تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

مداحي



امامم به خدا ماه زمان است  انيس بي کسان است
ولايش به دلم دُرّ گران است کريم مهربان است
که عشقش به دل شيعه روان است  به هر غصه خزان است
جوان اول اهل جنان است به جود و به کرم فوق بيان است
که حسرت به دل پادشهان است
به پشت در او حاتم طايي پي يک لقمه ي نان است
نگو که بي نشان است حريم گنبدش تا آسمان است
امير لا مکان است به صلحش فاتح کل جهان است معاويه ز دستش در فغان است


خدا دوخته بهر تو عبايي عمامه و قبايي به رويش بنوشته که تو سلطان سخايي
امام مجتبايي اميدم به صف روز جزايي و عزيز مرتضايي کريم اوليايي
به قلب انبيايي نواي بي نوايي و اميد دل زينب به صف روز جزايي
به صبرت پايه ريز کربلايي همه عشق مه غار حرايي
تو قبله به صفا و مروه و نور و منايي کرم را تو خدايي
امام حضرت خون خدايي به حق جلوه نمايي شده شخص اباالفضل علي تو را فدايي 


همه عالم امکان همه شمس و مه و باد و مه و نسيم و طوفان
همه در صف پيمان   يهودي ومسيحي و مسلمان
همه سائل و سلطان ز آدم تا سليمان ز عيساي نبي تا به خليل و پور عمران
جميعاً ز رسولان همه ز نسل انسان به هر کاخ و به ويران
  و حتي عالم وحش ز حيوان به پاي سفره ي لطف حسن گرديده مهمان
بود رحيم و رحمان خوش آوازترين قاري قرآن 
رود خنده کنان گريه کنش به باغ رضوان
فساد و فتنه ي جنگ جمل را داده پايان


نديدي به جمل که او چها کرد رضا قلب خدا کرد
شعف در دل خسته ي علي مرتضي کرد
دوباره زنده ياد لافتي کرد عجب گرد و غباري در آن جنگ به پا کرد
اهانت به دل عايشه را حسن روا کرد
حسن محمل او را به يدش ماتمسرا کرد
بگو الله اکبر که چار پاي شتر را او جدا کرد علي را به رخ دشمن او قبله نما کرد
بگويم حرف آخر جمل را مجتبي کرببلا کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388;ساعت 9:5;  توسط خادمين;  | 

تمام شهر مدينه ستاره باران شد          نسيم آمد و دل مست عطر رضوان شد
ز آسمان شده نازل دوباره يک قرآن 
     
 که نقل مجلس خوانندگان قرآن شد
به روي دست پيمبر نظر بيندازيد
              
  هنرنمايي دست خدا نمايان شد
کسي به دين پيمبر اگر که شکي داشت
 
  فقط به پاس تماشاي او مسلمان شد
رسد ز کعبه براي خلائق گمراه
طنين اشهد ان حسن ولي الله
خدا به دست علي بوتراب مي بيند
     
  علي به جام نگاهش شراب مي بيند
نگاه حضرت جبريل قاصد قرآن 
         
   به رحل پاي پيمبر کتاب مي بيند
قسم به قطره
ي باران ديده ي زهرا         
هرآنکه داده عذابش عذاب ميبيند
عدو به معرکه ي جنگ خيره استاده 
   
  در آسمان شجاعت عقاب مي بيند
براي آنکه شود نازل افضل برکات
نثار روي درخشنده ي حسن صلوات
کتاب حسن حسن را مولف الله است 
 
 حسن امير دل است و حسن يدالله است
حسن به عالم امکان فقط يکي باشد  
       
 زمان خواندن آيات قل هو الله است
ز لطف حق تعالي حسن امير من است  
       
 لبم هميشه معطر به حسبنا الله است
ز حکمت حسني پرورنده شد عباس 
 
 دليل آن فقط اين شد که غيرت الله است
امير بي مثل در جزيره اي مولا
امام دوم اهل عشيره اي  مولا
خدا به عبد کريمش ارادتي دارد  
              
