه ديدمت چون گل افسردي**واي من از لحظه اي كه زمين خوردي


اي جوان ، قد كمان


ماجراي كوچه از دنيا چه سيرم كرد ** جان مادر در همان لحظه پيرم كرد

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387;ساعت 14:23;  توسط خادمين;  | 

دوباره شب شد و سردرد دارد**بميرم مادرم باز درد دارد


از اين پهلو به آن پهلو شد و گفت**عزيزم زخم بستر درد دارد


شنيدم در قنوت وتر ميگفت**خدايا مرگ كمتر درد دارد


بر اين سوره بيا و دست مگذار**كه آيه آيه كوثر درد دارد


ز اشك باغبان پرسيدم و گفت**نگاه ياس پر پر درد دارد


گذشت و عصر عاشورا چشيدم**غلاف و دست كافر درد دارد

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387;ساعت 11:35;  توسط خادمين;  | 

حالا براي اينكه برگردي به خانه

ديگر نداري هيچ عذري و بهانه

از بس مرا كردي عصاي خويش آخر

تو از نفس افتادي و من هم زشانه

مردانگي كردي و با بال شكسته

پرواز كردي از كران تا بي كرانه

تسبيح بودي و علي سرگرم ذكرت

حالا ولي گشتي گسسته دانه دانه

فرياد يا فضه خذينيِ تو گم شد

در لابلاي خنده هاي وحشيانه

تو سعي خود را واقعا كردي ولي حيف

اين بار هم افتاده از دست تو شانه

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387;ساعت 11:5;  توسط خادمين;  | 

سلام می کنم و میخورد به دیواری

که بی خیال گذشت از مقابلم ، آری

 

سکوت می وزد و می گزند آه مرا

رتیل فاسقی و عنکبوت معماری

 

نشد تمامیت خوشه ام شراب شود

کشید پنجه به تاکم شغال مکاری

 

دو گوشواره و یک مشت خاک خوشبو را

گره زدم به پر روسری گلداری ...

 

که باد آمد و بردش به زادگاهش : عرش

قدیمتر ، به قلم ، لوح و هر چه بشماری

 

و آب از آب تکان هم نخورد باز امروز

سلام می کنم و میخورد به دیواری ...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387;ساعت 12:52;  توسط خادمين;  |