از شوق شادي مرغ طبعم پرگـشـوده
در وصـف مـيــلاد عــلـي اصـغـر سـروده
دارد عـروس فـاطـمه يك گل بــدامن
چـشـم حـسـيــن از ديـدنـش گرديده روشن
اصـغـر بـدامـان پـدر مــاوا گـــرفـــتـه
گــوئـي كــه بــر دامــن گـل حـمـرا گـرفـته
بــابــا تــبـسـم مي كـند بر شـيـرخواره
مــادر بــرخــســار پـــســر دارد نـــظـــاره
آل عـلـي زيـن غنچه نورسـته شـادان
غرق سرور و شادي و عيش اند و خندان
بــر مـادر اصـغـر هـمه تبريك گويـند
نـوزاد او را هـمـچـو گـل يـك يـك بـبويند
از مـقـدم ايــن كـودك فرخـنده، زيـنب
در جـان نـشـاط تـازه دارد خـنــده بــر لـب
ايـن كـودك نــوبــاوه در مــاه مـحرم
رســوا نـمـايــد دشـمــن دين را به عـالم
ايــن كــودك نـوبـاوه در آغـوش بابا
آزرده گــردد حـنـجـرش از ظــلــم اعـــدا
ايــن كـودك نـوبـاوه در روز قــيامت
از ظــلـم و جـور حــرمـلـه دارد شكايت
ايــن كـودك نــوبــاوه بـر درگـاه داور
دارد مـقـامـي از شـهـيـدان جـمله برتر
ايــن كــودك نوباوه با دستان كوچك
از كار مردم عقده ها بگشوده بي شك
از تير دشمن غرقه خون شد پيكر او
مـظـلـومـي خـون خـدا شـد حـنـجـر او
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388;ساعت 9:40;
توسط خادمين; |