 نگاه عاشق مولا حکايتي دارد
ميان شهر مدينه هميشه معروف است 
    
 سراي او که غذاهاي حضرتي دارد
بدون آنکه بگويي تو مشکلت حل است 
    
 بداند او که گداي خجالتي دارد
اگر چه مرد کريم است و مهربان بوده
     
  ولي براي عدويش صلابتي دارد
رسيد مصرع آخر و قطعه جالب شد
فقط ولادت او بود روزه واجب شد
قرار سينه و سنگ صبور زينب بود    حسن اميد وحسن شوق وشور زينب بود
قيام قد حسن تازه دست برسينه 
          
 فقط به خاطر يمن حضور زينب بود
شبي که زائر مادر شده به نيمه ي شب  
 
رخ حسن چو چراغ عبور زينب بود
و ارث هيبت احمد ميان چشمانش   
       همين نشان و
دليل غرور زينب بود
ترانه ي دل زينب حسن حسن بوده
هماره عاطفه بر لب حسن حسن بوده
جمل شد و حسن و وعده گاه جولان شد    در آن ميانه حسن پهلوان ميدان شد
علي به دست حسن داد قبضه ي شمشير     همه مشاهده کردند وقت طوفان شد
همين که او به رجزهاي عشق پايان داد    سپاه عايشه در گرد و خاک پنهان شد
در آن زمان که چهار پاي سرخ مو ببريد   پسر به جاي پدر بود و شير يزدان شد
شتر و راکب آن پيش مجتبي به سجود
و ناله زد که خدا کاش حيدر آمده بود
اگر چه خوي حسن خوي حيدري بوده      ولي شجاعت او ارث مادري بوده
براي عالميان بين جنگ ثابت شد           حسن عجب يل شير و دلاوري بوده
بگرد در همه دنيا ببين کدامين دل               اسير عشق چنين ماه دلبري بوده
چرا ميان خلائق غريب و بي کس بود        به دوش او که عباي پيمبري بوده
خدا بيا و اسير شميم ياسم کن
بيا به برکت امشب حسن شناسم کن
شما معلم درس وفاي عباسي                   به دست تو متبرک لواي عباسي
ز قبل آنکه شود سينه چاک عشق حسين        تو مرجع همه کاره براي عباسي
اگر که او به شکيبائيش دوام آورد               تو اسوه ي عمل کربلاي عباسي
ز بس که پيش تو سر خم نموده،نه،هرگز   نرفته عکس تو در ديده هاي عباسي
چنان ز عشق توعباس ميشود بي تاب
که بي اجازه و امر تو او ننوشد آب
شما امام زمان حسين مي باشي               شهادتين اذان حسين مي باشي
تو نسل پاک امامت سپرده اي بر او      شما گذشته ز جان حسين مي باشي
براي کرببلا قاسمت فرستادي              چرا که دل نگران حسين مي باشي
تو گفته اي نشود روز مثل روز حسين   تو جزء سينه زنان حسين مي باشي
به کربلا ز زبان غيور عبدالله
صدا زدي که خدا جان فداي ثارالله
غريب دوم شيعه به روزگاري تو           شبيه ابر بهاري درآن دياري تو
تمام عقده دل بين گريه ها اين شد   بميرم اي همه عشقم، حرم ند
اري تو؟

به پيش مادرتو سر به زير مي آيم       چرا که زنده ام آقا و بي مزاري تو
هنوز قبر تو خاکيست از همين پيداست   هنوز از محن کوچه سوگواري تو
به ديدنت برسم گر نظر بيندازي
فقط به نيت معماري و حرم سازي

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388;ساعت 9:3;  توسط خادمين;  | 

اگر يك تبسم، حسن مي شديم

مريد خصال حسن (ع) مي شديم

دل روشنش را ورق مي زديم

و با نور او هم سخن مي شديم

ز بوي كرامات او چون بهار

شكوفا و گل پيرهن مي شديم

به باغ جمالش، قدم مي زديم

شبي بلبل آن چمن مي شديم

براي پراكندن عطراو

جهانگرد، چون نسترن مي شديم

چو گيسوي عرفان، به دست حسن (ع)

شكن، درشكن، در شكن،مي شديم

براي تماشاي صبر خدا

به گرد حسن (ع)، انجمن مي شديم

ز اومي گرفتيم ، ما مشق نور

به تعليم او، شب شكن مي شديم

چو او، بر هوش بانگ "لا" مي زديم

"بلي" گوي عشق كهن مي شديم

حسن (ع)، فصل پيوند دل هاي ماست

بدون حسن (ع) ، " ما " و " من " مي شديم

نبوديم اگربسته مهر او

به مولا قسم ، ريشه كن مي شديم

حسن سيرتان وارث آدمند

چه خوب است ماهم ، حسن مي شديم

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388;ساعت 8:59;  توسط خادمين;  | 

سرم را در عدم خاك تو گردند

تو را سينه مرا چاك تو كردند

تو را با ناز لولاك آفريدند

مرا اعراب لولاك تو كردند

تو را در حمد، مالك نام دادند

مرا هم جُزء املاك تو كردند

اگر ما را گِل از عشقت سرشتند

به آب چشم نمناك تو كردند

حديث شمع را بر خاك ليلى

از آن بزم طربناك تو كردند

تو فهميدى گدايت مستحق است

مرا ممنون ادراك تو كردند

چه روى دلگشائى دارى اى يار

عجب بزم صفائى دارى اى يار

مُقيم شال سبز دلبرانم

سرشكم كز گريبانى روانم

نرويَد از مزارم جُز لطافت

كه منهم بهره‏مند از آسمانم

بجز خاك قدوم عشقبازان

نباشد در ميان سُرمه دانم

تو را عيسى گداى صدق باشد

از آن روشن سگ اين آستانم

خريدار غمم، مسكين دردم

گرفتار توأم سرگرم جانم

گدايت جبرئيل و عرش جايت

رسولى، بنده‏اى، ربّى ندانم

پريشانم اگر ديوانه هستم

سر زلفى پىِ يك شانه هستم

خزان با خط سبز تو بهار است

لبم با ياد لعل تو خمار است

حسن را مى‏سزد گر سجده سازم

امام نيزه‏ها مأموم يار است

قعودت بستر سرخ حسينى

ميان صلح تو صد ذوالفقار است

جمل از پا فتاد از نيزه تو

دو دست تو دو دست كردگار است

شهيد كربلا خود بارگاهى است

شهيد مجتبى هم بى مزار است

نمى‏داند غمى جز بيقرارى

هر آنكس كه اسير اين ديار است

دل از من بيقرارى از من اى يار

لطافت از تو زارى از من اى يار

بدانستم ز تو اكنون كرم چيست؟

ندارد فرق زَر يا كه دِرَم چيست؟

هر آنجا كه تويى ميخانه آنجاست

به دنبال توأم ديگر حرم چيست؟

تو را مشتاق هستم هل اتايم

كنار روى تو ديگر ارم چيست؟

اگر پاى غم تو در ميان است

بپرس از پاى خود كه اين سرم چيست؟

اگر كه شاهد خلق گدايى

تو ميدانى كه روح و پيكرم چيست؟

سرم با دامن تو انس دارد

بگو دردانه چشم ترم چيست؟

بسوزان و به بادم دِه سحرگاه

كه بر پايت نشينم گاه و بيگاه

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388;ساعت 8:56;  توسط خادمين;  | 

درب دل مى‏زنم به نام حسن

سائل تشنه‏ام به جام حسن

درب رحمت به روى دل وا شد

شد به كام دلم كلام حسن

مى‏رسانم به اهل صوم و صلاة

در بهار خدا، سلام حسن

در شب چارده نمايان بين

نه فلك جلوه تمام حسن

باز دلها شد نمك گيرش

اين بود عادت مدام حسن

سفره دار مدينه را عشق است

بذل و جود و كرم مرام حسن

افتخار همين كه در خلقت

نام من ثبت شد غلام حسن

ذكر خيرش نه حرف امروزاست

از ازل شيعه شد به دام حسن

صلح او را قيام صبر بخوان

در سكوت و سكون قيام حسن

پر ز خون كاسه جهان بى او

بى ستون است آسمان بى او

نه حياتم بدون او تامين

نه مماتم بدون او تضمين

نه نمازم بدون او مقبول

نه دعايم بدون او آمين

نه جهادم بدون او پيروز

نه زكاتم بدون او تحسين

نه صيامم بدون او افطار

نه قيامم بدون او تمكين

نه تولى بدون او ممكن

نه تبرى بدون او تدوين

نه نمك بى ولايتش خوش طعم

نه شكر بى محبتش شيرين

نه نگاهى بدون او مشروع

نه صداقى بدون او كابين

نه جنانى بدون او در كار

نه جهانى بدون او تامين

نه رياضت بدون او توفيق

نه سعادت بدون او تبيين

عالم آشفته بى تولايش

آدم آورده سجده بر پايش

دلبر آشناى ديرينم

برده دل را ز عهد پيشينم

دردمند طبيب دوّارم

او دهد از مدينه تسكينم

آن كليم آن مسيح آن يوسف

كرده وادار او به تمكينم

دين من مجتبايى الاصل است

حسنى مذهب است آئينم

دين اگر بى حسن شود عرضه

نه مسلمان نه شيعه بى دينم

چهره‏اش را به ماه انگارم

جلوه‏اش را اله مى‏بينم

آفتاب هزار منظومه

خنده‏اش چلچراغ تزيينم

نمكين مشرب و شكر شكن‏است

مست از آن جام شور و شيرينم

گر كه از هيبتش بپا خيزم

خون شوق از ولايتش ريزم

سيرت او نمونه حيدر

صورت او شبيه پيغمبر

آنكه ممدوح حى سبحان است

وصف او را كجا و صد دفتر

نام او را خدا حسن بنهاد

كه گلش خلق شد به حُسن نظر

چه حسن؟ پَروَرَنده احسان

چه‏حسن؟ حُسن سيره‏اش محشر

خُلق را استوانه تقوى

خَلق را پشتوانه كوثر

جمع حسن صفات زهرايى

مجتمع در وجود اين سرور

از چنان خانواده پاكى

بايد اين گل چنين شود اطهر

نور او اظهر من الشمس است

مهرش اكسير جان و جان پرور

سرور انبياست دلدارم

يوسف اولياست دلدارم

چونكه وقت نماز مى‏آيد

از صلاتش فراز مى‏آيد

يارب از بس‏مليح وخوش‏بالاست

در نظر سَروِ ناز مى‏آيد

ديدگانش سيه، رُخش اَبْيَض

اَبروانش تراز مى‏آيد

قامتش را شمايل محراب

سجده‏اش را جواز مى‏آيد

نور پيشانى اش چو مه ساطع

قمرش پيشواز مى‏آيد

گردنش نقره‏فام، لعلش سرخ

صحبتش دلنواز مى‏آيد

گونه‏هايش سپيد و دندان دُرّ

صوت او خوش نواز مى‏آيد

به قدومش عقيقه داد پدر

دلرباى حجاز مى‏آيد

ياد طاووس جنت افتادم

يوسف چاره ساز مى‏آيد

همچو مهدى نگار من حسن‏است

طالع آسمان بخت من است

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388;ساعت 8:50;  توسط خادمين;  | 

همرنگ پائيزى ولى فصل بهارى

سبزينه پوش خطه زرين تبارى

 

جود و كرم بيرون منزل صف گرفتند

در كيسه آيا نان و خرمايى ندارى؟

 

جبريل پر وا كرده و با گردنى كج

شايد ميان كاسه‏اش چيزى گذارى

 

وقت عبور از كوچه‏هاى سنگى شهر

آقا چرا بر دست خود آئينه دارى؟

 

در گرمدشت طعنه‏ها دل را نياور

منكه نمى‏بينم در اينجا سايه سارى

 

از خاطرات سرد و يخبندان ديروز

امروز مانده جسم داغ و تب مدارى

 

بر زخمهايى كه درون سينه توست

هر شب سحر با اشك مرهم مى‏گذارى

 

يك كربلا روضه بروى شانه خود

توى گلوهم خيمه‏اى از بغض دارى

 

تشتى كه پاى منبر تو سينه زن بود

حالا چه راه انداخته داد و هوارى

 

دستم دخيل آن ضريح خاكى تو

شايد خبر از گمشده مرقد بيارى

 

وقت زيارت شد چرا باران گرفته

خيس است چشم آسمان انگار، آرى

 

من نذر كردم بعد از آنى كه بميرم

مخفى شود قبرم به رسم يادگارى

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387;ساعت 9:59;  توسط خادمين;  | 

هر كه بشنيده صداى مجتبى

تا ابد شد مبتلاى مجتبى

 

در دو عالم پادشاهى مى‏كند

هر كه شد عبد و گداى مجتبى

 

چون سگ يثرب پى يك لقمه‏ام

بر سر خوان عطاى مجتبى

 

هر كه يك لحظه بگريد بر حسين

عاشقش گردد خداى مجتبى

 

سالها بهر حسين بايد گريست

تا كنى درك عزاى مجتبى

 

بايد از عباس او گيرى مدد

تا كه باشى خاك پاى مجتبى

 

هرچه دارى خرج كن در اين عزا

تا كنى كسب رضاى مجتبى

 

گر شوى بيمار درد مادرش

مى‏رسد بر تو دواى مجتبى

 

گر شديم عبدالحسين از كودكى

بوده از لطف و دعاى مجتبى

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387;ساعت 9:58;  توسط خادمين;  | 

یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
 

آن سیدی که سفره ی دستش کریم بود



خورشید بود و ماه از او نور میگرفت 


تا بود ، آسمان و زمین را رحیم بود



سر می کشید خانه به خانه محله را 


این کارهای هر سحر این نسیم بود



آتش زبانه می کشد از دشت سبز او 


چون گلفروش کوچه ی طور کلیم بود



این چند روزه سایه ی یثرب بلند شد 


چون حال آفتاب مدینه وخیم بود



حقش نبود تیر به تابوت او زدن 


این کعبه در عبادت مردم سهیم بود



بی سابقه است حادثه اما جدید نیست 


این خانواده غربتشان از قدیم بود

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387;ساعت 9:57;  توسط خادمين;  | 

در خانة تو غیر کرامت مقیم نیست
اینجا به غیر دست تو دستی رحیم نیست

تو سفره دار هر شب شهر مدینه ای
جز تو کسی که لایق لفظ کریم نیست

از بسکه داشت دست شما روح عاطفه
شد باورم که کودکی اینجا یتیم نیست

جز سر زدن به خانة دلخستگان شهر
کاری برای هر سحرت ای نسیم نیست

اینجا که نیست گنبد و گلدسته ای بگو
جایی برای پر زدن یا کریم نیست

داغ ضریح و مرقد خاکیت ای غریب
امروزی است غربت عهد قدیم نیست

با این همه غریبی و دلتنگی ات بگو
جایی برای اینکه فدایت شویم نیست
؟

گل داشت باغ شانة تو از سخاوتت
آقا زبانزد همه می شد کرامتت

***

اینگونه در تجلی خورشید وار تو
گم می شود ستارة دل در مدار تو

روشن شده است وسعت هفت آسمان عشق
از آفتاب روشن شمع مزار تو

بوی بهشت، عطر پر و بال جبرئیل
می آورد نسیم سحر از دیار تو

دلهای ما زمینی و ناقابلند پس
یک آسمان درود الهی نثار تو

هر شب به یاد قبر تو پر می زند دلم
تا خلوت سحرگه آئینه زار تو

تا که شبی بیائی و بالی بیاوری
ماندیم مات و غمزده چشم انتظار تو

بالی که آشنای تو باشد ابوتراب !
یا وقف صحن خاکی و پر از غبار تو

بالی که سمت تربت تو وا کنیم و بعد
باشیم تا همیشه فقط در کنار تو

با عطر یاس تربت تو گریه می کنیم
آنجا فقط به غربت تو گریه می کنیم

***

 چشمی که در مصیبتتان تر نمی شود
شایستة شفاعت حیدر نمی شود


چشم همیشه ابریتان یک دلیل داشت
هر ماتمی که ماتم مادر نمی شود

مرهم به زخمهای دل پر شراره ات
جز خاک چادر و پر معجر نمی شود

یک عمر خون دل بخورد هم کسی دگر
والله از تو پاره جگر تر نمی شود

یک طشت لخته های جگر  پاره های دل
از این که حال و روز تو بهتر نمی شود

یک چیز خواستی تو از این قوم پر فریب
گفتند نه کنار پیمبر نمی شود

گل کرد بر جنازة تو زخم سرخ تیر
هرگز گلی شبیه تو پرپر نمی شود

پر شد مدینه از تب داغ غمت ولی
با کربلا و کوفه برابر نمی شود

زینب کنار نیزه کشید آه سرد و گفت
سالار من که یک تن بی سر نمی شود

دیگر تمام قامت زینب خمیده بود
از بسکه روی نیزه سر لاله دیده بود

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387;ساعت 9:55;  توسط خادمين;  |